خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان شاهدخت/پارت بیستو نه

رمان شاهدخت/پارت بیستو نه

مقصر دل مردگی این دختر پدر من بود باید ترمیم میشد سفت توی بغلم فشردمش و سرم رو تو گردنش فرو کردم و اروم لب زدم

_درستش میکنم
***

با احساس تکون خوردن تخت چشمام نیمه باز شد دایان دسته ای از موهای نهان رو تو گوشش فرو میکرد و نهان هم با اخم دستش رو به گوشش میکشید

چشمام کامل باز شد ولی دایان هنوز متوجهم نشده بود
اینبار نهان اه بلندی گفت و دستش رو به گوشش کشید

دایان هم ریز خندید و خواست دوباره مو رو داخل گوشش فرو کنه که ضربه محکمی رو دستش زدم و نهان رو تو بغلم کشیدم

دایان_اخ چرا میزنی داداش

_برو پی کارت… کی گفت بدون اجازه بیای تو اتاق

دایان_ای بابا تووچقدر خسیسی حالا یذره این زنتو با ماهم شریک شو

اخمام از حرفش توهم رفت که تند تند گفت

_نه نه اشتباه برداشت نکن منظورم اینه اذیتش نکنی جاش بذار من اذیتش کنم

با خنده ابرویی بالا انداخت

دایان_اذیت کردنش ملسه

لیوان اب رو از روی پاتختی برداشتم و تهدیدش کردم

_میری بیرون یا بریزم

سریع از جاش بلند شد و از روی تخت پایین رفت… جلوی خنده م رو گرفتم از بچگی از خیس شدن بدش میومد

دایان_ارامش خودتو حفظ کن من رفتم‌اصلا با زن داداش لاو بترکون

خنده ی ریز نهان رو‌حس کردم … برخورد نفس هاش به گردنم حالم رو یطوری کرده بود

دایان از اتاق خارج شد و من لیوان اب رو روی پاتختی گذاشتم و دست هام رو دوردنهان حلقه کردم و بوسه ای روی بینیش زدم

_بیدار شدی

نوچ ارومی گفت و جای سرش رو تو گردنم درست کرد
لبخندی زدم … چقدر ناز داشت این دختر … نازی که با خونش عجین بود و مشخص بود غیر عمدیه

_پس کی بود تازه میخندید

نهان_دشمن

“نهان”

همونطوری که سرم تو سینه ش بود سرمو بالا گرفتم و نگاهش کردم
با لبخند نگاهم میکرد

این بُعد مهربون دانیار رو هیچوقت ندیده بودم خمیازه کوتاهی کشیدم اینبار نگاهش وی لب هام افتاد

ضربان قلبم زیاد شد … انگشتش رو روی لبم کشید

دلم میخواست رومو ازش بگیرم ولی نیرویی این وسط مانع بود
نگاهش رو به چشمام که خیره ش بودند دوخت و سرش رو نزدیکتر کرد
خم شد و گوشه ی لبم رو بوسید

حتی میلی متری هم تکون نخوردم نگاهش روی لب هام بود کمی صورتش رو
چرخوند و اینبار لب های داغش روی لب هام قرار گرفت

نفسم تو سینه حبس شد…. لب هاش رو ثابت نگه داشته بود وقتی عکس العملی ازم ندید

شروع کرد به بازی کردن با لب هام … نفس کشیدن یادم رفت بود … بدون هیچ اختیاری چشمام بسته شد و اجازه دادم لب هام به بازیشون بین لب های دانیار ادامه بدن

ازم جدا شد و من تازه یادم افتاد نفس ندارم
نفس عمیقی کشیدم نگاهم رو به گردن دانیار دوختم
انگشتش رو وسط لب های نیمه بازم کشید و انگار بتز هم هوس کرد

دوباره لب هام رو بین لب هاش کشید و شدید تر از سری قبل مشغول بوسیدنم شدم

با باز شدن یهویی در از هولم لب های دانیار رو محکم بین لب هام نگه داشتم و چشمام درشت شد

دانیار خندید و صدای مسخره ی دایان بلند شد
سریع از دانیار جدا شدم و سرم رو تو سینه ش فرو بردم

دایان_این کارای +۱۸ چیه خواهر من یکم مراعات پسر عذب رو نمیکنید اصلا

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

اسارت عشق

رمان اسارت عشق/پارت چهلو یک

  بعد از شستن ارایش صورتم که نصفشم به لطف اشک هام پاک شده بودن …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *