خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان اسارت عشق/پارت سیونه

رمان اسارت عشق/پارت سیونه

 

با رفتن بابا روی زمین وارفتم که رزا از زیر بغلم گرفت وتا اتاق همراهم اومد

روی تخت دراز کشیده بودم که با داخل شدن اراز خودمو عقب کشیدم و نشستم
با اشاره ی سرش به رزا فهموند که تنهامون بزاره

رزا خیلی اروم باهام روبوسی کرد وگفت که بعدا دوباره میاد بهم سر میزنه وگذاشت ورفت …

با رفتن رزا استرس گرفتم …انگار نه انگار که من یه زمونی با اراز رابطه ی خوبی داشتم انگار ازاول رابطه مون فقط جنگ و دعوا بوده که الان اینقدر ازش میترسیدم

اروم کنارم نشست …
دلم میخواست فریاد بزنم وبگم برو …لعنتی اینقدر نزدیکم نشو …
اون عطر تلخت دیونم میکنه …
هوس بغل کردنت هر دقیقه به سرم میزنه …
نمیخوام بیشتراز این خودمو تحقیر کنم …خودمو کوچیک کنم

عشق خیلی با ارزش و مقدس تر از اونیه که بخوام ازش گدایی کنم

نگاه بیتفاوتی بهم کرد وبا انگشتش مو های سمجمو کنار زد …
لبخند کجی زد و خیره به چشمام لب زد
-میدونی ؟ میتونستم بندازمت جلوی بابات تا ببرتتا !!
یه وقت هوا برت نداره …
اگه خواستم بمونی فقط یه دلیل داشت
تو نامردی کردی بهم خیانت کردی بهم …
ولی حالا من میخوام مردونگیمو بهت نشون بدم
…اون روزی که تو کوچه با اون ریخت وحال دیدمت
به خودم قول دادم درستت کنم فقط همین !!

سریع وسط حرفش پریدم
-چرا اخهههه….
-هیشش حرف اضافه نزن ایرین !اینقدر ازت پرم که اگه فقط یه حرکت فقط یه حرکت یا کاری ازت ببینم ایندفعه پرتت نمیکنم بیرون
خودم قبر تو وهفت جد ابادتو میکنم شیرفهم شدی ؟

اگه تلافی اون روز ها رو سرت نمیارم برو دعا کن معتادی بدبخت تو مرام من نیست
ولی ترکت میدم وبعدش واست دارم حالا حالا ها

ناباور بهش زل زده بودم که موهامو یهو کشید وسرمو جلو اورد که جیغ بلندی کشیدم
با چشمای عصبیش گفت
-تو فکر کردی من چیزی یادم میره؟ هان؟
فکر‌کردی خیلی راحت تو یه الف بچه میتونی به من ،یعنی به اراز خان خیانت کنی و من دم نزنم اره؟
فکر کردی اینقدر بی وجود شدم که ندید بگیدم گند کاریاتو؟
جوری موهامو میکشید که گفتم همشون یجا کنده شدن
باالتماس گفتم
-توروخدا ولم کن موهامو کندی !
-هه! حالا تو بصبر من واست دارم الان مراعات نئشگی و خماری هاتو میکنم هرزه ی عوضی !!
خودت کردی پس خودتم جرئشو بکش !
محکم روی تخت پرتم کرد وبلند شد
بی صدا به چشمام اجازه ی باریدن دادم که رفتنی پشت بهم گفت
-اگه فکر فرار و کار دیگه ای به اون نخود مغزت بیاد
تنها کسی که سراغش میرم اینسری مادرته !!
خوب حواستو جمع کن !

مادرم!
مادرم!
اخه مادرم این وسط چه گناهی داره اخه !

نمیدونم که چقدر گذشته بود ولی اینقدر اشک ریخته بودم که دیگه چشمام باز نمیشدن
تا شب از اتاق بیرون نیومدم
شب که شد نگاهی بیرون اتاق انداختم هنوز اراز نیومده بود
یه چی سبک درست کردم وخوردم
بعدشم تخت گرفتم خوابیدم
به من چه پیش هرکی رفته شامشم کوفت میکنه برمیگرده
صبح که چشمامو باز کردم
صدای اراز رو شنیدم که زیر دوش اواز میخوند
پاورچین پاورچین تا جلوی حموم رفتم تا صداشو واضح تر بشنوم
جلوی حموم که رسیدم از طرز اواز خوندن وبشکن زدنش خندم گرفته بود کله ی صبح چه انرژی داشت این بشر
دستمو جلوی دهنم گرفته بودم وریز میخندیدم که یهو در حموم باز شد وبا دیدن اراز که لخت بود چشمام گرد شد
اونم از دیدنم انگار شوکه شده بود سریع جوری که بی تفاوت نشون بده به من حوله شو از پشت در برداشت ودور خودش پیچید
از حموم بیرون اومد ولب زد
-چته تو؟ بد نیگا میکنی ؟!
سرمو پایین انداختم واز کنارش رد شدنی گفت
-ایرییین!!
لعنت بهت اراز اینطوری صدام نکن عوضی !!!
نزدیک تر شد و اروم کنار گوشم لب زد
-نکنه دلتنگم شدی؟!
دروغه که بگم دلتنگش نبودم من نَه چند ماه نَه چند هفته وچند روز بلکه به اندازه ی تک تک ثانیه هایی که کنارم نبود دلتنگش بودم
به اندازه ی تک تک ثانیه هایی که کنارم بود ولی بی محلی میکرد هم دلتنگش بودم …
دلم میخواست تو بغل گرمش فرو میرفتم …لعنت به من ای کاش همه چی رو اعتراف میکردم …
میگفتم که دست هیچ مردی جز خودش بهم نخورده …هنوزم بهش متعهد بودم وهیچ وقت این تعهد رو از بین نبردم ولی حیف که دلم نمیخواست بهم ترحم کنه ….
دلم نمیخواست حقایق رو بفهمه و سمتم بیاد …
وقتی دیگه تو قلبش جایی ندارم دلیل نداره الان با گفتن حقایق خودمو بهش تحمیل کنم
دستمو از دستش بیرون کشیدم وبه سمت اشپزخونه راه افتادم
بعد از اینکه صبحونه رو خوردیم منتظر من نشد تا اماده بشم زود از خونه بیرون زد !
اصلا دلیل دانشگاه رفتنمو هم نمیدونستم ولی اگه دانشگاهم نمیرفتم دق میکردم تو خونه ….
باید یه جوری سرمو گرم میکردم .
دیگه نه از ارایش انچنانی خبری بود ونه از لباس های شیک و تیپ های خیره کننده ..
خیلی ساده ارایش میکردم در حد کرم و ریمل تیپمم در حد مانتو شلوار ساده شده بود …
کسی که عاشق میشه دلشو از دست میده
کسی که عاشق میشه دیگه نه کسی رو میبینه ونه نگاه بقیه رو روی خودش احساس میکنه
تنها کسی که میبینه معشوقشه …بین میلیاردها انسان فقط همون یه نفر براش مهمه نه بقیه …
خیلی سخته عاشق کسی بشی که دیگه هیچ حسی بهت نداشته باشه !
دیگه چه اهمیتی داشت ارایش کنم یا نکنم !تیپ بزنم یا نزنم؟!
دانشگاه که رسیدم از تاکسی پیاده شدم همه ی دختر وپسرا زیرچشمی بهم نگاه میکردن وزیر لب پچ پچ میکردن
سخت نبود فهمیدن اینکه داشتن درمورد من حرف میزدن ولی برام مهم نبود
زمان خیلی سخت میگذشت ولی بالاخره گذشت و تموم شد میخواستم از دانشگاه بیرون بزنم که گوشی تو جیبم لرزید
با دیدن اسم اراز روی صفحه ابروهام بالا انداختم وخیلی اروم وصل کردم
-بیا دفترم با هم میریم خونه !!
باشه ای گفتم وبه طرف دفترش راه افتادم …
وقتی به دفترش رسیدم صدای خنده های همون دختره سیما میومد
دیگه باید تحمل کنی ایرین !!
تا میخواستم در بزنم دیدم سیما درو باز کرد وبا خنده بیرون اومد
دلم میخواست ناخونامو تو حلقش فرو کنم
داشتم رفتنشو نگاه میکردم که صدای اراز رو شنیدم
-واس چی ماتت برده اونجا بیا تو !
وارد دفترش شدم و درو بستم مثل بچه های مظلوم یه گوشه وایسادم و لب زدم
-با من کاری داشتین؟!
-اره بیا بشین کارامو کنم باهام میریم خونه !
-اما مننن….
با صدای بلندش حرفمو قطع کرد
-گفتم با هم میریم یعنی با هم میریم حالا هم بیا اینجا بتمرگ تا کارم تموم بشه …
رو به روش نشستم و مشغول کار شد !
حواسش به من نبود ولی من تموم حواسم بهش بود
هرازگاهی موهاشو که جلوی چشمش میریخت با حوصله عقب میزد و موقع فکر کردنم‌ دستهاشو روی ریش های بلندش میکشید …
موها و ریش های بلندش جذابیت زیادی بهش میبخشید ….
دستمو زیر چونم زده بودم خیلی با دقت بهش خیره شده بودم …که یهو کاغذ و پرونده های روی میزو جمع کرد وگوشه ای گذاشت
چشماشو به چشمام دوخت که از خجالت سرخ شدم
یکم تو جام تکون خوردم که گفت
-خب دیگه به اندازه ی کافی دید زدی واسه امروزت بسته پاشو بریم !!
خندمو به زور جمع کردم وبلند شدم
مسیری که داشت میرفت با مسیر خونه زمین تا اسمون فرق داشت با تعجب پرسیدم
-مگه خونه نمیریم ؟! این مسیر خونه نیستاا!!
-قبلش جایی میریم کار دارم !
خیابونی که توش پیچیدیم خیلی اشنا به چشمم اومد ولی ترجیح دادم سکوت کنم …
وقتی ماشین ایستاد اولین چیزی که دیدم محضر بود

با دیدن همون محضر خونه که برای بار اول صیغه شدیم ماتم برد …
یکه خورده به طرفش برگشتم وگفتم
-واسه چی اومدیم اینجا؟!
-هه! یعنی معلوم نیست که چرا میان محضر ؟!
قبلا گیج نبودی الانم نیستی ولی خودتو به گیجی نزن ! پیاده شو
پامو توی یه کفش کردم وگفتم
-پیاده نمیشم ! میخوای صیغم کنی ؟! چرا ؟!
-نمیخوام بابات واسم سردرد بشه ایرین خودمم همچین مشتاق نیستم ولی تو یه خونه ایم بابات میتونه شکایت کنه بهتره محرم باشیم !
دست به سینه شدم ورومو ازش گرفتم وادامه دادم
-من صیغه ی تو نمیشم !اسم من روی تو باشه ولی با اون دختره باشی؟! اینقدر خودمو تحقیر کنم و چشمامو ببندم که هیچی نشده مثلا!
-اهاان بگو از کجا میسوزی پ؟!
-من بسوزم ؟! سگ کی باشه اخه اون ! حاضرم قسم بخورم ارزوشه که جای من باشه بیچاره !
پوزخندی زد وبا خنده گفت
-نه بابا مثلا چرا ؟! چی از تو کم داره ؟!
-خیلی چیزا اگه چشماتو باز کنی بهتر میتونی ببینی فرقمونو ! مگر اینکه خودتو زده باشه به اون راه!
بازومو چنگ زد وسمت خودش کشید خیلی عصبی گفت
-راست میگی خیلی چیزا از تو کمتر داره مثلا
خائنی،‌دورویی ، حداقلش خیالم راحته که پامو بزارم اونور اب سریع نمیره زیرخواب دشمنم بشه !
از این قضاوت هاش قلبم درد گرفت من هیچ کدوم این کارارو نکرده بودم که به حسابم میزد
اشکی از گوشه ی چشمم سرخورد افتاد لعنتی!
نمیخواستم اشکمو ببینه !
-اشک تمساح نریز واسه من ، دیگه خوب شناختمت هرزه ی عوضی !
تو از اون خواهر عوضیتم بدتر بودی اون مال من نشده بود و خیانت کرد ولی تو مااال من شده بودی ایرین ، زنم شدی کثافت ! حق نداشتی بهم خیانت کنی
حالا هم گمشو پایین تا دوتا دیگه بارت نکردم !
دیگه روی گونه هام پر از اشک شده بود با شونه های افتاده از ماشین پیاده شدم !
چرا حقیقتو رو نمیتونستم بهش بگم ؟! چرا با گفتن حقیقت خودمو تبرعه نمیکردم وراحت بشم ؟!
شاید میترسیدم !
کسی که این همه مدت منو باور نکرده بود الان با گفتن حقیقت هم شاید باورم نمیکرد شاید فکر میکرد بازی جدیدم باشه
شاید بیشتر ازم متنفرم میشد و من تحمل این یکی رو دیگه نداشتم
شاید دیگه هیچ حسی بهم نداشت ولی میدونستم که تنفر هم نبود
شونه به شونه وارد محضر شدیم
برای بار دوم صیغه ومحرمش شدم
ولی با این تفاوت که سری اول با تموم عشق دوطرفه محرم شدیم ولی الان فقط عشق یک طرفه ی من بود
وقتی از محضر بیرون اومدیم با پیامی که به گوشیش اومد نگاهی به گوشیش انداخت ولبخند کجی کنج لباش نشست
فهمیدن اینکه احتمالا سیماست زیاد سخت نبود
بعضی وقت ها حس میکنم اراز این کارارو واسه عذاب دادن من میکنه و بس ..
دیگه اراز رو نشناسم که ایرین نیستم
امکان نداره به هر دختری دست بزنه …ولی …ولی اگه اون دختره سیما هم دلشو برده باشه چی ؟!اووف
با لبهای اویزون تو ماشین نشستم و ارازم با لبخند عمیق تر توی ماشین نشست و سریع حرکت کرد
نگاشو به جلو دوخته بود و لب زد
-واسه شب مهمون دارم !
خیلی هم برام مهمه میخوام تدارک حسابی واسه شام ببینی !
هیچ کم وکسری نباشه !افتاد؟!
به نیم رخش زل زدم و گفتم
-همون دخترست؟!
خیلی جدی به سمتم برگشت و عصبی گفت
-بهت اجازه ندادم تو کارام فضولی کنی ! همین که کاری به کارت ندارم وگذاشتم یه گوشه از خونم داری زندگی میکنی و ازت تقاص نمیگیرم برو خوش باش …
بغضم گرفته بود من الان زنش حساب میشدم صیغش شدم اونوقت مثل خدمتکارا جلوی اون دختره ی جلف کار کنم ؟!
اگه بخوان رابطه هم داشته باشن که دیگه نابود میشم

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

اسارت عشق

رمان اسارت عشق/پارت چهلو یک

  بعد از شستن ارایش صورتم که نصفشم به لطف اشک هام پاک شده بودن …

2 نظر

  1. سلام ممنون از سايت خوبتون
    فقط پارت گذاري كي انجام ميشه؟؟؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *