خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/پارت سی

رمان بهار/پارت سی

 

اون مشغول صبحونه خوردن بود و من مشغول تماشا کردنش…میدونستم احتمالا دیگه تا فردا نمیتونم ببینمش.تازه همون فردا هم دیدنش قطعا اتفاقیه!
یه لقمه ی گنده دهن خودش گذاشت و گفت:

-چیه بهارک؟ فیلم سینمایی نگاه میکنی!؟

خندیدمو با گذاشتن دستم زیر چونه ام گفتم:

-میخوام یه دل سیر تماشات کنم تا وقتی که ندیدمت کمتر دلم برات تنگ بشه!

واسه درآوردن لج منو به جوری اذیت کردنم انگشتای روغنیش لیس زد و گفت:

-قندهار که نمیرم! تازه بعدشم برمیگردم خونه!

با انزجار گفتم:

-اه نکن مهرداد…انگشتاتو چرا لیس میزنی؟

چینی به دماغش داد و گفت:

-چیه؟ حسودیت میشه!؟دوست داشتی خودتو اینجوری لیس بزنم خصوصا اون….

نگاهی به سمت اتاق پگاه انداختم و بعدانگشتمو به نشانه ی سکوت جلو لبهام گرفتم و گفت:

-هیس! میشنوه هاااا

بیخیال و انگار که اصلا براش اهمیت نداشته باشه شونه بالا انداخت و گفت:

-خب بشنوه….یعنی خودشو و نومزدش از این حرفها رد و بدل نمیکنن!؟

آهسته خندیدم و لیوان چاییش رو دادم دستش.
لاجرعه و داغ داغ سر کشیدش و گفت:

-من برم بهار….خیلی دیرم شده…تو امشب برمیگردی خونه!؟

یکم فکر کردمو بعد گفتم:

-نمیدونم…ولی نمیخوام پگاه رو تنها بزارم.اگه موند اینجا پیشش میمونم…اگه نموندهم برمیگردم…

چشمکی زد و گفت:

-اگه خواستی میتونی بمونی منم اگه تونستم میام پیشت….

رفتم سمتم.لباسش رو که خودم پوشیده بودم بهش دادم و وقتی پوشیدش کاورش رو مرتب کردم و بعد گفتم:

-توهم که حسابی این قضیه به نفعت شده!

دستاشو گذاشت رو شونه هام.کشیدم سمت خودش و گفت:

-بزار منم قبل رفتن تورو یه دل سیر ببوسم

متعجب گفتم:

-اینجا الان؟!بزارش برای بعدا

نوچ نوچ کنان گفت:

-ئہہہہ!چطور تو یه دل سیر منو تماشا کردی اما من یه دل سیر نبوسمت؟؟

خندیدم و با همین خنده رضایتمو واسه انجام هرکاری که دلش میخواد اعلام کردم.دستشو دور گردنم حلقه کرد و با بستن پلکهاش لبهاشو روی لبهام گذاشت….
غرق شدیم توی دنیایی که هیچی رو نمیدیدم.فقط خودمون بودیم…شیرین مثل عسل…اون عجله داشت اما عجله هم یادش رفت.کاش این بوسه تا همیشه ادامه پیدا میکرد. حریصانه تا ابد…..

خیلی آروم ازم فاصله گرفت .لبخند عریضی زد و گفت:

-دوست دارم بهار..از همین حالا تا وقتی که بخوام دوباره بیام پیشت واسه دیدنت لحظه شماری میکنم!

شور شعف و انرژی ای که این جملاتش بهم میداد قابل وصف نبود .
عقب عقب رفت.سوئیچشو از روی اپن آشپزخونه برداشت و بعد هم رفت.
تا جلوی در بدرقه اش کردم و بعد درو بستم و دوسه قدم رفتم جلو که چشمم به پگاه افتاد.
اولش ترسیدم چون عین روح ظاهر شده بود ولی بعد از قیافه ی خوابالود و موهای فرفری پخش و پلاشده اش خنده ام گرفت و پرسیدم:

-تو از کی اینجایی!؟

دماغشو خاروند و گفت:

-از هموم موقع که دل سیر نگاه کردن هاتو با یه دل سیر بوسیدن جبدان کرد.

با یکم خجالت خندیدم و گفتم:

-خیلی دیوثی پگاه!

واسم زبون درآورد و گفت:

-من برم دستشویی تا اینجارو به گ…ه نکشیدم.

سری به تاسف واسش تکون دادم و بعد برگشتم داخل آشپزخونه .دوتا لیوان چایی برای خودم و پگاه ریختم و بعد از همون فاصله نگاهی به ساعت انداختم.
من و پگاه هم باید تا یکی دو ساعت دیگه میرفتیم بیمارستان.
از دستشویی که بیرون اومد یه راست اومد پیش من.رو به روم نشست گفت:

-آخ اخ! خیلی بد شد نه!؟

-چی بد شد ؟!

-همین که مهرداد جون شما اومد اینجا ولی یخچال ما خالی بود!

-نه بابا…تخم مرغ براش درست کردم.الان برای تو و خودمم درست میکنم!

دستمو گرفت و نذاشت بلند بشم و بعد گفت:

-نخیر! شما بشین من درست کنم!

بلندشد و با ریختن روغن تو ماهیتابه گفت:

– بهار تو امشب هم اینجا میمونی!؟

-نمیدونم چطور مگه!؟

-بمون ..تو بمونی منم میمونم…از تنهایی بدم میاد…تنها که میشم افسردگی میگیرم

-خب چرا پیش مامان یا بابات نمیری!

-اه بیخیال…حوصله هیچکدومشون رو ندارم..تو بمون باشه….؟

لبامو روهم فشار دادمو بعداز یه مکث کوتاه گفتم:

-نمیدونم والا…حالا ببینم چی میشه!

خودشو لوس کرد و با گرفتن یه قیافه ی مظلوم گفت:

-بمون دیگه…این تن بمیره…جون پگاه!

لبخندی زدم وگفتم:

-جهنم و ضرر!

-ای بلااااا اینجا بمونی ضرر یا نور علی نور!؟؟ ولی دمت گر! خیلی خاطرخواتم….

صبح بیمارستان بودیم و بعداز ظهر دانشگاه.
کم کم تمام اوقات من و پگاه داشت درکنارهم گذرونده و سپری میشد.
این اولین باری بود که درهمچین مدت کوتاهی اینقدر با یه نفر صمیمی میشدم.پگاه عالی بود البته نه به این خاطر که پولدار بود و برای من و خودش ریخت و پاش میکرد نه فقط حس میکردم سالهاست میشناسمش…یه جورای داشت با بودنش نبود سهند رو برام جبران میکرد.
آخه من واقعا حس میکردم نمیتونم دیگه دوستی پیدا کنم که ا نقدر خوب باشه و باهاش صمیمی بشم که قد سهند خاطرخواهش بشم ….
واسه شام پیتزا گرفت و بعدهم اومدیم خونه.البته خونه ی آرتین.
گوشیمو برای چندمین بار چک کردم چشم انتظار بودم و چشم انتظاری چقدر چیز بدی بود.
پگاه جعبه ی پیتزارو سُر داد سمتم و درحالی که سر نوشابه ی توی دستشو باز میکرد گفت:

-آخ اخ اخ….پدر عشق بسوزد! چیه هی اون گوشی رو فرت و فرت چک میکنی؟اون مهردادی که من دیدم کفتر جلد خودت.نترس! بخور تا یخ نکرده.از دهن میفته آ!

یه تیکه پیتزا دهنم گذاشتم و گفتم:

-فکر کنم رفته خونه شون!

تا اینو گفتم کنجکاوی پگاه گل کرد و گفت:

-خونه شون؟؟ مگه خونشون کجاست!؟ راستی بگو ببینم تو و مهرداد چحوری باهم آشناشدین؟ نسبت فامیلی باهم دارین!؟

اینو از اون سوالا بود که منو باز رنگ به رنگ میکرد.
میترسیدم از همچین سوالهایی چون شجاعتش رو نداشتم بگم اون شوهر دخترخالمه….می ترسیدم از طرد شدن…از ملامت شدن…از سرزنش شنیدن و از خیلی چیزای دیگه.
چشم دوختم به چشمای کنجکاوش .نمیدونستم چه درغی تحویلش بدم و همش تو دهنم دنبال یه دروغ میگشتم تا اینکا درنهایت موتور مغزم راه افتاد و با فعال شدن مدار دروغ ،گفتم:

-اون برادر شوهر دخترخالمه…من…من و مهرداد تو خونه ی نوشین باهم آشنا شدیم…آخه چون به من خوابگاه ندادم منم مجبور شدم برم خونه ی نوشین

البته حرف من خیلی هم دروغ نبود.خب مهرداد قبلا همین نسبت رو با نوشین داشت.دقیقا قبل از اینکه مجبورش کنن با نوشین ازدواج کنه.
چشمکی زد و با شوخ طبعی گفت:

-عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد.خدایی کار خدارو میبینی!؟به تو خوابگاه نمیدن و تو مجبور میشی بری خونه دختر خاله ات و اونجا با کسی آشنا میشی که تا به این اندازه خاطر خوات….آقا عشقتون پایدار تا پای دار….

روی اون صورت دستپاچه و مضطربم لبخند آشفته و بی رنگ و رویی نشست اما سعی کردم این اضطراب و دلشوره و حس عذاب وجدانی که دوباره اومده بود سراغم رو باخوردن غذا ازخودم دور کنم.پگاه دوباره گفت:

-ببین…بهش زنگ بزن امشب اگه تونست بازم بیاد پیشت.

لبخند زدمو گفتم:

-جدا !؟بنظر تو اینکارو بکنم؟

-آره بابا….آرتین که امشب نمیاد پس استفاده کنید…

خودمم دلم میخواست مهرداد بیاد پیشم برای همین شماره اش رو گرفتم و ازش پرسیدم که میاد با نه.از خدا خواسته اوکی رو داد و قرار براین شد شب بیاد خونه.
گوشی رو کنار گذاشتم و گفتم:

-آخرشب میاد!

پگاه دستاشو به هم مالید و گفت:

-خبببب….پس ما واسه جهت انجام یه سری عملیات حسابی وقت داریم!

-چه عملیاتی!؟

-عملیات سکسی کردن بهار!

خندید و با بلندسدن از روی صندلی اومدسمتم و گفت:

-یه حوری ای ازت بسازم من که مهرداد شق القمر کنه!

منو کشوند سمت حموم و گفت:

-مرحله اول دوش گرفتن و پاکسازیه!هررر چی که لازم هست داخل حموم دارم.طولش نده که خیلی باهات کار دارم

منو انداخت حموم و درو بست.انگار چاره نبود.نمیدونستم میخواد چیکار کنم ولی ظاهرا یه نقشه هایی برام داشت.فکر کنم باخودش تصمیم داشت منو تبدیل به هلو بکنه.
ربع ساعت بعد از حموم اومدم بیرون.پرسشی نگاهش کردم که گفت:

-اینجوری منو نگاه نکن.پسره میکوبه میپیچونه بیاد تورو ببینه خب توهم یه لباس خفن بپوش سورپریزش کن همچین درحد النپیک….حالا خودتو بسپار دست خواهر هنرمندت!

شدم مدل پگاه.موهامو درست کرد.آرایشم کرد.مجبورم کرد یکی از ست های لباس زیر نوش رو بپوشم و بعدهم یکی از لباس خوابهای خوشرنگ اما زیادی لختش رو بهم داد.
لباسی که بلند بود اما تقریبا با وجود بلندی هیچ قسمتی از بدن رو پوشش نمیداد.
دست اخر هم نشوندم رو ثندلی و آرایشم کرد.
خط چشم سیاه…ریمل….رژ لب سرررخ….رژگونه….و…
من حالا انگار یه نفر دیگه شده بودم.
بلندشدم و چرخی به دور خودم زدم.
پگاه محو تماشام گفت:

-بجوم خودم این تورو امشب جررر میده!

خندیدم و چشم غره ای نه خیلی ترسناکی بهش رفتم و بعد گفتم:

-بنظرت یکم شبیه این زنای هرجایی نشدم….؟؟؟

خواست جوابمو بده که تلفنم زنگ خورد.برداشتمش.
مهرداد بود.نمیدونم چرا استرسی شدم یهو….عین دختری که قراره بیان خواستگاریش…
تا گفتم الو صدای دل نوازش تو گوشم پیچید:

-من پشت درم بهار…..

دستپاچه نگاهی به پگاه انداختم و بعد صفحه گوشیم رو به سمتش گرفتم و گفتم:

-وااای مهرداد!

خندید و گفت:

-وااای چرا میترسی حالا؟

نگاهی به سرو ریختم انداختم.ظاهر من دقیق و مستقیم یا بهتره بگم صریح ، سریع راحت چکشی میگفت”من آماده ی خوابیدن با توام” !

-آخه سرو ریختم ….

با حرص گفتم:

-واااای! دختر من وقتایی که آرتین میاد پیشم قدر بانو الکسیس به خودم میرسم…مردا دوست دارن طرفشون اینجوری به سرو وضعش برسه…خب دیگه..معطلش نکن برو دروباز کن .منم میرم تو اتاقن هدفون هم میزارم صداش روهم بلند میکنم که احیانا آخی اوخی اوفی آهی نشنوم..

خواستم بزنمش که خندید و دوید سمت اتاقش.
نفس عمیقی کشیدم و بعد رفتم سمت در…دستمو رو دستگیره گذاشتم و خیلی آروم بازش کردم.
اولش سرش تو گوشیش بود و تو همون حالت گف:

-چقدر دیر درو باز ….

سرشو که بلند کرد.چشمش که بهم افتاد حرفی که میخواست بزنه به کل یادش رفت و محو تماشام شد.
ماتش برد چون حتی پلک هم نمیزد.
به داخل اشاره کردمو گفتم:

-احیانا نمیخوای بیای داخل…یا نکنه میخوای تا صبح همینجا جلوی در بمونی !؟؟

بالاخره پلکهاشو تکون داد و گفت:

-نه نه…

-نه!؟

-چرا…چرا میام…

ظاهر من دستپاچه اش کرده بود اونقدر که گاهی نمیفهمید چی میگه!
اومد داخل و خودش هم درو پشت سرش بست و باز دوباره محو سرتاپای من شد. صورتش رو خاروند و گفت:

-ببخشید شما بهاری یا خاله الکسیس!؟؟

زدم به بازوش و گفتم:

-برووو…منو با اون مقایسه میکنی!؟؟

اومد سمتم.دسته ای از موهامو که روی شونه ام ریخته بود کنار زد و گفت:

-بخدا که اون تو زیبایی و لوندی به گرد پای تو هم نمی رسه….اصلا اون که خوشگل نیست.دو سه تا سوراخ ناقابل داره هردورو کرده دروازه غار اما توچی؟؟ موی سیاه ناخن دراز صورت جذاب به و به و به به….

خندیدم و گفتم:

-چیزی میخوری برات بیارم؟

-نه مرسی…همچی خوردم

-به نوشین گفتی امشب نمیری خونه؟

موهای روی پیشونیم رو با سرانگشتش کنار زد تا جلو چشمامو نپوشونن و بعد گفت:

-نترس…اون عادت داره به نیومدنهای من به خونه…چقدر تو خوشگل شدی بهار…یعنی خوشگل بودی…واویلا شدی!

تعریفش لبخندی روی صورتم نشوند.همه ی دخترا دوست دارن از زیبایشون تعریف بشه و این تعاریف از دهن مردی بیرون بیاد که خیلی دوستش دارن…
گوشهام صداشو دوست داشت و لبهام بوسه هاشو..هرچند که نمیدونستم این عشق خطاست…خطا..و یاشاید خیانت!

زل زد تو چشمام و گفتم:

-من الان نه میلی به خواب دارم…نه میلی به آب…نه میلی به غذا….من الان سراپا خواهان توام.فقط تو…ببینم.زیباترین اتاق هتل شش ستاره ی پگاه خالیه!؟

خندیدمو گفتم:

– آره

-پس بریم که دیگه طاقت ندارم..

دستمو کشید و بردم تو اتاق.
درو بسته و بعد هلم داد سمت دیوار.. خشونتش هم تحریکم کرد هم خندوندم.از جلو بهم جسبید. با خنده گفتم:

-چیکار میکنی دیوونه! آش و لاشم کردی…

دستشو رو تنم بالا و پایین کردم و خمار از تماشای تنم گفت:

-وقتی توی لامصب اینجوری جلوی من ظاهر میشی چه توقعی ازم داری!؟

موهامو گرفت اما خیلی آروم.سرمو کج کرد و گردنمو خیلی عمیق بو کشید و همزمان سرانگشتاشو یه جور خاص رو تنم کشید.
از لمس بدنم توسط دستاش حس خوبی سرتا سر وجودمو فرا گرفت.
من نوازش رو بیشتر از سکس دوست داشتم اما با این ظاهری که پگاه برای من درست کرده بود فکر کنم غیرعادی بود اگه فقط انتظار یه بوس ازش داشته باشم یا دست کم منتظر باشم که فقط همینکارو بکنه….

-بوی تنتو دوست دارم ..

با گفتن این حرف گوشه ی لباس مو کنار زد و با پایین زدن لباس زیرم انگشتشو دورانی دور نوک سینه ام چرخوند وبعد لبهاشو روی لبهام گذاشت …

صدای زنگ که توی خونه پیچید فورا نیم خیز شدم.
هیچی تنم نبود.پتو رو تا زیر گلوم بالا آوردم و موهام رو دادم بالا.
نگاهم رفت پی در…اولش فکر کردم خواب دیدم یا یه چیزی تو این مایه ها اما یکم که گذشت بیشتر هوشیار شدم.
نگاهی به ساعت انداختم.چون تو اون حالت گیج خواب باخودم به تنها نتیجه ای که رسیدم این بود که پگاه احتمالا رفته بیرون و حالا برگشته اما وقتی همزمان ساعت رو نگاه کردم مطمئن شدم پگاه نیست.
یعنی محال روز جمعه ای پگاه این موقع از خواب بیدار بشه.
نگاهی به مهرداد انداختم.هنوز خواب بود.
پتورو دور خودم پیچوندم و رفتم سمت در.یه بار دیگه صدای زنگ تو خونه پیچید.همون موقع پگاه با صورتی خوابالوده از اتاق بیرون اومد.
پس پگاه نبود.نمیدونم چرا مضطرب شدم .
یه آن حس کردم الان که در باز بشه نوشین با صورتی برافروخته و چاقویی که قراره گلوی من باهاش بریده بشه بیاد داخل و….
موهامو از روی صورتم کنار زدم و گفتم:

-پگاه کیه!؟

اونم مثل من با تعجب گفتم:

-نمیدونم والااا…

-منتظر کسی نبودی!؟

-نه بابا…بزار ببینم کیه…

اون رفت سمت در و بعداز چشمی نگاهی به بیرون انداخت.فکر کنم طرف رو نشناخت چون بدون باز کردن در گفت:

-کیه!؟

صدای نیومد دوباره پرسید کیه و بازم بی جواب موند.
این وحشت منو بیشتر کرد و باعث شد باخودم به این نتیجه برسم که ممکن تصوراتم درست باشن .اینکه قراره نوشین با صورتی برافروخته و داد زنون بیاد داخل و بعد…
وای یه لحظه حس کردم فشارم افتاد.
نگاهی به مهرداد انداختم و بعد دوباره رو به سوی پگاه کردم.شنلشو رو دوشش انداخت و درو باز کرد.
قلب من داشت از ترس میومد توی دهنم که صدای جیغ از سرخوشحالی پگاه تو خونه پیجید.
پرید تو بغل پسر جوونی و گفت:

-وااای خداااااا…وای آرتین…کثافت…کثافت عاشقتم….باز گولم زدی …عاشقتم…وای خداااا جوووونم…..کی اوندی تو عوضیییییی…..

صدای مهرداد از پشت سر به گوشم رسید:

-چیشده بهار…؟ این جیغ و دادها واسه چیه؟؟

نفس راحتی کشیدم.درو بستم و بعد برگشتم سمتش و گفتم:

-چیزی نیست ارتین.. نامزد پگاه…

کنارش روی تخت نشستم.دستی تو موهاش کشیدم و بعد گفتم:

-فکر کنم حالا نوبت پگاست که با یارش تنها بمونه! همش منتظر آرتین بود.

دستمو گرفت وکشیدم تو بغلش و بعد گفت:

-بهتر…من و تو امروز میریم دور دور و خیابون گردی و اصلا خرید و رستوران و …نظرت مثبت یا منفی!؟؟

آهسته خندیدم و گفتم:

-با اجازه ی بزرگترها بعله!

بوسم کرد و بعد بلند شد.هردو مشغول پوشیدن لباس شدیم.
آناده که شدیم هرد از اتاق رفتیم بیرون.خب ی لز پگاه و آرتین نبود این بعنی رفتن تو اتاق پگاه.
دست و صورتمون رو شستیم و وسایلمون رو از تو اتاق برداشتیم.
مهرداد کاپشنش رو پوشبد و گفت:

-زشته بیخبر بریم…برو پگاه رو صدا بزن خداحافظی کنیم…

باهاش موافق بودم.رفتم سمت در و چند ضربه ی آروم بهش زدم و صداش زدم.چند دقیقه بعد هم خودش هم آرتین اومدن پیشمون.
چشمام رو صورتش ثابت موند خیلی بچه میزد.ولی خوشقیافه و ددوست داشتنی والبته نهربون بنظر می رسید.

یه قدم اومدم عقب .کنار مهرداد ایستادم و گفتم:

-سلام…

با خوش رویی گفت:

-سلام.شما باید بهار خانم باشید و شماهم آقا مهرداد..

باهم دست دادن.مهرداد گفت:

-بله!

-خیلی ازتون ممنونم که این مدت پگاه منو تنها نذاشتین.

بالبخند ودرحالی که حالا مطمئن بودم آرتین دقیقا شبیه همون توصیفاتیه که پگاه گفته بود ، گفتم:

-خواهش میکنیم..خب دیگه ما باهم تنهاتون میزاریم و مزاحممتون نمیشیم

پکاه گفت:

-عه کجا میخواین برین؟ بمونین همینجا

مهرداد دستمو گرفت و گفت:

-نه دیگه…زیاد موندیم.منم یکم کار دارم نمیتونم خیلی بمونم

آرتین برای سورپرایز کردن پگاه بهش نگفته بود که اومده ایران برای همین وقتی یهو سرزده اومد پگاه اونجوری غافلگیرشد و همین بهونه ای شد تا ما بالاخره از اونجا بریم.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

اسارت عشق

رمان اسارت عشق/پارت چهلو یک

  بعد از شستن ارایش صورتم که نصفشم به لطف اشک هام پاک شده بودن …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *