خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان رحم اجاره ای/پارت هفتادو نه

رمان رحم اجاره ای/پارت هفتادو نه

با شنیدن این حرفش با صدای بلندی زدم زیر خنده وقتی خنده ام تموم شد به چشمهاش خیره شدم و گفتم :
_ خوب بعدش
_ باورت نمیشه ؟
بدون مکث جوابش رو دادم ؛
_ نه
_ میدونم که باورت نمیشه اما سیاوش واقعا دوستت داره بعد طلاق دادن تو خیلی بد اخلاق شده .
مهربون بهش خیره شدم و گفتم ؛
_ ببین سامان هیچ دلیلی جز عاشقی سیاوش وجود نداشت که ما طلاق گرفتیم ذاتا بعد طلاق هم ازدواج کرد ، میدونم دوستم داری نگرانم هستی اما بهتره ما از هم دور باشیم برای خوشبختی جفتمون .
_ اما من بخاطر خودم نمیگم ستایش من میدونم تو هم دوستش داری !
_ عشق یکطرفه نابود میکنه بهتره فراموشش کنم .
به سمتم اومد محکم بغلم کرد
_ قرار نیست ترکم کنی که ؟
_ نه
ازم جدا شد دستاش رو دو طرف صورتم گذاشت و گفت :
_ همیشه با هم در ارتباط هستیم ، یادت باشه ما قبل اومدن سیاوش دوست بودیم دوستی ما خراب نمیشه .
با شنیدن این حرفش لبخندی تحویلش دادم‌ :
_ حق با توئه

 

دوست داشتم یه کار برای خودم پیدا کنم و سرگرم بشم نمیتونستم همیشه تو خونه باشم و مشغول الکی فکر کردن به چیز هایی که اصلا شدنی نبود
_ ستایش عزیزم
با شنیدن صدای مامان از افکارم خارج شدم بهش خیره شدم و گفتم :
_ جان
لبخندی زد :
_ به چی داری فکر میکنی ؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و خیلی خسته نالیدم :
_ مامان خسته شدم
نگاهش مهربون شد
_ چرا قربونت بشم از چی خسته شدی ؟
_ اینکه همش تو خونه باشم به چیزایی که باعث ناراحتیم میشن فکر کنم خودخوری کنم ، میخوام برم بیرون کار کنم
_ چه کاری آخه تو درست رو تموم نکردی
شونه ای بالا انداختم :
_ نمیدونم میخوام مشغول بشم فقط !
_ واستا شب پدرت بیاد باهاش صحبت میکنم ببینم چی میشه باشه ؟
لبخندی بهش زدم :
_ باشه مامان ممنون
با آرامش داشت بهم نگاه میکرد همین نگاه مهربونش بود که بهم امید میداد برای دوباره زندگی کردن
* * * *
سر میز شام نشسته بودیم ، نگاهم به اشکان و ستاره افتاد که کنار هم نشسته بودند و همین باعث میشد خندم بگیره جفتشون از خدا خواسته بودند
_ ستایش به چی داری میخندی ؟
با شنیدن صدای بابا نگاه از اون دوتا گرفتم
_ چیزی نیست بابا یاد یه چیزی افتادم
بابا که خوب فهمیده بود برای چی خندیده بودم فقط به تکون دادن سرش اکتفا کرد مامان هم چشم غره ای حواله ام کرد خوب به من چه رفتار این دوتا مرغ عشق زیادی ضایع بود من که نباید بابت این دوتا حرص و جوش میخوردم درسته ؟ اصلش هم همین بود
_ راستی ستایش بابا
_ جان
_ درمورد کارت

با شنیدن این حرف بابا چشمهام از شدت خوشحالی برق زد :
_ خوب ؟
_ میتونی بری کلاس هایی که دوست داری از کار کردن بهتره ، اینطوری چیزایی که بهشون علاقه داری رو یاد میگیری نظرت چیه ؟
_ فکر خوبیه بابا !
لبخندی زد
_ پس بشین قشنگ فکرات و بکن ببین دوست داری چه شغلی داشته باشی .
_ چشم بابا
بعدش هممون مشغول شدیم ، بعد تموم شدن شام داشتم به مامان کمک میکردم که صدای زنگ تلفنم بلند شد رفتم طرفش با دیدن شماره سیاوش متعجب شدم چرا باهام تماس گرفته به سمت اتاقم رفتم و جواب دادم :
_ بله بفرمائید ؟
صدای بم و خش دار سیاوش تو گوشی پیچید :
_ بدون من انگار خیلی بهت خوش میگذره
با شنیدن این حرفش قلبم شروع کرد به تند تند تپیدن خدا لعنتش کنه که خیلی خوب بلد بود قلب من رو به بازی بگیره عوضی دوست داشتم یه شکلی حسابش رو برسم ولی مگه میشد آخه !
با حرص جوابش رو دادم :
_ آره خیلی خوش میگذره
صداش عصبی شد :
_ فکر نکن حرفت رو یادم رفته تو مال منی همیشه هم مال من میمونی هیچکس حق نداره بهت نزدیک بشه پس فکر عشق و عاشقی رو از سرت بنداز بیرون
چشمهام گرد شد چقدر پرو بود
_ تو خجالت نمیکشی ؟
_ نه
با حرص بهش توپیدم :
_ یادت نیست طلاق گرفتیم باید بهت یاد آوری کنم من زن تو نیستم پس تو نمیتونی بهم دستور بدی چیکار بکنم یا نکنم تو خودت ازدواج کردی مثل اینکه فراموش کردی ؟
_ نه
_ پس چی داری میگی ؟
_ اینکه من صاحب تو هستم
اینبار جیغی از شدت حرص کشیدم و داد زدم :
_ خفه شو
بعدش گوشی رو محکم کوبیدم تو دیوار که هزار تیکه شد طولی نکشید که در اتاقم باز شد همه اومده بودند ، مامان نگران پرسید :
_ چیشده ؟
دستی به صورتم کشیدم
_ چیزی نیست مامان یه لحظه عصبی شدم ببخشید
_ ستایش
با شنیدن صدای بابا بهش خیره شدم که پرسید :
_ سیاوش بود ؟
نمیتونستم بهش دروغ بگم سرم رو تکون دادم :
_ آره

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

اسارت عشق

رمان اسارت عشق/پارت چهلو یک

  بعد از شستن ارایش صورتم که نصفشم به لطف اشک هام پاک شده بودن …

یک نظر

  1. کی میزارید پارت بعدی رو!؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *