خانه / رمان / رمان آنلاین / رحم اجاره ای / رمان رحم اجاره ای/پارت هشتاد

رمان رحم اجاره ای/پارت هشتاد

اخماش بشدت تو هم رفت و با صدای خش داری پرسید :
_ برای چی باهات تماس گرفته بود ؟
با شنیدن این حرف بابا دستام مشت شد با صدای گرفته ای گفتم :
_ مهم نیست بابا
نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد
_ اما برای من مهمه حالا بگو ببینم
حرفای سیاوش رو بهش گفتم که با جدیت گفت :
_ باهاش صحبت میکنم اون دیگه حق نداره با دختر ما در تماس باشه و براش خط و نشون بکشه .
مامان بهش خیره شد
_ اما ساشا …
بابا وسط حرفش پرید :
_ اگه تا الان این همه مدت صبر کردم فقط بخاطر تو بوده پس نیاز نیست دیگه چیزی بگی
_ ستایش
_ بله بابا ؟
_ باهات تماس گرفت جوابش رو نمیدی شنیدی ؟
سرم رو تکون دادم :
_ آره بابا
لبخندی زد :
_ آفرین
بعدش بابا از اتاق خارج شد که مامان ترسیده گفت :
_ دعوا نشه !
_ نه نمیشه مامان اون سیاوش باید حدش رو بفهمه حالا که زن گرفته حق نداره من و تهدید کنه
مامان سری تکون داد :
_ میترسم
ابرویی بالا انداختم
_ از چی ؟
_ از اینکه اتفاق بدی در راه باشه
_ چیزی نمیشه مامان
بعد رفتن مامان روی تخت نشستم منم دلشوره داشتم میترسیدم اتفاق بدی بیفته اما چه میشه کرد باید طاقت آورد نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم که صدای در اتاق اومد
_ بیا داخل
در اتاق باز شد و ستاره اومد داخل ترسیده به سمتم اومد :
_ حالت خوبه ؟
سری تکون دادم :
_ آره
_ پس ساشا چرا انقدر عصبی بود ؟
_ سیاوش بهم زنگ زد خط و نشون کشید برای همین بابا عصبی شد الانم رفت حقش رو بزاره کف دستش
_ جدی ؟
_ آره
ستاره خندید
_ پس خدا به داداش برسه عصبانیت ساشا خیلی ترسناک

داخل سالن با استرس داشتم راه میرفتم منتطر اومدن بابا بودم نمیدونستم چیشده و چه اتفاقی بینشون افتاده اما به شدت استرس داشتم که اصلا حتی برای یه لحظه من و آروم نمیذاشت ، چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم که صدای عصبی مامان اومد :
_ ستایش
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جانم مامان ؟
_ بسه بشین انقدر راه رفتی سرم گیج رفت بابا که اژدها نیست رفته باهاش صحبت کنه همین .
رفتم کنارش نشستم
_ میترسم مامان
_ از چی میترسی ؟
_ نکنه دعواشون شده باشه یا …
مامان خندید که ساکت شدم متعجب بهش خیره شدم تو این حال بدی که من داشتم مامان چرا داشت میخندید ، وقتی ساکت شد بهم خیره شد دستش رو به علامت تسلیم بالا برد
_ باشه اذیتت نمیکنم
به چشمهاش زل زدم که گفت :
_ آخه ببین ستایش خیلی حرفت خنده داره بابات خیلی عصبی بود وقتی رفت مسلما الان دارند دعوا میکنند یه جا آروم ننشستن
با شنیدن این حرف مامان وحشت زده بلند شدم :
_ باید برم پیش بابا من …
وسط حرفم پرید :
_ ستایش
اشک تو چشمهام جمع شد
_ همیشه بخاطر من اتفاق های بد میفته پس کی این کابوس تموم میشه من اصلا نمیتونم راحت بشم
مامان بلند شد من و بغل کرد و سعی داشت آرومم کنه نمیدونم چقدر گذشت که مامان باهام حرف زد و من آرومتر شده بود ، با شنیدن صدای بابا جفتمون به سمتش برگشتیم که ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ چیشده ؟
مامان به سمتش رفت
_ سیاوش رو دیدی ؟
بابا سرش رو تکون داد
_ آره
_ خوب چیشد ؟
بابا با تاسف سرش رو تکون داد
_ اصلا این سیاوش رو نمیشناسم خیلی خودخواه شده ، خودش زن داره اما نشسته تهدید میکنه ستایش اصلا حق نداره عاشق بشه اون ناموس منه
مامان کلافه گفت :
_ بهش گفتی به ستایش نزدیک نشه ؟
_ آره باهاش اتمام حجت کردم گرچه با سیاوشی که من دیدم به این راحتی دست برنمیداره

با شنیدن حرفای بابا خیلی ناراحت شدم ، سیاوش رسما داشت جوری رفتار میکرد انگار من برده ی اون هستم و هر کاری دلش خواست انجام میده اون حق نداشت با من همچین رفتاری داشته بهش همچین اجازه ای نمیدادم اون باید حد خودش رو بفهمه
_ ستایش
با شنیدن صدای بابا از افکارم خارج شدم بهش خیره شدم و گفتم :
_ جان
_ ببین میخوام رک باهات صحبت کنم پس خوب بهم گوش بده باشه ؟
_ باشه
_ سیاوش ازدواج کرده تو رو طلاق داده اما منطقش اینه تو نه حق عاشق شدن داری نه حق ازدواج چون ناموس اون هستی اما من دوست ندارم تو تمام عمرت با اینا زندگی کنی پس اولین کاری که باید بکنی اینه خطتت رو عوض میکنی فکر سیاوش رو از ذهنت میندازی بیرون برای همیشه بعدش میفرستمت جایی که بری درس بخونی .
_ از این خونه باید برم ؟
بابا خندید :
_ نه
_ پس …
_ این خونه رو عوض میکنم میرم جایی که نه سیاوش باشه نه کسی که به گذشته مربوط باشه میخوام از همه دور باشیم و هممون تو آرامش باشیم .
صدای اشکان اومد :
_ من کاملا موافق هستم
ستاره با حرص گفت :
_ ساشا از تو نظر نخواست
اشکان نیشخندی زد و خواست چیزی بگه که مامان با داد گفت :
_ جفتتون ساکت باشید مخمون رو خوردید
جفتشون ساکت شدند
_ ادامه بده عزیزم
_ بعدش میخوام یه سئوال ازت بپرسم درست جواب بده باشه ؟
_ باشه
به چشمهام خیره شد :
_ دوست داری سیاوش رو فراموش کنی یا نه ؟
خندیدم :
_ این چه سئوالیه بابا ؟
_ میخوام بدونم چون اگه دوست نداشته باشی هیچ رفتنی در کار نیست من نمیخوام مجبورت کنم .
_ بابا سیاوش زن داره من دوست ندارم به یه مرد متاهل فکر کنم که خودش زن داره و زندگی داره فکر کردن بهش هم خیانت محسوب میشه و من دوست ندارم مثل زن های خیابونی باشم درک میکنید ؟
_ آره

من واقعا قصد داشتم سیاوش رو فراموش کنم نمیتونستم همچنان تو همین خیال زندگی کنم که سیاوش یه روزی مال من میشه اون اگه من و میخواست طلاقم نمیداد
درست مثل من که براش جنگیدم میجنگید برای به دست آوردن من اما اون کاری که آسون بود رو انجام داد طلاق داد !
_ حالت خوبه ؟
با شنیدن صدای ستاره بهش خیره شدم و سرم رو در جوابش تکون دادم که کنارم نشست و گفت :
_ امشب مهمونی دعوت هستیم بابات گفت آماده باشید برای شب میای نه ؟
_ نه اصلا حس و حالش نیست
چشم غره ای به سمت من رفت و گفت :
_ اما میدونی که باید بیای
_ اما …
وسط حرفم پرید :
_ اگه احیانن بگی نمیام به بابات میگم تا بیاد سراغت پس خودت میدونی ‌.
کلافه سرم رو تکون دادم :
_ باشه میام .
خندید
_ راستی ستایش امشب خیلی خوشگل کن شاید یه شوهر گیرت اومد
با حرص بهش خیره شدم و گفتم :
_ دوست داری امشب از دست من کتک بخوری ؟
_ نه
_ پس دهنت و ببند انقدر رو اعصاب من راه نرو شنیدی ؟
_ باشه عصبی نشو
سرم رو با تاسف تکون دادم و بلند شدم واقعا حوصله نداشتم برای امشب اماده بشم برم مهمونی ، ولی خوب مجبور بودم برم نمیخواستم بابا فکر کنه من بخاطر سیاوش ناراحت هستم ، گرچه ناراحتی من هم سودی نداشت .
* * *
بلاخره اومدیم مهمونی با دیدن خونشون فکم افتاد پایین رسما یه پا قصر بود براش خودش ، ستاره با لودگی گفت :
_ عجب جایی من که عاشقش شدم یعنی زن نمیخواد صاحب این خونه ؟
صدای پر از حرص اشکان اومد :
_ نه
ستاره پشت چشمی براش نازک کرد
_ من که از تو نپرسیدم بعدش تو از کجا میدونی شاید خواستن
اشکان خواست چیزی بگه که بابا دخالت کرد
_ بچه ها کافیه بریم داخل .

داخل شدیم اما هنوز اشکان و ستاره داشتند کل کل میکردند ایستادم با حرص به سمتشون برگشتم و گفتم :
_ بهتر نیست شما دوتا به جای کل کل کردن ابراز عشق کنید ؟
با شنیدن این حرف من چشمهای جفتشون گرد شد منم همراه بابا و مامان که داشتند میخندید به سمت خونه رفتم اون دوتا که خشک شده ایستاده بودند بابا با خنده گفت :
_ چه قشنگ جفتشون رو شستی گذاشتی کنار
با شنیدن این حرف بابا سری تکون دادم
_ حقشون بود
همین که داخل شدیم با صاحب مهمونی احوالپرسی کردیم من و مامان رفتیم مانتو هامون رو داخل گذاشتیم بعدش اومدیم بیرون رفتیم پیش بابا که کنار یه مرد ایستاده بود وایستادم و بهش خیره شدم حدودا نیم ساعت گذشته بود و حوصلم داشت سر میرفت که صدای آشنایی شنیدم :
_ سلام
با شک به سمت صدا برگشتم با دیدن سیاوش و زنش همتا چشمهام گرد شد اونا اینجا چیکار داشتند
بابا جوابشون رو داد منم سرم رو پایین انداختم و سعی کردم هیچ نگاهی بهشون نکنم که صدای همتا بلند شد :
_ چطوری ستایش ؟
با شنیدن صداش سرم و بلند کردم به چشمهاش خیره شدم و بیتفاوت گفتم :
_ من خوبم تو چطوری ؟
دستش رو دور بازوی سیاوش حلقه کرد و با عشوه خرکی گفت :
_ من که کنار عشقم حالم عالیه
با شنیدن این حرفش دستام مشت شد اما لبخندی بهش زدم :
_ انشاالله همیشه عالی باشی .
_ ستایش
با شنیدن صدای ستاره به سمتش برگشتم :
_ جان
_ میشه یه چند دقیقه بیای ؟
_ آره
بعدش همراهش رفتم نفسم رو آسوده بیرون فرستادم :
_ ممنون ستاره
خندید
_ قابل نداشت عشقم
با حرص شروع کردم به حرف زدن :
_ آشغال فقط بخاطر اینکه من عصبی بشم داشت اون شکلی رفتار میکرد ، اصلا این دوتا چرا اومدند اینجا ؟
_ آروم باش ستایش تو که دوست نداری همه متوجه بشند اینجا چخبره ؟
سرم رو تکون دادم :
_ نه
_ پس آروم باش و اصلا به چیزای منفی فکر نکن
سرم رو تکون دادم :
_ باشه

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/پارت هفده

  لبخندی زد و گفت _ تو فکر کن بچه ای من دوست ندارم زنم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *