خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان سونامی/پارت سیو پنج

رمان سونامی/پارت سیو پنج

 

_خدا جای حقه ولی خب اینو که نمی دونه که یه دختر بی باباش نابوده!
جای حقه خدا ولی تجربه ی اینو نداره که وقتی یه دست نامحرمی تن یه دخترو لمس می کنه حتی اگه اون دختر خیلی هم معتقد نباشه، دلش آرزوی زنده به گورشدنو می کنه.
سرش را بلند می کند. فقط تا گردن حامی. تا همین جا هم ظاهرا بس است. رگ باد کرده ی گردن او پر از حرف است.
وفا لبش را به داخل می کشد. دندان هایش را محکم روی آن می کشد و بی اهمیت به بلایی که سر لبش می آید کارش را تکرار می کند. حتی در این لحظه صدای نفس های عصبی حامی را هم نادیده می گیرد:
_حامی دکتر گفت درمان این حال و روز من بغل کردن توئه. منم باهاش موافقم. فقط یه سوال. میشه تا آخر دنیا منو بغل کنی حامی؟ میشه اونقدر فشارم بدی که یادم بمونه که اگه بابام نیست، تو هستی؟ میشه اونقدر لمست کنم که لمس شدنای قبلی رو یادم بره؟ میشه این برنامه ی هر روزت بشه؟ اینکه من اونقدر تو بغلت فشار داده بشم که ذهن لعنتیم غلط کنه بی کسی هامو یادم بندازه. میشه باشی چون من عاشقتم و می دونم که تو حتی اگه نگی هم عاشقمی. اینایی که گفتم با برنامه ی شلوغ زندگی تو میشه یا نه حامی؟ اگه بشه که خوبه، می دونی چرا؟ آخه من بابا ندارم، من مامان دارم و ندارم. من فقط تو رو دارم حامی.
وفا ساکت می شود و اینبار اشک هایش متکلم وحده می شوند. دست حامی از زیر دستش کشیده می شود. دست دیگرش هم از پشت سرش. حامی صاف می ایستد. وفا سرش را بالا نمی آورد. نمی خواهد چهره ی حامی را بعد از تکرار بی کسی هایش ببینید.
حامی لبه ی تختش می نشیند. نگاه وفا به دست های بی استفاده ی اوست. لحن حامی مثل همیشه نیست. محکم نیست، مقتدرانه نیست. لحن حامی چیزی فراتر از این هاست:
_از تکرار مکررات خوشت میاد؟ خوشت میاد تکرار کنم اونقدر به بغل کردنت فکر می کنم که اذیت میشم؟
وفا با همه ی خجالتی نبودنش خجالت می کشد. حامی می بیند و اهمیتی نمی دهد. جدی تر از همیشه می گوید:
_تو با خودت چی فکر کردی؟ اینکه من از اینجا به بعد میذارم یه روزت بدون حضور من بگذره؟ که مدام روی بودن من تاکید داری و از نبودنم میگی؟
وفا حس می کند قلبش می رود تا روی ریتم بزند. چرا تا به امروز نمی دانسته که لحن خشن هم دلچسب می شود؟
در این میان باز هم به دست های حامی نگاه می کند. دست هایی که بی کارند. حامی سر سختانه ادامه می داد:
_ گفتنش چیزی نیست که خوشایند من باشه. اما یه بار برای همیشه بهت میگم تا جواب سوال هاتو یکجا بگیری. از روزی که پلیس برنامه رو چید و طبق سیاستش تشخیص داد که به نفعته که چند روز با من نباشی سفت و سخت مخالفت کردم. بهشون گفتم ذره ای با روششون موافق نیستم، آخرش خودت پای پیشنهاد پلیس وایسادی و تنها رفتی. تو نباید تنها تا اونجا می رفتی. این حرف اول و آخر من بود. پلیس برای اینکه اطمینان منو جلب کنه و خیالمو راحت اون ردیاب دومو کار گذاشت. وقتی من توی اون بیابون لعنتی بالای سرت رسیدم، دقیقا همون موقعی که نابود شده بودم با خودم قسم خوردم که دیگه تو رو به خودتم نسپرم!
باز هم مکث می کند و بعد از کمی می گوید:
_فکر کنم جواب سوالاتو کامل گرفتی اگر نگرفتی جوابای منو اونقدر با خودت تکرار کن که دیگه برات سوال پیش نیاد که چطور من قراره از لمس کردن تو بگذرم!
حامی ساکت می شود. آنقدر سکوتش طولانی می شود که وفا مطمئن شود توضیح بیشتری نخواهد شنید. قطعا تا همین جا گفتنش هم دور از شخصیت تودار حامی بوده است. وفا اینبار سر بلند می کند. انگار برای دیدن چهره ی حامی حریص است. حالا جور دیگری خوب است. این اطمینان همان چیزی است که به آن نیاز داشته. با رضایت غرق در چهره ی قاطع او می شود اما نه آنقدر که خشونت دست های او را نفهمد. نه آنقدر که نفهمد دستی وادارش می کند که روی تخت بخوابد. که نفهمد هر دو دست حامی دو طرف بدنش قرار می گیرد و صورتش پایین می آیید. وفا با لبخند چشم می بندد. این لمس شدن بی ملاحظه را دوست دارد. این وزن انداختن سینه ی حامی روی سینه اش همان چیزی است که وزنه های روی قبلش را کم می کند.

 

-از پسش بر اومدم چون تو اعتبارتو گذاشتی وسط تا تموم کارخونه هایی که دیگه جرات نمی کردن باهامون کار کنن بهمون اعتماد کنن و یه چیز دیگه، حامی قراره امشب تو و مامانم با هم از نظر من کاملا فرمالیته است. به نظرم میشه این قرار کنسل شه. آخه واقعا قراره بین مامانم و تو چیا گفته بشه؟
وفا تلخ می شود و مثل روزهای قبل از رفتن رضا راحت و بی تعارف حرفش را می زند:
-مثلا قراره مامانم مثل مامانای دیگه با تو اتمام حجت کنه که اگه منو اذیت کنی بد می بینی؟ مسخره نیست حامی وقتی این مدت تو تنها کسی بودی که نگران اذیت شدن من بودی؟ اینا چیزاییه که به مامانم هم گفتم.
حامی از اینکه این وفا همان وفای قدرتمند ماه های قبل است احساس رضایت دارد اما ابدا با جمله ی او موافق نیست:
-وفا تو خودت خواستی که غروب توی این ملاقات نباشی. پس اجازه بده این ملاقاتو منو مادرت اونجوری که صلاح می دونیم مدیریت کنیم حتی اگه دلچسب تو نباشه.
حامی صدای سیاوش را در گوشی می شوند. ظاهرا وفا را صدا می کند که وفا ساکت می شود و وقت نمی کند جواب حامی را بدهد.
بودن سیاوش در کنار وفا و کمک برای سرپا کردن شرکت خواسته ی خود ‌سیاوش بوده. حامی احساس می کند سیاوش به نوعی‌ در مقابل وفا شرمنده است. هر چند که رفتار وفا عادی است. لزومی نمی بیند در این باره از هیچ کدامشان سوالی کند. قطعا اگر لازم بود چیزی بداند وفا تا به حال گفته بود. پس به سکوتشان احترام می گذارد.
صدای وفا افکارش را عقب می زند.
-خب حامی سیاوش اون پرونده هایی که دیروز روشون تاکید داشتی، آورده چک کنیم. فعلا کاری نداری؟
کار داشت. با وفا خیلی کار داشت. با همه مرد بودن و مردانه پای مشکلات ایستادنش حالا به یک نفس عمیق در میان موهای وفا نیاز داشت. مدت ها بود که به این شیوه به خودش انتراکت می داد. تمایلش را برای بعد نگه می دارد و کوتاه می گوید:
-مراقب خودت باش!

حسام عصبی به گردن خودش چنگ می زند و زیر گلویش را فشار می دهد. دلش نمی خواهد از حامی بیشتر بپرسد. دلش نمی خواهد عاجز و درمانده به نظر برسد. اما واقعیت این است که هم عاجز است و هم درمانده. واقعیت این است که تنها کسی که فعلا می تواند جواب سوالش را بدهد حامی است:
-اون داروها خیلی وقت پیش وارد شدن. امکان نداره الان به خاطرشون پرونده درست شه.
حامی لبخند کج و تلخی به این حرف می زند. قرار بود برای این پسر پدری کند. خودش نخواسته بود، نشده بود. اینجا همان جاییست که تف سر بالا برایش معنا می شود. خبر زندانی شدن حسام قطعا برای اعتبار و خوش نامی اش اتفاق بدی بوده است. اینکه کارخانه های رقیب از این خبر چه استفاده هایی که نکرده بودند چیزی است که فقط خودش می داند و حالا باز شدن یک پرونده ی جدید برای حسام، یک آبرو ریزی دوباره و افتادن دوباره ی نام معین روی زبان ها. این برنامه ی قابل پیش بینی روزهای آینده است. روزهایی که قطعا برای حامی هم گران تمام خواهد شد و او هزینه های گزافی برای نگه داشتن اعتبارش خواهد داد. تنها بخش امیدوار کننده ی ماجرا این است که بعد از بریده شدن حکم جدید حسام باز هم مصرانه از پشیمان نبودن و عذاب وجدان نداشتنش نگوید.
از جا بلند می شود. هر دو دستش را روی میز قرار می دهد. حسام منتظر و شاید نگران سر بلند می کند، حامی کمی خم می شود و بدون اینکه ذره ای نرمش و یا حس دلسوزی در میان کلامش باشد می گوید:
-اون آدمایی هم که دارو رو مصرف کردن خیلی وقته دنبال پیدا کردنتن. دستگیریت سر این پرونده ی رضا رستگار مشکلشونو حل کرد و خیلی راحت تر از اون چیزی که فکر کنی پیدات کردن. روزای خوبی در انتظارت نیست اما به تویی که نه عذاب وجدان داری و نه پشیمونی که سخت نمی گذره. اصلا ناراحت نباش چون فقط یه ادم وقتی بشنوه با داروهایی که وارد کرده باعث شده که چند نفر دیگه هیچ وقت نمی تونن عادی زندگی کنن داغون میشه، که خوب این شامل حال تو نمیشه!
مکثی می کند و بعد با همان حالت قبل ادامه می دهد:
_راستی یادم رفت بگم خوش حال باش چون تو چند قدم از معتمد جلوتری. اون داغون شده با اینکه مدت حبسش از تو کوتاه تره اما تو داری اینجا با آرامش زندگیتو میکنی و تازه قراره با یه پرونده ی جدید چند سال بیشتر مهمون اینجا باشی!
این را می گوید. نگاه آخر را تلخ تر از همیشه به حسام می اندازد و به سمت در می رود. شانه هایش سنگین تر از لحظه ی آمدنش هستند. قرار نبود ته قصه ی پدری کردنش به اینجا بکشد. قرار نبود.
از در بزرگ زندان بیرون می زند. پشت فرمان ماشینش می نشیند و همزمان گوشی اش را روشن می کند. پیام وفا خیلی زود روی صفحه ظاهر می شود
“تونستی برام زنگ بزن”
قطعا می توانست. حرف زدن با این دختر، نفس کشیدنش و لمس کردنش تنها چیزی است که زمختی روزهایش را کم می کند. روزهایی که دقیقا از شروع دادگاه حسام با بی آبرویی از سمت شرکت های رقیب گذشته بود و همچنان هم ادامه داشت. بودن وفا را در این روزها بیشتر از هر چیزی می خواست.
شماره ی وفا را می گیرد. با بوق دوم جواب می دهد. حامی جواب سلام او را می دهد و وفا با احتیاط می پرسد:
-تو خوبی؟
حامی ماشین را به راه می اندازد. خنده ی مردانه و کم جانی می کند:
-تو دکتری؟
وفا ناز می خندد و بی خیال می گوید:
-نه تو فقط دکتری! من یه دروبین دارم چیلیک چیلیک عکس میندازم. فقط یه سوال آقای دکتر امروز غروب تشریف میاری شرکت یا نه؟
حامی شعور این دختر را دوست دارد. اینکه در مورد ملاقات دو نفره با برادرش چیزی نمی پرسد. اینکه می تواند با شنیدن شرایط بد حسام خوشحال شود و اصراری برای شنیدن ندارد. از آیینه ی بغل نگاهی به جاده می اندازد و سرعتش را بیشتر می کند:
-نه وفا نمیرسم. الان باید برم کارخونه، غروبم که با مامانت قرار دارم. ضمن اینکه تو توی این مدتی که شرکت بابات راه افتاده ثابت کردی که به عنوان سهام دار اصلی خیلی خوب راه و چاهو یاد گرفتی و از پس کارا بر اومدی!
وفا لحظه ای سکوت می کند و بعد منصفانه می گوید:

سیاوش با خودکار زیر یکی از خطوط پرونده خط های فرضی می کشد و همزمان توضیحاتش را در رابطه با عملکرد شرکت می دهد. وفا در حالیکه انگشت اشاره اش را بین دندان هایش دارد با دقت به پرونده ی زیر دستانش نگاه و به توضیحات او گوش می دهد. قشنگ مشخص است که سیاوش چقدر از اصول کار را زیر دست حامی آموخته. شاید به اندازه ی او روی مسائل تسلط و توانایی نداشته باشد اما برای وفایی که هیچ سر رشته ای از شرکت و بازار تجارت ندارد پر از اطلاعات مفید است.
-پس از مقایسه ی الان وضعیت شرکت با ماه های آخر مدیریت پدرت مشخصه که اوضاع یه کم بهتر از اون دورانه. اما این شرایط شرایطی نیست که بشه بهش دلخوش کرد.
وفا جمله ی سیاوش را برای خودش تحلیل می کند. فاکتورها را سبک و سنگین می کند. انگشتش را می اندازد و در نهایت فکری را که در ذهن دارد بر زبان می آورد:
-نظر شما چیه یه جلسه با مدیرا بذاریم و راجع به راهکارها حرف بزنیم.
سیاوش خودکار را روی پرونده پرت می کند، سر تکان می دهد و موافق می گوید:
-پیشنهاد بدی نیست. در کل باید حواسمون به اعتباری که حامی وسط گذاشته هم باشه.
وفا موهای بیرون زده اش را داخل مقنعه می فرستد. با سیاوش موافق است. در کل در هر قسمتی از شرکت پدرش که سرپا شده ردپایی از حضور حامی به چشم می خورد وگرنه که دنیای او آنقدر با ماشین حساب و عددها بیگانه است که مدیریت یک شرکت ابدا در دایره ی توانایی هایش نباشد. لبخند کمرنگی میزند. به این فکر می کند که حامی قوانینش را تغییر داده. او سال ها با قانون سرپا ایستادن و کمک نگرفتن زندگی کرده بود. حامی تنها کسی است که وقتی دستش را می گیرد، بلندش می کند و پا به پایش می آید هیچ چیز آزار دهنده به نظر نمی رسد.
سیاوش با دقت در حال خواندن صفحات بعد پرونده است که صدای در اتاق بلند می شود. هر دو در همان حالت نشسته پشت میز، به سمت در سر می چرخانند. منشی کم سن و خوش چهره ی وفا وارد اتاق می شود. سیاوش طبق عادت همیشگی سرتا پای دختر را برانداز می کند و وفا با ملایمت می پرسد:
-جانم عزیزم!
البته که وفا دختر رضا است و خیلی خودش را مقید به رفتار رسمی با پرسنلش نمی داند. رفتاری که حامی موافق آن نیست اما اجازه می دهد وفا به مرور به این نتیجه برسد. دختر با لبخند جواب می دهد:
-آقای پویا نواب بیرون هستن. می تونم بفرستمشون داخل؟
وفا به صندلی اش تکیه می دهد و سر تکان می دهد:
-بفرستش تو عزیزم. منتظرش بودم.
دختر سری تکان می دهد. رو به سیاوش و با لبخند بااجازه ای می گوید و از اتاق خارج می شود. پویا وارد اتاق می شود. سلام می کند و بعد بلافاصله شروع می کند:
-یعنی الان پتانسیل اینو دارم لهت کنم وفا با این بایگانی مسخره ی شرکتت. شتر با بارش توش گم میشه. واقعا شرکتت هیچ بخش بهتری نداشت مسئولیشتو بدی به من؟
وفا شانه بالا می اندازد و بی خیال می خندد:
-اتفاقا بعد از کلی فکر فرستادمت بایگانی. می خوام ازت فسیل درست کنم. درس عبرتی باشی برای عالمیان.
پویا راهش را به سمت میزی که بین کاناپه ها قرار گرفته کج می کند. خم می شود و در حالیکه لیوان آب را پر می کند می گوید:
-من همین که با تو دوست شدم درس عبرت عالمیان شدم.
سیاوش دست به سینه به صندلی اش تکیه می دهد و این مکالمه را تماشا می کند.
وفا به ساعت دیواری که اسم شرکت روی آن نوشته شده نگاه می کند. نگرانی اش بر طرف می شود. پویا برای رفتن وقت دارد. چهره اش را مثلا دلخور نشان می دهد و باز هم پویا را مخاطبش:
-صد بار گفتم من روحیه ام حساسه. باهام اینجوری حرف نزن دلم میشکنه.
پویا لیوان خالی را بی خیال روی میز بر می گرداند:
-مهم زبونته که با شمشیر نادر شاه افشار هم نمی شکنه!
وفا به خنده می افتد و پویا به سمتشان می آید. اینبار جدی می پرسد:
-تو تا کی هستی وفا؟
وفا با چشم به ساعت اشاره می کند:
-تو کاری به من نداشته باش. حواست به ساعت دیالیز بابات باشه!
پویا لب هایش را روی هم فشار می دهد:
-حواسم هست. برگردیم از بیمارستان اگه وضعیت خونه نرمال باشه سعی می کنم سمت غروب یه سر برم استودیو. تو برنامه ات چیه؟
وفا به برنامه ی سمت غروبش لبخند پر از رضایتی می زند:
-رو اومدن من حساب باز نکن.
پویا “اکی” می گوید و دستش را به سمت سیاوش دراز می کند:
-خب داداش تو رو از دست این پدیده ی زبون دراز به خدا می سپارم.
سیاوش می خندد و دستش را فشار می دهد:

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت هشتاد

آه عمیقی کشیدم و سرم رو دوباره گذاشتم روی زانوهام… این که اگه به عقب …

2 نظر

  1. سلام خوبی
    بقیه این رمان نمیزاری؟؟
    اخه قبلن گفتی باشه ادامشو میزارم هرچی صبر کردم نزاشتی!!

  2. سلام ادمین
    ما بالاخره منتظر ادامه داستان باشیم یا نه؟؟؟؟؟😑

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *