خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان شاهدخت/پارت سی

رمان شاهدخت/پارت سی

روی تخت نشستم و چشم غره ای بهش رفتم
شکلکی برام دراورد و به دانیار نگاه کرد

دایان_پات خوبه ؟ درد نداری ؟

دانیار به تاج تخت تکیه داد و به سینی صبحانه اشاره کرد

دانیار_خوبم اینو ببرش سر میز ماهم میایم اونور

دایان دست به کمر شد

_نخود سیاه دیگه ؟

با اخم رو برگردوندم از جا بلند شدمو وارد سرویس داخل اتاق شدم
جلوی روشویی وایسادم و تو اینه به خودم نگاه کردم

لبم یکم کبود شده بود بخاطر گازی که دانیار گرفته بود
انگشتام رو روی لبم کشیدم

پشیمون بودم از همراهیم … حالا که تموم شده بود پشیمون بودم

عصبی شیر اب رو باز کردم و مشتی اب به صورتم زدم با غیض مسواکم رو برداشتمو شروع کردم به مسواک زدن
کارم که تموم شد صورتمو کامل شستم و از اتاق بیرون رفتم

دانیار سعی داشت از روی تخت بلند شد
بدون توجه به بالاتنه ی لختش سمتش رفتم

_لباستو چرا دراوردی

نگاهم کرد و من برای کمک کردنش دستم رو دور کمر و بازوش حلقه کردم

دانیار_عوضش کنم

حرارت بدنش دستم رو میسوزوند … نمیدونستم من بی جنبه شدم یا واقعا انقدر گرمه

_بشین رو تخت من میارم برات … اینطوری لخت که نمیخوای بری بیرون
ابروهاش بالا رفت و لبخند کج محوی زد

روی تخت نشوندمش و به سمت در رفتم و همزمان به معنای لبخندش فکر میکردم
چرا لبخند زده بود

با رسیدن به اتاقش تازه یاد حرفم افتادم و محکم روی دهانم کوبیدم و غر زدم

_خاک تو سرت نهان به تو چه وه چطوری میخواد بره بیرون

با غرو لند وارد اتاقش شدم یه بافت از کمدش برداشتمو از پله ها پایین رفتم بدون در وارد اتاق شدم
به پشت دراز کشیده بود…

نگاهم سر خورد رو عضلات بدنش … ابروم بالا پرید بدون اینکه چشم بردارم جلو رفتمو پلیورش رو‌جلوش گرفتم

_بپوش

دانیار_خوشت اومد ؟

بهش نگاه کردم و شونه ای بالا انداختم‌

_بد نیست ولی…

کمی مکث کردم و با بدجنسی گفتم
_خوبم نیست مال دوست پسرای من بهتر بود

لبخندش وا رفت و اینبار من بودم که لبخند روی صورتم داشتم
عقب گرد کردم و از اتاق بیرون زدم قبل بستن در صداش به گوشم رسید

دانیار _بیا کمک کن

نیم نگاهی بهش انداختم

_من چطوری تو غول رو بلند کنم به دایان میگم بیاد

از اتاق دور شدم و با صدای بلند دایان صدا کردم
دایان کنار میز صبحانه وایساده بود و با خنده سر به سر راضیه میذاشت
راضیه هم اخمو به روبروش نگاه میکرد

پس گردنی به دایان زدم

_با تو نیستم مگه

اخم هاش در هم رفت و طلبکارانه نگاهم کرد

دایان_چته باز بد اخلاق شدی تا چند لحظه پیش…

پس گردنی دوم رو نثار گردنش کردم تا دهنش رو ببنده

_برو کمک دانیار بیارش اینجا

دست به سینه شد

دایان_تو که امروز خوب …

تهدید امیز نگاهش کردم که چشم غره ای بهم رفت و سمت اتاق دانیار راه افتاد
پشت میز نشستم و صورت خندون راضیه نگاه کردم

انگار دق و دلیش رو من سر دایان خالی کرده بودم

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان تدریس عاشقانه/پارت چهلو سه

چند روز خودمو تو خونه حبس کردم اینقدر عصبی و ناراحت بودم که حتی جواب …

2 نظر

  1. سلام. پارت جدید رو کی میزارین؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *