خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/پارت سیو یک

رمان بهار/پارت سیو یک

وقتی هنوز از ساختمون خارج نشده بودیم مامان بهم زنگ زد.
خیلی وقت بود این تماسهای یهویی یا اصلا چه به موقع و چه بد موقع منو میترسوند و باعث میشد استرس بگیرم .
این اسمش خیانت و مکافات بود.بدار هز جنایت و مکافات!
میدونستم.میدونستم وداشتم خودم رو به نفهمیدی میزدم.
میدونستم پا تو چه مسیری گذاشتم اما دبگه راه برگشت نبود.
حالا دیگه من دوستش داشتم.وابسته اش بودم.مدیونش بودم…‌و بهتره بگم من حتی محتاجش هم هستم!
پول مهرداد نبود من دوروز هم تو تهرون دووم نمیاوردم.
مادر و برادرم آواره میشدن و هزار و به اتفاق بدتر دیگه که مهرداد نذاشت رخ بده!

صحبتهای من تا وقتی که همراه مهرداد سوار ماشینش شدم ادامه داشت و وقتی تموم شدن که تقریبا خیالم راحت شد اوضاع هنوز امن.
مهرداد مراعات رو کنار گذاشت و با بالا بردن ولدم صدای آهنگ پرسید:

-مامانت بود!؟

گوشب رو تو جیبم گذاشتم و جواب دادم”

-آره!مامان بود

-چی میگفت!؟

نفس راحتی کشیدم و گفتم:

-هیچی .از همین نگرونی های مادرانه اش حرف میزد..میگفت خواب بد دیده. ازم خواست مواظب خودم باشم

سری تکون داد و پرسید:

-پول که نیاز نداشت!؟ هوم! ببین بهار…من نمیدونم الان دوباره قراره سرخود چه فکرایی باخودت بکنی اما بدون که اگه پول احتیاج داشتن و تو چیزی نگی دیگه نه من نه تو…

لبخندی از این حمایتهاش روی صورتم نشست.
چقدر خوب آدم یکی رو داشته باشه اینطوری ازش حمایت بکنه.
چقدر خوبه بکی باشه که حس که نه،مطمئن باشی هیچوقت قرار نیست تنهاش بزاری تنها نیستی…یکی هست بپرس خوبی و تو باخیالت راحت راست حالتو کف دستش بزاری!

سرمو به عقب تکیه دادم و با زدن یه تبسم گفتم:

-نه اگه نیاز داشت میگفت

-خب شاید اون روش نشه بگه…زندگی تو ایران سخت خصوصا اگه یه زن تنها باشی.
روقت هرچقدر لازمش بود بهم بگو…رقم مهم نی…زمان مهم نی‌…کی و کجاش مهم نی….فقط بگو…

لبخحدم عریضتر شد:

-مرسی مهرداد!

-مخلص خانوووم!

اینو گفت و گوشیش رو برداشت.حین رانندگی گاهی سرشو خم میکرد و با گوشیش ور می رفت.کنجکاوانه محو تماشاش بودم که همزمان با کنار گذاشته شدن گوشی اون ،یه پیامک برای من اومد.
تا بازش کردم پیام واریز پول دریافت کردم.
بازم پول ریخت اونم نه یه تومن یا دوتمن….ده تومن!
انگار که بخواد ده تا نقل بهم بده! متعجب گفتم:

-مهرداد ت باز پول ریختی به حساب من!؟؟

با سرانگشتش زد به نوک دماغمو گفت:

-بلعههه جیگر!

دلخور از این ریخت و پاشهاش گفتم:

-من که نیاز نداشتم

نیمچه لبخندی زد و گفت:

-نگران نباش تنها چیزی که همیشه بهش نیاز پیدا میکنیم پول…امروز لازمت نیست فردا لازمت میشه! برلی مادرت هم انتقال بده شاید لازمش باشه!

اون داشت منو یه جوری مدیون خودش میکرد.
دیگه چه میخواستم چه نمیخواستم بدهکاری های زیادی بهش داشتم.
دستش رو از روی پاش برداشتم و اونو به لبهام نزدیک کردم بوسیدمش و به سینه ام چسبوندمش و بعد گفتم:

-مرسی مهرداد…مرسی! مرسی که هستی…

لبخندی زد.گفت:

-من حتی مرسی گفتنت رو هم نمیخوام…تو لبخند که بزنی کافیه…فقط لبخند….حالا بگو ببینم پایه ای واسه صبحانه بریم یه کله پاچه بزنیم بر بدن!؟

کشدار گفتم:

-بلههههه

لباشو لول کرد‌.یه بوس واسم فرستاد و گفت:

-قربون این بله هات!

باهم رفتیم و کله پاچه خوردیم و بعدهم کلی تو خیابون و پاساژها گشتیم.یه جورایی انگار قصد داشتیم لحظه هایی که کنارهم نبودیم یا قراره نباشیم رو همون چندساعت جبران کنیم.

اولین چیزی که برام خرید یه بسته کامل رژلب کایلی با چند رنگ مختلف بود.
رژلبهایی که میگفت دوست داره هرروز از یه رنگش استفاده کنم!
دلم نمیخواست زیهد برام خرج کنه اما اون تقریبا هرچی که خودش خوشش میومد و فکر میکرد ممکنه منم خوشم بیاد میخرید.
و جالب اینجا بود که اصلا قیمت نمی پرسید.
من حتی یکبار هم ندیدم همچین کاری رو انجام بده.
اون هرجیزی که دلش میخواست رو برمیداشت و اصلا مهم نبود رقمش چند درحالی که من اگه بخوام آدامس هم بخرم اول یه نگاه به قیمتش میندازم و بعد تازه تصمیم میگیرم بخرمش یا نه!

چه فاصله ی طبقاتی خنده داری!

بعد از خرید و گشت و گذار ناهار رو تو رستوران خوردیم و دوباره رفتیم تفریح…
هوا که تاریک شد بالاخره تصمیم گرفتیم برگردیم خونه.

تو مسیر برگشت یکی از رژلبها رو به اصرار خود مهرداد به لبهام زدم و بعد سرمو سمتش چرخوندم تا نگاهم کنه و بپسنده
بعد از یه نگاه پر تحسین سرشو با لذت وانگار که خیلی حظ کرده ، تکون داد و گفت:

-حرف نداری تو! ببین بهار….چقدر بهت میاد!

دوباره خودمو تو آینه نگاه کردم و پرسیدم:

-جدا !؟

-اُمممممم چجووووورهم….اصن من عاشق این رنگ شدم!اصن میدونی چیه….تو قیر و گِل و چمیدونم سرب و روغن و هرجی به لبات بمالی قشنگن

بلحد بلحد خندیدم و گفتم:

-بروووو خودتو مسخره کن! کثافت

-جدی میگم‌ب

 

زنگ که زدم شهناز درو برام باز کرد.
لباسام رو مرتب کردم و رفتم داخل.
در حین راه رفتن آینه ی جیبم رو از توی جیب مانتوم بیرون آوردم و نگاهی به لبهام انداختم لبام.
بهم فشارشون دادم تا رژ پخش بشه و کبودی لبهام مشخص نباشه.
نوشین تو آلاچیق نشسته بود و چایی می نوشید و همزمان با آیپدش ور می رفت.
من رو از دور که دید برام دست تکون داد.لبخندی زدم و رفتم سمتش.باهاش روبوسی کردمو روبه روش نشستم.
آی پدش رو کنار گذاشت و گفت:

-کجا بودی تو آخه دختر! اونقدر بهت عادت کردم وقتی نیستی همش احساس میکردم یه چیز مهمی رو یه جای جا گذاشتم…بگم شهناز چی برات بیاره؟ چایی یا نسکافه!؟

تو اون هوای سرد زمستونی نوشیدنی داغ واقعا میچسبید برای همین بی معطلی و تعارف گفتم:

-اگه زحمتی براش نیست نسکافه!

ریلکس گفت:

-نه بابا چه زحمتی! برای همین کارها اینجاست ریگه

اول شهناز رو صدا زد و ازش خواست دوتا نسکافه بیاره و بعد پا روی پا انداخت و پرسید:

-خب…بگو ببینم….این چند روز خوش گذشت!؟؟ راستی اسم دوستت چی بود؟ همکلاسیت!؟

کوله پشتیم رو کنار گذاشتم و گفتم:

-آره…همکلاسیم.اسمشم پگاهِ…دختر خیلی خوبیه..یه جورایی صمیمی ترین رفیقم اواین شهر درندشت.خانواده اش رفته بودن مسافرت برای همین این دوسه روز رو کنارش موندم….

سرش رو آ۶سته تکون داد و گفت:

-بهار جان خیلی خوشحالم که تواینجا یه رفیق صمیمی پیدا کردی…نداشتن دوست یه خوب و صمیمی از نداشتن پول هم وحشتناکتر…

باهم خندیدیم و اون دوباره گفت:

-منم که طبق معمول یا پیش دوستام بودم یا مطب یا همینجا..البته خرید طلا رو هم میتونی به این تفریحات تکراری اضافه کنی…یکی از دوستان جواهرفروشمون یه گروه توی دنیای مجازی درست کرده و طلا و جواهرت رو اونجا برای فروش عرضه میکنه….امشب فکر کنم قراره مهرداد ورشکست بشه برای اینکه من به اسم اون کلی جواهر رو ثبت خرید زدم!

همون موقع شهناز با فنجون نسکافه ها به سمتمون اومد.
خم شد و بعداز اینکه فنجونهارو روی میز چوبی گذاشت پرسید:

-خانم ناهار تا ده دقیقه ی دیگه آماده است.منتظر می مونین تا آقا مهرداد تشریف بیازه یا نه !؟

نوشین سرشو بلند کرد و گفت:

-آره….منتظر میمونم مهرداد بیاد.یه جمعه رو حداقل همه دورهم باشیم…تازه اون باید باشه .قراره عصر باهم جایی بریم

شهناز چشمی گفت و رفت.گره ی شالمو سفت تر کردم که کبودی های گردنم مشخص نباشه.
این کبودی هارو اگه کسی می دید واسم از خیلی لحاظ بد میشد و چه بسی حتی خیانت کثیفم عیان میشد و اون موقع چیزی نمی موند جز رسوایی و شرمندگی و پوچی….
یه پوچی بزرگ…یه روسیاهی ترسناک….
بعداز خوردن نسکافه کیفم رو برداشتم و گفتم:

-من برم بالا لباسامو عوض کنم و یه دوش بگیرم.

لبخند زد و گفت:

-باشه عزیزم توبرو داخل.وقت ناهار که شد میگم شهناز صدات بزنه

بالبخند تلخی ازش جدا شدم.لبخندی که از احساسات درونیم نشات میگرفت.
کاش نوشین با من خوب نبود.کاش مهربون نبود.
کاش به موجود منفور و رقت وانگیز بود…
کاش اینقدر خوب نبود که
که تا نگاهم به نگاهش گره میخوره از درون نشکنم و هزار تیکه نشم
که از خودم بدم نیاد…که حس نکنم یه آدم نمک نشناس و نالایقم که نمک خورده و نمک دون شکسته….

دراتاق رو باز کردم و رفتم داخل.کیفمو پرت کردم یه گوشه و با برداشتن حوله رفتم سراغ حموم.
یه دوش آب گرم شاید میتونست فکر و ذهنم رو دوباره آروم بکنه….
زیادی تو حموم مونده بودم و حتی آب توی وان هم یخ کرده بود.
دوباره زیر دوش ایستادم.تنمو برای آخرین بار آب کشیدم و بعد با پوشیدن حوله اومدم بیرون .
رو به روی آینه ی توی اتاق ایستاده بودم و داشتم کبودی هامو نگاه میکردم که یه نفر به در زد و قبل اینکه من بخوام اجازه بدم اومد توی اتاق…

وحشت زده چرخیدم و به عقب نگاه کردم.به جایی که شهناز ایستاده بود و براندازم میکرد
حتی حس میکردم سوی چشمش سمت گردنم.
فورا دو طرف حوله رو بهم تزدیکتر کردم تا هیچ جایی از بدنم مشخص نباشه و بعد گفتم:

-چیزی میخولی شهناز خانم!؟

با صدای آرومی جواب داد:

-ناهار آماده است آقا مهرداد هم تشریف آوردن خانم گفتن صداتون بزنم تا بیاین توی سالن ناهار خوری….

دستپاچه گفتم:

-ب..باشه…تو برو خودم میام…

به سختی نگاه پر شکش رو از روی تنم برداشت و بعد درو بست و بیرون رفت.
با رفتنش دستامو لبه ی میز گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم.
شهناز لعنتی! گاهی مثل جن میمونه ..
جنی که بی موقع و هروقت دلش بخواد سرو کله اش تو خونه پیدا میشه…
از نگاه هاش خوشم نمیومد.
از نگاه هایی که پر از شک بودن.
یه جوری نگاه میکرد انگار میخواست مچم رو بگیره ..
کاش پای این زن به این خونه باز نمیشد چون به خودی خود بهم استرس میداد….
کاش می رفت…

هر سه رو به روی تلویزیون نشسته بودیم و فیلم میدیدم.
البته به سلیقه و پیشنهاد مهرداد…
من روی یه مبل تک نفره بودم و اونا روی مبل سه نفره تو آغوش هم دراز بودن.
نوشین سرشو رو پاه های مهرداد گذاشته بود و پاهاشو دراز کرده بود رو دسته ی مبل.
میدونستم مهرداد ار هر فرصتی برای دید زدن من استفاده میکرد برای همین از اونجایی که جرات همچین کاری رو در برابر نوشین نداشتم مدام چشم میدوختم به تلویزیون تا واسه دیدنش وسوسه نشم.
نوشین یه مشت پفیلا دهن خودش گذاشت و گفت:

-سلیقه مهرداد تو انتخاب فیلم مخصوص خودش…فیلمهایی که من دوست دارم ببینمو میگه مزخرف بعد این فیلمای مزخرفو میگه درجه یک!

خندید و مهرداد با کشیدن چندتا از تار موهای بلوند نوشین گفت:

-ایما مزخرفن؟؟ مرخرف اون فیلمهای که تو میبینی! اصلا بقول فراستی نودو نه درصد فیلمای ایرونی مقوان…ارزش دیدن هم ندارن…نوشین خانم این فیلمی که توداری نگاهش میکنی یه فروش بی سابقه تو جهان داشته! فیلم یعنی این نه بوس موس کلمبوس..

نوشین بخاطر کشیده شدن موهاش یه اخ بلند گفت:

-چیکار میکنی دیوونه!؟؟ مو میکشی!؟ این عادت بدت هاااا
..هرکی باهات مخالف باشه باید عین گربه ها چنگش میندازی

-خب میخوام عقلتو سرجاش بیارم …نصف این فیلمایی که تو بعضی وقتها بخاطرشون سینما هم میری آشغالن…درضمن…من چنگت نداختم موهاتو کشیدم

بعدرو کرد سمت من و گفت:

-مگه نه بهار!؟

همزمان با پرسیدن این سوال دستشو نامحسوس و دور از چشم نوشین از پایین دراز کرد تا دستمو بگیره.
مضطرب چشم غره ای بخش رفتم و بعد
سرمو کج کردمو با جویدن چنددونه پفیلا گفتم:

-چیبگم! خب سلیقه ها متفاوت!

انگشتاشو تکون داد.این یه نوع اصرار واسه لمس دستم بود اما من محال بود همچی ریسکی کنم برای همین با خشم نگاهی بهش انداختم و رومو برگردوندم تا چشم تو چشم نشیم که نتونم در مقابلش اختیار از کف بدم!

نوشین سرشو از رو پاهای مهرداد برداشت و بعد گفت:

-مهرداد من این فیلمو دوست ندارم.اونایی که خودم ریخته بودم رو فلش کجان!؟

مهرداد سرگرم گوشیش شد و گفت:

-نمیدونم.فکر کنم تو ماشین باشه…

از رو مبل پایین اومد و گفت:

-پس خودم میرم میارمشون..میدونی بهار…من الان ثابت میکنم که سلیقه ی کی بهتر…من یا مهرداد…بزار برم فیلشمو بیارم!

اون رفت و من موندم و مهرداد.چشم غره ای بهش رفتمو گفتم:

-خیلی دیوونه ای مهرداد! نمیگی نوشین میفهمه؟ آخه بالا سرش !؟؟

تو گلو خندید و بعداز اینکه برام زبون درآورد گفت:

-دلم میخواد!

کوسن مبل رو از تو بغلم گذاشتم کنار و گفتم:

-من از اینجا بودن میترسم.یعنی تو کاری میکنی بترسم.میرم بالا …

باشه ای گفت و دوباره سرگرم گوشیش شد.
در اتاق رو باز کردمو رفتم داخل..پنجره هارو باز کردمو با کنار زدن مرده ها سرمو بیرون بردم تا هوایی بخورم.
مهرداد گاهی بیخیال و میشد و محافظه کاری رو میذاشت کنار .
بیخیال بودن نوشین بیخیال وجود شهنار برای همین میترسیدم باهاش تنها بمونم درست مثل چنددقیقه پیش که نزدیک بود هردمونو به فنا بده با شیطنتهاش!

داشتم حیاط رو نگاه میکردم که از پایین صدای داد و بیداد اومد.
دادو بیدادهای نوشین!
فورا پنچره رو بستم و نفس زنان و مضطرب از اتاق بیرون رقتم.
حسم بهم میگفت قراره یه اتفاق بد بیفته و ظاهرا این اتفاق بد هم افتاده بود.
هن هن کنان از پله ها اومدم بیرون….

نوشین یه رژلب گرفته بود دستش و با صدایی که از ته حلقومش بلند میشد مدام داد میزد و میپرسید:

-این مال کیه هااا؟؟ مال کدوم هرزه ایه که تو ماشین تو بود؟؟ بگو…بگوووو مهرداد…بگو…..

نگاه از صورت برافروخته ی نوشین به سمت مهرداد کشیده شد.
دستشو پشت گردنش کشید و با مالش گردنش گفت:

-باز شروع نکن نوشین…من چه میدونم مال کیه…لابد مال خودت

نوشین صداشو رو سرش انداخت و داد زد:

-این مال من نیست من رژلب این رنگی نداشتم و ندارم….بگو این مال کیه!؟؟ هااان!؟؟

مهرداد زیربار نرفت و گفت:

-من چمیدونم…مگه من رژلب میزنم!؟

صدای فریاد نوشین چهارستون خونه رو لرزوند.
انگشت اشاره اش رو به سمت مهرداد گرفت و گفت:

-تو نه ولی دوست دخترت آره

چشمم که به رژلب افتاد یه آن حس کردم قلبم اومده تو دهنم.اون همون رژی بود که مهرداد برام خریده بود و تو ماشین اصرار داشت رنگشو رو لبهام ببینه…
از اضطراب زیاد ذهنم بهم ربخت و نتونستم به یاد بیارم چیشد که اون رژلب رو تو ماشین جا گذاشتم.
آخ! چه مصیبتی!
شاید اون موقع که مهرداد سر شوخی هی ماشین رو با سرعت می روند و من عین عروسکهای آویزون از ماشین هی اینورو اونور میشدم…

آره! آره قطها من لعنتی همون موقع اونجا جاش گذاشتم!

چه گاف بزرگی!

دستمو از روی نرده ها برداشتم و با شل کردن گره ی روسریم دو سه قدم جلوتر رفتم.
ما گاف بزرگی داده بودیم.
هم من و هم مهرداد که نمیدونستم قراره چجوری این گندبزرگ رو جمع و جور بکنه!
پوزخند زنان خم شد تا سوئیچ و گوشی موبایلشو از روی میز برداره.
اون معمولا همچین مواقعی ترجیح میداد از خونه بزنه بیرون و تا وقتی خود نوشین پیگیرش نشه برنگرده.
اما بعید بدونم اینبارهم همچین اتفاقی بیفته !
نوشین با وجود همچین مدرکی محال بود کوتاه بیاد!
گوشی و سوئیچ مهرواد رو از دستش قاپید.زد تخت سینه اش و گفت:
-تو هیچ گورستونی نمیری تا وقتی که اون حقیقت گه و لعنتی رو به من بگی
مهرداد با قیافه ای که نشون از ارامش قبل از طوفانش میداد دستشو سمت نوشین دراز کرد و گفت:
-بده نوشقن….سوئیچ و گوشی رو بده و اون روی سگ منو بالا نیار
عقب رفت و با همون عصبانیتی که همچنان ادامه داشت و ظاهرا به این زودی ها قرار نبود فروکش بشه گفت:
-مثلا اون روی سگت بالا بیاد میخوای چه غلطی بکنی!؟؟؟ راستشو بگو مهرداد…دوست دختر داری آره؟؟
مهرداد بدون اینکه دستشو پایین بیاره انگشتاشو تکون داد وگفت:
-بده نوشین…بده ومنو کفریم نکن
سرشو با تاسف تکون داد.انگار که عمرش رو توی تموم این سالها تلف شده می دید آه کشون گفت:
-خاک بر سرت بدبخت…خاک برسرت که لیاقتت همین هرزه های دوهزاری ان….من میدونستم…میدونستم…از اولشم میدونستم تو دوست دختر داری….از اولشم میدونستم تو داری به من خیانت میکنی….
آب دهنمو یه سختی قورت دادم.
دستمو رو گلوم بالا و پایین کردمو زبونم رو لبهای خشکم کشیدم.
احساس میکردم هر بار هر حرفی که به مهرداد میزنه اون کلمه عین پتک رو سر من آوار میشه….
نکنه بفهمه…نکنه بفهمه اونی که مهرداد پنهونی باهاش ارتباط داره منم !؟ نکنه بفهمه!
مهرداد بالاخره عصبی شد و داد زد:
-خفه خون بگیر دیگه هی هرچی نمیگم روت بیشتر میشه …بده اون لعنتی هارو نوشین خون منو به جوش نیار…من دوست دختر ندارم.توهم زدی…توهم همیشگیت….بده تا برات توضیح بدم!
نوشین جیغ گوش خراشی که نشون دهنده ی ضعف اعصابش بود کشید و گفت:
-غلط کردی…گه خوردی کثافت عوضی….پسره ی حرومزاده….من تا ته و توش رو درنیارم ول کنت نیستم عوضی پست فطرت خیانتکار….
پاهام سست شدن و تنم یخ کرد.پشتمو به دیوار تکیه دادم تا نیفتم درحالی که حس میکردم نفسم خیلی سخت بالا میاد.
منم خیانتکار بودم.
منم شریک جرم بودم و حالا خودمو رسوا شده می دیدم!
نگاه مضطربم قفل کرد رومهرداد.نمیدونم چطور و به چه خاطر داشت فحش های رکیک نوشین رو تحمل میکرد و جوش نمیاورد.
نوشین با نفرت و انزجار و خشم گفت:
-بدبخت بیچاره تو همه چیزتو مدیون منی….تورو من آدمت کردم…حالا واسه خودم شاخ شدی؟؟ زیرآبی میزی کثافت گه….حالم ازت بهم میخوره.. تواز سگ کمتری مهرداد… بگو اون سلیطه ی هرجایی کیه که باهاشی؟؟؟ بگوووو..
پشت سرهم توهین میکرد و مهرداد هم هیچی نمیگفت.فقط دست به کمر ایستاده بود و تماشاش میکرد.
یه رژ لب…یه رژلب طوفانی به پا کرده بود بدتراز هزاران سونامی ویرانگر….
-نوشین بس کن….بس کن صبر منم حدی داره
بی توجه به حضور من و شهنازی که کز کرده بود تو آشپزخونه و همچین تئاتر جدیدی رو تماشا میکرد ، رک و یی پرده گفت:
-ریدم به خودت و صبرت آشغال لجن….حرومزاده ی کثیف خیانتکار….پدرتو درمیارم مهرداد…خونه خرابت میکنم.حالا دیگه کارت یه جایی رسیده که به من خیانت میکنی؟؟؟
مهرداد رفت سمتش و گفت:
-گوشی رو بده نوشین…
-گوشی رو بدم که شماره اون زنیکه سلیطه رو حذف کنی؟؟ کورخوندی….بگو…رمز گوشیت چیه… بهش زنگ میزنم…باید بهش زنگ بزنم…
قبل از اینکه گند قضیه در بیاد مهرداد گفت:
-دیروز تا عصر ماشین من دست رفیقم بوده با نامزدش رفتن تفریح لابد رژ لب مال نامزد اون
باورش نشد و داد زد:
-خفه شو دروغگوی کثافت…..فکر وردی بهزم چرندیاتو باور میکنم!؟
-ببین نوشین…باز داری المشنگه راه مینداری حاضر هم نیستی کوتاه بیای….
واسه بار آخر بهت توضیح میدم.
این رژلب احتمالا واسه نامزد دوستم
قیافه ی نوشین شبیه کسی نبود که به این سادگیا همه چی رو باور کنه.
اون از شدت عصبانیت خون جلوچشماش رو گرفته بود و حاضر نبود به جز حدسیات خودش هیچ حرف دیگه ای رو باور کنه
که البته در منصافان ترین حالت ممکن باید اعتراف کنم حدسیاتش کاملا درست بودن.
هرچه بیشتر میگذشت حماقت من بیشتر برام مرور میشد
حماقت و کار احمقانه ام.
وقتی نهرداد ترمز کرد رژ لب از دست من افتاد و بعدش اونقدر مشغول گپ و …شدیم که یادم رفت رژ رو بردارم.
آخ چه فاجعه ای به بار میومد اگه میفهمید اون رژلب مال منه
و من احساس میکردم اصلا به همین دلیل که مهرداد این فحش رو تحمل میکنه ودم نمیزنه
قرار بود ته این بحث و جدالها به کجا کشیده بشه!؟
نکنه همین امروز ما رسوای عاام بشیم…!؟

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/پارت هفده

  لبخندی زد و گفت _ تو فکر کن بچه ای من دوست ندارم زنم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *