خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان اسارت عشق/پارت چهلو یک

رمان اسارت عشق/پارت چهلو یک

 

بعد از شستن ارایش صورتم که نصفشم به لطف اشک هام پاک شده بودن لباسمو با بلوز شلوار عوض کردم وسریع زیر پتو خزیدمو پتو رو تا روی سرم بالا کشیدم …
اراز تو اتاقش رفته بود ولی فکر لعنتیش یه لحظه هم راحتم نمیزاشت …

پلک هامو محکم روی هم فشردم و سعی کردم حواسمو پرت کنم اما دریغ از یک ثانیه …نشد که نشد !

اخه یعنی چی که میگفت از این لباس ها جلوش نپوشم !!!
اون فاصله ی نزدیکش با من ، فکر اینکه میخواست ببوستم اون بوی عطر لعنتیش …
ای خدا دارم دیونه میشم …یعنی اراز امکان داره هنوزم یه حس هایی بهم داشته باشه ؟!
نه اینطوری نمیشد

پتو رو کنار زدم وبلند شدم خواب هم دیگه حروم شده بود واسه من …مگه میشد با این اوضاع سرمو راحت بزارم بخوابم !
اتاق رو چند بار بالا وپایین کردم …فایده نداشت که نداشت …باید یه طوری بفهمم !
دودل بودم به سمت اتاقش برم یا نه اخرش دلو به دریا زدم وبه سمت اتاقش راه افتادم …

نزدیک اتاقش شدم و دستمو بالا بردم که به در تقه بزنم با صدای خنده های بلندش همونجا دستم خشک شد وکنارم افتاد ….

چند دقیقه بی صدا پشت در وایسادم وقتی سکوتش رو دیدم دوباره دستمو بالا بردم که با شنیدن صدای بمش دوباره بدون حرکت وایسادم

-امروز وقت نکردم ببینمت ! فردا حتما میام میبینمت ! قول میدم جونم

با بغض و چشم های نم دار دوباره به اتاقم برگشتم…
چقدر احمقی تو ایرین !تا چند دقیقه ی پیش به خودم یه امید کوچولو از اینکه هنوز تو قلبش جا داشته باشم دادم اما زِ کی خیال باطن همش کشک بود .!

با حرص پتو رو روی خودم کشیدم و زیر لب گفتم
-بگیر بخواب ایرین خر تو از کره گی دم نداشت اخه بدبخت تو این صدم ثانیه چه خیال های تو مخت ریختی !

صبح با چشمای نیمه باز به ساعت روبه روم روی دیوار خیره شدم با دیدن ساعت هشت ونیم چشمام گرد شد یا خدا خواب موندم !
سریع ازتخت پایین پدیدم و مثل جت خودمو به سرویس بهداشتی رسوندم
هول هولکی لباس هایی درهم تنم کردم و شانسی جزوه ها و کتاب هارو توی کولم ریختم به سرعت از خونه بیرون زدم ….

وقتی از تاکسی پیاده شدم با تنه زدن به این واون خودمو به کلاس رسوندم پشت در کلاس بودم که با سرفه ی اراز به سمتش برگشتم

نگاهی به سرتاپام کرد و با تکون دادن سرش به چپ وراست به طبقه ی پایین رفت …

با تقه ای اروم وارد کلاس شدم که استاد با دیدنم ابرویی بالا انداخت و گفت
-خانم رفیعی تکرار نشه ایندفعه رو میتونی بشینی ولی سری بعد دیگه راه نمیدم ..

چشمی گفتم و به طرف سولماز که بهم اشاره میکرد رفتم و کنارش نشستم …زیر لب گفت

-سلامتم جای صبحونه خوردی ؟!
بی حوصله سلامی دادم و دوباره با شونش اروم بهم زد وگفت

-امروز بگو کی رو دیدم ؟!
-کی سولماز ؟!
-همون نره خری که بدبختت کرده !
-الان درست مینالی یا الاف کردی سولماز ؟!
-باشه بابا اعصابت تو حلقم ! فراز دیگه فراز…

با شنیدن اسم فراز تنم لرزید ، همون پست فطرت عوضی که هر چی میکشم از دست اونه !
یه مدت خوب غیبش زده بود حالا دیگه واسه چی پیداش شده بود !

اصلا انگار تو کلاس نبودم . حرصم گرفته بود !مرتیکه عوضی منو بدخت کرده و الان راست راست واسه خودش داره میچرخه بیشور !

با تموم شدن کلاس که اصلا نفهمیدم چهطور گذشت از جام بلند شدم تا بیرون برم که سولماز گفت
-کجا خوشگله ؟!
-میرم یه چی کوفت کنم تو هم میای ؟!
-اره بریم منم گرسنمه!

دست توی دست به سلف رفتیم و یکم وسایل گرفتیم
پشت میز نشسته بودم ودولپی داشتم صبحونه میخوردم که سولماز از زیر میز به پام کوبید ..
استغفرلله این دختره یه چیزیش میشه هااا
شیطونه میگه پاشو بزن تو گوشش !

بی توجه پاهامو عقب کشیدم وبه خوردنم ادامه دادم
که دیدم واسم چشم وابرو میاد همش سرفه میپرونه …

با صدای بلندی گفتم
-چیه ؟ چته؟! اگه حرفی داری درست بنال دیگه اه !
نیشگونی از دستم گرفت و از بین دندون های قفل شده ش گفت
-خفه شو ایرین پشت سرتو نگاه کن اروم جوری که کسی نفهمه تابلو نکنیااا..

ای خداا عجب حوصله ای داره این ، فکر کنم خدا وقتی میخواست سولمازو خلق کنه دقیقا هر صفتی که روی مخ من راه میره رو به سولماز داده …

اروم وبی تفاوت سرمو چرخوندم وبا دیدن فراز که با فاصله ی کمی از من نشسته بود چشمام گرد شد ..
سریع به طرف سولماز چرخیدم ولب زدم
-خاک تو سر خنگت کنن خب حالا که چی ؟!
فراز نباشه باباش باشه میگی چیکار کنم!

-میدونم واسه تو فرقی نداره احمق جون ولی از موقعی که اینجا نشستیم قفلی زده بهت …میلیمتری هم چشاش چپ نمیشه ….
دیگه هرچی خورده بودم کوفتم شد از جام بلند شدم وگفتم
-پاشو پاشو بریم دیگه الان کلاسمون شروع میشه

از مانتوم اویزون شد ولب زد
-چه کلاسی زده به سرت هنو کو تا کلاس اخه بشین ببینیم ادامه ی داستان چی میشه !

-یعنی چی سولماز خجالت بکش مگه اومدی سینما…
سریع بلند شدم

 

و بدون توجه به صدای سولماز که اسممو ریپیت میکرد به سمت کلاس راه افتادم…

هیچ کس تو کلاس نبود از عجایب بود که اینوقت صبح کلاس اینقدر خلوت باشه

به سمت میزم راه افتادم که با کوبیده شدن وبسته شدن در به سرعت چرخیدم وبا فراز چشم تو چشم شدم …

به سمت در راه افتادم که دستمو گرفت وگفت
-به به خانم رفیعی ! شما کجا اینجا کجا!
با تموم حرصم لب زدم
-دستتو بکش کثافت !!
-انتظار داشتم تو جوب های پایین شهر ببینمت ولی راستش جا خوردم !!

با هزار سختی که بود دستمو از دستش بیرون کشیدم ومیخواستم از در بیرون برم که خودشو پشت در انداخت

چند قدم عقب عقب رفتم و گفتم
-فراز گمشو کنار !دردسر درست نکن ،چی از جونم میخوای اخه تو حیون !!

خیلی خونسرد پاکت سیگاری از جیبش بیرون کشید ویه نه کنج لبش گذاشت وروشنش کرد یکی هم جلوی من گرفت وگفت

-بیا ، ارومت میکنه !
میدونم هنوزم میکشی !
تموم وجودم وسوسه شده بود تا دوباره یکم تستش کنم ، دلم میخواست واسه یکمم که شده اروم بشم ،
دستمو دراز کردم وازش گرفتم
با لبخندی کجی نزدیکم شد وبا فندکش روشنش کرد تا نزدیکی لبم بردم وهمین که میخواستم یه کام بگیرم با یاداوری تذکر های اراز که هزار بار گوشزد کرده بود سریع سیگارو زیر پاهام انداختم و زیر نگاه بهت زده ی فراز با نوک کفشم لهش کردم..

بالبخندی گفتم
– هه! منی که تو ترکم رو تو دوباره نمیتونی بیاری تو خط!!
ادم از یه سوراخ دوبار نیش نمیخوره …گمشو کنار …
درضمن به اراز جونمم قول دادم که بزارمش کنار ..

میخواستم سریع از در بیرون بزنم که ناباور سریع بازومو گرفت وبا خنده های عصبی غرید
-شماها هنوز با همین؟!
چه طور امکان داره هان؟!

ابرویی بالا انداختم وادامه دادم
-حالا که شده میبینی که .. حالا هم دستمو ول کن فراز
محکم منو به دیوار پشت سرم کوبید و جلوم قرار گرفت کف دستشو کنار گوشم به دیوار کوبید وگفت

-توعه لعنتی چیکار کردی؟ چیکار کردی که باز سمتت اومده هان ؟!
به سینش کوبیدم و گفتم
-برو کنار اون روی منو بالا نیار فراز تا کسی نیومده گورتو گم کن
-مثلا نکنم چی میشه ؟! میترسی عزیزتر از جونت مارو باهم ببینه ؟! خب ببینه !ما هم زنو وشوهر بودیم یادت نرفته که؟!
-گمشو کنار فراز من هیچ وقت زن تو نشدم برو کنار میخوام برم …
وسط حرفمون درِ کلاس باز شد واراز داخل شد …

دیگه تو دلم فاتحه ی خودمو خوندم وصلوتم هم فرستادم .!
یعنی اگه الانم منو نکشه تو خونه حتما قیمه قیمه میکنه منو!!

با مشتی که تو نیم رخ فراز کوبید با صدای بلند گفت
-توعه حروم زاده مزاحم زن من شدی ؟!
با ناموس من چیکار داشتی عوضی ؟!

باهم گلاویز شدن ! اینقدر ترسیده بودم که نمیدونستم چیکار کنم
یکی فراز میکوبید دوتا اراز برمیگردوند !
دانشجوها توی کلاس ریختن وهمشون سعی میکردن جداشون کنن ولی اراز ول کن نبود ….
یقه ی فراز رو چسبیده بود وحسابی به مشت و لگد بسته بود …
با رسیدن اقای رامتین بالاخره با هر زحمتی که بود جدا شدن
فراز رو که دیگه هیچ جای سالمی تو صورتش نمونده بود از کلاس بیرون بردن …

کل صورتم خیس ازگریه شده بود … با ترس به اراز نگاه میکردم که جز زخم بالای ابروش و کنج لبش دیگه چیزیش نشده بود ….
تند تند نفس میکشید وسینش بالا پایین میشد …
مثل اون شیر وحشی که هر لحظه میخواست حمله کنه …

با اشاره ی رامتین همه بیرون رفتن ، اراز هم خودشو روی اولین صندلی انداخت ونشست ….
اقا رامتین با دیدن وضعیت منو اراز بی صدا از کلاس بیرون زد …
با لرز نزدیکش شدم و اروم لب زدم
-اااررراااز … اراا…ارااززز خوبییی؟
-گمشو وسایلتو جمع کن !!
با اینکه چشمام روش بود به سمت کیفم پا تیز کردم پهلوم با خوردن به کنار میزها تیر کشید اما بی توجه سریع وسایلمو برداشتم و کنارش اومدم ….
با دیدن اراز تو اون وضعیت قلبم تیر میکشید پهلوم به درک …
یهو با سرعت نگاشو بهم دوخت که ترس برم داشت ..
از جاش بلند شد وبه طرف خیز برداشت …
از ترسم دستمو جلوی صورتم گرفتم که ناباور مچ دستمو گرفت ودنبال خودش کشید …

با قدم های بلند از دانشگاه بیرون اومد و تو ماشینش پرتم کرد و راه افتاد …

هر چی سکوتش طولانی تر میشد ترس منم بیشتر میشد …
دیگه بعد اینهمه مدت تک تک اخلاقشو از حفظ بودم …

نمیدونستم چه جوری بحث رو باز کنم و چه بگم که از این سکوت خلاص بشیم ….
سکوتش بیشتر منو داشت خفه میکرد تا خودشو …

به سرعت به خونه رسیدیم …ولی همچنان به لبهاش قفل زده بود …
مثل بچه مدرسه ای هایی که تنبیه شده بودن وبا بغض بزرگی تو گلوشون پشت در میایستن همونجوری با تحمل سنگینی بغض تو گلوم کنار در ایستاده بودم و زیر چشمی نگاش میکردم ….

به سمت یخچال رفت ولیوان ابی برا خودش پر کرد
یه قلوپ از اب خورد که صورتش جمع شد حدس میزدم که کنج لبش میسوخت با تموم زورش لیوانو به دیوار کوبید …

 

شکستن وخورد شدن لیوان همانا وشکستن بغض منم همانا …
دستامو جلوی چشمام گرفتم وزدم زیر گریه …با صدای بلند هق هق میکردم …

الان کلی فکر های چرت در مورد من تو ذهنش داشت راه میرفت …

چیزی نگذشت که با حلقه شدن دست های گرم وبزرگش دور مچ های دستم شوکه شدم ….

دستامو پایین کشید با نگاه کردن به چشمای خیس رنگیم لب زد
-تو چرا گریه میکنی الان؟!
سکوت کردم !

محکمتر داد زد
-اخه لعنتی چرا گریه میکنی؟! با توام من!
با مشت به دیوار کوبید و غرید
-تو حق نداری اینطوری گریه کنی ! حق نداری !
جهنم میکنم اون دنیایی که چشمای دریاییتو بارونی کنه !!!!

یکه خورده از حرفاش به چشماش زل زدم که یهو لبهای گرم وداغش روی لبهام قرار گرفت …

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/پارت هفده

  لبخندی زد و گفت _ تو فکر کن بچه ای من دوست ندارم زنم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *