خانه / رمان / رمان آنلاین / رحم اجاره ای / رمان رحم اجاره ای/پارت هشتادو یک

رمان رحم اجاره ای/پارت هشتادو یک

واقعا اومدن همتا و سیاوش به این مهمونی باعث شده من عصبی بشم اون هم خیلی زیاد اصلا مشخص نبود اون دوتا برای چی پا شدند اومدند به این مهمونی یعنی فقط منتظر یه تلنگر بودم برای دعوا اما سعی میکردم خودم و کنترل کنم چون جفتشون هیچ ارزشی نداشتند
_ ستایش
با شنیدن صدای آشنای سامان به سمتش برگشتم لبخندی بهش زدم :
_ سلام
_ سلام خوبی ؟
_ آره تو خوبی ؟
ناراحت بهم خیره شد :
_ مگه میشه تو اون خونه زندگی کنی و حالت خوب باشه ؟
با شنیدن این حرفش غمگین بهش خیره شدم :
_ نه
_ ستایش واقعا نمیتونم فضای اون خونه رو بدون تو تحمل کنم مخصوصا با این اخلاق گندی که زنیکه داره
با شنیدن این حرفش متعجب پرسیدم :
_ مگه اون زن چیکار کرده تو تا این حد عصبی شدی از دستش ؟
_ دیگه میخواستی چیکار بکنه آخه همش داره ما رو با هم دعوا میندازه این وسط هیچکس هم حالیش نمیشه همش نقشه های اون زن ، منم خسته شدم میخوام برم .
_ کجا میخوای بری آخه ؟
با ناراحتی گفت :
_ جایی که آرامش داشته باشم .
_ ببین سامان تو نباید خانواده ات رو تنها بزاری میفهمی ؟
سرش رو تکون داد
_ آره میفهمم اما …
بین حرفش پریدم :
_ اون حالا زن سیاوش هست نباید اهمیت داشته باشه برای شما کار هاش ، شما به کار خودتون مشغول باشید .
سامان خسته بهم خیره شد و بحث رو عوض کرد
_ تو چیکار میکنی پس زیاد پیدا نیستی ؟
با شنیدن این حرفش چشمهام برق زد و با شادی گفتم :
_ قراره درس بخونم ، بابام گفت باید ادامه بدم منم میخوام از نو شروع کنم .
سامان با محبت من و بغل کرد
_ این خیلی خوبه ، خوشحال شدم از این تصمیمت
_ جدی ؟
_ آره
هنوز تو بغلش بودم که صدای همتا اومد :
_ خوش میگذره ؟
با شنیدن صداش از هم جدا شدیم با حرص بهش داشتم نگاه میکردم چقدر این زن رو مخ من بود
سامان به جای من جواب داد :
_ جای شما خالی !
همتا دندون قروچه ای کرد و گفت :
_ دوستان به جای ما .

همتا نگاهش رو به من دوخت و گفت :
_ سیاوش که برات سودی نداشت طلاقت داد حالا چسپیدی به سامان شاید عاشقت شد آره ؟
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد این زن چقدر وقیح بود اصلا توقع نداشتم همچین حرفای زشتی بزنه به چشمهاش خیره شدم و با غیض گفتم :
_ همه مثل تو نیستند هرزه باشند پس این افکارت رو بزار برای خودت نه بقیه
بعدش خواستم برم که سامان دستم رو گرفت و رو به سیاوش گفت :
_ به زنت بگو درست حرف بزنه همه مثل خودش نیستند
بعدش رو بهم گفت :
_ بریم
همراهش رفتیم چند قدم که دور شدیم اشکام رو صورتم جاری شدند که سامان من رو برد داخل حیاط
_ آروم باش چرا داری گریه میکنی آخه ؟
با شنیدن این حرفش به چشمهاش خیره شدم و گفتم :
_ بنظرت میتونم خوب باشم ؟
_ میدونم حرفاش خیلی زشت و زننده بود اما یادت باشه تو همیشه قوی بودی این رفتار اصلا شایسته تو نیست
_ همش رو میدونم اما …

_ اما تو باز هم ناراحت شدی و بهش راحت اجازه میدی هر کاری دلش خواست انجام بده آره ؟
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم :
_ نه
_ پس آروم باش
_ باشه
_ ببین ستایش همتا ذاتا قصدش از این کار ها مشخص اما تو هم آدمی نیستی که با شنیدن حرفای بی سر و ته اون خودت رو ببازی و زانوی غم به بغل بگیری درسته ؟
_ درسته سامان اما حرفاش برای من درد داره خیلی زیاد میتونی درک کنی چی دارم میگم ؟
_ آره
نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم :
_ نمیخواستم بیام این مهمونی اما ستاره همش اصرار کرد
سامان اخماش رو تو هم کشید :
_ همینم مونده بود بخاطر اون زن خودت رو اینجا تو قفس زندونی کنی دیوونه شدی یا عقلت رو از دست دادی ؟
_ هیچکدوم
_ پس چی ؟
_ فقط دوست ندارم جایی که اونا هستند باشم میخوام از جفتشون دور باشم
_ دور هستی دیگه نیاز نیست اینقدر به خودت فشار بیاری .

صدای عصبی سیاوش باعث شد از هم فاصله بگیریم :
_ شما دوتا دارید چه غلطی میکنید ؟
به سمتش برگشتم خیلی عصبی شده بود مشخص بود از دیدن من و سامان کنار هم عصبیه مثل اینکه همتا با حرف هاش خیلی خوب رو مغزش تاثیر گذاشته بود بی اختیار اخمام رو تو هم کشیدم و بهش خیره شدم و گفتم :
_ باید بهت جواب پس بدیم ؟
چشمهاش شده بود کاسه خون به سمت برادرش برگشت و گفت :
_ سامان
سامان با حرص بهش خیره شد :
_ بخاطر حرفای اون زن مریضت بهم مشکوک شدی آره ؟
سیاوش سرش رو با تاسف تکون داد :
_نه
_ کاملا مشخص
با شنیدن این حرفش پوزخندی بهش زدم :
_ کاملا مشخص
_ باید از سامان دور باشی ستایش خیلی خوب میدونم چه نقشه ای داری !
با شنیدن این حرفش یه تای ابروم بالا پرید با چشمهای ریز شده بهش خیره شدم و گفتم :
_ میشه بگی من چه نقشه ای میتونم داشته باشم ؟
سرش رو تکون داد :
_ به دست آوردن عشق سامان برای انتقام از من !
با شنیدن این حرفش زدم زیر خنده وقتی خنده هام تموم شد دستی به صورتم کشیدم به چشمهاش خیره شدم و گفتم :
_ تو واقعا دیوونه شدی عقلت رو از دست دادی من نمیتونم بهت چیزی بگم
بعدش خواستم برم که صداش بلند شد :
_ کجا ؟
با نفرت به چشمهاش خیره شدم :
_ جهنم دوست داری بیای ؟
ساکت شد که از کنارش رد شدم بعدش دیگه چیزی نشنیدم واقعا حالم داشت از خودم بهم میخورد که یه روزی عاشق همچین آدمی شده بودم !
_ ستایش کجا بودی ؟
با شنیدن صدای مامان بهش خیره شدم و گفتم :
_ تو حیاط
فقط به تکون دادن سرش اکتفا کرد منم هر چه زودتر منتظر بودم این مهمونی لعنتی تموم بشه تا برم تو اتاقم و تنهایی خلوت کنم .!

 

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان تدریس عاشقانه/پارت چهلو سه

چند روز خودمو تو خونه حبس کردم اینقدر عصبی و ناراحت بودم که حتی جواب …

2 نظر

  1. کی میزارید پارت بعدی رو!؟

  2. سلام
    پارت بعدی کی میاد؟؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *