خانه / دسته‌بندی نشده / رمان سونامی/پارت سیو شش

رمان سونامی/پارت سیو شش

-مقاومت می کنم زنده بمونم. قول میدم.
وفا بی خیال تر از آن دو لبخند می زند و پویا می رود. بعد از رفتنش وفا نفسش را با صدا بیرون می دهد و نگاهی به میز شلوغ جلویشان می اندازد:
-خب کجا بودیم؟
وقتی جوابی از سمت سیاوش نمی گیرد. سر بلند می کند. سیاوش با همان ژست قبلی اما با نگاهی موشکافانه خیره ی اوست. وفا کف هر دو دستش را لبه ی میز قرار می دهد:
-چیزی شده؟
سیاوش با لحنی که اصلا تلخی ندارد می گوید:
-برام جالبه که اینقدر با یه پسر جوون مثل پویا راحتی بی اونکه چیزی بینتون باشه!
وفا به حرف او فکر می کند بی آنکه حس بدی از آن بگیرد. انگار واقعا برای سیاوش این قضیه جالب است و جمله اش خالی از هر کنایه ایست. راحت و خودمانی می گوید:
-من وقتی به حمایت حامی پا توی خونه اش گذاشتم هم چیزی بینمون نبود. این چیزیه که توی جامعه ی ما بد جا افتاده. اینکه اگر پسر و دختری با هم دوستن و در ارتباطن حتما چیزی بینشون هست.
سیاوش از اینکه وفا از فعل گذشته استفاده کرده و بی تعارف و صادقانه از حس بین خودش و حامی در زمان حال می گوید ابرو بالا می اندازد:
-ولی همون ارتباطت با حامی باعث شد الان بینتون چیزی باشه!
و باز هم وفا حس بدی نمی گیرد. این سیاوش آن سیاوشی نیست که روزی از ارتباط حامی و وفا نگران بود. همان مردی که بی تعارف از نگرانی بابت نزدیکی وفا و حامی گفته بود و وفا را در اوج تنهایی و بی پناهی اش به خانه بر گردانده بود. سیاوش امروز با حسی شبیه به رضایت از آگاهی اش از ارتباط حامی و وفا می گوید. وفا با چهره ای راضی و با آرامش توضیح می دهد:
-اون ارتباط باعث ایجاد حس بین منو و حامی نشد. که اگه علتش این بود من باید هر روز به یه نفر حس پیدا می کردم. مردونگی حامی چیزیه که منو پابند خودش کرد و استارت این حسی شد که امروز هست.
سیاوش حس می کند می تواند ساعات زیادی به این جمله ی وفا فکر کند و سال های زیادی برای حامی به خاطر داشتن این دختر زیبا و صادق خوشحال باشد. روزی آرزو کرده بود که کاش حامی با این دختر از طریقی دیگر آشنا شده بود. کاش این دختر، دختر رضا رستگار نبود و حامی به خاطرش این همه هزینه های گزاف نمی داد. اما امروز می تواند به خودش اعتراف کند که بودن این دختر با هر اسم و نسبتی یک چراغ سفید و روشن در زندگی خشک، تاریک و خشن حامی است.
نگاه وفا را خیره روی خودش می بیند. تکیه اش را از صندلی بر می دارد و پرونده را به سمت خودش می کشد:
-تا من بیام این چم و خم کارو بهت یاد بدم دوست دخترم شده همسن مادر زنم. ضمنا خوشمم نمیاد دختری که پسر خاله ام خاطرشو می خواد حتی با مطمئن ترین پسر دنیا زیاد شوخی کنه.
لبخند اینبار وفا از ته دل است. حالا مطمئن است که این پسر را با این موهای بوکسوری، شلوار لی تنگ و زبان تند و تیز دوست دارد.

حامی صندلی را محترمانه بیرون می کشد و منتظر نشستن فرناز می شود. فرناز با لبخند می نشیند و تشکر می کند. حامی میز را دور میزند و صندلی رو به روی فرناز را پر می کند. کافی شاپ به لطف وسط هفته بودن خلوت است. آهنگ بی کلام و ملایمی که پخش می شود در کنار آبنمای بزرگ کافی شاپ فضای دلچسبی را ایجاد کرده است.
یکی از پرسنل خیلی زود سر میزشان حاضر می شود و سفارشات را تحویل می گیرد. فرناز انگشتان دستش را یکی در میان از میان هم رد می کند و روی میز می گذارد. نگاهش را به اطراف می دهد و تحت تاثیر حس خوبی که از فضا می گیرد می پرسد:
-این کافی شاپ چه فضای خاصی داره. با وفا زیاد میاین اینجا؟
حامی به صندلی اش تکیه می دهد:
-نه متاسفانه. مشغله های من اونقدر زیاده که خیلی وقت برای تفریح های به این شکل نمی مونه.
فرناز نگاهش را به حامی میدهد و خودمانی می گوید:
-پس با این اوصاف من مزاحم وقتت شدم.
حامی لبه ی کت اسپرتش را جلو می کشد و با اطمینان می گوید:
-ابدا. امیدوارم از جمله ی من برداشت بدی نکرده باشید. ضمن اینکه من مدت هاست منتظر یه فرصت برای این دیدار دو نفره هستم. خوشحالم شرایطش پیش اومد.
گارسون صندلی چرخدار را به میز نزدیک می کند و با احترام سفارشات را می چیند. بعد از رفتنش فرناز است که صحبت را از سر می گیرد:
-وقتی دو شب پیش تماس گرفتی و یه وقت برای اومدن به خونمون…
مکث می کند و بعد شمرده ادامه می دهد:
-خونه ی وفا و رضا خواستی، تنم لرزید. نه مثل مادرای دیگه با این طرز فکر که قراره برای دخترشون خواستگار بیاد و اونقدر نوع رابطه ی دخترشون با این خواستگار مشخصه که بدونن دخترشون رفتنیه و قراره با جای خالیش کنار بیان. تنم لرزید چون با خودم فکر کردم من چقدر برای وفا مادری کردم؟ اونقدر مادری کردم که الان حقم باشه پسری که دوستش داره باهام تماس بگیره و از من اجازه بخواد و کسب تکلیف کنه؟
حامی در سکوت و جدیت اجازه می دهد فرناز صحبتش را تکمیل کند. فرناز لبخند تلخی می زند و با یک دستش لبه ی بشقاب کیک را لمس می کند:
-من خودم مادر بودنمو قبول ندارم و مطمئنم وفا هم حس مشابهی داره.
سکوت فرناز حامی را گوینده می کند:
-شما یه مادرید و هیچ چیزی نمی تونه اینو نقض کنه.
فرناز متاسف سر تکان می دهد:
-یه مادر که فقط بچشو به دنیا آورده. نمیگم اگه زمان برگرده عقب عملکردم تغییر می کنه و میشم یه مادری که اصول اولیه ی زندگیش مادری کردنه چون من واقعا یه همچین زنی نیستم. من یه زنم با این اعتقاد که پیشرفت کردن و دنبال آرمان هام رفتنو به خودم بدهکارم. کاری که انجام دادم و توش موفق هستم. اما مطمئنم اگه زمان به عقب برگرده موازی با پیش بردن آرمان ها خودمو از لذت بودن با وفا محروم نمی کنم.
حامی متفکر و مودبانه می گوید:
-من فکر می کنم لزومی نداره اینا رو به من توضیح بدید. این رابطه ی شما و وفاست و ابدا ربطی به من نداره.
فرناز با چهره ای درمانده حرف او را رد می کند:
– اتفاقا لازمه. به خاطر همین زمانیکه یه وقت برای اومدن به خونه ی رضا خواستی تاکید کردم که باید قبلش یه گفت و گوی دونفره داشته باشیم و خوشحالم که وفا خودش تمایلی برای بودن توی این گفت و گو نداشت.
ابروهای مردانه ی حامی بهم نزدیک می شود و با فکری مشغول می گوید:
-با این حساب من در خدمتم.
فرناز دست هایش را دو طرف بشقاب قرار می دهد و خودش را کمی جلو می کشد. مثل کسی که دلش نمی خواهد حرفش به گوش کسی دیگر برسد. مثل کسی که خودش هم از حرف هایش شرمنده است:
-من مثل بقیه ی مادر زن ها نیستم. نیومدم اینجا که بگم حامی معین هوای دخترمو داشته باش و تهدید کنم که اگه نداشته باشی بد می بینی. نه من توی جایگاهیم که بتونم خط و نشون بکشم و نه تو مردی هستی که لازم باشه حتی ذره ای بهش چیزی رو تذکر داد. من فقط ازت می خوام کمکم کنی.
حامی با شنیدن فعل”کمکم کن” چشم باریک می کند و فرناز با لحنی که عجز ویژگی بارزش است ادامه می دهد:
_وفا اصلا دختره حرف گوش کنی نیست اما اونقدر دوستت داره که به خاطرت این دیوار سختی که بینمون چیده رو بشکنه. من ازت می خوام کمکم کنی که بتونم روابطمو با وفا از اول بسازم. من می خوام کمکم کنی وفا با بودنم معذب نباشه، اشکاشو از بغل کردن پیرهن رضا ازم مخفی نکنه و وقتی ازش در مورد تو می پرسم کوتاه و سر بالا جواب نده، من می دونم قرار نیست معجزه ای اتفاق بیفته و من و وفا یه مادر و دختر صمیمی بشیم. اما فکر کنم تو اونقدر توانایی داری و اونقدر عشقت برای وفا ارج و قرب داره که بتونی بهش یادآوری کنی که من مادرشم نه یه فامیل درجه سوم.

حامی در سکوت زن را تماشا می کند. زنی را که دختر مورد علاقه اش به او شباهت دارد. شباهت دارد با اینکه وفا زیباتر است و البته دوست داشتنی تر. وفا در بیست سال آینده می تواند تا حدی زنی شبیه به زن رو به رویش باشد البته با افکاری متفاوت. حامی در میان افکارش به بیست سال بعد فکر می کند و به اینکه بیست سال را با وفا گذراندن چقدر می تواند سینه ی مردانه اش را به نفس های منظم و پر آرامش دعوت کند! بیست سال با وفا بودن! چه چیزی بهتر از این‌.
فرناز منتظر است و حامی می داند خارج از چارچوب رفتاری اوست که یک زن را تا این حد منتظر بگذارد. فنجان قهوه را نزدیک تر به دست فرناز قرار می دهد و می گوید:
-من مشکلی برای کمک به ترمیم این رابطه ندارم. فقط یه نکته ای هست اونم اینکه که کمک کردن من در حالی جواب میده که شما واقعا خواهان درست شدن این رابطه باشید. اینجا باشید، وفا حضورتونو لمس کنه. حس کنه اگر یه جایی به وجودتون نیاز داره هستید.
فرناز با چشمانی که دو دو می زنند و با گوش های که برای شنیدن حریصند منتظر کامل شدن جمله ی حامی است.
حامی مودبانه اما جدی ادامه می دهد:
_من متوجه ارزش آرمان های شما هستم ولی معتقدم وقتی پدر وفا فوت میشه، آسیبی که وفا می بینه و نیازی که به شما داره خیلی مهم تر از اون آرمان هاست. من به شما و پیشرفتتون توی زندگیتون احترام میذارم و باهاش موافقم اما به نظرم شما می تونستید توی الویت های زندگیتون یه تجدید نظری بکنید.
فرناز چشمانش را از درد روی هم فشار می دهد. چقدر این مرد جوان و جنتلمن کلمات را منطقی و منصفانه در کنار هم می چیند و چقدر اعتراضی که در لفافه و محترمانه به فرناز دارد به حق است. چشمانش را باز می کند‌. در سکوت به میز خیره می ماند و بعد از کمی نگاهش را تا صورت حامی بالا می کشد. بزاقش را سخت قورت می دهد و لبخندش را سخت روی لب هایش جا می دهد. اینبار او دست دراز می کند. قصدش جا به جا کردن فنجان اسپرسو حامی نیست. دستش را روی دست مردانه ی او می گذارد و با صدایی که پر از ضعف است می گوید:

_من جبران می کنم. سخته اما اون روزا رو برای وفا جبران می کنم و خوشحالم که توی این کار سخت دلم به پشتوانه ی حمایتت گرمه.
لبخندش را تکرار و فشار دستش را بیشتر می کند:
_ احتمالا من تنها مادر زنی هستم که به جای اتمام حجت با داماد آیندش ممنون کمکیه که داره ازش می گیره.
حامی مردانه لبخند می زند و با اطمینان و دوستانه می گوید:
_فکر کنم قهوه تون یخ کرد. میگم براتون عوضش کنن.

 

کیفش را از روی شانه بر می دارد و روی صندلی می گذارد. شالش را هم روی دسته ی صندلی می اندازد و موهای دم اسبی شده اش را به پشت کمرش می فرستد. لبه ی تخت شیرین می نشیند و طوری که انگار معذب بودن زن را متوجه نمی شود با انرژی دست هایش را در کنار صورتش تکان می دهد و با هیجان جملات قبلش را کامل می کند:
-یعنی شیرین جون فقط حامی دستشو گذاشت پشت کمرم جوری که کسی نفهمه فشار داد یعنی دیگه ادامه نده. این گندیو که زدی همین جا کاتش کن. نبودی ببینی دهن کارگرا عین چی باز مونده بود. احتمالا با خودشون میگفتن واقعا این مدیر عامل شرکته یا ملیجکه برای خندیدن تو وقتای آزاد.
بیشتر روی تخت جا به جا می شود تا جایش راحت تر شود:
-واقعا تقصیر من نیست شیرین جون. بابا منو چه به این اصطلاحای تخصصی. خب معلومه تو تلفظش می لنگم. از من باید در مورد مارک دوربین و زاویه ی نور و کادر بپرسن.
شیرین می خندد. نه از آن خنده هایی که به یکباره آزاد می شود و از ته دل است. یک خنده که فقط شگفت زدگی اش را نشان می دهد و وفا این را خوب می فهمد و نشان می دهد که نفهمیده. دستش را دراز می کند و دست تواناتر شیرین را در دست می گیرد. کنار چشمانش را چین می اندازد و مثلا خجالت زده می گوید:
-خلاصه اوضاع روحیم داغونه. حامی با مامانم رفتن بیرون. من پیچوندم نرفتم باهاشون که بیام اینجا و شما بهم دلداری بدید.
بلافاصله نگاهی به ساعت دیواری می اندازد و به کلماتش کمی سرعت می دهد:
-خب از همین الان وقتت شروع شد شیرین جون. یک ساعت وقت داری به من دلداری بدی و روحیه مو بر گردونی.
لبخند شیرین کم جان و شاید کمی تلخ است. این دختر را دوست دارد. این دختر زیبا و خوش سر و زبان را بی نهایت دوست دارد. اما در این چند ماه شرمندگی به مجموع حس هایی که به این دختر دارد با قدرت اضافه شده‌.
چقدر ساده بوده که نمی دانسته اگر مدتی وفا مهمان خانه شان بوده به خاطر امنیتی بوده که از حضور حسام نداشته.
چقدر این دختر بزرگوار بود که در آن مدت حتی اشاره ای به این مساله نکرده بود. حالا دقیقا وقتی که می دانست حسام به خاطر بازی ای که با زندگی این دختر و پدرش کرده در زندان است سری برای بلند کردن ندارد. شیرین جزئیات را نمی داند اما همین دانستن کلیات فاجعه ای که حسام در زندگی وفا به بار آورده برای اینکه تا همیشه نتواند به چشمان خوش حالت این دختر نگاه کند کافیست.
-وقت کشی نداریما شیرین خانم. باید فی البداهه حال منو خوب کنی.
شیرین با همان ناتوانی اندک انگشتانش، فشار اندکی به انگشتان وفا می آورد و برای اولین بار بعد از چند ماه از حسش می گوید:
-کاش یه راهی بود که می تونستم باباتو بهت برگردونم. می تونستم حالتو برای همیشه خوب کنم اما مساله اینه که من فقط توان دارم تا آخر دنیا شرمنده بشم که مادر پسری هستم که زندگیو به کام تو تلخ کرد.
خنده ی وفا جمع می شود و هاله ای که روی صورتش می نشیند رنگ و بوی غم دارد. در این چند ماه حتی روزهایی که خودش تحت درمان های روحی بوده همه چیز را در حضور این زن عادی جلوه داده بود. اذیت شدن این زن آخرین چیزی بود که می خواست. دست شیرین را به همراه دست خودش با احتیاط بالا می آورد. خودش هم خم می شود و پشت دست شیرین را به گونه اش فشار می دهد. شمرده و با ملاحظه می گوید:
-شیرین جون بیا این بحثو همین جا و برای همیشه تمومش کنیم. از نظر من شما فقط مادر حامی هستی. مادر مردی که باید آرزو کرد که نسلش منقرض نشه. دنیا به مردایی مثل حامی نیاز داره و من بیشتر از همه ی دنیا بهش نیاز دارم. ممنونم که حامی رو به دنیا آوردین تا من مطمئن بشم دنیا یه روی بهترم داره. یه روی خیلی بهتر.
اشکی که در چشمان شیرین می نشیند متفاوت از تمام اشک هاییست که این چند ماه در چشمانش جمع شده:
-تو داری بیشتر منو شرمنده می کنی. می خوای نشون بدی که همه چی برات تموم شده. حتی اسم حسامو نمی بری تا به من بگی برات در حدی نیست که حتی بخوای در موردش حرف بزنی. نمی دونم باید چی بگم. منی که می دونم تو حتی با این خنده ها چه حالی هستی و چیا رو از سر گذروندی. شاید بهتر باشه به سکوتت در مورد حسام احترام بذارم و فقط بگم بابات زود رفته اما انگار خیلی وقت گذاشته تا بزرگواری را به تو یاد بده.
مکث می کند. زبانش را روی لبش می کشد و بعد با لبخندی از ته دل می گوید:
_ من مادرشوهر خوش شانسیم.
وفا سر کج می کند و دست شیرین را بیشتر به صورتش فشار می دهد و از ته دل می گوید:
_خوبه که هستید. خوبه که دارمتون. خوبه که مادری کردنو بلدید.
*
کش موهایش را باز می کند. دستی لا به لایشان می کشد و بعد خودش را از پشت روی تخت حامی می اندازد. چشمانش را می بندد و با خودش فکر می کند الان حامی کجاست؟ هنوز با مادرش است یا نه ملاقات دو نفره شان تمام شده؟ چه چیزی می تواند بینشان گذشته باشد؟ به غیر از سوال اول به نظرش باقی سوال ها اهمیت چندانی ندارد. خودش نخواسته بود که همراهشان شود و اصلا هم پشیمان نیست. مخصوصا الان. الان که روی تخت حامی دراز کشیده. عطر سردش را با تمام وجود استشمام می کند و از فکر اینکه تن مردانه ی حامی به همین تختی سابیده شده که تنش در این لحظه مهمانش است لبخند می زند. حسی شبیه به یک سبک بودن دارد. سبک بودن بعد از ماه ها سنگینی روی شانه هایش. شاید همین حس خوب است که تمایلش را برای ساعتی خواب زیادتر می کند. با خودش فکر می کند می تواند ساعتی بخوابد و بعد به خانه بر گردد. با این فکر در جایش جا به جا می شود و چشمانش را با اصرار بیشتری روی هم فشار می دهد.
تصمیمش شاید تا حدی به مرحله ی عملی شدن نزدیک شده که حس می کند عطر حامی با غلظت بیشتری حس بویای اش را پر کرده. قطعا منبع این بو نمی تواند بالشت زیر سرش باشد. چشم باز نمی کند اما چشم باز نکرده هم می تواند یک حضور فیزیکی را کنار تخت حس کند. این حضور فیزیکی نزدیک تر می شود. آنقدر که بینی اش درون موهای وفا فرو می رود. وفا چشم باز نمی کند. با چشمان بسته هم می شود لبخند زد. اما دستانش را بالا می آورد و دور گردن او حلقه می کند. نفس عمیق کشیدن او را حس می کند و در سکوت و بی حرکت همراهی اش می کند. کمی بعد این جمله با صدایی بم زیر گوشش زمزمه می شود:
-کی بهت گفته رو تخت من بخوابی؟قراره اونقدر بوی عطر تنتو اینجا جا بذاری که من شب نتونم بخوابم؟ حواست هست من فقط شبا وقت استراحت دارم؟
وفا آرام پلک هایش را باز می کند. تحت تاثیر گرم شدن چشمانش است یا مردی که صورتش را مهمان موهایش کرده، خودش هم نمی داند اما صدایش شبیه به یک نجواست:
-تو الان دقیقا داری چیکار می کنی؟
حامی صورتش را کمی بالا می آورد، آنقدر که فاصله ی بین صورت هایشان آنقدر کم باشد که بازدم وفا دم خودش شود. نقطه نقطه صورت وفا را می گردد، لب هایش را بیشتر:
-کار خاصی نمی کنم. بدهیمو به خودم میدم.
کمی سکوت برقرار می شود. وفا است که زیر نگاه زیر و رو کننده ی حامی می پرسد:
-مامانم چی بهت گفت؟
حامی انگار بی اهمیت ترین سوال دنیا را جواب می دهد می گوید:
-اگه می خواستی بدونی می اومدی.
-نگو که دلت می خواست منم باشم. نمی گفتی، اما واضح بود دلت نمی خواست من تو قرار امروز باشم.
حامی یک دستش را از آرنج تا می کند و کنار تن وفا می گذارد. دستش مثل یک تکیه گاه عمل می کند. هنوز هم نگاهش به صورت وفا دخیل بسته:
-این چند ساعتی که من نبودم چیکار کردی؟
وفا با آرامش پلک می زند:
-به تو فکر می کردم! حواسم به تو بود.
گوشه ی لب حامی به بالا کشیده میشود. این دختر خطرناک بازی می کند. روی همان دستی که تکیه گاه بدنش شده خودش را کنار وفا روی تخت می کشد. جاگیر که می شود، شانه های وفا را به سمت خودش می کشد. وفا با خنده می پرسد:
-چیکار می کنی؟
لب حامی به گوشش می چسبد و دست هایش حریص تر او را به سینه اش فشار می دهند:
-هیس. هیچی نگو. حواست به من باشه!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان رحم اجاره ای/پارت هفتادو چهار

نمیتونستم بخوابم وقتی که سامان رو هم با اون وضعیت دیدم حالم خراب تر شد …

4 نظر

  1. سلام خداقوت
    این رمان پارت بعدی نداره؟؟؟

  2. ادامششششش کوووووو؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *