خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار /پارت سیودو

رمان بهار /پارت سیودو

 

دلم میخواست برم جلو و یه کاری کنم تا این بحث و جدال ختم به خیر بشه اما مغزم توانایی فرمان دادن به بدنم رو نداشت و پاهام قدم از قوم برنمیداشتن….

تلاشهای مهرداد برای ارائہ ی بهترین دروغ و توجیه ممکن در او ن لحظه ی حساس و پر استرس بیفایده بود..خیلی هم بیفایده بود…
صورت نوشین از شدت عصبانیت برافروخته تر از لحظات قبل شد و صداش پرخاشگر از همیشه :

-حرف مفت نرن…من دیگه دروغ دونگهاتو باور ندارم …تو یه ادم هرزه ای مهرداد…یه آدم کثیف که فقط خدا میدونه با چندنفر تیک زدی…
حالم از خودت و دروغات بهم میخوره….

مهرداد باز باهمون لحن و حالتی که به وضوح مشخص بود تا انفجار فاصله ای نداره گفت:

-ببین…ببین…..گوش بده..

دستشو به سمت مهرداد دراز کرد و داد رد:

-خفه شو…خفه شو…تو گوش بده….باید گم شی و از خونه ی من بزنی به چاک….چقدر من احمق بودم…چقدر من احمق بودم…چقدر احمق بودم که هی چشم رو خطاهای تو بستم و چیزی به کسی نگفتم….چقدر من احمق بودم..

مهرداد به سمتش رفت.تو فاصله ی یک قدمیش ایستاد و گفت:

-صداتو ننداز رو سرت چون صدای من کلفت تر…حالا اون گوشی کوفتی رو بده جلوی خودت به رفیقم زنگ میزنم….بده ….جلو رو خودت زنگ میزنم….بده…

حس کردم آرامش مهرداد، نوشینی که از شدت عصبانیت شبیه نارنجک بدون ضامن شده بود رو یکم در مورد صدق و صحت ماجرا دچار تردید کرد چون دیگه با داد و هوارهاش خونه رو روی سرش نگذاشت.
مهرداد بهش نزدیکتر شد.
گوشی رو از لای دستش بیرون کشید و گفت:

-جلوی خودت زنگ میزنم…جلو چشمات….

من یکی که توی شوک بودم و نمیدونستم مهرداد واقعا میخواست چیکار کنه و چجوری قضیه رو جمع و جور کنه!
آاااخ لعنت به این شانس بد…همه چیز خوب بود…همه چیز نرمال بود نمیدونم چیشد که اینطوری اوضاع در کمتر از چند دقیقه بهم ریخت!

جلو چشمای خشمگین نوشین شروع به گرفتن شماره ای کرد و بعد گوشی رو روی آیفون گذاشت.
لرزش داشتم…تمام تنم از لو رفتن قضیه لرزش داشت..
چند بوق خورد و بعد صدای پسری سکوت سنگین به وجود اومده رو شکست:

-جانم داداش…

-خوبی پارسا ؟

-قربونت دادا…تو چه خبر.کجایی؟ نمیای بریم یه صفایی بکنیم…

-بزارش بدا بعد.ماشینو دیگه لازم نداری؟

-نه داداش (خندید)دیگه دیروز به اندازه ی کافی منو ساناز باهاش دور دور کردیم.امروز بالاخره ماشین خودمو از گمرک تحویل گرفتم
پلاک موقت یکم گیر و گور داشت

-احیانا چیزی توی ماشین من جا نداشتی!؟

-چرا اتفاقا سانار هی میگفت من یادم رفت بهت زنگ بزنم..حالا چیز قابل داری هم نیست (خندید) بردارش براخودت دلبری کن باهاش

-من بعدا مبینمت

-مخلصتیم…

صدای بوق مقطع توی سکوت پیچید.مهرداد بازهم قضیه رو به طرز بی رحمانه ای به نفع خودش حل کرده بود!
خیره به نوشین به سمتش رفت سوئیچش رو از لای انگشتای شل شده اش بیرون کشید و بعدهم بی هیچ حرفی از خونه زد بیرون.

هاج و واج رفتنش رو تماشا کردم.چطور همچین چیزی ممکنه!
امکان نداشت بتونه اینو از قبل هماهنگی کرده باشه چون اولا نمیدونست من رژلب رو تو ماشین جا گذاشتم دوما قطعا فرصت پیدا نکرده ماجرارو با رفیقش هماهنگ کنه!

نوشین انگشتاشو به پیشونیش چسیوند و همونجا روی مبل نشست.
یه آن دلم به حالش سوخت و نفرتم از خودم بیشترو بیشتر از قبل شد
من…من لعنتی حتی روم نمیشد تو چشماش نگاه کنم.

اول رفتم توی آشپزخونه از شهناز خواستم یه لیوان شربت خنک بهم بده و بعد با گرفتن اون لیوان شربت سمت نوشین رفتم.
کنارش نشستم.
دستمو رو ی شونه اش گذاشتم و با شرمندگی و درحالی که واقعا توانایی چشم تو چشم شدن باهاش رو نداشتم لیوان رو به سمتش گرفتم و گفتم:

-بخور نوشین …

لیوان روازم گرفت.صدای آه عمیقش خیلی واضحتر از تشکرش به گوشم رسید.

یه کم از شربتش رو خورد و بعد با تاسف و اندوه زیادی گفت:

-میبینی وضعیت زندگی منو بهار….هه…یه روز خوشیم و ده روز ناخوش…مرده شور این زندگی رو ببرن!

اینبار منم آه کشیدم.من این وسط بی تقصیر نبودم.
من…من درواقع نفر سوم زندگی نوشین بودم….
لبهاشو روهم فشرد و بعداز مکث کوتاهی باقیمونده ی لیوانو سر کشید و گفت:

-چقدر من هی باید چشممو روهمچی ببندم….چقدر!!!؟؟ هرروز جنگ…هرروز دعوا هرروز بحث هرروز بگو مگو…دیگه خسته شدم…خسته شدم…

شونه اش رو آهسته فشار دادم که با حالتی عصبی گفت:

-ببخشید بهار…من همچین مواقعی باید سیگار بکشم یا با دوستام برم بیرون تا رور گُهم رو فرااموش کنم

لیوان رو روی میز گذاشت و رفت سمت اتاقش و چنددقیقه بعد درحالی که لباسهای بیرون تنش بودن سیگارشو گوشه ی لبش کذاشت و حین پدشیدن پالتوش از اتاق زد بیرون و به سمت در رفت ….

مثل مرغ سرکنده هی اینطرف و اونطرف می رفتم و به خودم و حواسپرتیم لعنت میفرستادم.
اگه من اون رژلب رو برمیداشتم ، اگه سرگرم بگو و بخند نمیشدم،این دردسرها درست نمیشد.
برای هزارمین بارسمت پنجره رفتم و نگاهی به حیاط انداختم.
نه خبری از نوشین بود نه خبری از مهرداد.
برای صدمینبار شماره ی مهرداد رو گرفتم اما هربار یه جمله ی تکراری شنیدم:

“مشترک موردنظر در دسترس نمیباشد….”

غرولند کنان بهش لعنت فرستادم که چرا گوشیشو رو از دسترس خارج کرده !
باد سرد که به صورتم خورد پنجره رو بستم و ازش فاصله گرفتم.
من خودمو مقصر میدونستم.مقصر تموم این اتفاقهای بد و ناخوشایند.مقصر این قهر و دلخوری ها…
و با وجود اینهمه فکرهای اعصاب خراب کن چطور میتونستم اصلا به خوابیدن فکر کنم درحالی که مدام لرز یه اتفاقایی تو تنم بود…
اینکه نکنه اتفاقی براشون بیفته!نکنه دوباره باهم بحث کنن نه قهرشون تا ناکجا آیاد ادامه پیدا کنه و….

دیگه اونقدر توی اتاق قدم رو رفته بودم که حس میکردم پاهام قدرت برداشتن قدم ندارن.
نشستم رو تخت آرنج هامو رو زانوهام گذاشتم و کف دو دستمو به پیشونیم چسبوندم.
اگه بخاطر این ماجرا اتفاق بدی این وسط میفتاد من هیچوقت خودمو نمیبخشیدم.هیچوقت!
صدای چرخهای ماشین که اومد فورا از جا پریدم و به سمت پنجره رفتم.
چشمم که به ماشین نوشین افتاد دستمو رو قلبم گذاشتم و نفس راحتی از ته ته دل کشیدم.
باز جای شکر داشت که یکیشون برگشته خونه.اینطوری لااقل استرس من نصف میشد!

برای اینکه قبل رفتن به داخل اتاقش ببینمش فورا از اتاق زدم بیرون.
اونقدر مضطرب بودم که نفهمیدم چجوری پله هارو دوتا یکی پایین اومدم و خودمو به سالن پایینی رسوندم.
نوشین کفشهاو از پا درآورد و با پوشیدن دمپایی ها ودرحالی که بوی سیگارش از اون فاصله هم قابل تشخیص بود و مشام رو اذیت میکرد، با سری خمیده راه افتاد سمت نشینن.
فکر کنم دلش فقط یه جای گرم میخواست چون
خودشو انداخت رو کاناپه ی کنار شومینه و دستشو رو چشمهاش گذاشت.
با گام هایی آروم به سنتش رفتم.
چشمم که به صورت خسته اش افتاد از خودم متنفر شدم و یه بار دیگه به این فکر کردم که شاید من باید به این ماجرا خاتمه بدم قبل از اینکه زندگی این دونفر ازهم بپاشه!

-بهارتویی!؟

نمیدونم چجوری متوجه ام شد.آخه من فقط داشتم تماشاش میکردم.
دستاشو از روی چشماش برداشت و گفت:

-هنوز بیداری!؟

روی یکی از مبلها نشستم و گفتم:

-آره..خوابم نیرد نگرانت بودم.

لبخند تلخی زد و گفت:

-نگران من!؟من که گفتم میرم پیش دوستام پس چرا نگران شدی!؟ اونی که باید نگران باشه عین خیالشم نیست….

-آره گفته بودی اما من نگرانت بودم.حالا رفتن پیش رفقات کموی هم بهت کرد؟!

چشماش رو مالوند و گفت:

-آره…حداقلش این بود که واسه چند ساعت هم که شد از فکر مشکلاتم اومدم بیرون و اونقدری خسته شدم که زود خوابم ببره….

پرسیدم:

-میخوای یه چایی برات بیارم!؟

سرشو با انزجار تکون داد و گفت:

-نه نه…دیگه حالم از چایی بهم میخوره…امشب زیادی خوردم.میشه بجاش قرصهامو برام بیاری…؟تو کشوی کابینت های وسطی ان…اگه زحمتی نیست برات

بلندشدم و گفتم:

-نه چه زحمتی…باشه میارم

بلندشدمو سمت آشپزخونه رفتم و چنددقیقه بعد با یه لیوان آب و کیسه های قرص برگشتم.
اونارو روی میز گذاشتم.تکیه اش رو از کاناپه برداشت و بعد شروع کردبه خوردن قرص های جورواجور و همزمان گفت:

-زندگی با مهرداد هیچ سود ی برای من نداشت وصبح وشبش باهمین قرصا میگذشت….و میگذره!

بعداز گندی که زدم تنها کاری که ازم برمیومد این بود که یه مشت دروغ تو مغزش فرو کنم تا شاید آرامش پیدا کنه:

-نوشین شاید واقعا اون رژلب واسه نامزد دوستش باشه…یعنی…من…من که تقریبا مطمئنم همینطوره…

پوزخند زد و گفت:

-تو از کجا اینقدر مطمئنی!؟

با صدای بدون لرزش و محکمی گفتم:

-از اونجا که جلوی خود تو با رفیقش تماس گرفت و اصلا هم نمیشه فکر کرد که دروغ گفته یا از قبل هماهنگ کردن برای اینکه اون قطعا اصلا نمیدونسته اون رژلب تو ماشینش که اگه میدونست اصلا برش میداشت….تو اون فاصله جلو چشمای خودتم که نمیتونست بارفیقش تماس بگیره یا حتی پیام بده و هماهنگ کنه…پس دروغی درکارش نبود

وقتی داشتم حرف میزدم می دیدم که چطور به فکر فرو رفته.شاید که نه…قطعا داشت به حرفهای من فکر میکرد.
لیوان توی دسشو رو میز گذاشت و گفت:

-تواینطور فکر میکنی!؟

بازم قاطعانه ودرحالی که نمیدونستم این وسط دارم خودمو گول میزنم یا اون رو ، جواب دادم:

-خب معلوم….تازه قیافه اش هم شبیه کسی که مچش رو گرفته باشن نبود.

با تاسف گفت:

-رو این یه تیکه حساب نکن آخه تو که نمیدونی مهرداد چه مارمولکیه….

-ولی من اینطور فکر نمیکنم.هرچقدرهم که مارمولک باشه باید یکم دستپاچه
میشد یا می ترسید ولی همه چیز واسش عادی و حتی مسخره بود.انگار…انگار مطمئن بود که واقعا این وسطبی تقصیر…

سکوت کرد و تنها چشم دوخت به نقطه ی نامشخصی. این تنها کاری بود که برای مهرداد از دستم برمیومد.مهردادی که کلی فحش و ناسزا از نوشین شنیده بود.
بالاخره سرشو بلند کرد و پرسید:

-نیومده خونه!؟

-نه!

نفسش رو با صدا بیرون فرستاد و گفت:

-قهر کرده…

لبخند زدم و به شوخی گفتم:

-آخه تو کل اجدادشو آوردی جلو چشمش!یکم ناز کنه عیب نداره هااا

تلخ، خندید و بعد گفت:

-خیلی عصبانی بودم آخه…من رو مهرداد حساسم…درست گاهی تند میرم و جروبحثمون شدید میشه اما خب…من روش حساسم….

تبسمی زدمو گفتم:

-دیگه به این موضوع فکر نکن.مهرداد که برگرده باهم صحبت میکنین دوباره همچی مثل قبل میشه….حالا بلندشو برو اوی اتاقت استراحت کن!نگران آقامهردادهم نباش….لاید اونقدری رفیق داره که نخواد شبو تو ماشینش بخواب….

حرفهام یکم آردمش کرد.بلندشد و اومد سمتم.صورتمو بوسید و گفت:

-چقدر خوشحالم که توهستی…شبت بخیر!

خیلی آروم و خجل لب زدم:

-شب توهم بخیر دخترخاله!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان تدریس عاشقانه/پارت چهلو سه

چند روز خودمو تو خونه حبس کردم اینقدر عصبی و ناراحت بودم که حتی جواب …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *