خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان اسارت عشق/پارت چهلو دو

رمان اسارت عشق/پارت چهلو دو

 

هنوز توی شک بودم که با حرص وولع به جون لبهام افتاده بود ومیبوسید …
انگار میخواست عوض این همه مدت رو یجا از لبهام دربیاد …طولی نکشید که منم اختیار خودمو از دست دادم وهمراهیش کردم …بدنم داغ شده بودو پلک هام روی هم افتادن که یهو لبهام خیس شدن ، قطره ی شوری روی لبهام افتاد …
سریع عقب کشید و سعی میکرد چشماشو ازم بدزده
با این حرکتش انگار یه سقوط ازاد رو تجربه کردم …
از بلندی پرت شدم پایین …
ولی اهمیتی ندادم چیزی که بیشتر از همه داشت عذابم میداد قطره ی اشکی بود که از چشمای خوشگلش افتاده بود ….
هیچ وقت ندیده بودم که اراز بخواد گریه کنه …
حتی با اینکه چشمام میدیدن ولی بازم باورش برام سخت بود ! شاید نمیخواستم بپذیرم یا قبول کنم …

دستمو روی گونش گذاشتم واروم لب زدم
-اراز؟ تو گریه کردی؟!
با پشت دستش ،دستمو کنار زد و زمزمه کرد
-برو کنار …نابودم کردی!
دستگیره ی درو پایین کشید وقبل از اینکه به خودم بیام سریع از خونه بیرون زد

پشت سرش رفتم اما سریع تر از خونه بیرون زد …
همونجا تو حیاط پشت در نشستم وبغض کردم …
من با این مرد چیکار کرده بودم ؟!
ای خداا!
یه مرد باید دردش خیلی بزرگ باشه که غرورش رو کنار بزاره وبزنه زیره گریه …
یعنی من غرورشو شکسته بودم؟! خدا لعنتم کنه!

هیچ وقت دلم نمیخواست عشقمو تو همچین شرایطی ببینم ،قلبم درد گرفت !
اراز همه کس وهمه چیزم بود دلم نمیخواست حتی سر سوزنی به خاطر من بِرَنجِه …
اون چشمای قهوه ای نم دارش حتی ثانیه ای از جلوی چشمام دور نمیشد !!!
چیشد ؟! چرا اینطوری شد؟! من که بهش قول داده بودم مرحم زخم هاش بشم ولی الان چرا داشتم زخمی روی زخم هاش میشدم!!
من چِم شده بود واقعا ؟!
چرا دیگه برای خوب شدنش تلاشی نمیکردم ؟!
مگه غیر از اینه که عاشق برای معشوقش از جون و
خودش هم میگذره …پس چرا اینکارو نمیکردم !!

دست از فکر کردن برداشتم وقتی به خودم اومدم دیدم گونه هام پراز اشک شده !
صورت خیسمو پاک کردم وبه سمت خونه رفتم !
هر طور شده باید بفهمم درد اراز چیه! من همون ایرینم ! همونی که قول داده زخم هاشو ببنده ! پس حالا وقتشه که دوباره سرجام برگردم !
شاید اراز دوستم نداشت و تکرار این حقیقت توی ذهنم درد بزرگی رو توی قلبم مینداخت اما من که عاشقش بودم! من که براش میمردم و جونمم براش میدادم !
باید کاری کنم که خوشحال بشه حتی اگه تموم شدن دردهاش در کنار یکی دیگه بودن باشه !
یا شایدم کنار همون دختره سیما بودن باشه !

دلم میخواست وقتی که برمیگرده باهاش حسابی صحبت کنم واسه همین مثل یه خانم کدبانو تموم کارای خونه رو انجام دادم
حتی غذای موردعلاقشو برای شام درست کردم
یکمم به خودم رسیدم و منتظر اومدنش شدم …
وقتی یکم تاخیرشو دیدم اول بهش پیامک زدم که دیدم ارسال نشد ، بهش زنگ زدم اما گوشیش تو دسترس نبود ! ای خداا رفتنی هم حالش چندان خوب نبود ای کاش میگرفتمش و نمیزاشتم بره !

یه ساعتی هم صبر کردم ولی وقتی تو دسترس نبودن گوشیشو دیدم دیگه کلافه شدم …
تنها کسی که به ذهنم میرسید بردیا بود ! سریع شمارشو گرفتم که خاموش بود
ای خدا چه بلایی سر اینا اومده اخه !!
تموم دلهره ودلشوره ی دنیا یهو تو دلم افتاد …
به رزا زنگ زدم که با صدای گرفته ای جواب داد
-جان..نم ایرین چیزی شده این وقت شب؟!
-رزا ،شوهرت کجاست؟!
متعجب جواب داد
-وا؟ شوهر منو میخوای چیکار این وقت شب!!
-میخوام بخورمش !! اخه خنگ خدا میخوام چیکار شوهر تو رو اراز خونه نیومده خواستم از بردیا بپرسم که گوشی اونم خاموشه !!
-اهاان بردیا که خونست بزار ازش بپرسم !!.

صدای پچ پچشون از پشت تلفن میومد !!با پام روی زمین ضرب گرفته بودم که بالاخره گفت
-ایرین چیزه! یعنی اجی بردیا میگه تا ظهر باهم بودیم اما بعدش دیگه ازش خبری ندارم!!!

-یعنی چی رزا خبر نداره الان کلی زنگ زدم ولیییی…..

با چرخیدن کلید توی درگوشی از دستم افتاد وسریع به طرف در دوییدم و بادیدن اراز نفس عمیقی کشیدم
برگشتم وگوشی رو برداشتم و با گفتن اینکه اراز برگشته سریع خداحافظی کردم …

به طرف اراز رفتم که دیدم تو پذیرایی روی مبل افتاده …

 

بی صدا اروم اروم به سمتش حرکت کردم بوی الکلی که مصرف کرده بود کل خونه رو برداشته بود …
وقتی چشمای بستشو دیدم یه لحظه دلم براش ضعف رفت …یاد بوسه هاش افتادم ..لبهام به سمت بالا انحنا پیدا کرد که با صدای بمش سریع به حالت اولش برگشت …
-چیه ؟ به چی زل زدی ؟ چی میخوای؟!
دستپاچه گفتم :
-اراز چرا اینقدر بهم ریختی ؟! کی باهات چی کار کرده؟!

یهو از جاش بلند شد که از ترسم یه قدم عقب رفتم …خودم از سوالی که کردم پشیمون شدم!!

چونمو با دستش گرفت ،هر جفتمون ساکتِ ساکت بودیم فقط مردمک چشماش میلرزید …میخواست بگه اما انگار جلوی دهنشو گرفته بودن ولی چشماش داد میزد که درد بزرگی رو داره تحمل میکنه !!

اب دهنمو فرو خوردم و اروم لب زدم
-بگو اراز !! اونی که تو رو ازم گرفته رو بگو ! میخوام بدونم !

نگاهی به لبهام کرد ، با انگشت شَستِش روی لبهام کشید وبا تردید لب زد
-چند بار اینارو بوسید؟!
با چشمای گرد از ناباوری سرمو به معنای نفهمیدم تکون دادم که ادامه داد
-مثل من میبوسید یا بهتراز من ؟!
اشک تو چشمام جمع شد ! یعنی اراز به خاطر من عذاب میکشید؟! اصلا نمیتونستم باور کنم !
پس هنوزم احساسش نسبت به من نمرده بود!!

لبخندی به افکارم زدم که عصبی تر شد !
از موهام گرفت وکنار گوشم غرید
-خیلی خوب بوده که با یادش داری لبخندم میزنی کثافت؟!
بریده بریده گفتم
-نن..ننهه …نه اراااز …تو اشتباه میکنی !
-هه! اشتباه نمیکنم ،اشتباه کردم ! من اون روزی که بهت اعتماد کردم وتو دنیای خودم راه دادمت اشتباه کردم !!
اون روزی که وارد قلب لعنتیم کردمت اشتباه کردم!!
باید میفهمیدم عشقی که تو قلبت داری همش پوشالیه! کَشکِه!!
ملتمس گفتم
-اراز برات توضیح میدم ! بخدا توضیح میدم !! تو هیچی نمیدونی اراز !
با رها کردن موهام به عقب هُلم داد که روی زمین افتادم …بالای سرم فریاد زد ….
-میخوای زیرخوابیاتو توضیح بدی ؟! اینکه چه طوری تو بغلش لش میکردی رو توضیح بدی ؟!
اره من هیچی نمیدونم تو راست میگی !!! من هیچی از توعه پست فطرتِ ذات خراب هیچی نمیدونم !!
نمیدونستم که تو هم مثل بقیه فقط نما داری ذاتت خورده شیشه داره !!!
به سمت در حرکت کرد که سریع از جام بلند شدم به طرفش دوییدم ..
امشب باید همه چی تموم بشه ! باید این سوتفاهم ها برطرف بشه …وقتی اراز هم به من حس هایی داره چرا هم خودمو هم اونو عذاب بدم !!

دستشو گرفتم و خیلی جدی گفتم
-اراز بزا توضیح بدم ! به جون خودم اونجوری که فکر میکنی نیست !
خیلی بهم ریخته بود ! عصبی تر ازهر وقت دیگه در محکم کوبید وبه سمت اتاقش راه افتاد ….

نفسی از اسودگی کشیدم …
باید همه چی رو بهش بگم دیگه نمیزارم عشقم درد بکشه…هنوزم نمیتونم باور کنم که اراز به خاطر من این همه مدت درد میکشیده !!!

به سمت اتاقش راه افتادم ..چند تقه به در زدم اما وقتی صدایی نشنیدم خودمو تو اتاق انداختم ….

این مرد تموم وجودم بود تموم جونم شده بود ..
مردی که یه روزی با صداش تَنِ کلِ اهالی خونه میلرزید حالا باشونه های افتاده به تخت تکیه زده بود….

مردی که یه روزی تو دستش اسلحه بود و پیپ از سرخوشی میکشید حالا گیلاس پر از وُتکا دستش بود …

مردی که یه روزی همه براش دُلا وخم میشدن حالا تو تاریکی یه کنج بی صدا نشسته بود و مشروب میخورد !!!

یه لحظه از خودم بدم اومد .. من با این مرد چیکار کرده بودم!!
چرا از روز اول حقیقتو ازش مخفی کردم !!!
بعضی وقت ها مخفی کاری تو زندگی نه تنها راه چاره نیست بلکه راه چاهه ! حماقته !!
مخفی کاری از کسی که عاشقانه دوستش داری عاقلانه نیست ….

رفتم وکنارش نشستم …نوشیدنی رو از توی دستش بیرون کشیدم و جلوی نگاه های خیره ش یه ضرب بالا کشیدم …
تا خود معدم اتیش گرفت اما در مقابل قلبم که میسوخت هیچی نبود !
شونه به شونه اش نشستم و لبهامو باز کردم ، لبهایی که خیلی وقت پیش باید باز میشدن
-عاشقت شدم ! عاشقت بودم ! و هنوزم عاشقتم …
خنده ی هیستریکی کرد که سریع گفتم
-هییییس گوش کن!
وقتی رفتی هر دقیقه و هرثانیه م شده بود فکر کردن به تو …!
وقتی کنارم نبودی تنها دلخوشیم شده بود خاطره های تو …!
یادم نمیره وقتی شنیدم بار دارم نزدیک بود از خوشحالی پرواز کنم !!
ارع…اون بچه، بچه ی تو بود !
یکه خورده سرش به طرفم چرخید !! گنگ از حرفام به چشمام خیره شده بود ..که اشک اول از چشمام پایین افتاد
ادامه دادم
-همون لحظه میخواستم بهت بگم داری بابا میشی ، دارم مامان میشم !! با کلی ذوق شمارتو گرفتم ، یبار …دوبار…سه بار…
یه روز…دوروز…سه روز…
یه ماه …دوماه … سه ماه …
اما … اما هیچ خبری ازت نشد که نشد!!!

مدت صیغه مون تموم شده بود و تموم خونه وماشینات رو پای معامله هایی که کرده بودی و پاش نمونده بودی دادم رفت !!

بدهی هاتو ، جریمه هاتو یه جور حل کردم اما …
نمیدونستم با بچه ی توی شکمم چیکار کنم!!

شده بودم یه زن باردار مجرد!! میدونی این یعنی چی ؟!
اما تو نبودی !!
اون موقع بود که پای بابام به زندگیم باز شد ! فراز مثل بختک تو زندگیم افتاد !!
خب تو تنها پشت وتکیه گاهم بودی و من تکیه گاهمو از دست داده بودم!!

کی میاد یه زنِ مافیایی ِ باردارو عقد میکنه اخه !
من قبل از اینکه شکمم بزرگ بشه باید دنبال چاره میگشتم …
رفته رفته بغض تو گلوم بزرگتر میشد …
نه کار داشتن و نه دیگه درامدی !!
به زن باردار کی کار میده اخه!
-به اصرار بابا مجبور شدم قبول کنم …

اما …اما اراز …
به چشمای خوشگلش زل زدم و اروم گفتم
-تو … تو تنها مرد من بودی …فراز هیچ وقت حتی انگشتشم بهم نخورد …
تا اینکه تو رو دیدم و اون تصادفِ لعنتی و…

دستشو به معنای ساکت بالا گرفت و سرشو جلو اورد
اسیر چشماش شدم اسیر نگاه خاصش شدم
خیلی نرم و کوتاه لبهامو بوسید

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان تدریس عاشقانه/پارت چهلو سه

چند روز خودمو تو خونه حبس کردم اینقدر عصبی و ناراحت بودم که حتی جواب …

3 نظر

  1. سلام پارت جديد رو كي ميزاريد؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *