خانه / رمان / رمان آنلاین / رحم اجاره ای / رمان رحم اجاره ای/پارت هشتادو دو

رمان رحم اجاره ای/پارت هشتادو دو

وقتی مهمونی تموم شد برگشتیم خونه خداروشکر هیچکس متوجه حال بد من نشد همین که داخل اتاق شدم در رو قفل کردم و خودم رو پرت کردم روی تخت شروع کردم به گریه کردن حرفای سیاوش واسه منی که عاشقش بودم درد داشت چطور میتونست درمورد من همچین فکری داشته باشه یعنی من همچین آدمی بودم ، کسی که دنبال سامان باشم تا عاشقش کنم اون هم بخاطر انتقام از سیاوش چرا همچین فکری درمورد من داشت چرا آخه !
چند تا نفس عمیق کشیدم که صدای موبایلم بلند شد برش داشتم یه پیام از طرف سامان بود نوشته بود :
“_ معذرت میخوام از طرف سیاوش از بس عاشقته همش این افکار مزخرف که بخاطر حرفای همتا هست میاد تو ذهنش ناراحت نشو فراموشش کن ”
پوزخند عصبی بهش زدم به همین راحتی یعنی باید فراموشش میکردم اصلا مگه همچین چیزی شدنی بود آخه من که نمیتونستم فراموشش کنم به هیچ عنوان بلند شدم لباسام رو عوض کردم و سعی کردم بدون فکر کردن به افکار آزار دهنده بخوابم .
مامان با نگرانی داشت بهم نگاه میکرد که متعجب بهش خیره شدم و گفتم :
_ چیزی شده ؟

سرش رو به نشونه ی منفی تکون داد :
_ نه
_ پس چی باعث شده صورت شما تا این حد رنگ پریده باشه ؟
با شنیدن این حرف من چند تا نفس عمیق کشید
_ همتا اومده !
با شنیدن این حرفش چند دقیقه خشک شده بهش خیره شدم اما بعدش به خودم اومدم :
_ برای چی اومده ؟
مامان سرش رو تکون داد
_ نمیدونم گفت میخواد باهات صحبت کنه بهش گفتم نمیشه اما خیلی اصرار کرد ، اما هر چی تو بگی دخترم نظر تو مهمه
لبخندی که بیشتر شبیه پوزخند بود زدم :
_ باشه
به سمت پایین رفتم نشسته بود
_ سلام
با شنیدن صدام به سمتم برگشت و بلند شد
_ سلام
_ با من چیکار داشتی ؟
_ میشه تنها صحبت کنیم ؟
نگاهی به مامان و ستاره انداختم بعدش سرم رو تکون دادم :
_ همراه من بیا
به سمت اتاقم راهنماییش کردم بعدش به چشمهاش خیره شدم و گفتم :
_ خوب میشنوم چی باعث شده بیای دیدن من ؟

_ من سیاوش رو دوست دارم !
پوزخندی بهش زدم :
_ این همه راه اومدی بگی سیاوش رو دوست داری ؟ زحمت نمیکشیدی این و خودم میدونستم ‌.
نفسش رو آه مانند بیرون فرستاد و ادامه داد :
_ میدونم که میدونی من و سیاوش چجوری عاشق هم شدیم حتی چجوری مجبور شدم ازش جدا بشم و بعد برگشتم که تو زن سیاوش بودی
_ طلاق گرفتیم همتا !
لبخندی زد :
_ میدونم
_ پس چرا اومدی اینارو برای من تعریف میکنی ؟
_ چون من عاشق سیاوش هستم و بدون اون نمیتونم زندگی کنم ، میدونی که عشق آدم و خودخواه حسود میکنه ؟
_ خوب چه ربطی به من داره ؟
_ میخوام دیگه دور بر سیاوش نباشی .
_ همتا نمیدونم چی باعث شده که تو به خودت جرئت دادی اومدی خونه ی ما و داری من رو تهدید میکنی اما بهتره یه سری چیزا مشخص بشه همینجا ، من نه اطراف سیاوش هستم نه باهاش کاری دارم ، سیاوش من و طلاق داد رابطه ی ما تموم شد من انقدر بی شخصیت و بدون غرور نیستم که بخوام بیام اطراف یه مرد متاهل ‌
همتا با شک بهم خیره شد :
_ یعنی دوستش نداری ؟
بدون مکث جوابش رو دادم خیلی محکم و کوبنده !
_ نه
چشمهاش گرد شد :
_ داری دروغ میگی
با تاسف سرم رو براش تکون دادم :
_ ببینم همتا تو مشکل روانی داری ؟
اخماش رو تو هم کشید
_ درست صحبت کن
_ نه جدی دارم میپرسم تو واقعا مشکل روحی روانی داری ؟
_ نه
_ مطمئنی ؟
_ داری از حدت …
وسط حرفش پریدم‌ :
_ برو بشین با خودت فکر کن چی بهم گفتی جوابایی که بهت دادم چی بود ، تو امروز اومدی اینجا با من سر دعوا داشتی مشکلت فقط همین بود تمام پس بهتری بری من حوصله ی تو رو ندارم .
همتا نگاه پر از حرفی بهم انداخت و از اتاق خارج شد مریض روانی رسما اومده بود مزخرف بگه حرفاش اصلا سر و ته نداشت من عاشق سیاوش هستم خوب به جهنم که عاشق هستی به من چه ربطی داره شوهرت رو دو دستی بچسپ از دستت نپره !

مامان اومد کنارم نشست و متعجب پرسید :
_ چی میخواست اون دختره ؟
به چشمهاش خیره شدم و همه چیز رو براش تعریف کردم بدون سانسور کردن مامان بعد تموم شدن حرفام با بهت گفت :
_ پس برای چی اومده بود ؟
لبخندی بهش زدم :
_ یعنی نفهمیدی مامان ؟ اون دختره اصلا بحثش سیاوش نیست یه آدم پر از عقده هست که فقط دوست داره یکی باشه بیخود باهاش بجنگه حتی بنظر من اون عاشق سیاوش هم نیست فقط دوست داره اون و داشته باشه مثل یه وسیله شخصی
مامان ابرویی بالا انداخت :
_ چرا اینو میگی ستایش ؟
_ چون از رفتارش کاملا مشخص مامان منم خیلی رک و راست گفتم بهت حالا فهمیدی ؟
فقط سرش رو تکون داد
_ آره
مامان خواست چیزی بگه که صدای بابا اومد ، بلند شد رفت پایین خواستم منم برم که صدای زنگ تلفنم بلند شد با دیدن شماره سیاوش خواستم اولش قطع کنم اما بعدش جوابش رو دادم :
_ بله
سیاوش با عصبانیت داد زد :
_ اول زن من رو دعوت میکنی خونتون بعدش کتکش میزنی فکر کردی کی هستی هان ؟
با بهت داشتم به حرفاش گوش میدادم این چی داشت میگفت من کتکش زده بودم و دعوتش کرده بودم ساکت بودم که صدای فریادش داخل گوشی پیچید :
_ آدمت میکنم
با شنیدن این حرفش عصبی شدم به چه حقی داشت سر من داد و بیداد میکرد
_ اول برو خودت رو آدم کن بعدش بیفت دنبال آدم کردن بقیه ، درضمن تو بهتره زنت رو ببری یه سر پیش روانپزشک چون زنت یه روانی به تمام معناست من نه دعوتش کردم نه کتکش زدم ، خودش اومده بود اینجا یه سری چرت و پرت گفت و رفت اونم سالم مامان و همه شاهد هستند
بعدش اونی که باید ازش حساب پس بگیری من نیستم زنت دیوونت هست .
بعدش گوشی رو قطع کردم و با حرص دندون قروچه ای کردم باید میفهمیدم همه چیز یه نقشه برنامه ریزی شده هست تا اینقدر بیخود حرص و جوش نخورم .

با عصبانیت به سمت پایین رفتم مامان کنار اشکان نشسته بود و داشتند حرف میزدند
_ مامان
با شنیدن صدام دست از صحبت کردن برداشت به سمت من برگشت و متعجب پرسید :
_ چیشده ؟
_ من میخوام یه سئوال از شما بپرسم اگه مشکلی نیست !
مامان سری تکون داد :
_ بپرس میشنوم
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ همتا رو من دعوت کرده بودم بیاد اینجا ؟
مامان با تعجب بهم خیره شد :
_ نه
_ وقتی داشت میرفت شما دیدینش ؟
سرش رو تکون داد :
_ آره حتی باهاش صحبت کردم چیشده ؟
بدون توجه به سئوال آخری که پرسید گفتم :
_ صورتش زخمی شده بود وقتی داشت میرفت یعنی کتک خورده بود ؟
مامان چشمهاش گرد شده بود
_ ستایش تو چی داری میگی میشه واضح حرف بزنی من اصلا متوجه نمیشم چی داری میگی
با شنیدن این حرف مامان لبخندی بهش زدم :
_ منم متوجه نشدم مامان
_ یعنی چی ؟
تموم حرفای سیاوش رو بهش گفتم که مامان با خشم گفت :
_ گوه خورده زنیکه عوضی با چه جرئتی این همه دروغ برای خودش بافته من اصلا نمیتونم درکش کنم چرا همچین چیزایی از خودش در آورده من شاهد هستم خودش اومد گفت میخواد تو رو ببینه و بعدش سالم از عمارت خارج شد حتی خدمتکارمون هم اون رو دید
اشک تو چشمهام جمع شد :
_ مامان خیلی خسته شدم من که کاریش ندارم خودش زندگیش رو نجات بده چرا سعی میکنه همش من آدم بده شناخته بشم چی بهش میرسه آخه ؟
مامان با تاسف سرش رو تکون داد
_ چی بهش بگم آخه !

 

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت شصتو شش

  دیگه نمیتونستم باورش کنم. بین مهرداد و اون پسر ذره ای شک نداشتم این …

5 نظر

  1. وا😐😐😐
    این چجور پارتی هس؟؟؟!
    چرا اینجوری شد بعد 6 روز😐
    لطفا پاسخگو باشید😑

  2. یعنی قصد ندارید جواب بدید؟؟

  3. خواهش میکنم
    مرسی از لطفتون🌷

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *