خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان شاهدخت/پارت سیوسه

رمان شاهدخت/پارت سیوسه

بدون توجه به مخالفتم دستم رو کشید و از پله ها دوباره پایین رفت بوی گوگرد اب حالم رو بد میکرد

عباس اقا به حوض پر اب اشاره زد

_اینم از حوضی که خواستید

بخار فضای اتاقک رو گرفته بود تیره ی کمرم عرق کرده بود عباس اقا بعد از کمی سفارش کردن در اتاقک رو بست و رفت

دانیار لباس هاش رو دونه دونه دراورد و وارد حوض شد منتظر نگاهم کرد تا از جام تکون بخورم ولی وقتی دید خیال ندارم میلی متری تکون بخورم به دیواره ی حوض تکیه داد و لب زد

دانیار_بیا داخل اب

_نمیخوام بو بد میده
پوف کلافه ای کشید و از جاش بلند شد تا به خودم بیاد کشوندتم سمت خودش از ترس اینکه وارد اب گرم نشم پاهامو دور شکمش حلقه کردم

_نکن تورو خدا بدم میاد

بدون توجه به التماسم داخل اب گذاشتتم دستمو رو سینه ش گذاشتم و محکم بهش چسبیدم
_ بذار برم دانیار

سرمو بالا اورد و خیره تو چشمام دکمه های پیراهنم رو باز کرد و اروم از تنم دراورد
اب دهنم رو قورت دادم و دستامو صربدر جلوی سی‌نه هام گذاشتم و با صدای لرزون صداش کردم
_دانیار
نگاهش هنوز داخل چشمام بود
زیپ شلوارمو باز کرد و خم شد و پایین کشید
برخورد پوست دستش به رون پام تنم رو مور مور کرد

کشیدتم سمت دیواره ی حوض و نشوندتم روی برامدگی لبه ی حوض
شلوارمو کامل دراورد و انگشتش رو نوازش وار روی شکمم کشید

_یکی میاد

انگشتشو روی لبم گذاشت و تو نزدیکترن فاصله ازم وایساد و نگاهش روی لب هام افتاد

دانیار_هیش هیچکس نمیاد …نیاز نیست بدنتو انقدر منقبص کنی

قفسه ی سی‌نه م بالا پایین میشد خم شد و تو کسری از ثانیه لب های خیسش روی لب هام نشست و شروع کرد به نوبت بازی کردن با لب هام

ضربان قلبم نشون میداد دلم همراهی میخواد کمی لب هام رو باز کردم که لب های دانیار کامل لب پایینم رو قفل کردن و عمیق مکیده شد ….

 

با مکیده شدن لب پایینم تکیه م رو از دیوار جدا کردم و خودم رو به دانیار چسبوندم و اروم لب زدم

_دانیار

دانیار_هوم

و لب بالام رو مکید چشم بسته م تا صدام بلند نشه

_نکن درست نیست

ازم جدا شد و با چشمای خمار شده نگاهم کرد
دانیار_زنمی کجاش درست نیست

_دانیار من …من نامزد دارم

شوکه ازم جدا شد و نگاهش رو تو صورتم چرخوند و طولی نکشید که عصبی چونه م رو تو دستش گرفت و فشرد

دانیار_تو الان زن منی

_یه زن صوری که جز منو تو و مادرت هیچکسی خبر نداره

دستش روی بدنم کشید و پایین برد
اروم با انگشتش بین پام رو‌لمس کرد

دانیار_یعنی میخوای بگی از با من بودن لذت نمیبری؟

به سختی جلوی خودمو نگه داشتم تا نفس هام تند نشه دستش رو به باس‌نم رسوند و فشردتش و سوال کرد
دانیار_هوم ؟

نالیدم
_دانیار نکن

پوزخندی زد و ثابت سرجاش وایساد نگاه ش روی صورتم میچرخید حالا که اون دیت برداشته بود نگاه من روی لب هاش بود

این که چه مرگم بود و فقط خدا میدونست

یکی از پاهاش رو عقب گذاشت که دستش رو سریع کشیدم
و تو لحظه ی بعدی این من بودم که لب های دانیار رو عمیقا میبوسیدم
دانیار شوکه دست هاش رو باز نگه داشته بود و کاری نمیکرد

ولی من دلم نمیخواست از این لب ها جدا شم … تا همین الانش هم اگر محمد میفهمید که من صیغه ی یه مرد دیگه شدم دیگه من رو نمیخواست بالاتر از سیاهی که رنگی نبود

دانیار سرم رو تو دستاش گرفت و از خودش جدام کرد و با اخم ترسناکش اجزای صورتمو زیر نظر گرفت

دانیار_با خودت چند چندی تو ؟

سرم رو پایین انداختم و انگشتم رو روی قفسه ی سینه ش گذاشتم و اروم بازی کردم

_اگر محمد بفهمه که من با تو بودم اون تایمی رو که پیشش نبود که منو نمیخواد … پس من ترجیح میدم چیزی رو که الان دلم میخواد بدست بیارم

سرم رو بالا بردم و نگاهش کردم یک تای ابروش بالا بود و لبخند کجی داشت

دانیار_این محمد و باید تا شب بهم توضیح بدی ولی الان زیاد منتظرت نمیذارم

خم شد و …

 

“دانیار”

نهان نم موهاش رو گرفت و عصبانی بهم نگاه کرد

نهان_اگر زبون نفهم نبودی الان لباسام خیس نبود

پیراهنمو تنم کردم و مشغول بستن دکمه هاش شدم

_اگر حرف گوش کن بودی الان مجبور نبودی لباسای خیستو بپوشی

دکمه ی اخرم رو هم بستم قبل از صاف کردن سرم مشت محکمش تو شکمم فرو اومد و دادم بلند شد

_باز وحشی شدی چرا ؟

نهان_من با این لباسام نمیام بیرون سرما میخورم

خندیدم و کتمو برداشتم و به سمتش رفتم از پشت روی شونه هاش گذاشتم

_اینو بپوش تا بریم سوار ماشین شیم اونجا هم برات بخاری میزنم
دیگه حرف حسابت چیه

نهان_روکش ماشینت…

_ماشین منه پس نگران نباش

حال خوبم بعد از عشقبازی طولانی داخل حوض اب گرم رو کسی نمیتونست عوض کنه
حتی غر های نهان هم برام شیرین بود

نهان با دو پله ها رو بالا رفت و من هم پشت سرش
نگاه متعجب عباس اقا روی نهان باعث دستپاچه شدنش شد

_دست گلت درد نکنه عباس اقا خیلی چسبید

عباس اقا همچنان نگاهش به نهان بود ولی با مهربونی جوابم رو داد

_سرت سلامت باشه پسرم …

سوییچ و به نهان دادم

_برو تو ماشین تا بیام

نهان که از خداش بود از زیر نگاه عباس اقا فرار کنه سوئیچ رو از دستم قاپید و سمت کوچه رفت

دسته ای تراول از جیبم دراوردم و جلوی عباس افا گذاشتم سریع اخمی کرد و مچ دستم رو گرفت

عباس_این چه کاریه برش دار

_نزن این حرفو … این در مقابل کمک هاتون به من هیچه … توروخدا هربابر انقدر سفت و سخت برخورد نکن
اگر من به انوان پسرتم پس وظیفمه

اخم های عباس شدید تر شد

عباس اقا_من بخاطر پول کمکت نکردم بابا جان

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت نه

((با سلام خدمت دوستان رمان خون عزیزی که افتخار دادند و تا به اینجا با …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *