خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان اسارت عشق/پارت چهلو پنج

رمان اسارت عشق/پارت چهلو پنج

با صدای بلند اراز که مخاطبش سیما بود منو رزا به جفتشون زل زدیم
-از خونه ی من گمشو بیرون دیگه چشمم به ریختتم نیوفته …

با چشمای خیس سریع از خونه بیرون زد ..
از حقیقت هایی که رو شده بود تو دلم عروسی بود ..چی از این بهتر که عشقم با کسی رابطه نداشته!
با سقلمه ای که به پهلوم خورد به خودم اومدم که صدای اروم رزا رو کنار گوشم شنیدم
-ببند اون نیشتو دختر!!
خیلی جدی گفتم
-مگه باز بود؟!
-چه جورم اصلا تابلو بود که رو ابرها سیر میکردی بانو..
با کشیدن دستم دنبال رزا وارد خونه شدیم !
به بهونه ی عوض کردن لباسم وارد اتاقم شدم ..تا درو بستم خودمو روی تخت انداختمو جفت دستامو پشت سرم قلاب کردم …
داشتم برای روزهایی که اراز از قصد با اون دختره میخواست حرصم بده ریز ریز میخندیدم
ای خدااا چه شب هایی رو با گریه صبح کردم
چقدر عذاب کشیدم وقتی که اون دختره رو کنارش میدیدم ولی همش فیلم بوده …
یهو در باز شد واراز اومد تو اتاق …
سریع خنده هامو جمع کردم و صاف نشستم
خودشم انگار فهمیده بود …درست روبه روم به میز توالت تکیه داد وگفت
-الان که همه چی رو فهمیدی خیلی خوش به حالت شده نه؟
از جام بلند شدم وبه سمتش رفتم با لبخند رو لبم روبه روش وایسادم واروم گفتم
-نتونستی بهش دست بزنی نه؟! میدونی چرا؟!
بی حوصله جواب داد
-چرا مثلا؟!
انگشتمو روی قلبش زدم وگفتم
-چون این قلبت هنو برای منه …واسه من میزنه !! روش فقط اسم ایرین حک شده و تموم ..

یکم نگام کرد وبلند زد زیره خنده …گاه گاه میخندید و دل منم براش ضعف میرفت …
منتظر بودم که بگه اره وسریع بپرم بغلش و ببوسمش
که خنده هاش قطع شد، انگشتمو از روی سینه اش کنار زد وگفت
-نه خوشم اومد توهم سازیتم خوبه !ببینم تو که تو تَرک بودی چیزی نزدی دوباره؟!
لب هام جمع شدن و گفتم
-منظورت چیه ؟! یعنی دروغ میگم!!
خیلی جدی زل زد به چشمام وگفت

-این قلب من غلط میکنه اسم خائن هایی چون تورو تو خودش نگه داره …
من اون قلب که یه زمونی دوستت داشت رو کُشتم ،خودم نابودش کردم !!
الان جز نفرت چیزی توش نیست خیالت راحت !!

ناباور بهش خیره شده بودم که تنه ای بهم زد و از کنارم رد شد
پشت سرم صداشو شنیدم
-خیالات برت نداره ،اگه به اون دختره دست نزدم دلیلش تو نبودی خودم بودم !!!
من به هرزه ها دیگه دست نمیزنم !

درو باز کرد و بیرون رفت ..

همونجا روی زمین نشستم ! الان داشت به من تیکه مینداخت؟! یعنی بهم میفهموند که منم لنگه ی اونم؟! یعنی میخواست بهم بگه که منم با هرزه هافرقی ندارم ؟!

اشک هامو دونه دونه که میافتاد پس میزدم چه طور دلش میومد اینطوری بگه …چه طور منو نشناخته بود !
انگار اون امید کوچولویی که چند دقیقه پیش تو حیاط توی دلم درخشید عمرش خیلی کوتاه بود …

انگار دیگه باید بپذیرم وقبول کنم که اون قلب دیگه برای من نمیزنه ….دیگه صاحب قلب اراز نیستم …

داشتم کورور کورور اشک میریختم که دوباره با بالاتنه ی لخت وارد اتاق شد ..
نمیخواستم تو این حال وشرایط منو ببینه سریع بلند شدم وخودمو تو سرویس بهداشتی انداختم …

وقتی دست وصورتمو شستم بیرون اومدم که جلومو گرفت ..باصدای گرفته لب زدم
-برو کنار !
-نرم چی میشه ؟!
-گفتم برو کنار حوصله ندارم !
چونمو گرفت ووادارم کرد به چشمای خوشگلش نگاه کنم !
به چشمای قرمزم زل زدو اروم گفت
-این چشمای خوشگلت واس خاطر من بارونی شده؟!
حالا وقت تلافی بود ،چه طور خودش هرچی دلش میخواست به زبون میاورد ولی من نیارم ؟
چرا خودش دلشکستن بلد بود اما من بلد نباشم ؟!

دست به سینه شدم ومثل خودش خیلی بی رحمانه تو چشمش زل زدم وگفتم
-نه بابا این همه اعتماد به سقف از کجا اومده ؟
پوزخندی زدم وادامه دادم
من به خاطر تو بشینم ماتم بگیرم ؟چرا مثلا ؟!

دندوناش رو محکم روی هم میفشرد ..
که از دهنم پرید
-این اشک ها ،اشکِ دلتنگی بود ،دلتنگی برای عشقممم!
نتیجه ی گفتن این جمله شد سیلی محکمی تو گوشم !
با صدای بلند غرید
-هرزه ی وقیح ،جلوی شوهرت وایسادی و از دلتنگی به عشقت حرف میزنی ؟!
عشقی برات نشون بدم که اون سرش ناپیدا !!
بی اراده اشک هام پایین ریختن ..
چرا نمیفهمید که عشق من خودش بود ..

با سیلی دومش روی زمین افتادم .
از سوزش کنج لبم حدس میزدم که لبم پاره شده ..
از موهام گرفت وبلندم کرد
دستشو بالا برد دوباره بزنه که در باز شد ورزا خودشو تو اتاق انداخت …
به طرفمون خیز برداشت ودست اراز رو گرفت
خیلی محکم و بلند گفت
-داری چیکار میکنی تو؟! به خودت بیا اراز !!
با یه حرکت رزا رو کنار زد وغرید
-اره به خودم اومدم ، من تازه این هرزه رو شناختم !!
جلوم وایساده از عشقش میگه بی چشم ورو …اما من ادمش میکنم !!
-اروم باش اراز ،نفهمی کرده یه غلطی کرده تورو خدا بیخیال شو!!!

با چشمای خونیش به رزا جوری زل زد که رزا لامونی گرفت خیلی بلند سرش داد زد
-زنمه اختیارشو دارم گمشو از اتاق بیرون !!

نمیخواست بره اما از ترس اراز وبا اشاره ی سر من تنهامون گذاشت ..
پشت سر رزا راه افتاد که منم روی زمین کنار تخت ولو شدم !!!
بعد از اینکه درو قفل کرد به سمتم اومد وجلوم وایساد
خیره به کفش هاش بودم که با کشیدن موهام از رو زمین بلند شدم

بین دیوار و خودش حبس شده بودم که شمرده شمرده گفت
-حالا اون زبونتو بچرخون و از دوباره بگو چی داشتی زر میزدی !
مگه زبون لامصب دیگه میچرخید از ترسم دهنم خشک شده بود وزبونم به سقف دهنم چسبیده بود
یکی نیست بگه اخه تو که زورت به اراز نمیرسه واز اخلاق سگیش خبر داری پس غلط میکنی که از این حرفا میزنی …

با صدای بلندش پلک هامو محکم رو هم فشردم وصورتم جمع شد
-گفتم بنال چه زری زدی ایرین ؟!!!
اینقدر عصبی بود که میدونستم یه کلمه دیگه بگم پوستمو میکَنه..

با چشمای بسته داشتم اشک میریختم که نمیدونم دلش به حالم سوخت یا چی که یهو موهامو رها کرد و گفت
-دفعه ی اخرت باشه واسه من دُم درمیاری !من امثال بدتر از تورو ادم کردم تو که بماند …

وقتی از خونه بیرون زد حال و حوصله ی رزا و سوال پیچ هاشم نداشتم واسه همین ردش کردم بره …
دیگه خودِ تنهایی شده بود تنها مرهمم، ادم از یه جایی توی زندگیش یاد میگیره که دیگه خودش به تنهایی زخم هاشو ببنده …منم دقیقا تو همون لحظه بودم ، باید با تنهاییمام کنار میومدم

صبح زود از خواب بیدار شدم واز تخت پایین پریدم
از جلوی اینه رد میشدم که چشمم به خودم تواینه افتاد شوکه شدم
نزدیک تر شدم وبا دیدن قیافه ی در به داغونم ماتم گرفتم
بدتراز همه زخم کنج لبم حسابی تو چشم بود حالا چهطور با این وضع برم دانشگاه اخه …

نمیدونم دیشب خونه اومده بود یا نه چون هیچ اثاری ازش نبود
شایدم اومده بود ولی صبح زود بیرون زده بود

بعد از پوشیدن لباسهام بعد از مدتها شروع کردم به ارایش کردن
چاره نبود که با این قیافه مگه میشه بیرون رفت
همینم مونده بود که بچه های کلاس مسخرم کنن وبخندن….
میخواستم یکم ارایش کنم تا فقط صورتم از حالت بی روحی دربیاد اما از حرصم همه چی به صورتم مالیدم

با لبخند ساختگی از تاکسی پیاده شدم و وارد کلاس شدم …
استاد نی قلیونموم برخلاف ظاهر بیریختش ولی حسابی تو کارش وارد بود ،درسو بدون جا انداختن یه واو برامون توضیح داد منم که خدادادی اصلا گیج به دنیا اومده بودم و هیچی حالیم نمیشد !!

تو سلف تک وتنها و بی کس نشسته بودم وداشتم قهوه میخوردم که سرو کله ی سیما پیدا شد

همش میرفت ومیومد ، هیچ اعتنایی نکردم !
چشماش رو من بود اما سلف رو بالاوپایین میکرد

اصلا داشت با چشماش داد میزد که میخاره بشر …
ولی ترسی که ازم داشت مانع میشد بیاد سمتم ..

اهمیتی ندادم و با ارامش قهوه مو سرکشیدم میخواستم از سلف برم بیرون که با سر رفتم تو سینه ی یه جوون چشمامو چرخوندم وبا دیدن رهام لبخند پهنی از خوشحالی رو لبهام نشست …
باورم نمیشد ای خدا رهام بود ! خیلی وقته ندیده بودمش با ناباوری لب زدم
-رهام؟!
یکم تو صورتم دقیق شد وگفت
-نه خدای من امکان نداره ایرین خودتی؟!
با خنده بریده بریده گفتم
-اره ..اره نامرد ادم خبری ازرفیق سابقش نمیگیره ،یا نه خودت گفته بودی مثل داداش میشی پس کو اون حرفا وقولا؟!
با خنده گفت
-ای بابا خجالتم نده ایرین ، امریکا بودم !
تو دلم با خودم گفتم اره درست موقع بدبخت شدن من تو امریکا بودی از شانس گند من ،اگه اینجا بودی شاید میشد کاری کرد !

یکی به بازوم زد وگفت
-هووی دختر کجا سیر میکنی ؟!
-هیچی هیچی اره شنیده بودم رفتی امریکا ولی چرا برگشتی ؟!
– فکر کنم الان کلاس داری بعد کلاست بیا خونم منم بیکارم یکم گپ میزنیم !
یکم اخم کردم و گفتم
– داشتیم رهام؟!
متعجب گفت
-چیرو ایرین ؟!
-خجالت نمیکشی به من پیشنهاد بیشرمانه میدی ؟!
بلند خندید و گفت
-برو دختر برو هنوزم همون ایرینی عوض نشدی ،ادرس خونه ی جدیدمو برات میفرستم !
سرمو اروم تکون دادم و به سمت کلاس راه افتادم !

رهام چقدر خوش خیال بود شایدم چون از هیچی خبر نداشت بیچاره فکر میکرد همون ایرین سابقم !
درصورتی که فقط خدا وخودم میدونستم که چقدر عوض شدم ،داغون شدم، نابود شدم
اون دختر چند سال پیش که با شیطنت دانشگاه میومد رو کشتم تا همه بدونن من مرد شدم…

هیچ کسی مثلِ خودِ سابقش نیست چون اتفاق ها و انتخاب هامون باعث تغیرمون میشن …

خیلی ها رشد میکنن صعود میکنن خیلی ها هم سقوط …
ولی شاید ظاهر زندگیم مثل ادمای شکست خورده وسقوط کرده بود اما خودم میدونستم که سقوطمم برای صعودم بود ..
من عشق بزرگ اراز رو نه تنها همونطوری حفظ کردم بلکه بیشترش کردم …
عاشق موندن وعاشقی کردن کار هر کسی نیست !

تموم مدت توی کلاس حواسم به رهام بود ،خیلی دوست داشتم بدون چیکارا کرده یا چیکار میخواد بکنه ،کسی تو زندگیش هست یا نیست !!
اینقدر سوال تو ذهنم ریخته بود که حواسم از کلاس کج شده بود سمت رهام

با تموم شدن کلاس مثل جت از دانشگاه بیرون زدم و به سمت ادرسی که برام فرستاده بود رفتم

تا زنگ درو زدم انگار پشت در بود سریع باز کرد …

یه اسلش مشکی با ستش پوشیده بود با تعارفش وارد خونش شدم

با اینکه تنها زندگی میکرد اما با سلیقه بود وسایلش شیک ومدرن بودن !!
رو مبل تکی نشستم که اومد روبه روم نشست
دیگه مثل اوایل اشناییمون دیونه و خام نشون نمیداد برعکس خیلی پخته تر به نظر میرسید انگار عاقل تر شده بود
به طرز فکرم ریز خندیدم که گفت
-چی شده تنها تنها میخندی ! خو بگو باهم بخندیم !

هیچی یاد اول اشناییمون افتادم ،چه روزهایی داشتیم رهام یادته ؟!

نفس عمیقی کشید وگفت
-اره یادش بخیر چه روزهایی داشتیم!!
چشماشو ریز کرد وادامه داد
-ایرین یادته از ماشینم که پیاده میشدی گفتم پشیمون میشی یادته ؟! حالا به حرفم اومدی ؟!

یهو بغضم گرفت وچشمام نمدار شدن
راست میگفت شاید اگه با اراز اشنا نمیشدم الان عاشق رهام میشدم والان اینقدر عذاب نمیکشیدم

 

وقتی حالمو دید سریع کنارم نشست دستاشو دور گردنم انداختو سرمو رو شونش گذاشتم که گفت
-ایرین ببخشید من داشتم …شوخی میکردم فقط !!!

با بغضِ تو گلو خندیدم وگفتم
-اره میدونم عب نداره رهام !!
سریع با انگشتم نم چشمامو گرفتم وبحثو عوض کردم
-خب تو از خودت بگو چیکار کردی ؟!
-ایرین نمیخواد بحثو عوض کنی بگو چی شده ؟! من طاقت ندارم اینطوری ببینمتاا!!
-هیچی …هیچی نشده فقط یاد قدیما افتادم همین !
انگار باورش نشد اخه کدوم احمقی باور میکرد با تردید سری تکون داد وشروع کرد به تعریف کردن

-خب من توی امریکا یه شرکت زدم البته تازه تاسیسه درست وحسابی راه نیوفتاده ولی …خب اسمش فعلا شرکته

دستامو محکم بهم کوبیدم وبراش کف زدم که لپهاش سرخ شد و ادامه داد
-اره اومده بودم اینجا یکم کمک بابا والبته یه مدت دیگه دوباره باید برم امریکا …ولی چون با چند شرکت اینجا در ارتباطم زود به زود میام ایران …

با خوشحالی بهش زل زده بودم و اونم با ذوق داشت برام تعریف میکرد …
دیگه میخواستم پاشم که دیدم غذایی رو که سفارش داده بود اوردن
با رودرواسی باهاش غذا خوردم ویکمم از دانشگاه واینا حرف زدیم که وقتی به خودم اومدم دیدم هوا یکم تاریک شده بود
از روی عادت گوشیمو برداشتم ببینم ساعت چنده که دیدم خاموش شده …ای بابا باتری این کی تموم شد اخه؟!

هول هولکی با رهام خداحافظی کردم وبا تاکسی به خونه برگشتم
خیلی اروم کلید رو چرخوندم وارد حیاط شدم داشتم اروم درو میبستم که با صدای اراز خشکم زد
-کدوم قبرستونی بود تو؟!
اب دهنمو پایین فرستادم و اروم برگشتم !!

یاخدا این اراز بود ،با سر و وضع نامرتب روی پله هانشسته بود ، از چشماش خون میبارید انگاری،
شیشه مشروبه توی دستش نصفه خالی بود …

یهو شیشه رو به دیوار کوبید و اروم اروم به سمتم میومد
با هر قدمش سلاخی شدنم رو با چشم میدیدم
قدم هاش اینقدر محکم بود که نشون میداد نه تنها مست نیست بلکه هوشیارتر از هر وقت دیگست …

دهنمو باز کردم و تا گفتم خونه ی رزا بودم خیلی محکم کوبید تو دهنم پاچیدن خون رو پیرهنشو با چشم دیدم وبعدش سوزش بدی شروع شد

با صدای بلند غرید
– که خونه ی رزا بودی ارررره ؟!
از زیر دستش فرار کردم که خیلی تیز موهامو از پشت سرم گرفت و روی زمین هلم داد
با ترس لب زدم
– اراز من .. من کاری نکردم !
پوزخندی زد وبا خنده گوشیشو از جیبش بیرون کشید و زیر لب گفت
– کاری نکردی هان؟! امار گند کاریات تو تهران پیچیده بعدت میگی کاری نکردی اره ؟!
گوشیشو پرت کرد جلوم وعصبی فریاد زد
-لابد اون هرزه ای که تو بغل رهام افتاده عممه اره؟!
با دیدن عکس خودم ورهام که احتمالا از بیرون پنجره گرفته شده بود دیگه چشمام داشت سیاهی میرفت
نه این امکان نداره!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت هشتاد

آه عمیقی کشیدم و سرم رو دوباره گذاشتم روی زانوهام… این که اگه به عقب …

5 نظر

  1. واااااای!!!!!
    من افسردگی گرفتم!
    این نویسنده کی میخواد این سوتفاهم اراز رو تموم کنه!؟
    میشه ازش بپرسید بگید چند پارت دیگه مونده که اراز بفهمه جریانو!!؟؟؟؟؟؟

  2. ای بابافضازیادی حدغمگین شده,کاری کع ازدست خودم برمیاداینه که دیگه نخونم اینجوری بهتره,نویسنده حالت خوب نیس

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *