خانه / 2020 / ژانویه

بایگانی/آرشیو ماهانه: ژانویه 2020

رمان تدریس عاشقانه/پارت چهلو چهار

دستشو پس زدم وگفتم -برو کنار ارمان حالم خوبه به کمکت نیازی ندارم .. دستمو محکم تر توی دستش گرفت وگفت – تو به این میگی خوب؟ سرت گیج میره چرا لجبازی میکنی سوگل؟! -اخه چیز مهمی نیست صبحونه نخوردم شاید واسه خاطر اونه … -وایسا وسایلمو بردارم بریم دکتر …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت چهلو یکم

  همینطور که پیاده و قدم زنان تو خونه راه می رفتم کتابی که نتونسته بودم جلوی پگاه بازش کنم رو ورق زدم و رسیدم به صفحه آخر…جایی که اون شعررو نوشته بود! خیلی خوش خط بود.اصلا باید واسش ایموجی لایک میکشیدم اولین دکتر خوش خط دنیا رو! یکبار دیگه …

بیشتر بخوانید »

رمان اسارت عشق/پارت آخر

اسارت عشق

از تو صفحه ی گوشیش یه نگاه به اراز دست وپا بسته تو اتاق انداختم ویه نگاه به ساک ووسایل ها … دیگه نمیشد بمونم وتک تکِ بلاهایی که میخواست سر اراز رو بیاره ببینم … با حرص گوشیرو به سینش کوبیدم و گفتم -میرم ،اما فقط به خاطر اراز …

بیشتر بخوانید »

رمان تدریس عاشقانه/پارت چهلو سه

چند روز خودمو تو خونه حبس کردم اینقدر عصبی و ناراحت بودم که حتی جواب تلفن ها و پیام های ارمانو هم نمیدادم …. خودمم از این همه خونه نشستم خسته وکلافه شده بودم … به بهونه ی عقب افتادن از دانشگاه اماده شدم ودانشگاه رفتم .. درس وکتاب چی …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت نود

_ آروم باش ستایش میترسم واست اتفاقی بیفته از بس تو این چند روز خودخوری کردی . چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم و گفتم : _ مگه میتونم آروم باشم اون هم بعد از اتفاق های خیلی بدی که واسم افتاده واقعا تحت فشار هستم اصلا نمیتونم خودم …

بیشتر بخوانید »

رمان اسارت عشق/پارت پنجاه

اولین لباسی که به دستم اومد ،لباس مردونه ی اراز بود سریع تنم کردمو دنبالش دوییدم … پله ی اولو پایین رفته بود که دستشو گرفتم وغریدم .. -تو فکر کردی میتونی منو تهدید کنی ؟هان؟! با چه حقی میای تو خونم واین چرت وپرت هارو ردیف میکنی ؟ من …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت چهل

  سردی هوا مجابم کرد،شال گردنمو تا روی بینیم بالا بیارم جوری که حالا دیگه فقط چشمها و پیشونیم مشخص و عیان بودن. دستامو تو جیب پالتوی صورتی که رنگی هم رنگ که با کفشهای اسپورتم بود فرو بردم و قدم زنان تو پیاده رو به راه افتادم. برای رفتن …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت سیو پنج

  شگفت زده به مراسم نگاه میکردم … همه لباس های سنتی پوشیده بودند و وسط باغ در حال بزن و برقص بودن جالب بود برام زن ها با حجاب کامل وسط بودتد و هیچ محدودیتی نداشتند با صدای دست جمع پراکنده شد روی لب همه خنده بود اترژی مثبتی …

بیشتر بخوانید »

رمان تدریس عاشقانه/پارت چهلو دو

رمان ندریس عاشقانه

عصبی یکم صدامو بالا بردم وگفتم -چی؟! تو چی قایم کردی ازم ؟! سرفه ای کرد وبا چشماش مردمو نشون داد که با تن صدام به طرفم برگشته بودم …. اروم گفت -من میگم تو یه چیزیت شده میگی نه! اونو هم پیدا میکنم تو وایسا فقط …. چشمامو ریز …

بیشتر بخوانید »

رمان اسارت عشق/پارت چهلو نه

  ته دلم استرس داشتم ، معلومه که چیزی شده بود و داشتن ازم مخفی میکردن …. تازه متوجه ی کت وشلوار مشکی رنگ اراز شدم ، خوشتیپ بود اما امروز بیش از حد جذاب شده بود جوری که نمیشد ازش چشم برداشت .. موهای نسبتا بلندشو خیلی مرتب بالا …

بیشتر بخوانید »