خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان تدریس عاشقانه/پارت سیو هشت

رمان تدریس عاشقانه/پارت سیو هشت

 

بازومو از چنگ بیرون کشیدم وبه سمت بابا وعمه اینا رفتم یه گوشه کز کردم ونشستم

حالا چه بهونه ای جور کنم بگم اگه نتونم راضیشون کنمم ارمان همه چی رو میگه و طلاقم میده …

نگام تو چشمای ارمان قفل شد سرشو برام تکون داد وبا بهونه ی اینکه یه کار مهم براش پیش اومده از همه عذرخواهی کرد ورفت ….

رو به بابا گفتم
-بابا من میخواستم یه چیزی بگم بهتون…
بابا صداشو صاف کرد و جدی گفت

-خب میشنوم!
دیگه صغرا کبرا چیدن فایده نداشت سریع و محکم گفتم
-ما میخوایم طلاق بگیریم ..
با شنیدن کلمه ی طلاق صاف نشست وبا اخم گفت
-چی ؟ طلاق ؟
عمه که ظاهرا خوشحال شده بود لبخند محو زد وگفت
– دیدی داداش من خیلی وقته گفته بودم اینا به درد هم نمیخورن خداروشکر که زودتر خودشون فهمیدن …

بابا عصبی از جاش بلند شد وگفت
-ابجی تو ساکت .
چرخید به سمتم وشمرده شمرده گفت
-سوگل تو چی گفتی ؟طلاق از کجا دراومد

بهونه های جورواجور رو برای تبرعه کردن خودم به زبون اوردم
-بابا ما به درد هم نمیخوریم ،خودتم که شاهد بودی دست به زن داره ،اصلا ابمون تو یه جوب نمیره بابا
یکی من میگم ده اون میگه اصلا سازش نداریم بابا

ما اگه عروسی کنیم بدبخت میشیم
عمه از خداخواسته افتاد وسط وگفت
-راست میگه داداش اینا اصلا زندگیشون نمیشه !
یه نگا به نامزد ها بکن اینا اصلا شبیه نامزد ها نیستن ….

با سیلی که بابا تو گوشم زد بغضم شکست واشکام پایین ریختن
-دختره ی چشم سفید مثلا خبر خوش عروسیتونو اومدی بدی ؟تو که میدونستی به درد هم نمیخورین پس چرا باهاش رابطه داشتی؟!

الان تو فک وفامیل چه طور سرمو بالا بگیرم هان؟!

دستمو روی گونم گذاشتم وبه سمت اتاق دوییدم ….
بابا میخواست دنبالم بیاد که عمه جلوشو گرفت وگفت
-ولش کن داداش من گفته بودم به درد هم نمیخورن شما پاتونو توی یه کفش کرده بودین حالا دیدی؟ به حرفم رسیدی ؟

-مگه بچست ابجی حالا که کار از کار گذشته تازه فهمیده که به درد هم نمیخورن؟!

تو اتاق هق هق میکردم واشک میریختم که در باز شد ومامان وارد اتاق شد
-سوگل این مسخره بازیا چیه دیگه ؟چرا باباتو اینقدر ناراحت میکنی ؟!
حق به جانب لب زدم
-تقصیر من نیست مامان ارمان منو دوست نداره چطور با مردی که دوستم نداره زندگی کنم؟
تو دانشگاه جلوی چشمم با دخترای دیگه گرم میگیره مامان من چه طور تحمل کنم هان؟

اره جون اون عمه ی اب زیرکاهم که تو پذیرایی نشسته الان تو دلش عروسیه !!!

با چشم های خیس به مامان زل زدم وادامه دادم
-مامان اگه الان عروسی کنم وفردا با چند تا بچه قد ونیم قد برگردم خوشتون میاد ؟ بزارین این اول راهی جدا شیم وراحت بشیم!!

مامان که ظاهرا قانع شده بود گفت
-باشه اشک هاتو پاک کن خودم باباتو راضی میکنم …
با لبخندی پریدم بغلشو محکم بوسش کردم
-الحق که مامان خودمی !!
منو از خودش جدا کرد وگفت
-لوس نشو دیگه برو بگیر بخواب تا ببینم چیکار میتونم بکنم …

سریع زیر پتو خزیدم وخوابیدم

*
چند روزی رو واسه فیلم هم که شده نه دانشگاه میرفتم و نه ناهار شام میخوردم تا شاید دلشون به رحم بیاد وبا خوشی بزارن جدا بشیم که انگار نقشمم گرفته بود

بعد چند روز مامان وارد اتاقم شد وگفت
-سوگل بسته اینقدر خوابیدن دیگه وقتشه پاشی بری دانشگاه ….

صاف رو تخت نشستم وگفتم

-من نمیرم
-پاشو لوس نشو بابات راضی به طلاقتون شده
با شنیدن این خبر چشمام تا ته باز شد واز تخت پایین پریدم
الکی شروع کردم به خوشحالی کردم با اینکه تو دلم ماتم گرفته بودم …
من واقعا به ارمان علاقه داشتم دلم نمیخواست ازش جدا بشم فقط به خاطر گذشته ی لعنتیم مجبور شدم

بعد چند روز بالاخره رفتم دانشگاه ….
قبل از شروع کلاس بهش گفتم که بابا ومامانو راضی کردم
برخلاف انتظارم نه تنها خوشحال نشد بلکه خیلی سرد وخشک باشه ای گفت و پشت میزش نشست

وقتی نگاش بهم میافتاد سریع چشمامو میدزدیدم که مثلا برام مهم نیست ولی از تو داشتم میمردم….

یعنی واقعنی دو روز دیگه باید بریم دادگاه وطلاق؟!
باورشم برام سخت بود اما چاره چیه …

وقتی کلاسش تموم شد خیلی سرد وبیتفاوت از کلاس بیرون زد حتی نیم نگاهی هم بهم نکرد ….
یعنی ارمان ازم متنفر شده بود؟
دیگه سوگل یه درصدم امید نداشته باش!!
دیگه هیچ احساسی بهت نداره

با بی حالی اخرین کلاسمونم تموم شد …اینقدر غم تو دلم ریخته بود که اگه خودمم میخواستم نمیتونستم چیزی یاد بگیرم !

بالاخره با هر جون کندنی که بود این دو روزم تموم شد
پامو که تو دادگاه گذاشتم تنم لرزید…
حالا بعد طلاق میشم یه زن مطلقه اونم با این سن کمم !!
حقته سوگل حقته ، خودت کردی که لعنت به خودت….

وارد راهرو که شدیم عمه نشسته بود وارمان هم قدم میزد …
با قیافه ای اویزون نزدیکشون شدم وخیلی سرد احوال پرسی کردیم

بعد یه مدت کوتاه اسممون روصدا زدن و وارد اتاق شدیم ….

دیگه حس میکردم هیچ جونی تو پاهام ندارم …
هیچ وقت تصورش رو نمیکردم که طلاق گرفتن اینهمه سخت باشه مخصوصا از کسی که دوستش داری …
لعنت به گذشته ی بدم که اینده مو داشت ازم میگرفت …
امضا کردم وبا بغض برگشتم ونشستم ….
دیگه همه چی رو تموم شده میدیدم !!
وقتی امضای ارمان هم رو اون برگه زده بشه دیگه برای همیشه از زندگیش بیرون میرم ….
دیگه همه چی تموم میشه..!

سرم پایین افتاده بود تحمل دیدن این لحظه ها رو نداشتم …
مامان به پهلوم زد وگفت
-سوگل خوبی؟مگه همینو نمیخواستی ؟ چرا پکری پ؟
خیلی اروم گفتم
-معلومه که نمیخواستم مامان …من …من ارمانو دوستش دارم اونم نه یه ذره خیلی زیاد مامان ولی …
ادامه ی حرفمو خوردمو وقتی سرمو چرخوندم با قیافه ی یکه خورده ارمان روبه رو شدم ….

وا این چش شده بود؟! یعنی حرفمو شنید؟

با قدم های اروم رفت تا امضا کنه …
رفت اون علاقه ی پاکی که به وجود اومده بود رو خراب کنه …از بین ببره !

سرمو پشت گردن مامان مخفی کردم تا نبینم …نابود شدنم رو نبینم …
تازه الان معنی وابستگی رو داشتم میفهمیدم …من بدون ارمان چه طور زندگی کنم اخه…

چه طور طاقت بیارم که واسه کسی دیگه بشه …
ای کاش لالمونی نمیگرفتم وهمون اول قبل از اینکه بهش وابسته بشم همه چی رو میگفتم …

پلک هامو محکم روی هم بسته بودم وتا همه چی تموم بشه که یهو دست گرمی دستمو گرفتو کشید …

از همه جا بی خبر چشمامو باز کردم وارمانو دیدم ..
یعنی تموم شد؟ امضا کرد؟ پس دستمو چرا گرفت؟

جلوی چشمای گرد شده ی عمه وبقیه از اتاق بیرون زدیم و با عجله منو توماشین پرت کرد …
گیج ومات مونده بوده بودم که سریع ماشینو توی یکی از کوچه های خلوت یه گوشه پارک کرد ….

شوکه لبهامو باز کردم و گفتم
-امضا کردی؟ اینجا …اینجا چیکار داریم؟
لبهاش روی لبهام نشست …..
دیگه داشتم شاخ درمی اوردم …

با چشمای گرد بهش زل زده بودم که گفت
-سوگل تو هرچی هم باشی من قبولت دارم !!!
نمیتونم فراموشت کنم نمیتونم از دستت بدم ….

دستمو روی قلبم که اوج گرفته بود گذاشتم …
ای خداا این الان ارمانه ؟ ‌یعنی ..یعنی

خنده ی هیستریکی کردم که گوشیش زنگ خورد
تا تماسو وصل کرد صدای بلند عمه پیچید
-ارمان کجا رفتین ، پس چیشد؟
-مامان من سوگل رو طلاق نمیدم ….
به چشمام زل زد وادامه داد
-من سوگل رو خیلی دوست دارم مامان نمیتونم طلاقش بدم…

از پیچیدن بوق ازاد تو گوشی معلوم بود که عمه حسابی کفری شده …

با ترس لب زدم
-اما ارمان الان چی بگیم به بقیه ؟! سرمو پایین انداختم و گفتم
– من از تو خیلی بد گفتم !!!
به زور جلوی خندشو گرفته بود و اروم گفت
-به به چشمم روشن سوگل خانم!!!
– خب چیه انتظار داشتی حقیقتو میگفتم ؟!

ماشینو به حرکت دراورد ونگاهشو به جلو دوخت
-من که کاری ندارم همون طور که خودت خراب کاری کردی خودتم جمعش میکنی !!!

به بازوش کوبیدم وگفتم
-عه عه عه انگار نه انگار که خود حضرت اقا باعث شد ی من اون دروغ هارو ردیف کنم!!

لبخند شیطونی زد وگفت
-راستی از علاقه ی وافرت بگو که داشتی به مامانت تعریف میکردی !!

چشمامو ریز کردم وگفتم
-تو خجالت نمیکشی به حرفای مادر ودختر گوش میدی ؟!
-بحثو عوض نکن از کی عاشقم شدی سوگل؟! خوبه حالا درمورد خودم بوده هااا

سرمو به طرف شیشه چرخوندم و نوچی کردم
که دستشو روی رون پام گذاشت و گفت
-نگو خودم از اون زبون خوشمزت بیرون میکشم ..

لپهام سرخ شد
جلوی در نگه داشت وپیاده شدم …
چشمکی بهم زد وگفت
-شب میام دنبال بریم شام بیرون …مامانت اینا هم با خودت عزیزممم
سریع گازشو گرفت ورفت

حالا منه بدبخت زدم خراب کردم حالا چهطور درستش کنم اووف ….

تا مامان درو باز کرد با دیدن شایان و بابا دیگه خون به مغزم نرسید

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت شصتو شش

  دیگه نمیتونستم باورش کنم. بین مهرداد و اون پسر ذره ای شک نداشتم این …

17 نظر

  1. کی میزارید?

  2. پارت بعدی رو کی میذارین؟

  3. چرا اینقده کم بودش؟😢😢

  4. چند وقت چند وقت پارت میذارین؟؟؟
    راستی این پارت خیلی کم بودااااااااا

  5. وااااای شایاننننننن
    بد بخت شد کهههههه!!!!!
    وای من نویسنده روووووو!!!!!

  6. پارت بعدی رو کی میذارین؟

  7. 39 فردا؟

  8. چرا این فرداها نمیاد؟

  9. پارت سیو نه کی میزارید اگ میشه لطفا وقت دقیق پارت گزاری هاتون رو بگیر

    با تشکر

  10. .ولی خدایی ایول فقط سایت شما داره این رمانو ادامه میده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *