خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان اسارت عشق/پارت چهلو هشت

رمان اسارت عشق/پارت چهلو هشت

 

نگامو از رو کفش ها بالا کشیدم وبادیدن اراز وبردیا دوش تا دوش هم لبخند عمیقی زدم ..
بی وقفه از جام بلند شدم و بدون در نظر گرفتن جمعیت وموقعیت خودمو تو بغل اراز پرت کردم .‌‌.‌‌‌

بردیا سرشو پایین انداخت و با خنده از کنارمون رد شد وبقیه ی دوستاشو هم با خودش برد …

خیلی محکم تو اغوشش فرو رفته بودم و عطر‌شو بو میکردم که اروم منو از خودش جدا کرد وخیره به چشمای رنگیم گفت
-خب خب مافیایی شجاعِ من نگرانم شده بود؟
پشت چشمی نازک کردم وگفتم
-بله اقایی البته که نگران میشم یه اقا بیشتر نداریم که…

بی وقفه لبهامو بین لبهاش کشید وعمیق بوسید ..
منم دستامو دور گردنش گره زدم وهمراهیش کردم …

جوری میبوسید که انگار سالهاست نزدیکم نشده بود …
مثل اینکه اولین بارِ که میبوسید …
جفت دستاش روی بازوهام قرار گرفت و یهو از روی زمین بلندم کرد که پاهامو دور کمرش حلقه کردم …
چرخید وپشتمو به درخت پشت سرش کوبید ….

هردومون توی اوج بودیم …نه من کنار میکشیدم ونه اراز …
انگار کورس گذاشته بودیم تو بوسیدن …
هیچ کدومون دلمون نمیخواست تمومش کنیم …

با تک سرفه ی بردیا از اوج پایین افتادیم …
خیلی اروم منو پایین گذاشت وچرخید
تازه چشمم به بردیا افتاد که پشت به ما وایساده بود که لب زد
-داداش بهتره بریم اگه بقیه ی ادماشون بیان اینجا گیر میافتیم ،

اراز با همون صدای خش دارش گفت
-باشه بریم ،
چرخید ودستامو محکم گرفت و اروم کنار گوشم پچ زد
-بقیه ی عملیات میمونه واسه خونه !!
گوشه ی لبمو گزیدم وسرم پایین افتاد ..

بردیا پشت فرمون نشسته بود وارازم کنارش ،منم عقب نشسته بودم که با مشت یکی به پشت بردیا زدم وگفتم
-خیلی حالیته تو بردیا ! ناموسن دوستاتو چه جوری خبر کردی که روحمم خبر دار نشد هان؟!
از تو اینه ی بالا سرش چشمکی بهم زد وگفت
-هه ،عمر تو واسه شناخت ما کفاف نمیده ایرین خانم !
براش ادا دراوردم که زد زیر خنده و رو به اراز گفت

-وای وای داداش شک کرده بودم که ایرینم یه کله شقه ولی امروز دیگه بهم ثابت شد …
منو باش که گفتم بین شما نمیپره …اون اسلحه رو کی باخودت اوردی؟!
نه بابا الحق که مافیایی هستی امروز پی بردم …

اراز خیلی جدی یکی به پاش کوبید وگفت
-جلوتو نگاه کن ، ایرین منم دست کم نگیر ! پاش بیوفته از همتون مردتره ! دست پرورده ی خودمه !!

تا خونه دیگه حرفی زده نشد
هنوزم توی فکر بودم که این بشر تموم مدت کنار من بود اما چه طوری دوستاشو خبر کرد که نفهمیدم …

جلوی در ترمز کرد که با فکری مشغول از ماشین پیاده شدم به سمت خونه میرفتم که تک بوقی زد وگفت
-ایرین ؟!
برگشتم و گنگ نگاش کردم که گفت
-زیاد به مغزت فشار نیار ،بابا من قبل اینکه بیام پیش تو ،دوستامو فرستاده بودم اونجا !!
تنها رفتن مافیایی هارو باور نکن، مافیایی ها اگه تنهایی جایی هم برن دلشون قرصه چون پشتشون همیشه یه عده هستن …
اراز از کوره در رفت وگفت
-بردیا کم مزه بریز من هر چی لازم باشه خودم بهش میگم با رفتنت خوشحالمون کن…

چشمکی به اراز زد وگفت
-اهاان یادم نبود اون یکی عملیات نصفه مونده …
تا اراز به خودش بیاد سریع گازشو گرفت ورفت …

اراز پشت سرش دویید اما وقتی بهش نرسید برگشت وبا دیدن من که خنده مو به زور نگه داشته بودم ابروهاشو گره زد وگفت
– چیه ؟! لامصب راست میگفت خو!

تا وارد حیاط شدیم با چشمای خمار بهم زل زد وگفت
– دیگه کارت تمومه مافیا کوچولو !!
عملیات با موفقیت تموم میشه امشب …

یهو تن سبکمو روی دوشش انداخت وبه سمت خونه حرکت کرد
رو تخت پرتم کرد و دونه دونه لباساشو درمیاورد ….
با نیم تنه ی برهنه روم خیمه زد و مشغول بوسیدن شد …
اگه بگم بی تاب هم نبودیم دروغ گفتم …
تک تک لباسامو در اورد وبوسه هاشو از سر گرفت ….
با دستای بزرگش نقطه به نقطه ی بدنمو لمس میکرد ومن بیشتر به اوج میرفتم ….

بعد از رابطه مون هردومون خسته کنار هم افتادیم …
حتی نای بلند شدن ودوش گرفتنم نداشتم …هوا کم کم روشن شده بود..

موهای مشکیمو کنار زد ومنو تواغوشش کشید و خوابیدیم ….

به سختی چشمامو باز کردم وبا دیدن تخت بدون اراز از جام بلند شدم ، نگاهی به ساعت انداختم که از ظهرم گذشته بود ….

از تخت پایین اومدم وچند باری اراز رو صدا زدم ولی هیچ جوابی نشنیدم ،مثل اینکه اصلا خونه نبود…

وارد حموم شدم ویه دوش حسابی گرفتم که حالم جا اومد ….
یعنی بی خبر کجا رفته بود ؟..
با همین فکر‌ از حموم بیرون اومدم وربدوشامپرِ یاسی رنگمو تنم کردم…
از اتاق بیرون زدم و اروم اروم به سمت پایین حرکت کردم …
پله هارو دونه دونه پایین میرفتم که یهو با دیدن صحنه ی رو به روم مات موندمو وسط پله هاخشکم زد ..

چیزی که میدیدم باورم نمیشد از خوشحالی زبونم بند اومده بود

یه لباس عروسِ سفیدِ پرنسسیِ کلوش که تنِ مانکن وسط خونه بود …
اشک شوق تو چشمام جمع شده بود…. که یهو

اراز از پشت لباس عروس بیرون پرید و بلند گفت
-‌سورپرااااایز….!
بلند خندیدم وسریع پله هارو پایین دوییدم و خودمو تو بغلش پرت کردم و تند تند گردنشو میبوسیدم که
دستاشو دور کمرم حلقه کرد وچند دور چرخید …
وقتی پاهام روی زمین فرود اومد از بغلش بیرون اومدمو و گفتم
-یعنی من عروس میشم؟!
به نوک بینیم زد و گفت
– اره که میشی ،بله که میشی ، اما اینسری یه عروس واقعی میشی فقط وفقط واسه اراز میشی !!
مگه من میزارم چیزی تو اون دلِ قشنگت بمونه هوم؟

دور لباس عروس چرخیدم …
سلیقش حرف نداشت …
بالاتنش پوشیده بود ودستای توری خوشگلی داشت …
دامنشم پوفکی بود….دلم میخواست زودتر توی تنم ببینمش….

برای اینکه یکم اذیتش کنم سریع ذوق و شوقمو مخفی کردم ، چینی رو بینیم انداختم وگفتم
-اراز ؟!
-جونم کوچولو!
– این بالاش خیلی پوشیدست ! لباس عروس باید دکلته باشه عین بسیجی ها میشم که ،یهو میگفتی چادر سفید بپوشم دیگه …

یه ابروشو بالا انداخت و با حالت متفکری گفت …
– فکر بدی هم نیستا خیلی هم خوب میگی !
با حرص پامو زمین کوبیدم و گفتم
– عه ارااااز یعنی چی ؟!
صداشو بالا برد وگفت

-یعنی چی وزهرمار !!
ما که فک وفامیل نداریم ،تموم مهمونامونم همه ی دوستام و مافیایی هاهستن نکنه میخواستی جلو اون همه مرد غریبه و مافیاییِ هیز سینه هاتو بیرون بریزی و برقصی هان؟!
دست رو غیرت من نزار که بد میبینی ایرین!!!

خیلی بلند زدم زیره خنده که چپ چپ نگام میکرد…
-ایرین چی زدی تو باز ؟
وسط خنده هام گفتم
-نه دیونه من خیلی هم خوشم اومد داشتم شوخی میکردم!!

-عه داشتیم ؟!
دست به پهلوم زدم وگفتم
-بله که داشتیم .
-پس وایسا که اومدم..

تا به خودش بجنبه سریع پله ها رو بالا رفتم ..
حوله ی توی تنم بلند بود واسه اینکه زیر پام گیر نکنه و بیوفتم با احتیاط بالا میرفتم اما اراز با دوتا یکی کردن پله ها خودشو بهم رسوند واز پشت بغلم کرد ،
دستای خالکوبی شدش و عضله ایش دور شکمم حلقه شد ….

زبونشو روی گردنم کشید که از خود بیخود شدم دستش که به سمت سینه هام رفت با صدای زنگِ در لعنتی به مزاحم های بیوقت فرستاد وازم جدا شد …

خودمو تو اتاق انداختم وسریع لباسامو پوشیدم … موهای خیسمو بدون خشک کردن پشت سرم ریختم واز اتاق بیرون زدم …

پایین پله ها رزا رو دیدم که با چشمای گرد شده به لباس عروس خیره شده بود …
اراز روی مبل خودشو پرت کرد وگفت
-الان با اون چشمات میخوری لباسو بسته بزار برا ایرینم بمونه بابا به ولله واسه ایرین گرفتم …

ادایی واسه اراز دراورد وگفت
-انگار ندید پدیدیم ،لباس عروس ندیدیم ؟
– والا تا اونجایی که من میدونم فکر نکنم اون شوهر بی عرضت از این کارا برات کرده باشه …

تا چشمش به من افتاد با حرص به سمتم اومد که گفتم
– سلام رزا خوش اومدی !
-اول سلام بعدش برو اون شوهرتو جمعش کنا ایرین
یه چیزی میگم بهش …

اراز از همونجا خنده ی سربالایی کرد وگفت
-باشه بابا باشههه مخِ عروسمو نخور حالا بزار تا فردا ارامش داشته باشه کلی کار داریم ….

– تقصیرِ منه که نگران کیا میشم و به خاطرشون پاشدم اومدم اینجا …
اراز با خنده پاشد از کنارمون بیرون رفت …
تا اراز رفت گل از گل رزا هم شکفته شد ،چشمکی بهم زد وگفت
– سلیقشم خوبه والا حرف نداره !!
با ناز گفتم
-بعله دیگه ،سلیقش از خانومش معلوم نیست ؟!

تموم مدت نمیتونستم چشم از لباس عروسم بردارم …
رزا که کلافه شده بود گفت
– نه بابا تو جوری رفتی تو نخ این لباس اصلا حواست نیست که چی میگم …
حداقل بگو بدونم عروسی تون چه روزیه ؟!
-اها راست میگی نپرسیدم اصلا بزار از اراز بپرسم …

شمارشو گرفتم که یه بوق نخورده صدای بمش پیچید
-جونم عزیز !
-کجایی اراز ؟!
-انتالیا پیش حوریای اون ور ابی !!
-اراااازز!
-خوب سواله میپرسی اومدم دانشگاه دیگه …
-راستی رزا میخواد بدونه عروسیمون چه روزیه !
-عه بگو تو از ما بیشتر عجله داریاااا ..
صدای خندش که پیچید منم زدم زیر خنده و گفتم
– اراز جدی باش دیگه !!
-اخه قربونت شم بهش بگو خب دعوت میکنیم دیگه یکی از روزای همین هفته به انتخاب خودت ….
باشه ای گفتم و تلفنو قطع کردم …
-شنیدی که رزا یکی از روزای این هفته …
پوفی کشیدو گفت
-باشه بابا فقط دَم اخر نگین که ادم بدونه چی بپوشه همین !!
…..

بالاخره روزی که مدت ها تو دلم بود رسید ….
روز عروسیمون
چه روزی بهتر از روزی که باعشقت عروسی میکنی…
هیچ وقت حتی از کنار فکرمم رد نمیشد که اراز بخواد برام عروسی بگیره …
صبح زود از خواب پاشده بودم ودوشمم گرفته بودم …
با اومدن ارایشگرا اول لباس عروسمو پوشیدم ورو صندلی نشستم …

ذوق وهیجان زیادی داشتم ، درسته قبلا هم عروس شده بودم ولی هیچ وقت همچین حسی رو نداشتم …
یه عروسی نمادین بود و هیچ ارزشی برام نداشت …
وقتی شنیون موهام وارایشم بعد چند ساعت تموم شد نگاهی به اینه انداختم ودهنم باز موند …
من ایرینم؟!
از خوشحالی خندیدم که ارایشگرا از روی رضایت لبخندی زدن وبا اجازه گرفتن ازم بیرون رفتن …

لباس عروسم تو تنم حسابی شیک وایساده بود مخصوصا که تور های دستم خالکوبیمو تا حدودی پوشونده بود و انچنان معلوم نبود …

تک وتنها تو اتاق نشستم وبه اراز زنگ زدم
-اراز کجایی ؟
– کارای ماشین و اینا حل شده دارم میام عروسِ خودم !!

با لبخند گوشی رو قطع کردم
عجیب بود که تا الان از رزا خبری نبود …مگه میشه همچین روزی کنارم نباشه ؟!
به گوشیش زنگ زدم اما تو دسترس نبود …

بالاخره بعد نیم ساعت با صدای بوق ماشینا از جام پریدم ،همزمان گوشیمم به صدا دراومد که اراز بود سریع وصلش کردم که با سرخوشی گفت
– بدو خانومم بدو بیا پایین منتظرم ..

خیلی اروم شنلمو روی سرم انداختم وبا قدم های اروم واروم پایین رفتم میخواستم که درو باز کنم و وارد حیاط بشم که باصدای دونفر از حیاط خشکم زد و دستم روی دستگیره ثابت موند
صدای ضعیف رزا رو تشخیص دادم
– میگم خودشه اراز ، برگشته !! حسابی خط ونشون کشیده..

-تو اشتباه میکنی رزا ، اون خودشم میدونه اگه برگرده و من پیداش کنم زنده زنده چالش میکنم ،
از ترس منم که شده برنمیگرده !!
– الان فرق میکنه اراز ، حسابی قدرتمند شده !
فقط به خاطر تو برگشته …

اومده تا تو رووو ..
دیگه از حرفای بی سروته شون خسته شدم ووارد حیاط شدم …
حرفای رزا نصفه موند وبا خنده بهم گفت
– ایرین چه ناز شدی دختر !!
جدی پله هارو پایین اومدم وگفتم
– چی شده؟ کی برگشته ؟ از کی حرف میزنید رزا ؟!
اراز یکی به پیشونیش زد وگفت
-همینو میخواستی ؟! ده بار گفتم لال بگیر !!
به سمت اراز رفتم وگفتم
-میگین چی شده یانه ؟!
پیشونیمو بوسید وگفت
-هیچی عزیزم هیچی ! رزا توهم زده نمیدونه چی میگه بیچاره، تو ولش کن…
-اراز دوباره چی شده توروخدا بگین ، نگران شدم!!
بازوهامو گرفت وگفت
– تو به ارازت شک داری دختر؟
-معلومه که نه عزیزم !
– پس حرفی نباشه داره دیرمون میشه ها مهمونا منتظرن ! تازه بقیه ی سورپرایزت مونده!!
امشب سرتاسرش سورپرایزه برات ….

میدونستم یه چیزی شده ونمیگن با شک ودودلی دستاشو گرفتم واز خونه بیرون زدیم

 

آرشیو پایانی :

چین و چروک ارثی است ؛
منتها از بچه‌ها به پدر و مادر می‌رسد !

👤 دوریس دی

 

تجربه چیزی است که وقتی
به خواسته‌تان نمی‌رسید ،
به دست می‌آورید …

👤 رندی پوش
📚 آخرین سخنرانی

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان تدریس عاشقانه/پارت چهلو سه

چند روز خودمو تو خونه حبس کردم اینقدر عصبی و ناراحت بودم که حتی جواب …

4 نظر

  1. ممنون
    عالی بود

  2. سلام خسته نباشيد
    پارت جديد رو كِي پارت گذاري ميكنيد؟؟؟

    • سلام هنوز نویسنده اعلام نکردن پارت بعدی فردا دوستان علت پارت گذاری نکردنمون ایراد سیستمی هست ولی حتما تا فردا شب درست میشه و پارت گذاری میکنیم خواهشا تا فردا کامنت نزارین پاک میشه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *