خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/پارت سیو هشت

رمان بهار/پارت سیو هشت

 

کرایه تاکسی رو حساب کردم و مضطرب از ماشین پیاده شدم.
من هر وقت از پیش مهرداد برمیگشتم خونه همینقدر دچار استرس میشدم تا وقتی که تماااام شکم در مورد نرمال نبودن ظاهرم از بین بره.
چرخیدم که چشمم به مردی کت شلواری و جوون افتاد‌.
هیکل گنده ای داشت و عینک آفتابی رو چشماش بود و دست به سینه کنار یه بنز مشکی ایستاده بود و اطراف رو نگاه میکرد.
منو که دید چند دقیقه ای خیره نگاهم کرد.
تنها حدسی که تونستم بزنم این بود که احتمالا راننده ی یکی از دوستای نوشین.

آینه جیبیم رو از توی کیفم بیرون آوردم و همه جای صورتم رو با دقت زیادی از نظر گذروندم.
بنظر همه چیز عادی بود.رفتم سمت در و بی توجه به نگاه های اون مرد دکمه آیفن روفشار دادم.
شهناز تا از صفحه نمایشگر آیفن تصویری منو دید بدون اینکه چیزی بگه و حرفی بزنه درو برام باز کرد.
قبل از اینکه داخل برم رژلبم رو بیرون آوردم و خیلی آروم رو لبهام کشیدم و بعد رو هم‌مالیدمشون و رفتم داخل.

دستامو تو جیب لباس تنم فرو بروم و قدم زنان رفتم داخل.
کفشهامو از پا درآوردم و یه جفت دمپایی پشمی روفرشی که پاها حسابی توشون گرم میشدن پوشیدم.
برخلاف همیشه نوشین بجای مطب خونه بود.
البته…‌
از لباسهاش پیدا بودن قصد رفتن داره اما رو به روش مردی نشسته بود که ظاهرا نوشین به احترامش فعلا از رفتن به مطب دست نگه داشته بود‌.

کنجکاوانه جلو و جلوتر رفتم تا وقتی که بهشون نزدیک شدم.
کوله پشتیم رو آوردم‌پایین و گفتم:

-سلام.

هردو آهسته سرشون رو به سمتم برگردوندن.
نگاهم با نگاه اون‌مرد که ته چهرش شدیدا آشنا میزد گره خورد‌.
یه مرد حدود ۶۰ساله باظاهری بی نهایت آراسته،موهای جوگندمی و کت شلواری که خط اُتوش از کارد سرآشپزها هم برنده تر بود‌.

سرتا پام رو موشکافانه برانداز کرد و بعد درجواب سلامم برخلاف نوشین که خوش رو جوابم رو داده بود تنها به تکون سر اکتفا کرد.

نوشین دستشو سمتم گرفت و گفت:

-این بهار…دختر خاله ی من. بهار جون ایشون آقای موحد هستن پدر مهرداد جان

لبخندی زورکی روی صورتم نشوندم و به اون مرد خیره شدم.
پدر مهرداد ؟؟؟ پس به همین خاطر بود که مدام احساس میکردم‌جایی دیدمش.
ولی من ندیده بودمش و این احساس تنها از شباهت ته چهره های این پدر و پسر نشات میگرفت‌.

این اولینباری بود که من یکی از اعضای خانواده ی اونو می دیدم.اولینبار در تمام این مدت…
نوشین به مبل اشاره کرد و گفت:

-بشین بهار جان..

میخواستم برم بالا ولی این تصمیم درست از لحظه ای تغییر پیدا کرد که فهمیدم اون مرد پدر مهرداد.
بند کیفمو سفت نگه داشتم و رفتم سمت مبل و روش نشستم.
درست رو به روی اون مرد آروم و نسبتا جدی.
ابهت خاصی داشت‌.
از اون آدمهای جدی و پر اقتدار.

فنجون چایی رو برداشت.یکمش رو چشید و بعد پا روی پا انداخت و گفت:

-پس گفتی کارخونه اس!

نوشین کمی دستپاچه جواب داد:

-بله .این روزا سرش خیلی شلوغ‌‌‌‌‌‌‌‌‌….

-کمتر به من سر میزنه‌.گاهی وقتها به زور توکل رو میفرستم بیارش.یا بهونه های بیخودی میاره و نمیاد یا وقتی هم میاد بی اعصاب و بداخلاق.شما که….مشکل خاصی باهم ندارید!؟

سوالش نوشین رو که تاحد بسیاری تلاش زیادی برای خونسرد نشون دادن خودش داشت دستپاچه تراز قبل کرد و همین دستپاچگی باعث با تاخیر و من من کنان جواب سوال پدرشوهرش رو بده:

-آاااا….خب….نه نه اصلا.چرا همچین فکری کردین؟ ماهیچ مشکلی نداریم….

انگار که دروغ نوشین کاملا براش واضح و مشخص باشه گفت:

-امیدوارم اینطور باشه که تومیگی

بلندشد.کتش رو صاف کرد.نوشین و من هم باهم بلندشدیم.پرسید:

-میخواید تشریف ببرید!؟

خشک و رسمی جواب داد:

-امشب یه مهمون مهم از سفارت چین دارم.

نوشین که کاملا مشخص بود بیشتر داره تعارف میکنه و ته دلش راضی نیست پدرشوهرش خونه بمونه گفت:

-کاش میشد می موندین…..خیلی وقت شما و نسترن خانم اینجا تشریف نیاوردین

نگاهی به ساعت مچیش انداخت بعد جواب داد:

-فردا شب لیاین خونه ی ما

-برای شام؟

-بله.

-چشم

-دختر خاله ات رو هم میتونی بیاری

سرشو به سمت من چرخوند و صورتم رو خیلی طولانی نگاه کرد و بعد.دکمه کتش رو بست و به راه افتاد بی اینکه خداحافطی بکنه یا خداحافطی بشنوه…..

 

آدم مستبدی بنظر می رسید.
از اون آدمایی که خیلی کله گنده بود و سخت میشد بهش نزدیک شد.
رفتنش رو تماشا کردم درحالی که نوشین با احترام زیاد تا جلوی در همراهیش کرد.
چنددقیقه بعد بدو بدو اومد تو خونه.مدام ساعت مچی طلاش رو چک میکرد.
خم شد و کیفشو از روی میز برداشت و گفت:

-وای وای! خیلی دیرم شده خیلی…بیمارها دو ساعت منتظر اومدن منن! خدایاااا…از بدقولی و منتظر گذاشتنشون بیزارم….

وقتی اون داشت وسایلش رو تو کیفش جا میداد پرسیدم:

-پدر اقا مهرداد بود!؟

با تاسف سرشو تکون داد و چندبار اسممو تکرار کرد:

-هووووف بهار بهار بهار…شنیدی که چی گفت!؟ ما فردا شب خونشون دعوتیم درحالی که مهرداد اصلا گوشی منو جواب نمیده! واقعا نمیدونم چیکار کنم….

میز رو دور زدم تا بهش نزدیک تر بشم:

-کار سختی نداری! فقط باید راضیش کنی برگرده خونه.همین…راضی هم که نه…بچگونه اس اگه بخوام همچین کلمه ای به کار ببرم.باهاش صحبت کن.صحبت کن تا برگرده…

پوزخندی از سر تاسف زیاد زد و گفت:

-مونده هنوز مهردادو بشناسی…کینه اش کینه شتریه….

یکم مِن مِن کردم و بعد گفتم:

-میخوای من باهاش صحبت کنم؟

با اونهمه عجله وقتی اینو شنید ایستادو بهم خیره شد.راستش از این نگاه خیره اش یکم ترس برم داشت ولی بعد لبخند زد و گفت:

-واقعا اینکارو میکنی!؟؟

آب دهنمو به زحمت قورت دادم.یه لحظه از ترس به شک افتادنش نفسم بند اومده بود.سر تکون دادمو گفتم:

-آااا…آره…شاید اگه من باهاش صحبت کنم بیفته تو رودربایستی و قبول کنه بیاد…

بشکنی زد و گفت:

-آفرین این فکر خوبیه..ممنون میشم اگه اینکارو بکنی.چون من واقعا واقعا واقعا نمیتونم بدون مهرداد برم خونه ی پدرش.حتی فکرشم نمیتونم بکنم.

لبخند تصنعی ای زدم:

-خیالت راحت…

-فعلا!

-به سلامت!

نوشین که رفت نفس حبس شده تو سینه رو آزاد کردم و رفتم سمت پله های عریضی که فرش قرمزی روشون پهن شده بود.
خیلی از کارهام مونده بود.باید برای امتحان فردا میخوندم هرچند حسابی خسته بودم و تنم طلب خواب میکرد.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

تند تند و باعجله مقنعه ام رو جلوی آینه مرتب کردم.یکم عطر به خودم زدم که فکر البته بیشتر به هوا زدم تا به خودم اونم از سرعجله ی زیاد.
کیف و گوشی رو برداشتم و دویدم سمت در بازش کردم و همونطور که ساعتم رو نگاه میکردم رفتم پایین…
دیرم شده بود.خیلی دیر شده بود…
بدو بدو از پله ها رفتم پایین.شهناز که درحال تی کشیدن کف آشپزخونه بود متعجب نگاهم کرد و بعد گفت:

-صبحونه نمیخورید؟ آماده کردم براتون…

تندتند گفتم:

-نه نه نه…دیرم شده ممنون…

اونقدر سریع کفشهامو پوشیدم که نفهمیدم چجوری بندهاشو گره زدم.
کلاس و امتحان ساعت هشت شروع میشد و من فقط ده دقیقه زمان داشتم تا خودمو به دانشگاه برسونم.از خونه تا سر خیابون رو یه نفس دویدم و بعد تاکسی دربست گرفتم و خودمو رسوندم دانشگاه.
بازهم از ورودی تا خود کلاس که طبقه ی سوم بود شروع به دویدن کردم و وقتی به کلاس رسیدم واقعا نفسی برام نمونده بود و حتی نمیتونستم رو پاهام بایستم.
در بسته بود و این یعنی استاد سر کلاس..
در زدم و رفتم داخل.
سلام که کردم استاد چرخید سمتم و گقت:

سلام خانم احمدوند…ده دقیقه تاخیر داشتین!

هِن هن کنان گفتم:

-ببخشید استاد.خیلی سخت تاکسی گیرم اومد…

به کلاس اشاره کرد:

-باشه.بفرمایید بشینین…

بچه ها با فاصله از هم روی صندلی هاشون نشسته بودن.ظاهرا حسابی آماده ی انجام آزمون بودن.
پگاه از ته کلاس برام دست داد.رفتم سمتش و سلام کردم.به صندلی کنج دیوار اشاره کرد و گفت:

-بشین اونجا…خوندی!؟

رو صندلی نشستم و گفتم:

-آره ..

-ببین من هیچی نخوندمااا به امید تو نشستم اینجا.برسون باشه!

خندیدمو گفتم:

-باشه

استاد برگه هارو یکی یکی بین دانشجوها پخش کرد و بعد هم روی صندلی نشست و یه سری توضیح کوتاه داد و ازمون خواست شروع کنیم.
خودکار رو برداشتم و شروع به نوشتن کردم درحالی که پگاه مدام منتظر بود براش بگم.
ده سوال بود و من بخاطر پگاه تو سریعترین زمان ممکن جواب همه رو نوشتم و بعد دور از چشم استاد یه کاغذ سفید از کیفم بیرون آوردم و تند تند جواب چندتا از سوالارو روش نوشتم.منتها از اونجایی که وقت تنگ بود و استاد فقط پنج دقیقه مهلت داده بود به اصرار پگاه برگه رو بهش دادم….

نفس راحتی کشیدم و تکیه به صندلی منتظر موندم پگاه تموم کنه و بعد بلند بشم.ده دقیقه بعد وقتی استاد اعلام کرد وقت تموم شده همه برگه هارو دادیم و از کلاس رفتیم بیرون.
پگاه گونه ام رو محکم ماچ کرد و گفت:

-الهی من قربونت بشم.تو نبودی من چه گِلی باید رو سرم می ریختم…

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:

-چیکار میکردی که هیچی نخوندی!؟؟

لوس نگاهم کرد و گفت:

-پیش آرتین.باور کن من میخواستم بخونم ولی اون نمیذاشت…

-آهان! پس بگو…خانم دنبال عشقبازی بودن.وای پگاه…من دارم ضعف میکنم.بریم یه چیزی بخوریم!؟

با کمال میل گفت:

-بریم!

از ساختمون زدیم بیرون و رفتیم سمت بوفه.پگاه با یه سینی پرو میمون اومد کنارم روی نیمکت نشست.سینی رو وسط گذاشت و گفت:

-بفرما.اینم یه صبحونه داغ!

لیوان شیر رو برداشتم و یکمش رو چشیدم.اون یه تیکه کیک برداشت و بعد پرسید:

-راستی از کی میری سرکار !؟

-قراره باهام هماهنگ کنن.احتمالا عصر خبرم میکنن!

اینو گفتم و شماره ی مهرداد رو گرفتم.دوتا خبر براش داشتم که نمیدونم اسمشون خبر خوب یا خبر بد.

وقتی کم کم داشتم از جواب دادنش مایوس میشدم صداش تو گوشم پبچید:

-جانم!؟

بلند شدم وقدم زنان یکم از نیمکت دور شدم تا راحت تر صحبت کنم:

-خوبی مهرداد!؟

-خوبم.تو چطوری!؟ امتحانتو دادی بچه زرنگ!؟

خندیدمو گفتم:

-آره خوب دادم.

چون سرو صدا زیاد میومد پرسیدم:

-کارخونه ای!؟

-آره

-میتونم ظهر یا عصر ببینمت!؟

-چطور؟؟ قضیه سورپرایز!؟

-نه فعلا سورپرایز بی سورپرایز…باید درمورد چیز دیگه ای حرف بزنیم.

به شک و دلشوره افتاد:

-اتفاقی افتاده

-نه بابا…فقط اگه میشه میخوام ببینمت

-باشه هروقت تونستم بهت زنگ میزنم.فعلا من باید برم.کار نداری!؟

-نه مراقب خودت باش…

گوشی رو تو جیب لباس بلند پاییزه ام گذاشتم و برگشتم پیش پگاه.مشکوک نگاهم کرد و گفت:

-حالا ما شدیدم غریبه!؟؟ مثلا جلوی من نمیتونستی قربون صدقه اش بری!؟

خندیدمو گفتم:

-برو دیووونه!

 

بارون که بارید بدو بدو خودمو به سایبون یکی از سوپرمارکتهای اونور خیابون رسوندم.
خیلی شدیدتر از چنددقیقه پیش شده بود اونقدر شدید که حس میکردم‌قطره هاش بزرگتراز حد عادی ان!
کفت دستمو جلوبردم و زیر بارون گرفتم.
قطره ها که روی دستم فرود میومدن انگشتام‌به پایین خم میشدن.
عقب تر رفتم.چکمه هام جفت کردم و دستهامو تو جیب لباسم فرو بردم.
دیر کرده بود و من باخودم به این فکر میکردم کاش لااقل به پگاه نمیگفتم بره.اگه نمیگفتم مجبور نمیشدم اینجوری تک و تنها اینجا تو بارون بمونم…
اونقدر عقب رفتم که کمرم به کرکره ها چسبید.
مچ دستمو بالا گرفتم و ساعت رو نگاه کردم.بخاطره قطره های بارون عقربه ها مشخص نبودن.شیشه ساعت رو “هاه” کردم و بعد دوباره بهش نگاه انداختم.
دیر کرده بود.من باید می رفتم مطب دکتر و بعدهم می رفتم خونه …
گوشی رو بیرون آوردم تا شماره اش رو بگیرم که همون موقع با صدای بوق پی درپی ماشین متوجه اومدنش شدم.
فورا به سمت ماشین دویدم اما واسه خیس شدن سرو هیکلم همون فاصله سایبون تا ماشین کافی بود.
درو باز کردم وسوار شدم.
نگاهی به صورت خیسم انداخت و گفت:

-چطوری گل بارون دیده؟

چتدتا دستمال کاغذی برداشتم و با خشک کردن صورتم گفتم:

-اووووه!آقای زبون باز.کجا بودی تا الان؟؟میدونی چقدر اینجا منتظرت بودم!؟

حین رانندگی گفت:

-یکی از دستگاه ها خراب شده بود.گیر اون بودم.خب بگو ببینم.برای چی احضارم کردی!؟

موهای خیسمو از روی پیشونیم کنار زدم و گفتم:

-میشه اوب از اون‌خیابون بری!؟بپیچ سمت چپ…

-چرا؟؟مگه نمی ری خونه!؟

-نه باهام تماس گرفتن باید برم کلینیک واسه قرارداد و ساعت کاری و اینجور چیزا….

سرشو به سمتم برگردوند و گفت:

-این موقع !؟ این ساعت !؟ تو باید الان بری خونه..

-خب آره ولی من فقط میرم چون این ساعت خلوت .تازه فقط قراره قرارداد ببندم و بهم توضیح بدن چه ساعتی بیام از این حرفها…

سری تکون داد وتغییر مسیر داد.تو آینه نگاهی به صورتم انداختم و بعد گفتم:

-دیروز وقتی رفتم خونه پدرت اونجا بود.

خیلی تعجب کرد.کاملا از صورتش پیدا بود.ابروهاشو درهم گره زد و گفت:

-پدرم!؟؟ مطمئنی بابای من بود!؟

-اهوووم.نوشین گفت…

-نفهمیدی برای چی اومده بود!؟

سرمو بالا انداختم و گفتم:

-نمیدونم…وقتی من رسیدم اون تازه داشت آماده ومیشد که بره.ولی قبل رفتن به نوشین گفت فرداشب که یعنی میشه امشب باید برید خونه اش.تازه از منم خواست باهاتون بیام

رفت توی فکر.حسابی هم رفت توی فکر اونقدر که انگار اصلا من کنارش نیستم‌.و چون سکوتش داشت طولانی میشد دستمو جلو چشماش تکون دادم و گفتم:

-الوووو…..کجایی!؟؟

از فکر اومدبیرون و بعد گفت:

-همینجام کنار تو…

-نوشین ازم خواست باهات حرف بزنم.گفت تو جوابشو نمیدی.خلاصه من الان نقش یه واسطه گر رو دارم توهم نمیتونی نه بگی راستی…چقدر تو ظاهرت شبیه باباته…حتی اسکلت بندی صورتت….

بی حواس گفت:

-چی!؟

خندیدم و گفتم:

-نخودچی! میگم خیلی شبیه باباتی.ولی ا ن همچین یکم انگار…چجوری بگم….خیلی آدم قلدر که نه….خیلی‌….اه نمیدونم چطوری توصیفش کنم.آهان…از اون آدماست که مثل ناظمای مدرسه میمونه…از اونا که آدم جلوش دستپاچه و معذب میشه….ولی خداروشکر که تو مثل اون سخت و همچین….فولادذره نیستی….

خندیدم اما اون هیچ واکنشی نشون نداد.
بازوص رو تکون دادمو گفتم:

-با تواماااا…

-چیه!؟

-میگم‌بابات خیلی جدیه

-آره اون همیشه همینطوری بوده…

-ولی خوبه که تو اینجوری نیستی.تو مهربونی.نه!؟

اصلا تو باغ نبود.فکر کنم حتی حرفهامو هم نمی شنید.اونقدری تو فکر بود که حتی از جلوی کلینیک رد شد با اینکه قبلا آدرس رو بهش داده بودم.
تند تند گفتم:

-عه عه گذشتیاااا…بمون…همینجا بمون‌

سرعتش رو کم کرد و ماشین رو نگه داشت و بعد از پشت شیشه نگاهی به در کلینیک انداخت.
پرسیدم:

-میای دیگه آره!؟

سرشو به سمتم برگردوند و گفت:

-هان؟چی گفتی!؟

-گفتم میای دیگه….خونه پدرت!؟

غرق فکر سری تکون داد و گفت:

-باشه میام

کیفم رو برداشتم و گفتم:

-پس من به نوشین میگه که تو میای.عصر برو خونه…خب دیگه… برم.کاری نداری؟؟

-نه مراقب خودت باش…

من پیاده شدم و اون رفت‌.فورا به سمت در کلینیک دویدم تا بیشتر از این خیس نشم.
این اولینباری بود مهرداد بی چک و چونه اجازه میداد من راحت از پیشش برم ودقیقا از وقتی این مدلی شد که در مورد پدرش باهاش صحبت کردم.

 

آرشیو پایانی:

 

موشي در خانه ي صاحب مزرعه، تله موش ديد.
به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد.
همه گفتند: تله موش؛ مشکل توست به ما ربطي ندارد…ماری دمش در تله موش گیر کرد و زن مزرعه دار را که آنجا بود گزيد.
و سپس از آن مرغ، برايش سوپ درست کردند و گوسفند را براي عيادت کنندگان از زن مزرعه دار، سر بريدند.
زن مزرعه دار زنده نماند و مرد.
گاو را براي مراسم ترحيم کشتند.

« و در اين مدت موش از سوراخ ديوار نگاه مي کرد و به مشکلي که به ديگران ربط نداشت فکر می کرد. »

کلیله و دمنه

ﻳﮏ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﺍﺳﺘﺮﺍﻟﻴﺎﻳﻲ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ۵ ﺳﺎﻝ ﺗﺤﻘﻴﻘﺎﺗﺶ در خانه هاى سالمندان، ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻳﻦ ﺣﺴﺮﺗﻬﺎﻱ ﺁﺩﻣﻬﺎﻱ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻣﺮﮒ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ۵ ﺣﺴﺮﺕ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﻴﻦ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻣﺸﺘﺮﮎ ﺑﻮﺩﻩ ﻣﻨﺘﺸﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.

ﻧﺨﺴﺘﻴﻦ ﺣﺴﺮﺕ: ﮐﺎﺵ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﻡ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻣﺤﺒﺖ ﻣﻰ ﮐﺮﺩﻡ ﻣﺨﺼﻮﺻﺎ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻡ.

ﺣﺴﺮﺕ ﺩﻭﻡ: ﮐﺎﺵ ﺍﻳﻦ ﻗﺪﺭ ﺳﺨﺖ ﮐﺎﺭ ﻧﻤﻲ ﮐﺮﺩﻡ.

ﺣﺴﺮﺕ ﺳﻮﻡ: ﮐﺎﺵ ﺷﺠﺎﻋﺘﺶ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺗﻢ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﻱ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﮕﻢ.

ﺣﺴﺮﺕ ﭼﻬﺎﺭﻡ:ﮐﺎﺵ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻫﺎﻳﻢ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﺣﻔﻆ ﻣﻲ ﮐﺮﺩﻡ.

ﺣﺴﺮﺕ ﭘﻨﺠﻢ:ﮐﺎﺵ ﺷﺎﺩﺗﺮ ﻣﻲ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﻟﺤﻈﺎﺕ ﺑﻴﺸﺘﺮﻯ ﻣﻰ ﺧﻨﺪﻳﺪﻡ…

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان شاهدخت/پارت چهلو هفت

دانیار کنارم نشست و تیکه های بدون استخون جوجه رو جلو م گذاشت دانیار_با این …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *