خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان تدریس عاشقانه/پارت چهل

رمان تدریس عاشقانه/پارت چهل

تا خونه از استرس تموم ناخونامو جوییده بودم…
اگه ارمان دهن باز کنه وبگه با یکی دیگه هم رابطه داشتم دیگه چه طوری تو صورت بابا ومامانم نگاه کنم …..

وقتی ماشین جلو در وایساد دلم نمیخواست پیاده بشم …
اخه چه طور به خونه ای برم که الان همه جلاد شدن وقصد کشتنمو دارن ….

ارمان که زود تر از من پیاده شده بود چند تقه به شیشه زد وگفت
– چیکار میکنی پس؟ پیاده شو دیگه !!
با ترس ولرز از ماشین پیاده شدم وکنار ارمان قرار گرفتم …

زنگ خونه رو زد که مامام درو برامون باز کرد و کنار وایساد …
ارمان مثل همیشه خیلی گرم سلام واحوال پرسی کرد وداخل شد …
منم میخواستم سلام کنم که مامان روشو برگردوند و دنبال ارمان راه افتاد ….
مامان که اینطوری باشه دیگه واویلا ، بابا وعمه چه جورین خدا میدونه ….!

تا پامونو خونه گذاشتم بابا سریع از جاش بلند شد وغرید
-دختره ی چشم سفید ،کدوم قبرستونی بودی هان؟!
ما تورو اینطوری بزرگ کردیم سوگل؟
یه عمر نون حلال جلوت گذاشتیم حالا اینطوری بار اومدی ؟
سرم پایین افتاده بود وهیچ حرفی نمیتونستم بزنم!!

میخواست به سمتم یورش بیاره که ارمان دستشو بالا گرفت وگفت
– صبر کنید دایی جان!
این وسط یه سوتفاهم پیش اومده که اگه اجازه بدین خودِ سوگل توضیح میده !

یکه خورده سرمو بالا گرفتم وبا چشم های گرد شده بهش زل زدم !
اخه خنگ خدا چی رو توضیح بدم ،یکی نیست بگه خب میمردی تو کوچه باهام هماهنگ بشی تا اینطوری مثل خر تو گِل نمونم…
هاج وواج داشتم بهش نگاه میکردم که عمه سریع پرید وگفت
-چه سوتفاهمی پسرم؟تورو هم به این زودی خام کرده ؟!
تو نبودی اما داییت وزن داییت که بودن خودشون حرفای پسره رو شنیدن …
میگفت صیغش بوده با هم رابطه داشتن ….تازه هنوزم خاطرخواهشه …
-بس کنید مادر من بسته لطفا …
با شونش به شونم زد وگفت
-سوگل چرا ساکتی خودت بگو دیگه ،زودباش همه چی رو تعریف کن تا همه بدونن تو از گل پاک تری!!

ای خدا حالا بیا به این بفهمون که بابا من چی رو توضیح بدم .. خودمم نمیدونم چی ردیف کنم اخههه …
وقتی سکوتم رو دید رو به بقیه کرد وگفت
-باشه حالا که سوگل خجالت میکشه من خودم میگم !

دستشو محکم گرفتم وفشردم که دستشو بیرون کشید و چند قدم جلوتر وایساد ..
وای خدا یعنی تموم شد …
یه عمر نگاه های بد مامان وبابا رو باید تحمل کنی سوگل …
بدتر از همه یه عمر سرکوفت عمه هم روش اضافه میشه …
حالا همه جا جار میزنه که سوگل اینطوری بود اونطوری بود …
باید نیش و کنایه هاشو یه عمر تحمل کنم ودم نزنم …
اگه خیلی شانس بیارم پیش دو، سه نفر جار نزنه نگه …
سرمو پایین انداخته بودم وفکر های درهممو توی ذهنم مرور میکردم که با شنیدن جمله ای از ارمان
شوکه شدم
-در واقع سوگل هیچ گناهی نداره !کسی که با سوگل رابطه داشته من بودم ….

یا خدا این ارمانه که داره ازم طرفداری میکنه ؟! داره مخفی میکنه؟!
لبخند محوی زدم که ادامه داد
– اون پسره با من مشکل داره نه سوگل ..
یه روز مزاحم سوگل شده بود ومنم باهاش دعوام شد ..
حالا میخواد یه جوری زهرشو بریزه همین !
یه مریضِ روان پریشه سوگل هیچ تقصیری نداره …

بابا نفس راحتی کشید که از چشمام دور نموند …
عمه با حرص از جاش بلند شد وگفت
– ارمان پسرم دروغ نگو !! تو داری مخفی کاری میکنی !اخه چرا پسرم؟ چرا همه چی رو نمیگی ؟!
– مامان یادم نمیاد شما به من دروغ یاد داده باشین
من به سوگل از چشمام بیشتر مطمئنم بهتره شما هم خیالتون راحت باشه ‌…

مامان که با این حرفا نرم تر شده بود به سمتم اومد وبغلم کرد سرمو بوسید وگفت
-من میدونستم دخترم بی گناهه شما باور نکردین…

حالا منم از خدا خواسته خودمو تو بغل مامان لوس کرده بودم ونیشمم تا بنا گوش باز بود …
بابا اخمشو کنار گذاشت ولبخند ملایمی رو لبهاش نشست رو به عمه گفت
-من گفته بودم دخترم شیر پاک خوردست ! امکان نداره از این کارا بکنه ابجی دیدی؟!
خودتم که داری میشنوی پسرت چی میگه ! پس دیگه نبینم به سوگلم از گل نازک تر بگین ….
– بله داداش ظاهرا اینطوریه ،ولی باطنن خدا میدونه و بس !
بهم زل زد وادامه داد
– بلاخره ماه که پشت ابر پنهون نمیونه !!
حیف که مامان ارمان بود وعمم وگرنه خوب تو کاسش میزاشتم ! حالا نشسته جلوم داره بهم تعنه میزنه !
یکی نیست بگه اخه به تو چه اخه پسرت منو با هر شرایطی قبول کرده والسلام …

بالاخره شب همه چی با خوبی وخوشی تموم شد فعلا تا اینجا خدا بقیه رو بخیر بگذرونه …
بعد خوردن شام ارمان و عمه خداحافظی کردن ورفتن ، منم خسته وکوفته خودمو تو اتاق انداختم وگرفتم با خیال راحت خوابیدم چشمام گرم شده بود که با صدای پیامی که به گوشیم اومد از به اجبار چشمامو باز کردم وبا دیدن پیامی از ارمان صاف روی تخت نشستمو پیامشو باز کردم
(‌فردا دانشگاه نیا بمون خونه استراحت کن )

چشمی براش فرستادم و بعدش یه شب بخیرم زدم تو تنگش گرفتم خوابیدم..

الحق که میدونست حسابی خسته امو نمیتونم برم دانشگاه ، هیچ اصلا نمیگفت هم فکر کرده میومدم؟! …

پلک هامو روی هم نزاشته بودم با جمله ای از ارمان که تو ماشین در مورد شایان ودانشگاه بهم گفته بود توی سرم اکو شد وچشمام تا ته باز شدن …

واای چقدر خنگی تو سوگل ،اون بهت میگه دانشگاه نیا تو هم از خدا خواسته و مردذلیل میگی چشم …
دِ اخه احمق میخواد ریخت و قیافه ی شایان رو بیاره پایین ،
پوزخندی به افکارم زدم وگفتم
-باشه اصلا بیاره چه بهتر دلم خنک میشه پسره ی بیشور ،حقشه !!

یکی به پیشونیم کوبیدم وبا خودم گفتم
– خیلی احمقی سوگل اگه دعوا کنن وبزن بزن حتما ارمان هم اسیب میبینه و با اون قیافه بره خونه عمه حتما پیشو میگیره دیگه رسما گوزه بالا گوز میشه ….
اینطوری نمیشه خودم باید اونجا باشم …

سریع پتو روی سرم کشیدم وخوابیدم

چشمای نیمه بازمو به ساعت دیواری دوختم که بادیدن عقربه روی ساعت ده چشمام تا ته باز شدن …

خدا لعنتم کنه که خواب موندم …
الان یا ارمانو کشتن یا ارمان اونو کشته …
سریع از تخت پایین پریدم وابی به دست وصورتم زدم ..
هول هولکی لباسی تنم کردم وبا تاکسی خودمو به دانشگاه رسوندم ….
خبری نبود ..
از راهروی خلوت رد شدم و با تقه ای که به در زدم صدای بم ومردونه ی ارمان بلند شد
-بله بفرمایید
با یه ببخشید استاد وارد کلاس شدم ..
متعجب نگاهی بهم انداخت وگفت
-دیگه وقت پایانیه کلاس بود یهو تشریف نمیوردین دیگه …

یعنی همیشه یه چیزی داره تابگه …نگه اصلا میترکه بشر …
اروم ایستاده بودم که ادامه داد
– خیلی خب بشینید ولی ابتدای درسو باید از دوستاتون جزوه تهیه کنید ..

کدوم دوست اخه … دوستای دوزاریِ من به درد لای جرز دیوارم نمیخوره …
اخه ادم شوهرش استاد باشه و بره دنبال جزوه از اینو واون ؟!
کور خوندی اقا ارمان خودت باید توضیح بدی والسلام …

از قصد چند صندلی جلوتر از پری نشستم…
برای اینکه حرصشو دربیارم دستمو که توش حلقه بود بالا میگرفتم تا اون چشمای واموندش ببینه و حرص بخوره …
دختره ی ایکبیری هنو یادم نرفته که چهطور بدو بدو رفت همه چی رو کف دست ارمان گذاشت …

وقتی کلاس تموم شد منتظر شدم تا همه برن …
پری هم بدتر از من نشسته بود !!
یکی نیست بگه پرو پاشو گورتو گم کن برو دیگه چی میخوای اخه …
بی تفاوت از جام بلند شدم وبا ناز به سمت ارمان که مشغول جمع کردن جزوه ها و تحقیق های بچه ها بود رفتم
دستشو گرفتم وبا صدای بلندی گفتم
-خسته نباشی عزیزم بیا بریم ..
بالاخره خانم یه تکونی به خودش داد وبه سمتمون اومد
از جلوم رد شدنی گفت
-خیلی مارمولکی سوگل! چی گفتی که خامت شد هان؟!
-به تو هیچ ربطی نداره فهمیدی ؟!
-اره نداره فقط موندم اون مادر شوهرت چطور قبولت کرده اصلا تو کَتَم نمیره ؟!
میخواستم به سمتش برم و یکی تو گوشش بزنم دختره خیره سر که ارمان مانعم شد وبازومو گرفت
کنار گوشم گفت
-ولش کن سوگل کشش نده
دختره پرو با پوزخندی سریع کلاسو ترک کرد ورفت …

با ارمان به سمت ماشین راه افتادیم که چشمم همش میچرخید با صدای ارمان بهش زل زدم
-نگرد نیست از ترسش قایم شده بزمجه…

ریز خندیدم که گوشیش زنگ خورد… تماسشو وصل کرد ومشغول حرف زدن شد
منم از فرصت استفاده کردم وبا چشمام همه جای حیاط رو از نظر گذروندم …
نه انگار واقعنی پسره ترسیده ونیومده ….
هه !اینطوری میخواست منو بدست بیاره پسره ی ترسو…

با صدای ارمان به سمتش چرخیدم که گفت
– سوگل من بایدتو دانشگاه بمونم ظاهرا یکی‌ از دوستام نیومده من باید کلاسشو اداره کنم ..

پوفی کشیدم که گفت
-به جاش قول میدم بعد ناهار بیام دنبال بریم خرید عروسی نظرت چیه ؟!

با شنیدن کلمه ی عروسی چشمام برق زد و با ذوق وشوق گفتم
– باشه چرا که نه !! پس من برم خونه دیگه فعلا …

دستمو یواش فشرد وکنار گوشم گفت
-بعد خرید هم ممکنه دیر برسیمو دیگه بریم خونه ی خودم …
سریع تا ته حرفاشو گرفتم وگفتم
-عه ارمام پرو نشو دیگه بزار عروسیمون بشه حالا …مامانم اجازه نمیده شبو بمونم ..

– اخه دیگه میخواد چی بشه ؟تو که دیگه زنم شدیو واسه من شدی .. دیگه نگران چی هستی …

ابرویی بالا انداختم وگفتم
-حالا ببینیم چه شود من رفتم …..

با خوشحالی از دانشگاه بیرون زدم وبه سمت خیابون اصلی برای گرفتن تاکسی راه افتادم ….

از کوچه پشتی دانشگاه رد میشدم که یه پژو نوک مدادی جلوم ترمز کرد ….
عصبی غریدم
– کوری عمو ؟جلوتو ببین ….
دو مرد درشت هیکل از ماشین پیاده شدن وبه سمتم اومدن …

ترس بدی تو دلم افتاد ….از نگاه هاشون معلوم بود که نقشه های شومی دارن …
چند قدم عقب تر رفتمو میخواستم فرار کنم که یکیشون سریع پرید ودستمو گرفت
تا به خودم بیام دست دیگشو جلوی دهنم گذاشت و به سمت ماشین هُلم داد ..
تو ماشین پرتم کرد و تو همون حالت کنارم نشست

رفیقش سریع درو بست وخودشم پشت فرمون نشست و گازشو گرفت …

 

آرشیو پایانی:

 

خوشبختی به ادعا نیست ، به تظاهر نیست ، به گفتن نیست ، خوشبختی یه حسه !
وقتی خوشبختی که اونو حس کنی …

🎥 طعم گیلاس

 

ﺍﺯ ﻋﺎﻟﻤﻲ ﭘﺮﺳﻴﺪﻧﺪ:
ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﻲ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﻣﻴﺰﺍﻥ ﻋﻘﻞ ﮐﺴﻲ ﭘﻲ ﺑﺮﺩ

ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ:ﺍﺯﺣﺮﻓﻲ ﮐﻪ ﻣﻲ ﺯﻧﺪ.
ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﭘﺮﺳﻴﺪﻧﺪ:
ﺍﮔﺮ ﭼﻴﺰﻱ ﻧﮕﻔﺖ ﭼﻪ ؟
ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ:
ﻫﻴﭻ ﮐﺲ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻋﺎﻗﻞ ﻧﻴﺴﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﻨﺪ.!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان تدریس عاشقانه/پارت چهلو سه

چند روز خودمو تو خونه حبس کردم اینقدر عصبی و ناراحت بودم که حتی جواب …

20 نظر

  1. سلام,خسته نباشید.مننون که پارت جدیدروبه موقع گذاشتید.فقط کاش روند رمانتون توحیطه گروگان گیری و…نمیرفت…حیف شد…این موضوعات در حد رمان های دبیرستانی هاست…گرچه که تاحالاهم خیلی بکروتازه نبوده,اماحیف بودبه این موضوع کشیده بشه…
    بازم ممنون…

  2. خیلی کنجکاوم بدونم نویسنده چند سالشه
    انگار بچه راهنمایی نوشته این رمانو ولی معلومه رمان زیاد میخونه چون کپی رمانای دیگست🤦🤦🤦

    • پیام نویسنده :
      مخاطبای عجول من صبر داشته باشن و زود قصاوت نکنن سوپرایز دارم براشون

    • مبیناجان,عزیزم…
      گرچه که من هم جز همون دسته مخاطبان عجول هستم که جناب آقاپور فرمودن, اماخوب نیست اینقدرهم شأن نویسنده رو زیرسوال ببریم!!!
      هرچی باشه,ایشون از امثال منوشمابهترن که فقط خواننده هستیم…ایشون توهر رده سنی که هست,لااقل جرأت وتوان اینوداشته که منوشما رو دنبال نوشته هاش بکشونه,بعد من وشما چیکارمیکنیم؟!
      قضاوت عجولانه…
      البته که براخودمم متاسفم…

      • بله .قبول دارم که زود قضاوت کردم و یکمی تند رفتم .دیدم پارت کمه یکم عصبانی شدم .😥
        با عرض پوزش از نویسنده🙏

      • خیلی قشنگ گفتین من خودم نویسنده رمانم ک برا خودم رمان مینویسم ولی میترسم دیگران ازش خوشش نیان بخاطر همین نمیزارشون دیگران بخونن یکی از مهم ترین ویژگی نویسنده همین جرات هستش 👍

  3. چرا نمیتونم پارت ۲۳ تا ۴۰ پیدا کنم
    بعد چهل میزنه ۴۸
    لطفا راهنمایی کنید

  4. یه هفتس دنبال پارت ۲۳ ب بعدم😭😭

  5. سلام مرسی از پارت گذاری
    ینی سوپرایز نویسنده چی میتونه باشه؟!🤔🤔🤔🤔

  6. ۴۱ کی میزارین?

  7. مگه نگفتید هر سه روز یکبار پارت میزارید!!!
    پس پارت جدید کووووو؟؟؟؟!!!!!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *