خانه / دسته‌بندی نشده / رمان رحم اجاره ای/پارت هشتادو هشت

رمان رحم اجاره ای/پارت هشتادو هشت

همراه شیدا اومدیم دانشگاه شب سختی بود اصلا نتونسته بودم درست حسابی بخوابم واسه همین چشمهام از شدت بیخوابی قرمز شده بود ، از شانس بد من هم امروز با سیاوش کلاس داشتم ، اومدیم سر کلاس سیاوش مثل همیشه سر وقت اومد و شروع کرد به درس دادن خیلی بی حوصله بودم همش داشتم چرت میزدم گاهی یهو صدای دادش بلند شد که من و صدا زد وحشت زده سرم و بلند کردم بهش خیره شدم که گفت :
_ زود باش بیرون
_ اما استاد …
_ گفتم بیرون
ناچار بلند شدم ، وسایلم رو برداشتم و از کلاس خارج شدم فقط چون حواسم به درس نبود من و پرت کرد بیرون اما انگار فقط با من مشکل داشت چون هیچکس حواسش به درس نبود ، کلافه نفسم رو بیرون فرستادم و از دانشگاه خارج شدم پیاده داشتم راه میرفتم نمیدونم چقدر گذشته بود و کجا بودم که صدای بوق ماشین مدل بلایی اومد عصبی به سمتش برگشتم و داد زدم :
_ برو گمشو من از اوناش نیستم اه
بعدش به راه خودم ادامه دادم اما مگه دست بردار بود یه سنگ برداشتم و به سمتش برگشتم شیشه های ماشین دودی بود اما صدام رو میشنید
_ ببین یه بلایی سر ماشینت درمیارم بشینی گریه کنی پس گمشو بزن به چاک کث …
با بالا اومدن شیشه ماشین و دیدن سیاوش چشمهام گرد شد شوکه بهش خیره شده بودم که با اخم بهم خیره شد :
_ زود باش سوار شو
با شنیدن این حرفش اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم :
_ چرا باید سوار ماشین تو بشم مگه دیوونه شدم ؟
با شنیدن این حرف من حرصی نفسش رو بیرون فرستاد و گفت :
_ دیوونه نشدی اما عقلی که هیچوقت نداشتی رو از دست دادی زود باش سوار شو باهات کار دارم .
دو دل بهش خیره شده بودم که عصبی تر از قبل گفت :
_ نمیخوام بخورمت زود باش
با شنیدن این حرفش به سمت ماشین رفتم و سوار شدم که راه افتاد چند دقیقه ساکت شده بودم اما بعدش به خودم اومدم و پرسیدم :
_ کجا داری میری ؟
_ یه جایی که بشه صحبت کرد پس چند دقیقه دهنت رو ببند و ساکت باش فهمیدی ؟.

_ خودت دهنت رو ببند عوضی !.
بعدش به روبروم خیره شدم زیاد طول نکشید که کنار یه کافه ایستاد جفتمون پیاده شدیم ، کافه خلوت بود یه جای آروم نشستیم بعد سفارش دادن منتظر بهش خیره شدم و گفتم :
_ خوب میشنوم درمورد چی میخواستی باهام صحبت کنی ؟
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید
_ مامان بهت نیاز داره میخوام یه مدت بیای پیشش بهش سر بزنی باهاش صحبت کنی
با شنیدن این حرفش نگران پرسیدم :
_ چیشده ؟
دستی داخل موهاش کشید :
_ اوضاع خونه زیادی افتضاح هست مامان بهت نیاز داره واسه همین اومدم سراغ تو ازت میخوام بیای پیشش اگه مشکلی نیست فقط واسه یه مدت تا حالش بهتر بشه
با شنیدن این حرفش بدون تردید جوابش رو دادم :
_ باشه میام !.
مامان رو دوست داشتم مثل مامان خودم بود دوست نداشتم هیچ بلایی سرش بیاد اما انگار تو این مدت که من نبودم اتفاق های زیادی افتاده بود
_ تو این مدت که من نبودم چیا شده ؟
با شنیدن این حرف من به چشمهام خیره شد
_ خیلی چیز ها شده که بهت مربوط نیست .
با شنیدن این حرفش اخمام رو تو هم کشیدم بهم برخورد عوضی چرا اینجوری باهام صحبت میکرد ، بدون توجه به حرفش پرسیدم :
_ سامان کجاست ؟
پوزخندی زد :
_ در حال عیاشی !
چشمهام گرد شد
_ چی ؟
_ یه عیاش خوش گذرون شده شب تا صبح پارتی بعدش دختر بازی ، دیگه خبری از اون سامان سر به زیر مهربون نیست رسما یه گرگ شده که به پشه ماده هم رحم نمیکنه
_ باورم نمیشه
خونسرد بهم خیره شد
_ همه ی اینا مقصرش من هستم پس باید درستش کنم از تو میخوام بیای یه مدت به مامان و شهلا رسیدگی کنی باهاشون حرف بزنی تا اوضاع به حالت سابق برگرده همشون گوشه گیر و افسرده شدند

 

با شنیدن حرفای سیاوش تو بهت فرو رفته بودم چرا این همه اتفاق بد واسه ی این خانواده افتاده بود ، بهش خیره شدم و گفتم :
_ چرا این شکلی شده آخه همشون خوب بودند اخرین بار که دیدمشون بعدش سامان یه مدت باهاش در ارتباط بودم حالش خوب بود چرا این شکلی شده ؟
با ناراحتی سرش رو تکون داد :
_ نمیدونم همش احساس میکنم من مقصر هستم شاید اگه بیشتر حواسم پیش خانواده ام بود الان این شکلی نمیشد اما من انقدر درگیر زندگی خودم شده بودم که همشون رو فراموش کردم اما الان میخوام درستش کنم میخوام خانواده ام درست مثل قبل همشون کنار هم باشند .
_ چرا فکر میکنی من میتونم حالشون رو خوب کنم ؟
سیاوش زل زد تو چشهام و گفت :
_ چون بعد گذشت چند سال هنوز اسمت که میاد برق تو چشمهاشون مشخص میشه دوستت دارند واسه همین من فکر میکنم تو میتونی بهشون کمک کنی واسه یه زندگی دوباره .
_ باشه من فردا میام دیدنشون اما به چه بهانه ای باید بیام چون دوست ندارم فکر کنند واسه ترحم اومدم یا چیز دیگه ای .

با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت :
_ بهشون ترحم میکنی ؟
بدون تردید جواب دادم :
_ نه اصلا به هیچ عنوان هیچ ترحمی در کار نیست !.
لبخندی روی لبهاش نشست :
_ پس بیا پیششون بهشون بگو دلتنگشون شدی
_ پس زنت چی ؟
با شنیدن این حرف من اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ طلاق گرفتم .
سرم رو تکون دادم دوست نداشتم بفهمه من میدونستم طلاق گرفته یه احساس خیلی خوبی داشتم نسبت به طلاقش ، سرم رو تکون دادم این چه افکاری بود تو ذهن من آخه داشت جولون میداد .
_ ستایش
با شنیدن صداش از افکارم خارج شدم ، نگاهم رو بهش دوختم و گفتم :
_ بله
_ پس فردا منتظر اومدنت هستم روی کمکت حساب میکنم .
_ من هر کاری از دستم بربیاد واسه ی خانواده ات انجام میدم چون اونا به وقتش خیلی کار ها واسه من انجام دادند .

_ شیدا
به سمتم برگشت و گفت :
_ جان
_ صبح قراره برم خونه سیاوش پیش مامانش خواهرش داداشش سامان خیلی دلم واسشون تنگ شده ، اما سیاوش میگفت تو این مدت همه چیز خیلی عوض شده نگرانشون هستم میترسم …
وسط حرفم پرید :
_ چرا میترسی آخه وقتی سیاوش گفته نیاز به کمک هست یعنی خواسته بری بهش کمک کنی وگرنه اگه اتفاق بدی واسه خانواده اش افتاده بود نمیومد پیش تو درسته ؟
سرم رو تکون دادم و تو افکار خودم غرق شدم دوباره که دستش روی شونم قرار گرفت و اسمم رو صدا زد :
_ ستایش
گیج بهش خیره شدم که گفت :
_ چرا همش میری تو هپروت مطمئن باش هیچ اتفاق بدی واسه خانواده ات نیفتاده به من اعتماد کن !.
با شنیدن این حرفش سرم رو تکون دادم :
_ میدونم
_ اگه میدونی پس چرا حالت انقدر بد شده آخه ؟
_ چون عذاب وجدان داره من و دیوونه میکنه میتونی بفهمی ؟
با شنیدن این حرف من متعجب پرسید :
_ چرا عذاب وجدان
_ چون من باعث این حالشون شدم .
با تاسف سرش رو تکون داد :
_ تو دیوونه شدی رسما عقلت رو از دست دادی و داری مزخرف میگی ، اینا چجوری میاد تو ذهنت ؟
با شنیدن این حرفش سرم رو میون دستام فشار دادم و گفتم :
_ واقعیت همینه شیدا
_ سرت و بلند کن ببینم !
سرم و بلند کردم تو چشمهاش خیره شدم که عصبی گفت :
_ زود باش بهم بگو ببینم تو این مدت مگه باهاشون در ارتباط بودی ؟ اصلا کاری کردی بهشون صدمه بزنی ؟ نه پس نشین واسه خودت مزخرف بگو همیشه تو مقصر نیستی اونم واسه کار هایی که هیچوقت انجام دادی !.

_ نمیدونم شیدا دارم مزخرف میگم اما یه حس و حال عجیبی دارم میفهمی ؟
با شنیدن این حرف من نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد و گفت :
_ ببین ستایش به این فکر کن که فردا قراره بری کنار خانواده ای باشی که قبلا خانواده ات بودند دوستت داشتند قراره بهشون کمک کنی پس جوری رفتار نکن که انگار خودت نیاز به کمک داری این چه حالیه واسه خودت درست کردی آخه ؟
_ حق با توئه شیدا من بیش از حد دارم بهش فکر میکنم باید قوی باشم درست مثل تموم سال هایی که گذشت !.
با شنیدن صدای موبایلم برداشتم با دیدن شماره مامان دو دل بودم جوابش رو بدم یا نه که شیدا گفت :
_ هر اتفاقی که بیفته اون مامانته جوابش رو بده
با شنیدن این حرفش اتصال رو زدم :
_ بله
صدای عصبی مامان اومد :
_ مگه بهت نگفته بودم وقتی پات و از خونه گذاشتی بیرون حق نداری چیزی از ما بخوای هان ؟
با شنیدن این حرف مامان شکه گفتم :
_ دارید درمورد چی حرف میزنید ؟
مامان عصبی خندید :
_ یعنی تو نمیدونی من دارم درمورد چی حرف میزنم ؟
با شنیدن این حرفش چند تا نفس عمیق کشیدم و جوابش رو دادم :
_ نه نمیدونم دارید درمورد چی حرف میزنید پس لطفا این بحث تکراری رو تمومش کنید من نه چیزی از بابا خواستم نه امروز باهاش در تماس بودم دیگه هم دوست ندارم باهام تماس بگیرید مشکلی دارید با شوهرتون حلش کنید .
بعدش گوشی رو قطع کردم اشکام روی صورتم سرازیر شد چقدر خوش خیال بودم همش فکر میکردم باهام تماس گرفته تا ببینه حالم چطوره شاید دلتنگم شده اما فقط زنگ زده بود تا حالم گرفته بشه ، مامان چرا این شکلی شده بود آخه با شنیدن این حرفش چند تا نفس عمیق کشیدم وقتی آرومتر شدم صدای شیدا بلند شد :
_ ستایش
با چشمهای قرمز شده بهش خیره شدم که ادامه داد :
_ بیخیال باش این حرفا همش بهانه اس فقط دلش واسه صدات تنگ شده بود من میشناسم هیچ مامانی دوست نداره با بچه اش اینجوری رفتار کنه .

با دیدن مامان به سمتش رفتم برعکس تصور من با دیدنم خیلی خوشحال شدند و به خوبی باهام برخورد کردند اما طبق حرفای سیاوش خیلی شکسته شده بودند
معذب سرجام نشستم که صدای مامان بلند شد :
_ حالت خوبه ؟
با شنیدن این حرفش سرم رو تکون دادم :
_ آره
اینبار سیما من و مخاطب قرار داد :
_ چیکار کردی تو این مدت ؟
_ مشغول درس خوندن شدم کنکور دادم قبول شدم دارم میرم دانشگاه
_ خوبه خیلی زیاد
با ناراحتی بهشون خیره شدم و گفتم :
_ شما چرا انقدر شکسته شدید ؟
سیما اشک تو چشمهاش جمع شد
_ تو این مدت خیلی سختی کشیدیم ستایش ، بخاطر اون همتا عوضی یه روز هم آب خوش از گلوی ما پایین نرفت انگار یه مریض روحی روانی بود که میخواست بقیه رو اذیت کنه
با شنیدن این حرفش متعجب پرسیدم :
_ مگه چیکار کرد ؟
اینبار مامان جواب داد :
_ مثل خدمتکار هاش با ما برخورد کرد هر روز تو این خونه دعوا بود همش بحث همش جنگ نمیدونیم چرا اینجوری میکرد اما ….
ساکت شد میخواستم بفهمم که صدای سامان اومد :
_ سلام
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ سلام
با دیدن من چند ثانیه ساکت بهم خیره شد اما بعدش اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ این اینجا چیکار میکنه ؟
با شنیدن این حرفش ناراحت شدم اما حق داشت من بی معرفت بودم که باهاش قطع ارتباط کردم اما مجبور شدم خودشون که دیدند همتا چیکار کرد ، صدای مامان بلند شد :
_ سامان این چه وضع حرف زدن درست صحبت کن !.
سامان عصبی خندید
_ چجوری حرف زدم مگه هان ؟
بلند شدم رفتم روبروش ایستادم و گفتم :
_ ببخشید نمیدونستم تا این حد از دیدن من ناراحت میشی دلتنگتون شدم اومدم ببینمتون ، الانم میرم .

 

آرشیو پایانی :

گریس : تو فک کردی من یه فاحشه ام
تامی : همه ی ما فاحشه ایم گریس، فقط بخش های مختلفی از بدنمون رو میفروشیم
یکی فکرشو میفروشه یکی شعورشو یکی #انسانیت …
📽 Peaky Blinders

 

2 چیز انسانیت را در وجود انسانها
از بین میبرد :
فریاد ، وقتی باید سکوت کرد
سکوت ، وقتی باید فریاد زد

👤 #برتراند_راسل

 

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان رحم اجاره ای/پارت هفتادو چهار

نمیتونستم بخوابم وقتی که سامان رو هم با اون وضعیت دیدم حالم خراب تر شد …

یک نظر

  1. پارت بعدی کی میاد؟
    5 روز گذشته😕😕😕

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *