خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان تدریس عاشقانه/ پارت چهلو یک

رمان تدریس عاشقانه/ پارت چهلو یک

پس از مدت طولانی بالاخره ماشین ترمز کرد واول رانندش پیاده شد …

از ترس تموم بدنم به لرزه دراومده بود …
دروباز کردن وتو اپارتمان کوچیکی پرتم کردن ورفتن …
از روی پارکت های لخت وسرد زمین بلند شدم وسریع دنبالشون به سمت در رفتم اما با صدای چرخیدم کلید تو قفل گلد محکمی به در کوبیدم، سرمو به در تکیه دادم و زیر لب گفتم
-اخه این بلاها چیه که سرم میاد …
همیشه درست لحظه ای که باید مزه ی خوشبختی رو بچشم یه گندی بالا میاد …
با صدای بلند شایان چشمام تا ته باز شد

– اخه داری راهو اشتباه میری واسه خاطر همون از خوشبختی فاصله داری !!
اروم چرخیدم و ناباور لب زدم
– شایان؟!
-بله عزیزم خودمم !!
با قدم های محکم خودمو بهش رسوندم وسیلی ابداری تو گوشش خوابوندم وغریدم
– توعه کثافت منو دزدیدی ؟ به چه حقی منو اوردی اینجا شایان هان؟! زود برو اون درو باز کن زودباش …
-اره گفتم بدزدنت چون اگه با زبون خوش میگفتم با پای خودت نمیومدی که میومدی؟!
-البته که نمیومدم! واسه چی وقتمو برای توعه عوضی تلف کنم هان؟!

بازومو گرفت واروم گفت
-چون میخوام نجاتت بدم از چاهی که توش افتادی
– هه ! نه بابا کدوم چاه کدوم چاله؟ هان؟ اتفاقا اون چاهی که تو توش انداخته بودی منو تازه نجات پیدا کردم !!

سوگل! عزیزم یه نگاه بکن !
ببین اینجا همونجایی که قرار هامونو میزاشتیم یاد میاد؟! اون روزها و وقت هایی که باهم میگذروندیم !
ببین نقطه به نقطه ی این خونه پراز خاطره های منو توست !!
دلت نمیخواد برگردیم به اون روزا؟! روزهایی که لحظه به لحظه ش ناب وعاشقونه بود ؟!

چشمهامو چرخوندم درست میگفت همون خونه بود منتها خالی از اسباب !
هیچ وسایلی تو خونه نبود!!
یه لحظه فکر شیطانی تو ذهنم جولان داد …
نه سوگل تو نمیتونی ! تو الان شوهر داری ! شوهرتم خیلی دوست داری …
یه تار موی ارمانو با شایان عوض نمیکنم ،اون بود که مردونه پای من موند بااینکه میدونست زن بودم وبکارت نداشتم …ارمان یه مرد واقعیه در برابر این ادم ترسو وعوضی …

سریع افکار شیطانیمو پس زدم وبازمو از زیر دستش بیرون کشیدم
جفت دستمو به وسط سینش کوبیدم وگفتم
-تو یه ادم پست وکثافتی شایان!!
کدوم خاطرات ؟هوم؟!
اون روزی که ازم جدا شدی و رهام کردی منم همه ی خاطراتتو با خودتو یجا تو گذشته دفن کردمو ازش گذشتم …
الان شوهر دارم میفهمی ؟!
ارمانو با دنیا عوض نمیکنم چه برسه تو !!!
پوزخندی زدم ودر اِدامَش گفتم

-تو از مرد بودن فقط نر بودنشو داری والسلام!!
حالا گمشو این در واموندرو باز کن باس برم !!

با چشمای عصبی بهم زل زد وگفت
-حرف دهنتو بفهم سوگل اگه الان دستمو روت بلند نمیکنم به خاطر ارزشیه که برات قائلم !
من مردونگی حالیم نیست؟!
اخه احمق مثل کبک سرتو تو برف فرو کردی و از دور وبرت حالیت نیست که تو….

-نه اتفاقا سرمو تازه از برف بیرون اوردم ودیدم کی مرده کی نامرد!!
به سمت در برگشتم وبی حوصله ادامه دادم
-کشش نده شایان !
زمین بیای ، اسمون بری ،من دیگه امکان نداره اشتباهی که کردمو تکرار کنم …
پیش تنها مرد زندگیم یعنی ارمان میمونم ….
حالا هم لطف کن دروباز کن برم
یه قدم برنداشته بودم باحرفی که زد پاهام به زمین چسبید و انگار یه لحظه قلبم از کار افتاد !
-حتی اگه بفهمی که شوهرت یه زن دیگه داره؟!

یکه خورده اروم برگشتم که باپوزخندی بهم زل زده بود
خنده ی هیستریکی کردم که اونم زد زیره خنده ،
وسط خنده هاش گفت
-اره بخند ! خنده داره نه ؟!
کسی که سنگشو به سینه میزدی از همه نامردتر باشه !!
اره الان بخند ، ارمانی که به خاطرش مارو هوس باز کردیو اون مرد ببین چه ادمی بوده ! چهره ی واقعیشو بهت نشون دادم !!

یهو خنده هام قطع شد وعصبی به سمتش هجوم بردم دستمو بالا بردم تا سیلی دومو بزنم که روهوا دستامو گرفت وفریاد زد
-به خودت بیا سوگل ! کسی که برا خودت ازش یه مردی ساختی یه نامرد هوس باز بیشتر نیست !!

-تو زده به سرت شایان داری چرت میگی !! تو شناسنامش نه اسم زنی هست ونه مهر طلاقی ،فقط اسم منه اونجا میفهمی؟!
-نه بابا تو کی اینقدر باهوش بودی ؟فکر نکنم گرفتن یه المثنی خیلی سخت باشه …

با صدای بلند تو جوابش گفتم
-نه خیر تو حرصت گرفته !! اره اره …وقتی دیدی بهت محل سگ نمیدم داری نقشه میچینی !!

باخودت گفتی یه چی سرهم کنم و به سوگل بگم اونم ساده وزودباور سریع باورش میشه وبرمیگرده سمتم ،مثلا میخواستی تو چشم بیای اره؟
نخیر شایان نه ، تو نه الان ونه هیچ وقت دیگه حتی سر سوزنی دیگه تو چشمام جایی نداره تازه با این کارات بدتر خودتو داری حقیرتر وکوچیک ترمیکنی ،
پیش خودت گفتی میام فکر های احمقانتو باور میکنم ؟ هان؟!

تو دیگه تو زندگیم هیچ نقشی نداری شایان هیچی !
همه چی تمومه ،از زندگیم بکش بیرون …
دستمو از دستش بیرون کشیدم که سریع مچ دستمو گرفت وکنار گوشم گفت
-من صلاحتو میخوام سوگل ،حرفام عین حقیقته !
اون تو امریکا

زن داره حتی بچه همممم….
دستامو رو گوشام گذاشتم و غریدم
-بسته شایان بستههه… نمیخوام بشنوم ، توهمات چرتو پرتتم نگه دار واسه خودت …
اون در لامصبو تا نشکستم برو با زبون خوش باز کن …

کیفمو که روی زمین بود برداشتم که کلید درو جلو پام انداخت ..
سریع خم شدم واز رو زمین برداشتم و درو باز کردنی لحظه ی اخر گفت
– بهت ثابت میکنم که همه اینا حرف نبود وعین حقیقته …
درو باز کردم وبیرون رفتی با پوزخندی گفتم
-برو هر جور دلت خواست ثابت کن ، من ارمان رو چشم بسته قبولش دارم
درو کوبیدم وسریع چند پله رو پایین رفتمو از خراب شدش بیرون زدم …

پسره ی بیشور پس بگو چرا نیومده بود دانشگاه نگو داشته نقشه ی دزدیدنمو و القای افکار چرندشو میکشیده
با حرص تند تند قدم هامو بر میداشتم تا دور بشم …
بغض بزرگی تو گلوم سنگینی میکرد ….

نه سوگل امکان نداره …ارمان زن داره؟! چه فکر خنده داری….

یه لحظه شک بدی تو دلم افتاد ، اگه حرفاش یه درصدم درست باشه سوگل بدبخت میشی بدخت!!

 

همینم کم بود که یه هوی امریکایی داشته باشم …
نه نمیشه اصلا امکان نداره ارمانِ من اینکارو کرده باشه …

اینقدر تند تند راه رفته بودم که نفس نفس میزدم …
یه لحظه وایسادمو دستمو بند دیوار کردم …

شایان خیلی مطمئن حرف میزد ..یعنی میشه ؟
یعنی ارمان زن داره ؟ تازه از دهنش بچه هم شنیدم…

اینقدر علاقه ام به ارمان بیشتر شده بود که دلم نمیخواست باور کنم ….دونه دونه برای افکار بهم ریختم دلیل ومنطق میچیدم که ارمان همونجوری توی ذهنم باقی بمونه ….

یاد روزی افتادم که میگفت میخواد ازم طلاق بگیره برگرده اونور اب ….
بی اختیار قطره اشکی از گوشه ی چشمم پایین افتاد ..

پس حقیقت داره …میخواست طلاقم بده بره پیش اون یکی زنش ….
سوگل تو مادرزادی اصلا خنگ به دنیا اومدی !!!
چه طور نفهمیدی اخه….پس بگو اقا چرا تا فهمید باکره نیستم هیچ عکس العملی نشون نداد .چون خودش زن داشته ویکی هم احتمالا پس انداخته

با ذهنی اشفته وافکار های منفی ومثبت راه خونه رو در پیش گرفتم …
تموم راه به تک تک حرف ها ورفتارهاش فکر میکردم …
درست موقعی که شَکَم بزرگتر میشد سریع به خودم امید میدادم و شَکَمو کنار میزدم
ولی با این حال باز میدونستم که ته دلم تردید هست …

به خونه که رسیدم دیگه حال وحوصله ی صبح رو نداشتم ..
لباسامو کندم واز ناهاری که مامان اماده کرده بود در حد چند قاشق به زور خوردم …..

مگه میشد این همه فکرهای جورواجور توی ذهن بچرخه وادم با خیالت راحت غذاشو نوش جان کنه …
حرفا های شایان یه لحظه هم از ذهنم دور نمیشد
رسما غذا از دماغم اومد …

با صدای گوشیم از سرمیز پاشدم و با دیدن اسم ارمان بدون جلب توجه کردن تماسشو وصل کردم
سعی کردم تموم ناراحتیمو مخفی کنمو تا وقتی مطمئن نشدم بزرگش نکنم
با صدای معمولی جواب دادم
-سلام عزیزم
-سلام سوگل اماده ای؟!
– اماده ؟!
-سوگل نگو که یادت رفته میخواستیم بریم خرید !
-نه نه عزیزم این چه حرفیه ادم مگه خرید عروسیشو هم یادش میره ؟!

البته که یادم رفته بود اینقدر حواسم پرت بود که کلا فراموش کرده بود …
کم چیزی نبود که … یهو یکی بیاد بگه شوهرت یه زن دیگه هم داره هیچ تازه بچه هم داره !!!

با صدای خونسردش به خودم اومدم
-باشه پس تا نیم ساعت دیگه جلوی درتونم ، بوق زدم بپر پایین بریم تا دیر نکنیم !!
– باشه فعلا .
خیلی دوست داشتم بگم امروز نریم ، حالم گرفتست و ذهنم از بس که فکر کردم خستست ،اما نمیخواستم فکر کنه بی میلی میکنم !!
سریع لباسامو عوض کردم و ارایش ملایمی هم کردم تا پوست سفیدم از بی روحی دربیاد ..
الحق که ان تایم بود درست بعد نیم ساعت خودشو رسونده بود .

با صدای بوق ماشینش از بابا و مامان خداحافظی کردم وپایین رفتم …

سلام کردم وتو ماشینش نشستم ….
چشماش برق میزد ….ای خدا حالا هر وقت میبینمش یاد حرفای شایان می افتم و این اصلا دست خودم نبود ….
از اونجایی که ازدواج ما از اولم با عشق و علاقه نبود پس شَک وتردیدم بی دلیل هم نیست …

وارد مرکز خرید شدیم
سعی کردم به دور از اتفاق های صبح و فکر های بعدش تموم حواسمو به خرید بدم اما دریغ از یه لحظه ،مگه میشد ؟!

تموم مدت دستای ظریفم مهمون دستای گرم وبزرگش بود هرمغازه ای میرفت به دنبالش کشیده میشدم و وسایل رو نگاه میکردیم ….

هر از گاهی لبخند میزدم یا خنده اما تو دلم ماتم گرفته بودم ….

این چند ساعت خیلی سخت گذشت تا گذشت …
یسری از وسایل هارو گرفته بودیمو بقیه رو چون خسته شدیم گذاشته بودیم بعدا بگیریم ….

برای شام به یکی از رستوران های نزدیک همون مرکز خرید رفتیم ….

تا لقمه ی اولو تو دهنم گذاشتم گفت
-تو امروز چته سوگل؟!
خودمو زدم به اون راه و سرمو به معنی نفهمیدم تکون دادم که ادامه داد
-نمیخواد واسه من دیگه فیلم بازی کنی سوگل !
مثل همیشه نیستی فکر میکنی نفهمیدم؟!
از ظهر به اینور تغییر کردی ! چی شده ؟ بگو بدونم؟!

مشغول بازی با غذام شدم ولب زدم
– هیچی ! چی میخواد باشه اخه…فقط یکم خسته شدم همین!!

دستمو گرفت وگفت
-مطمئنی سوگل؟! به نظرم دوباره داری یه چیزایی رو مخفی میکنی !!
سریع جواب دادم
– نه نه چیزی ندارم که مخفی کنم !!!
-ببین سوگل باز نمیخوام اخرین نفری باشم که بدونم چی شده اگه چیزی هست همین حالا بگو …..
بهترین موقع بود تا بحثو باز کنم …. یکم سبک وسنگین کردم وعاقب با دودلی پرسیدم
-ارمان ؟!
-جانم!
-تو تاحالا چیزی داری که من ندونم؟!
یهو دست از غذا خوردن کشید وبهت زده گفت
-چرا میپرسی ؟
شونه ای بالا انداختم وگفتم
– همین جوری از کنجکاوی!!
نفس راحتی کشید وگفت
-اره خب ،همه ی ما تو زندگی یه چیزایی داریم که هیچ کس نمیدونه !!!!
منم ممکنه چیزایی داشته باشم که تو نمیدونی البته دلیلی هم نداره که بدونی ، چون من چیزایی که لازم باشه بدونی رو بهت گفتم و خودت هم میدونی ….

حس سقوط از بلندترین نقطه ی زمین بهم دست داد…

 

آرشیو پایانی :

 

دو چیز مرا متحیر می‌كند :
آبیِ آسمانی که می‌بینم و می‌دانم که نیست
و خدایی که نمی‌بینم و می‌دانم که هست …

👤 دکتر علی شریعتی

گفت : بیا به عقاید هم احترام بگذاریم !
گفتم : نه دلیلی دارد و نه ضرورتی ،
همین که کاری به کار هم
نداشته باشیم کافیست !

👤 آلبر کامو

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان شاهدخت/پارت چهلو هفت

دانیار کنارم نشست و تیکه های بدون استخون جوجه رو جلو م گذاشت دانیار_با این …

17 نظر

  1. همین؟
    ینی چی؟
    الان این سوپرایز بود؟؟؟

  2. سوپرایز کو پس؟

  3. آقا یه سوا؟
    اینی که داره رمانو مینویسه خود ترنمه؟؟؟

  4. داره شبیه بقیه رمانا میشه کم کم😯😯😯

  5. کی قسمت جدید را میزارین

  6. سه روز گذشته چرا قسمت جدید نمیزارین

  7. سلام پارت بعدی کی گذاشته میشه

  8. چرا این قدر دیر 🙁

  9. اقا مسخره کردید مارو؟!

  10. سلام چرا پارت نمیزارین؟؟؟

  11. هی میگید از این ساعت به بعد ولی نمیزارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *