خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان اسارت عشق/پارت چهلو نه

رمان اسارت عشق/پارت چهلو نه

 

ته دلم استرس داشتم ، معلومه که چیزی شده بود و داشتن ازم مخفی میکردن ….
تازه متوجه ی کت وشلوار مشکی رنگ اراز شدم ، خوشتیپ بود اما امروز بیش از حد جذاب شده بود جوری که نمیشد ازش چشم برداشت ..
موهای نسبتا بلندشو خیلی مرتب بالا زده بودن ،ریش هاشو هم کوتاه نکرده بود
وارد کوچه شدیم و با دیدن ماشینِ سفید رنگ اراز که حسابی گل زده بود بین ماشین های مشکی که همه یه مدل بودن مات موندم ….

لبخندی زدم که دستم کشیده شد وبعدش صدای اراز بلند شد
-عروس خانم بجنب ،ماتت نبره !!
تو ماشین نشستیم وبه سمت باغی که رزو کرده بود حرکت کرد …
تموم ماشین های مشکی پشت سرمون افتاده بودن وچراغ هاشونو روشن خاموش میکردن

باذوق گفتم
-چقدر قشنگه انگار که دارن اسکورتمون میکنن !!
خندید وگفت
-بعله دیگه عروس اراز خان بایدم اسکورت بشه !!

پشت چشمی براش نازک کردم و تا برسیم باغ حسابی خندیدیم

باغی که رزو کرده بود خیلی بزرگ وشیک بود ، ساده تزیین شده بود اما قشنگ بود
صندلی ها دور تا دور چیده شده بودن وجایگاه عروس وداماد هم بالاتر از همه درست وسط قرار گرفته بود

باید بگم تقریبا هیچ کدوم از مهمونارو نمیشناختم جز رزا وبردیا بقیه غریبه بودن …

دست توی دست اراز به سمت مهمونا رفتیم که همه ایستاده تشویقمون کردن …
از خوشحالی زبونم بند اومده بود …
رزا سریع خودشو بهم رسوند وبا گرفتن شنلم کنارم راه افتاد ..
به تک تک مهمونا سلام وخوش امد گفتیم وبالاخره سرجامون نشستیم
وقتی عاقد کنارمون نشست همه اروم شدن حتی صدای اهنگم قطع شد …
خطبه ی عقد خونده شد وپس ازسه بار پرسش بالاخره بله با صدای بلند گفتم که صدای کف زدن بقیه هم بلند شد …
گرچه من بله رو خیلی وقت پیش به اراز گفته بودم ..
همون روزی که مالک وصاحب قلبم شده بود بهش بله گفتم …
همون روزی که حس کردم بدون اراز یه چیزی توی زندگی کم دارم بله رو گفته بودم ….
بعد از بله گفتن اراز ،دونه دونه امضاهامون شروع شد …
وقتی عاقد رفت دوباره صدای اهنگ زیاد شد ..
صدای همهمه وبگو بخند بقیه هم شنیده میشد ….
بهترین شب زندگیم شده بود …مخصوصا رقص با اراز که به تنهایی زیر یکی از نور های ابی با اهنگ ملایم اجرا شد هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه …

مراسم خیلی باشکوه وزیبا برگزار شد تا اینکه به قسمت پایانی جشن رسیدیم ….

تک تک مهمونا با همسراشون برای خداحافظی میومدن وبا گفتن تبریک میرفتن ….
باغ خالی و خلوت شده بود رزا وبردیا سر به سر اراط میزاشتن ومیخندیدن اما من تموم توجه م به زنی که در انتهای باغ بود جلب شد ….

یه زنی با لباس پوشیده که کلاهی روی سرش گذاشته بود وخودشو مخفی کرده بود…

عجیب بود که همچین مهمونی رو ندیده بودم …

اراز که متوجه ی سکوتم شده بود دستمو فشرد وگفت
-چرا ساکتی ایرینی ؟! چی شده؟!
با چشمام زنی که فاصله ی زیادی باهامو داشت رو بهش نشون دادم ….
چرخید و متعجب بهش زل زد و بعد باصدای بلندی گفت
-مراسم تموم شده هااا !! شما تبریک نگفتی !!
یهو از جاش بلند شد و خیلی اروم به سمتمون راه افتاد …
با هرقدمی که برمیداشت دلشوره و دلهره به جونم میافتاد….
نمیدونم چرا احساس میکردم که این ادم ناشناس باخودش خبرهای خوبی نداره …..
حس بدی داشتم ..خودمو بیشتر به اراز نزدیک کردم وکنار گوشش گفتم
-اراز این یکم مشکوکه ، اومدنی همچین مهمونی با این ریخت وتیپ ندیدیم …
-تو نگران نباش هیچ غلطی نمیتونه بکنه ….

یکم با فاصله روبه رومون وایساد ….هممون منتظر دیدن این مهمون مشکوک بودیم که یهو کلاهِ لباسشو از روی سرش کنار زد ….
دسته گل از دستم افتاد ،چیزی که داشتم میدیدم برام باور کردنی نبود ….
دختری درست کپی خودم با تفاوت کوچیک رنگ موهاش …

از تعجب دهنم باز مونده بود که با پوزخندی گفت
– تبریک میگم ابجی کوچولو !! میبینم چیزی که واس منه رو صاحب شدی !!

ابجی ؟! بهم گفت ابجی؟! یعنی درست میبینم ؟ این الان الناست ؟!
همونی که یه عمر اراز رو عذاب داده بود واخر سر با کلی زخم روی دلش تنهاش گذاشت ورفت ؟!

اراز عصبی به طرفش یورش برد وبا گرفتن لباسش غرید
-توعه عوضی بالاخره پیدات شد؟! با دستای خودم میکشمت النا ….خودمممم
-هیششش ،جوش نزن ارازجون!!! اگه فقط یه تار از موهام کم بشه افرادم نمیزارن که تو با عروست از اینجا بیرون بری !!!

با ترس هممون نگاهی به دور تادور باغ انداختیم که یه عده ادم های مشکی پوش اسلحه به دست از پشت درختا بیرون اومدن ….

واقعا که سوپرایز نهایی بود….

تا ازار به خودش بیاد یه عده جلو اومدن ودست های بردیا واراز رو گرفتن ….

خیلی مغرور سرشو بالا گرفت وجلوی نگاه های اراز وبردیا به سمتم اومد …
با انگشت های کشیده اش چند تار از موهایی که جلوی پیشونیم ریخته بود کنار زد واروم گفت
-راستش خیلی وقته که اومده بودم ….ولی ترجیح دادم اخر عروسیت بیام …

لبهاشو یه گوشه جمع کرد وبا طعنه گفت
-اخه لذت بردن از عروسیت تنها هدیه ام به تو بود ابجی کوچولو …نخواستم خرابش کنم …
برگشت ورفتنی گفت
-اما تضمین نمیکنم که ماه عسلت هم به خوبیه عروسیت باشه…..
چشماشو به اراز دوخت وادامه داد
-اونی که اونجاست واسه منه، سهمه منه!!
وچیزی که واس من باشه کسی حق نداره حتی بهش فکر کنه چه برسه داشته باشه….

تموم مدت از چیزایی که میدیدم شوکه شده بودم ،
نمیتونستم اتفاقات رو هضم کنم ….
زبونم تو دهنم نمیچرخید و تنها چشمام بودن که نگاه میکردن ….

لبخند کجی به اراز زد وکلاهشو روی سرش تنظیم کرد ،
به سمت درخروجی حرکت کرد که افرادشم خیلی اروم دوباره پشت درخت ها مخفی شدن ….
همونجا با حالت متفکری ماتم برده بود که اراز به سمتم اومد وتو آغوشش کشیده شدم کنار گوشم لب زد
-خوبی ایرین؟ خوبی عزیزم؟!
با لبخند مصنوعی رو لبم گفتم
-اره … اره فقط یکم شوکه شدم همین!

رو به بردیا کرد وگفت
-این عفریطه از کجا پیداش شد ؟ کی اومده؟ چی میخواد بردیا ؟!!
-والا داداش تو همین یکی دو روز پیداش شده …

حسابی قدرتمند شده ، با گنده های خلاف ومافیایی ها در ارتباطه جوری که باید بگم …باید بگم
-جون بکن بردیا ..دِ بنال ببینم چه خبره !!
-ازشنیدنش خوشحال نمیشی دادا اما میگم
جوری قدرتمند شده که از هر لحاظ از ما جلوتره ، چه مالی و چه افرادی که قبولش کردن…
یه جورایی باند هایی که برای ما کار میکردن حالا زیر دستش شدن

عصبی غرید
– یعنی چی بردیا؟تو میفهمی چه زری میزنی؟!
-اره داداش از وقتی که غیبت زد ووضع مالیت بهم ریخت کم کم همه ازت قطع امید کردن..

 

تو همون حال و موقعیت النا خانم از فرصت استفاده کرده بود ومعامله هایی که تو توشون غیبت زده بود ونرفته بودی پای معامله ،خودش با قیمت بیشتر معامله میکرده ، این طوری شده که تموم افرادتو دونه دونه به سمت خودش کشیده ! الان یجورایی همه واس اون کار میکنن ….

-اینو الان میگی بردیا؟! پس تا الان چرا اون دهنتو باز نکرده بودی هان؟
-ببخش داداش چون خودمم تازه فهمیدم …

کلافه شروع به قدم زدن کرد ،عصبی بود جوری که کسی جرعت حرف زدن ونزدیک شدن بهش رو نداشت
وقتی نگاش به من افتاد نفس عمیقی کشید وبه سمتم اومد پیشونیمو بوسید وگفت

– نبینم اینطوری ماتم گرفته باشیااا، مگه اینکه ارازت مرده باشه !
النا که هیچ جد وابادشم بیان نمیتونن کاری کنن تو نگران نباش عزیزم ….

با لبخند سرمو براش تکون دادم که دستمو گرفت وبه سمت در خروجی راه افتادیم ….رزا وبردیا هم پشت سرمون راه افتادن ….

توی دلم غوغا بود ، تموم وجودم لبریز از ترس شده بود …
از اینکه النا بخواد بلایی سرم بیاره نمیترسیدم ، تموم نگرانی ها وترسم از روزی بود که بخواد بلایی سر اراز بیاره ، ویا بخواد اونو ازم بگیره !!!
بدون اراز لحظه ای هم نمیتونم دووم بیارم ، دست روی نقطه ضعفم گذاشته بود ..

مخصوصا که حالا حسابی از هر جهت بالاتر از ما قرار گرفته بود…

با ذهنی اشفته و دلی پر از تشویش واضطراب سعی کردم ظاهر خندونمو حفظ کنم تا اخر شبمون هم مثل تموم شب به خوبی بگذره ….
تنها امید بزرگی که به قلبم دادم این بود که النا با تموم نیرو وپولی که داره باز نمیتونه غلطی کنه چون اراز و من متعلق به همیم ،قلب هامون برای همدیگست …
روحمون عجین شده ،جزئی از وجودِ هم شدیم !!!

با هم سوار ماشین شدیم وبا اسکورت ماشین مشکی ها یکم دور دور کردیم واخرسر با کلی خستگی و بدرقه ی رزا وبردیا به خونه رسیدیم …

تا درو بستیم یهو پاهام از روی زمین کنده شد ، یه جفت چشم که میخندیدن جلوی صورتم دیدم …
بینیشو به بینیم مالید واروم لب زد
-مافیا کوچولوی من عروس شده ؟!
خندیدم و اروم گفتم
– اراز اگه النااااا…
-هیسسس‌ ، هیچ کاری نمیتونی بکنه !!!!
با این فکرا شبمون رو خراب نکن …

با اطمینان لبخندی زدم وسرمو تو گردنش فرو بردم
به سمت اتاق خوابمون راه افتاد…
وقتی به اتاق رسیدیم از بغلش پایین اومدم و کت و لباسشو دونه دونه براش دراوردم …
با نیم تنه ی لخت بهم زل زد و گفت
-یه جوری خوشگل شدی که لعنتی دلم نمیاد این لباسو از تنت دربیارم ….
ریز خندیدم که دستش روی زیپ لباسم نشست ..
همینطور که لباهامو میبوسید زیپ لباسمو پایین کشید ….
تو اغوش گرم وبزرگش فرو رفتم .. همون طور که با دستای داغش نقطه به نقطه ی تنمو لمس میکرد ، روح و وجودمم لمس میشد طوری که سرشار از ارامش میشدم

این مرد عجیب تمام وجودم رو مسخِ خودش دراُورده بود ،جوری بر سرزمین وجودم حکمرانی میکرد که هر لحظه بیشتر غرق این عشق و سلطنتش میشدم ….
****

صبح با بی حالی چشمامو نیمه باز کردم ، نیم خیز شدم تا بلند بشم که باصدای زنی چشمام تا ته باز شد ….
-صبح بخیر عروس خانوم !
تو جام نشستم وبا دیدن النا شوکه شده لب زدم
-تو؟ تواینجا ؟ …اینجا….

پوزخندی زد وگفت
-بالاخره یکی از اقوام عروس باید صبحونه میورد دیگه ، چه کسی بهتر از ابجیت!!

نگام به سینی از صبحونه کنارش افتاد با نفرت بهش گفتم
-ادم پست وکثیفی چون تو نمیتونه خواهر من باشه ، از خونم گمشو بیرون !!
با شنیدن این جمله سریع از جاش بلند شد، لاحاف رومو کنار زد وغرید
-عروس کوچولو دیگه وقتشه از خواب خوش بیدار بشی !!!

نگاهی به اتاق انداختم وبا ترس گفتم
-اراز ..اراز کجاست ؟ چیکارش کردی هان؟!

خندید و همینطور که بیرون میرفت گفت
-بهتر دیگه خودتو اماده کنی عروسِ مافیایی …

 

آرشیو پایانی:

هر وقت مادرت بهت گفت:
یه چیزی بپوش
سرما نخوری،،،،
مواظب خودت باش…
شب زود برگرد خونه
تو در جوابش بگو:
منم دوستت دارم

 

 

ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﮔﻔﺘـــــــــــﻪ ﺍﻧﺪ :

“ﺩﻭﺭﻱ ﻭ ﺩﻭﺳــــﺘﻲ”

ﻳﺎ ﻃﻌــــﻢ ﺩﻭﺳـــــﺘﻲ ﻧﭽﺸﻴـــﺪﻩ ﺍﻧﺪ

ﻳﺎ ﺩﺭﺩ ﺩﻭﺭﻱ ﻧﮑــــــﺸﻴﺪﻩ ﺍﻧﺪ

 

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت شصتو شش

  دیگه نمیتونستم باورش کنم. بین مهرداد و اون پسر ذره ای شک نداشتم این …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *