خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/پارت سیو نه

رمان بهار/پارت سیو نه

 

خانم یگانه همه چیز رو برام توضیح داد.همه چیز رو.
اینکه چه کارهایی باید انجام بدم.چه تایمهایی بیام سر کار و…هرآنچه که لازم بود بدونم.
حتی قراردادروهم امضا کردیم.
از پشت میز بلندشد.برگه رو امضا کرد و بعد دادش سمتم و گفت:

-حالا فقط مهر دکتر صداقت مونده.لطفا ببرش توی اتاقش

برگه رو ازش گرفتم و با لبخند گفتم:

-ممنون خانم یگانه!

به سمت اتاق دکتر صداقت رفتم.در زدم و وقتی با “بفرماییدش”اذن ورود داد رفتم داخل.
پشت میز نشسته بود و داشت ناهار میخورد.
دستپاچه گفتم:

-ببخشید …فکر کنم بازم بدموقع اومدم!

خندید و با اشاره به مبل گفت:

-نه ایراد نداره دخترجان.بشین

بازهم عذرخواهی کردم و بعد روی مبل روبه رویی نشستم و برگه رو پیش روش گذاشتم.
پرسید:

-ناهار میل نداری!؟

-نه ممنون!

-یگانه همچی رو برات توضیح داد!؟

-بله.مو به مو…

-خب خوبه.از روز اول هفته آینده که چیزی تا سر رسیدنش نمونده میتونید کارتونو شروع بکنید.این برگه روهم من خودم مهر میزنم میدم یگانه

-خیلی ممنون آقای دکتر.لطفتونو هیچوقت فراموش نمیکنم

-خواهش میکنم عزیزم…

لبخند عریضی که ناشی از سوق و شعف زیادم بود زدم و بعد با کلی تشکر خداحافظی کردم اومدم بیرون.
حس خوبیه که آدم دستش تو جیب خودش باشه.که نخواد از اینو اون مدل بگیره و دخل و خرجشو جور بکنه .
شماره مامان رو گرفتم و حال و احوالش رو پرسیدم.خوب بود.خوب تر از دفعات قبل ….
بهش گفتم بازم براش پول میفرستم.نصیحتم میکرد که ولخرجی نکنم و چیزی هم اگه ته کیفم هست خرج خودم بکنم اما من براش یه مقدار کارت به کارت کردم.
اون و داداش کوچولیی که شدیدا دلم براش تنگ شده بود بیشتر از من به این پول احتیاج داشتن.

کلی سر خیابون موندم تا بالاخره یه تاکسی گیرم اومد.
تو اوم هوا معمولا سوار نمیکردن مگر دربست.
وقتی رسیدم خونه تقریبا یه موش آب کشیده بودم .
موشی که تنش عین بید می لرزید.
چکمه هامو جلوی در از پا درآوردم چون خیس بودن وبعدهم یه جفت دمپایی پوشیدم و از راهرو گذشتم.میخواستم برم سمت پله ها تاخودمو به اتاق برسونم که صدای مهرداد به گوشم رسید.
برای رفتم به اتاق نوشین باید از هفت پله بالا می رفتی بعداز دالانی که دو طرفش آکواریوم بود رد میشدیم و بعد دوباره چند پله رو طی میکردیم تا بهش برسیم.
به اتاقی که تو ارتفاع فرار داشت و پنجره ی سرتاسریش رو به حیاط و یکی از سه استخر توی خونه باز میشد….
از اون استخر تا بالکن اتاق رویایی نوشین چیزی شبیه به سرسره وجود داشت تا هروقت میلش کشید از همون اتاق یه راست خودشو بندازه تو استخر بزرگش….
اما وقتی دو در و پنجره های رو به فضای سالن این اتاق باز بود حتی صدای قدمهاش روهم میشد شنید.
مثل الان که داشت با مهرداد جرو بحث میکرد:

-تویی…تویی که تا بهت میگن بالا چشمت ابروئہ شال و کلاه میکنی و میری!

-بس ..من ازتو فرار میکنم.از این نق زدنهات…از جرو بحثهات…

-مهرداد خواهش میکنم اونجا دیگه خودت نشو.همون آدم ظاهرا خوب بمون و اون روی مزخرف سکه ات رو نشون نده…

تا صدای قدمهای شهناز رو شنیدم فورا از پله ها بالا رفتم.نمیخواستم فکر کنه یا بفهمه دارم استراق السمع میکنم خصوصا که همینطوریش هم حس میکردم خیلی از من خوشش نمیاد.
لباسامو عوض کردم و بعدهم اومدم پایبن.دلم چایی داغ میخواست.
همیطور که از پله ها میومدم پایین نوشین رو دیدم که به سمت آشمزخونه می رفت.
تا منو دید گفت:

-عه بهار…تو کی اومدی!؟

-ربع ساعت پیش…

-ناهار خوردی!؟

-نه ولی الان دلم چایی میخواد

بهش نزدیک شدم.دوشادوش هم رفتیم تو آشپزخونه.از شهناز خواست میز ناهار رو آماده کنه بعد خودش برام چایی ریخت و اومد کنارم نشست و گفت:

-مرسی بهار مرسی

سردرگم پرسیدم:

-بابت چی!؟

-خب بابت اینکه بامهرداد صحبت کردی!

تا دوهزاریم افتاد گفتم:

-اهان ..خو…خوا….خواهش میکنم…

-خوب شد که اومد.اگه نمیومد من نمیدونستم چه جوابی به آقاب موحد بدم.

 

مضطرب نبودم.حای میتونم بگم ریلکس تر و آرومتراز همیشه بودم اما این خونسردی وقتی رسیدیم جلوی خونه جاشو به یه دلشوره ی کوچیک داد.

برای اولینبار قرار بود باخانواده ی مهرداد روبه رو بشم و برای همین احساس میکردم که شاید نتونم رفتاری درست نشون بدم.

البته! من اعتماد بنفس بالایی داشتم اما حتی آدمای با اعتماد بنفس هم گاهی دستپاچه میشن.
در حضور نوشین هم با مهرداد هم که هیچ جوره نمیتونستم حتی چشم تو چشم بشم.
وارد حیاط که شدیم چشمم محو تماشایی محوطه ای شد که حس میکردم اگه تنهایی اونجا میچرخیدم حتما گم میشدم.
خیلی بزرگ بود.بزرگ با فضاهای مختلف.
پس مهرداد پسری ذاتا پولدار از همچین خانواده ای بود.
تو یه قسمت از حیاط ماشینهای مختلفی پشت سرهم قرار داشت که حتی نمیتونستم یه رقم تقریبی براشون حدس بزنم.
نوشین رو کرد سمت مهرداد و برای چندمین بار گفت:

-لطفا وقتی رفتیم داخل در حد وانمود کردن هم که شده سعی کن نشون بدی همچی ریلکس و گل و بلبل….

مهرداد نیشخندی زد و گفت:

-جالب شد.ترسیدی آره!؟ برای ماشین زیر پات و ملک و املاک تنت لرزیده آره…ترس چقدر چیز خوبیه!

نوشین روسری صورتی رنگش که طرح هایی با رنگ طلایی روش به کار رفته بود مرتب کرد و با حرص گفت:

-میشه لطفا یه امروز سعی نکنی تیکه بپرونی و لجاجت رو کنار بزاری!

تمام مدتی که اون دونفر درحال بگومگو بودن من با هیجان حیاط خونه ای رو نگاه میکردم که چیزی از قصر کم نداشت.
درهای تشریفاتی کنار رفتن و خدمتکاری با لباس فرم راه رو برای زنی با چهره ای مشتاق و درعین حال نگران باز کرد.زنی که تا چشمش به مهرداد افتاد دستاهاشو ازهم باز کرد و گفت:

-مهرداد مادر…الهی من فدات بشم عزیز دلم.الهی دورت بگردم….چه بی مهرشدی تو با مادرت….چه بی مهرشدی…

مهرداد لبخند زنان به سمت مادرش رفت و درآغوش گرفتش.درست و حسابی نتونستم صورتش رو ببینم چون هیکل بلند مهرداد یه جورایی مانع میشد.
نوشین آهسته کنار گوشم گفت:

-مادر مهرداد…نسترن خانم.بعداز اون اتفاق تلخ که برای….

مکث کرد.نفس عمیقی کشید و گفت:

-بعداز اون اتفاق تلخ دچار افسردگی شدید شد.سالهاست تخت درمان…چندماهی میشد پیش مهتا بوده.خواهر مهردادو میگم…

من فکر میکردم خواهر نداره.یعنی اینطور شنیده بودم.برای همین پرسیدم:

-خواهر داره؟؟؟

-آره.مقیم فرانسه اس….

مادر مهرداد که حالا فهمیدم اسمش چی هست و بخاطر مرگ پسر بزرگش افسرده شده، بالاخره دل از دردونه اش کشید و به ما هم توجه کرد.نوشین به سمتش رفت و با درآغوش کشیدنش گفت:

-سلام نسترن جون.چقدر خوشحالم که دوباره میبینمتون!

-ممنون.منم همینطور….

بعداز گفتن این حرف رو به سوی من کرد و بهم خیره شد.نوشین از طرز نگاه های مادر مهرداد فهمید که باید با یه توضیح کوچولو و مختصر هویت منو رو کنه:

-این بهار…دخترخاله ی من!مدتی بخاطر درس و دانشگاهش با ما زندگی میکنه!

به خودم اومدم و بجای اینکه بر و بر تماشاش کنم فورا به سمتش رفتم و گفتم:

-سلام.از دیدمتون خوشحالم

لبخند ملیحی زد.نوشین راست میگفت.این زن عمیقا شاد بنظر نمی رسید.از حالت نگاه ها لبخندهاش کاملا مشخص بود یه آدم افسرده و هپیشه نگران .

-خوش آمدی دختر جان…

-ممنون!

باهمدیگه رفتیم داخل خونه…خونه که چه عرض کنم.
کاخ سفید ترامپ و بانو ملانیاهم اینقدر وسیع نبود.
واقعا این خونه برای دونفر بود!؟؟
حالا بعلاوه ی حتی چندخدمتکار …

دوتا از خدمه ها همراه هم اومدن سمتمون و پالتوهامون روازمون گرفتن و من مدام به این فکر میکردم که چی میشه که یه آدم اینقدر ثروتمند میشه!؟
واقعا چطور…!؟

از پله ها بالا رفتیم و توی یه نشیمن خصوصی که طرح و دکوراسیون خیلی زیبا و متحیر کننده ای داشت روی مبلهایی نشستیم که فکر کنم قیمت یک کدوم از اونها برابر با کلیه ی راست و چپ من بود!
اه لعنت! اونجا اونقدر همه چیز تشریفاتی بود که تمرکز از بین می رفت.
مهرداد کنار مادرش نشست و گفت:

-بهتری!؟

-خوبم…درمونهای جدید کم بی تاثیر نبود….

ا
-بابا کجاست!؟

-هست…میاد الان….ژولیت!؟ ژولیت….از مهمانهای عزیز من پذیرایی کن…

شاید باورتون نشه…به فاصله ی چند کیلومتر یا چندمتر از خونه هایی که آدمای زیر سقفش شب سر گرسنه رو زمین میزارن خونه هایی هم هست که شدت رفاهشون اونقدر زیاده که حتی خدمه هاشون هم خارجین!

حالا میتونم بفهمم نوشین چطوری و از کجا اینهمه املاک داره…درواقع همه ی اینها متعلق به پدر شوهرش بود!

پدر مهرداد از پله های عریض و بزرگی که درست در وسط سالن اصلی و مرکز خونه بود،پایین اومد. نوشین و مهرداد خیلی زودبه احترامش از جا بلند شدن.

چنان اقتدار و ابهت و کاریزمایی داشت که خودم باخودم به این نتیجه رسیدم قطعا اینکه مهرداد نتونست با دختری که دوستش داشت ازدواج کنه و بجاش همسر برادر مرحومش رو که چند سال از خودش بزرگتره گرفت به چه خاطر و دلیل بوده!
پدرش.قطعا دلیلش پدرش بود.اصلا مگه میشه توروی همچین شخصی ایستاد و نه آورد.
وقتی دیدم همه بلندن به جز من،خیلی سریع
دستپاچه بلند شدم.
پله هارو بالا اومد و خودش رو به ما رسوند.
نوشین و مهرداد سلام کردن و اون فقط با تکون ریز سر جوابشون رو داد و بعد هم روی مبل تک نفره نشست و پا روی پا انداخت.

خدمتکار اومد سمتش.خم شد و فنجون چایی رو برداشت و به دستش داد و بعدهم احترام گذاشت رفت.
خنده دار بود.
یه سری آدم اونقدر پولدار بودن که حتی خودشونم خم نمیشدن لیوان چاییشونو از روی سینی بردارن در واقعا تئوریشون این بود که تا وقتی خدمتکار هست چرا ما خودمون باید اینکارو انجام بدیم!؟
من محو تماشای حرکات و رفتارش بودم و اون درحین نوشیدن چایی گفت:

-حتما باید مادرت اینجا باشه تا بیای سری بزنی!؟؟

مخاطبش مهرداد بود.مهردادی که مونده بود چه جوابی بده اما درنهایت گفت:

-این مدت سرم زیاد شلوغ بود.کارای کارخونه از یه طرف کارای کارگاه مصالح ساری از طرف دیگه…ساختم….

حرفهاش با کلام پر تحکم پدرش ناتموم موند:

-داری خودتو گول میرنی یا منو!؟ حکمت میگفت تو طول این دوماه سرهم پنج بارم به کارخونه مصالح فروشی سر نزدی!؟

دیدم و شنیدم که مهرداد زیر لب به اون حکمت نام چند فحش ناموسی داد اما درنهایت گفت:

-از این به بعد بیشتر سر میزنم!

سرشو تکون داد و کاملا جدی گفت:

-دیگه نیازی نیست .سپردمش به خود حکمت!

چهره ی مهرداد از شنفتن این خبر درهم شد.با دلخوری پرسید:

-به توانایی من اعتماد ندارید!؟من از پسشون برمیام فقط این مدت….

بازم اجازه نداد مهرداد حرفشو بزنه:

-دیگه نمیخوام چیزی درموردش بشنوم…

مادر مهرداد با کلافگی گفت:

-موحد…توروخدا حرف از کار و کارخونه و ساختمون و مصالح نزن.بعدمدتها پسرم اومده اینجا بزار کنارهم خوش باشیم…نوشین…دخترخاله ات هم مثل خودت خوشگل….گفتی اسمت چی بود!؟

سرشو از نوشین به سمت من چرخوند و من فورا گفتم:

-بهار…

اسممو باخودش زمزمه کرد و بعد گفت:

-چرا هیچکدوم چیزی نمیخورین!؟ از خودتون پذیرایی کنید! مهرداد برات پرتقال پوست بکنم!؟ نه نه.تو همیشه عاشق نارنگی بودی…بزار برات نارنگی پوست بکنم…..

از گوشه چشم نگاهی به مهرداد که فکر کنم هنوزم بخاطر اینکه پدرش مدیریت یکی از کارخونه هارو ازش گرفته بود دلگیر به نظر می رسید انداختم و بعد خم شدم و یه سیب توی پیش دستی گذاشتم و مشغول قاچ کردنش شدم.
نوشین برای شکستن سکوت از مادر مهرداد پرسید:

-حال مهتا خوب بود!؟ تصمیم نداره بیاد ایران؟ دلمون براشون تنگ شده!

-نه.مشغله هاش زیادن.شوهرش مدیریت یه بیمارستان خصوصی رو برعهده گرفته و خودش تمام درگیر کارای دانشگاهش…خیلی دوست داشت تو و مهرداد برید پیشش….همیشه حرفتونو میزد

نوشین لبخندی زد و گفت:

-حتما بهشون سر میزنیم.من خودم دلم شدیدا براشوت تنگ شده…

گفت و گویی که تازه داشت به نسبت صمیمانه و خودمونی میشد با سوال آقای موحد جاشو به یه سکوت سنگین داد:

-شما دوتا قصد ندارید بچه دار بشین!؟؟ نمیفهمم…معطل چی هستین!؟؟ من سالهاست منتظر یه وارثم…یه نوه….و دعوتتون نکردم که از مهتاو شوهرش و کارهاش حرف بزنید.خواستم بیاید اینجا که جواب مشخصی بدین….

صورت زیبای مادر مهرداد دوباره پکر و درهم شد.
نمیفهمیدم….چطور یه آدم میتونه غرق پول و ثروت باشه اما احساس افسردگی بکنه.
البته.این مورد ظاهرا دلیل خاصی داشت.نسترن خانم بعداز فوت پسرش به این روز افتاد اما اون با مال و ثروتی که داره میتونه اونقدر خوش بگذرونه و به خودش حال بده که فرصت نکنه غم و افسردگی بیاد سراغش ولی…..

نوشین لبخندی به شدت تصنعی زد و بعد از خوردن میوه اش منصرف شد و بجاش گفت:

-آخه پدر جان هنو….

صدای نسبتا خشن پدر مهرداد نوشین رو به سکوت وادار کرد:

-نگو که میخوای بگی هنوز زوده! من اصلا علاقه ای به شنیدن این جمله ندارم.پس برای من از اون استفاده نکن….نوشین… من اونقدری به تو مال و پول دادم که حتی تا آخر عمرتم اگه بخوای بتونی دررفاه زندگی کنی پس دلیل دیر بچه دار شدنت رو نزار پای حرفه و شغلی که میتونی لااقل نه ماه کنارش بزاری!

نوشین که چند متر زبون داشت حالا در برابر پدر شوهرش حتی نمیتونست لبهاشو بجنبونه.سر به زیر انداخته بود و لام تا کام حرفی نمیزد.
از گوشه نگاهی به مهرداد انداختم.
یه آن با هم چشم تو چشم شدیم.
اگه اون بخواد بچه دار بشه باید واس

بحث بچه که اومد وسط دیگه نه مهرداد حرفی واسه گفتن داشت بزنه نه نوشین.
یه جورایی به تته پته افتاده بودن….
اونا حتی بهونه ای هم نداشتن که بخاطر این موضوع پیش بکشن.
بخاطر اینکه نوشین دیگه نمیتونست بگه فعلا براش زودا!
آخه درست مهرداد خیلی سنی نداشت اما اون سی و چند سالگی روهم رد کرده بود و تا چهل سالگی فاصله خیلی زیادی نداشت.
نسترن خانم که از سکوت سنگین ایجاد شده پی برده بود عروس و پسرش در واقع تو اون لحظه عین خر تو گِل گیر کرده بودن نگاهی به شوهرش انداخت و گفت:

-موحد…نمیشه این صحبتهارو بزاری واسه یه وقت دیگه!؟

پدرمهرداد با همون لحن پر تحکم و بی نهایت جدیش گفت:

-وقت دیگه!؟؟ وقت و موقعه مناسب کی هست!؟ اصلا هست…؟! نوشین که یه دختر بچه کم سن و سال نیست که بگم امسال نشد سال دیگه…سال دیگه نشد سال بعدش…

این حرفها به حدی نوشین رو دلگیر و دلخور کرد که نتونست خشم و ناراحتیشو پنهون کنه و با بلند شدن از روی صندلی گفت:

-ببخشید اگه اجازه بدین من…

-بشین سرجات نوشین!

من در سکوت و ترس و انگار که شاهد یه تئاتر با موضوع هبجان انگیز باشم نگاهمو از نوشین به سمت پدر مهرداد سوق دادم.
هیچکس نمیتونستم درمقابلش بایسته هیچکس…حتی مهردادی که انگار لال به دنیا اومده بود.

نوشین دوباره و خلاف میلش روی صندلی نشست تا به ماباقی حرفهای پدرشوهرش گوش بسپره:

-فقط تا آخر زمستون بهتون فرصت میدم.فقط تا آخرزمستون .بعداز اون ممکنه کاری بکنم که شاید خیلی خوشایند نباشه….خب …!؟ نسترن جان.قصد ندارن به ما شام بدن…!؟

نسترن خانم نگاه غمگینشو از مهرداد برداشت و با صدا زدن سر خدمتکارازش خواست میز شام رو بچینن.
هرچند که من تصور میکردم شاید این شام دیگه خیلی به نوشین و مهردادی که فقط تا پایان زمستون زمان داشتن یه توله تحویل اقای موحد بدن، بچسبه!

همه باهم بلندشدیم و سمت سالن بزرگ و مجللی رفتیم که میز چوبی قهوای رنگ مستطیل شکلی درست در مرکز اون قرار داست.میزی که پوشیده از انواع و اقشام غذا شده بود.
اول آقای موحد نشست و بعد بقیه.
اونقدر غدا پیش روم بود که واقعا نمیدونستم از کدوم شروع کنم؟! از برنج و قورمه؟ یا چلو مرغ؟ یا قیمه؟ یا سوشی…یا فیله های سوخاری و بقیه خوراکی های خوش ریختی که حتی نمیدونشتم اسمشون چی هست!
راستش باید بگم بدخلاف اونا من اصلا این موضوع ها برام اهمیت نداشت.
این مشکل خود مهرداد بود.
اون بود که باوجود داشتن زن منو وسوسه به بودن باخودش کرد پس حالا باید فکر اینجاش روهم‌بکنه!

یکم برنج برای خودم ریختم وهمزمان از گوشه چشم نگاهی به مهرداد و نوشین انداختم.
یعنی واقعا چه تصمیمی دارن؟
قراره اطاعت امر بکنن وتا آخر زمستون اجاق کورشونو روشن بکنن!؟؟

آخرشب بود که از اونجا زدیم بیرون.من عقب نشستم و نوشین جلو کنار مهرداد.
دستکشهای چرمشو باعصبانیت زد به شیشه و گفت:

-اه مرده شور این دعوت و مهمونی رو ببرن! چرا ساکت بودی تو هاااان!؟ چرا هیچی نگفتی!؟

مهرداد برخلاف نوشین با لحن و صدای آرومی گفت:

-چی باید میگفتم؟ چیکار باید میکردم!؟

نوشین باصدای بلند داد زد:

-یعنی چی چیکار باید میکردی!؟ تو فقط تو روی من زبون داری؟ چرا هیچی به بابات نگفتی؟ چرا نگفتی توافق کردیم بچه دار نشیم…اه لعنت…لعنت…

-بس کن نوشین…بس کن من خودم اعصاب ندارم صدات عین مته هی میره تو مخم بی اعصاب ترم میکنه….

-صدای من رو مخته یا حرفهای بابات!؟ مگه اصلا این خودت نبودی که از اول اینو خداستی؟؟ من که هزار لار ازت خواستم بچه دار بشیم تو نذاشتی…اونقدر نذاشتی اونقدر همچیو کش دادی تا من شدم پیرزن و تو شدی بچه کوچولو….هه! دیدی…دیدی چطور به من توهین کرد!

مهرداد نفس پر حرصی کشید و گفت:

-اینقدر حرص و جوش نخور.دادوهوار کشیدنت هیچ فایده ای نداره پس اعصاب منو بهم نریز …

نوشین با حالتی عصبی دستشو به پیشونیش تکیه داد و دیگه چیزی نگفت.
برداشت من به عنوان کسی که تو تمام اون لحظات کنارشون بود این بود که نوشین بخاطر بچه دار شدن ناراحت نیست فقط…
چیزی که عصبانیش کرده بود حرفهای پدر مهرداد بود.
حرفهایی که شاید هرکس دیگه ای هم جای نوشین بود باز به همین اندازه از شنیدنشون دلخور میشد….

 

بحث و بگو مگوی بین مهرداد و نوشین تا خود خونه هم ادامه پیدا کرد.تمام مدت هیچی نگفتم چون نمیخواستم تو کاراشون دخالت کنم.یا حتی این فکرو راجب خودم دو دستی به اونا تقدیم کنم اما وقتی نوشین باحالتی عصبی تو تاریکی نشیمن کنار آتیش شومینه نشست دیگه صلاح ندونستم که تنهاش بزارم.
از پله ها پایین اومدم و رفتم سمتش.
رو به روش نشستم و گفتم:

-یه نفر میخواد خلوتتو بهم بریزه!

لبخند کمجونی زد و با کنار گذاشتن پیک توی دستش گفت:

-توهم هنوز بیداری!؟

نگاهمو از پیک آب جو برداشتمو جواب دادم:

-آره

پوزخند تلخی زد:

-سروصداهای ما نذاشت بخوابی آره!؟ متاسفم

-نه اینطوری نیست.من اگه بخوام بخوابم تحت هر شرایطی میتونم!

شیشه آبجو رو برداشت و یه پیک دیگه برای خودش ریخت و بعد گفت:

-سالهاست شرایط همین.ما همدیگرو دوست داریم اما درعین حال نمیتونیم بخاطر هم توروی هم کوتاه بیایم!

اون گفت “ما همدیگه رو دوست داریم”معنیش چی بود؟اینکه مهردادهم دوستش داره و احساساتش خلاف چیزایی هستن که برای من تحلیل و تفسیر کرد!؟
اصلا اون داره کدوم یک از مارو گول میزنه؟ نوشین یا من!
لبخندی تصنعی زدم و گفتم:

-گمونم مادرشدن خیلی اتفاق بدی نباشه.البته…جمله معروف خاله رو که یادت….؟

با لبخند تلخی و چون در لحظه یاد مادرش افتاده بود، با احساسی شیرین گفت:

-مگه میشه یادم بره ؟ همیشه میگفت خدایا من چه گناه کبیره ای کردم که مادر شدم!

کف دستامو رو به طرف آتیش شومینه گرفتم و گفتم:

-ولی بچه خوبه….

از تصورش لبخندی روی صورتش نشست و گفت:

-معلوم که خوبه! فکر میکنی من کم بهش گفتم بیا بچه دار بشیم!؟ حتی یه مدتی خودش اینوازم میخواست اما…یه چیزایی هست که نمیتونم زیاد راجب بهشون حرف بزنم فقط بدون این روند از یه جایی به بعد یه تصمیم دونفره بود

-و حالا این تصمیم دونفره باید عوض بشه!

به فکر فرو رفت.پیک کوچیکش رو بالا آورد و باخوردن ماباقی آبجوش گفت:

-به گمونم …

دیگه نتونستم لبخند بزنم حتی اگه شده تصنعی.اگه مهرداد و نوشین بخوان بچه دار بشن تکلیف رابطه ی ما دونفر چی میشه!؟
اون موقع عذلب وجدان حس بودن با مهرداد با وجود بچه به مراتب برای من بیشتر از قبل میشه…
سیگارو فندکش رو برداشت.یه نخ لهی لبهاش گذاشت و گفت:

-با فرزین به کجاها رسیدی؟!

از فکر مهرداد بیرون اومدم و گفتم:

-هیچی…راستش من حس میکنم هنوز آمادگی لازم واسه نزدیک شدن به اون یا حتی پذیرفتنشو ندارم.

دود سیگارشو بیرون فرستاد و بعد گفت:

-میدونستی فرزین نامزد داشت!؟

-واقعا!؟

-آره اسمشم مهتا بود…

کنجکاوانه پرسیدم:

-جدا شدن!؟

خاکستر سیگارشو تکوند و بعد با بلند کردن سرش گفت:

-مرد!

این جنله شبیه یه شوک بود.حرفشو ناباورانه تکرار کردم:

-مرد!؟

-آره…تو تصادف مرد…البته موضوع مربوط به چهار پنج سال پیش ….از بعد اون تو اولین دختری هستی که میبینم اینقدر توجهش رو جلب کرده.

سیگارو کنار انداخت و با بلند شدن از روی صندلی گفت:

-یادت باشه فرزین از اونایی نیست که بهشون گفت بودی خوش نبودی خوشتر! فرزین نبودنش رنج و نداشتنش مصیبت!

لبخند شل و ولی زد و بعد با قدمهایی شل و ول بند کمری رمبدوشامبرش رو بست و با گامهایی شل که نشون از نداشتم تعادلش بود به سمت اتاق رفت.
وقتی حس کردم ممکنه بیفته دنبالش رفتم و گفتم:

-کمکت کنم!؟

دستشو آورد بالا و گفت:

-نه…برو بخواب دیروقت…

ایستادمو بهش خیره شدم.گاهی از خودم میپرسم اگه یه روزی نوشین بفهمه من و مهرواد چه خیانتی بهش کردیم چیکار میکنه!؟ما در اون صورت سزاوار چه عذابی هستیم!؟
غرق در فکر از پله ها بالا رفتمو خودم رسوندم به اتاق.
پس آقای دکتر قبلا یه نفرو دوست داشت.
میدونستم هیچقوت انگار قرار نیست من عشق اول یه مرد باشم…
هیچوقت!

 

آرشیو پایانی:

 

یک بار به مترسکی گفتم : «لابد از ایستادن در این دشتِ خلوت خسته شده‌ای؟»
گفت : «لذتِ ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمی‌شوم.»
دَمی اندیشیدم و گفتم : «درست است؛ چون‌ که من هم مزه این لذت را چشیده‌ام.»
گفت : «فقط کسانی که سر‌شان از کاه پُر شده باشد، این لذت را می‌شناسند!»

👤 جبران خلیل جبران
📚 پیامبر و دیوانه

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان تدریس عاشقانه/پارت چهلو سه

چند روز خودمو تو خونه حبس کردم اینقدر عصبی و ناراحت بودم که حتی جواب …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *