خانه / رمان / رمان آنلاین / رحم اجاره ای / رمان رحم اجاره ای/پارت هشتادو نه

رمان رحم اجاره ای/پارت هشتادو نه

خواستم برم که صدام زد :
_ وایستا
ایستادم به چشمهاش خیره شدم که گفت :
_ چرا برگشتی هان ؟
با شنیدن این حرفش چند تا نفس عمیق کشیدم و گفتم :
_ بهت که گفتم دلیلش رو چرا دوباره میپرسی ؟.
عصبی خندید :
_ چون باورم نمیشه تو دلت واسه ما تنگ شده باشه تو فقط واسه این اومدی چون میخواستی ببینی سیاوش طلاق گرفته همین
خونسرد بهش خیره شدم :
_ من خیلی وقته خبر دارم سیاوش طلاق گرفته
با شنیدن این حرف من با صدای بلند خندید :
_ بعدش به بهانه ی دلتنگی اومدی دیدن عشقت آره ؟
با تاسف سرم رو براش تکون دادم :
_ این مزخرفاتی که داری میگی اصلا واسه من قابل درک نیست
با عصبانیت به سمتم حمله ور شد بازوم رو داخل دستش گرفت محکم فشار داد
_ وقتی خیلی راحت داداشت دوستت رو کنار گذاشتی نباید دوباره میومدی ، حالا هم برو همونجایی که بودی دوست ندارم دیگه ببینمت
سامان چشمهاش شده بود کاسه خون اینطور که مشخص بود بیش از حد عصبانی شده بود
_ باشه میرم
بازوم رو از دستش کشیدم بیرون و خواستم برم که صدای مامان بلند شد :
_ ستایش وایستا
ایستادم بهش خیره شدم که با اخم زل زد به سامان و گفت :
_ زود باش از ستایش معذرت خواهی کن ‌
سامان اخم وحشتناکی روی پیشونیش نشست و با غضب گفت :
_ اصلا همچین چیزی امکان نداره
_ نیاز به معذرت خواهی نیست ، سامان از دست من عصبانی و دلخور هست که بهش حق میدم ، اما اونم باید به من حق بده چون مجبور شدم با خانواده شما قطع رابطه کنم تو خودت دیدی همتا اومد خونه ما بعدش چه نمایشی راه انداخت من نمیتونستم با جون خانواده ام بازی کنم ، همتا یه شیطان بود حتی دوست نداشت با شماها در ارتباط باشم برای اینکار هم دست به هر کاری میزد …

_ همتا باهات دشمن بود درست اما ما که دوستت داشتیم هر کاری لازم بود واست انجام دادیم پس چرا ما رو کنار گذاشتی ؟
به چشمهاش خیره شدم و گفتم :
_ برای هزارمین بار دارم بهت میگم من شما رو کنار نداشتم مجبور شدم میفهمی ؟
_ نه
بعدش بدون حرف دیگه ای گذاشت رفت ، با ناراحتی به مسیر رفتنش خیره شده بودم که دستی روی شونم قرار گرفت به سمت مامان برگشتم اشکاش روی صورتش جاری بود
_ گریه نکنید !
_ مگه میشه گریه نکنم دیدی سامان رو به چه حال و روزی افتاده صبح تا شب یا داره از اون زهره ماری میخوره یا داره سیگار میکشه غرق کثافط شده
_ چرا این شکلی شده ؟
لب گزید
_ تو تنها دوستش بودی وقتی که باهاش قطع رابطه کردی اونم رو آورد به بقیه دوستاش که دیدی چه بلایی سرش آوردند
_ من نمیدونستم قراره اینجوری بشه من نگران خانواده ام بودم همتا بیش از اندازه خطرناک بود
سرش رو تکون داد :
_ میدونم
_ مامان
_ جان
دستش رو گرفتم بوسیدم و گفتم :
_ من الان میرم اما فردا باز میام آماده باشید با هم میریم بیرون حالا که همتا نیست تهدیدی نیست پس با خیال راحت میتونیم همدیگه رو ببینیم .
شهلا گفت ؛
_ ستایش
_ جانم
_ تو با سیاوش …
وسط حرفش پریدم :
_ رابطه ی من و سیاوش مربوط به گذشته هست نه الان پس من هیچ کاری ندارم دیگه باهاش اونم همینطور میتونیم مثل دوتا ادم عادی با هم برخورد کنیم .
شهلا غمگین خندید
_ کاش میشد دوباره پیش هم باشید
_ دوباره وجود نداره ، لطفا شما هم دیگه ناراحت نباشید و واسه فردا اماده باشید میریم خوش گذرونی .

وقتی برگشتم خونه انقدر گریه کردم که حالم بد شد و شیدا من رو برد بیمارستان وقتی حالم بهتر شد برگشتیم خونه روی مبل نشیمن نشسته بودم که شیدا واسم یه لیوان آب آورد همراه با قرص هایی که دکتر داده بود خوردم وقتی بهتر شدم صدای عصبی شیدا بلند شد :
_ دیگه بهت اجازه نمیدم بری پیش اون خانواده ببین به چه حال و روزی افتادی کاملا حق با مامانت هست
بی حال بهش خیره شدم و گفتم :
_ شیدا غر غر نکن سرم داره میترکه اینارو بردار من یخورده دراز بکشم
شیدا کمک کرد دراز کشیدم خودش هم پایین نشسته بود داشت حرص میخورد دستش رو گرفتم
_ اگه یه خواهر داشتم شک نداشتم مثل تو میشد
اشک تو چشمهاش حلقه میزد
_ اما تو داری کاری میکنی من خواهرم رو از دست بدم
خواستم چیزی بهش بگم که صدای زنگ خونه اومد بلند شد و متعجب گفت :
_ این وقت شب کیه
بعدش بلند شد رفت سمت در تمام سر و صورتم خیس عرق شده بود حالم زیاد خوب نبود
با شنیدن صدای مامان به سختی روی مبل نشستم که اومدند داخل همراه بابا بود ، مامان خیلی عصبی بود
_ تو خجالت نمیکشی ؟
با شنیدن این حرفش از لای چشمهای نیمه بازم بهش خیره شدم و گفتم :
_ چی ؟
صدای بابا اومد :
_ بسه بهار بیا بریم باعث میشی دخترت از دستت ناراحت بشه هیچ …
_ اون دختر من نیست
به سختی بلند شدم و گفتم :
_ اگه من دخترت نیستم پس گورت رو گم کن دیگه نیا تو هم مادر من نیستی واسه من مرد …
چشمهام سیاهی رفت و تاریکی مطلق ‌.
با شنیدن صدای چند نفر چشمهام باز شد مامان بود و بابا شیدا هم کنارشون بود داخل اتاق بودم
_ چخبره اینجا ؟
با شنیدن صدام به سمتم برگشتند مامان با نگرانی بهم خیره شد
_ حالت خوبه ؟
یاد حرفاش افتادم پوزخندی روی لبهام نشست
_ به لطف شما !.

_ دخترم من …
وسط حرفش پریدم :
_ بابا واسه چی آوردیش هان ؟ من که اصلا هیچ چیزی از شما نخواستم یه چند روز دیگه هم دنبال کار میگردم پیدا میکنم لطف کنید دست از سر من بردارید من نیازی به مال و اموال شما ندارم فقط میخوام یه زندگی راحت داشته باشم خواهش میکنم برید .
بعد رفتن مامان و بابا شیدا اومد کنارم نشست و گفت :
_ آروم باش ستایش داری خودت و نابود میکنی
با شنیدن این حرفش چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم و گفتم :
_ نابود شدن چیه من دارم دیوونه میشم اصلا حس و حال خوبی ندارم کاش میشد یه زندگی راحت داشت اما افسوس که نمیشه بخاطر همینه که حال من بشدت خراب هست !.
_ میتونم درک کنم چقدر سخته اما تو قوی هستی
_ شیدا
_ جان
_ دیدی ؟
_ چی رو ؟
_ رفتار مامان با من ؟
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ آره متاسفانه
_ اصلا نمیتونم درکش کنم چجوری تونست همچین رفتاری با من داشته باشه
_ ستایش مامانت دوستت داره
پوزخندی بهش زدم :
_ آره دوست داشتنش کاملا مشخص بود
سرش رو تکون داد :
_ میدونم خیلی از دستش ناراحت هستی اما واقعا دوستت داره و هیچ چیزی نمیتونه این رو عوض کنه
_ تو دیوونه شدی احساس میکنم !.
_ دیوونه نشدم اما یه احساس خیلی خاصی دارم
_ مثلا چه احساسی میشه بهم بگی ؟
سرش رو تکون داد :
_ آره
_ خوب بگو میشنوم
_ نمیدونم چرا اما احساس میکنم مادرت بخاطر یه چیزی داره اینطوری باهات رفتار میکنه و اون هر چیزی که هست نمیشه درست باشه .

 

_ بیخیال شیدا اصلا دوست ندارم درموردش صحبت میکنم میخوام هر چیزی که هست فراموشش کنم پس درموردش چیزی نگو باشه !؟
سرش رو تکون داد :
_ باشه
چشمهام رو بستم نیاز داشتم به یه خواب راحت تو این مدت که اصلا نتونسته بودم درست حسابی بخوابم واسه همین زیاد طول نکشید از شدت خستگی چشمهام بسته شد و خوابم برد ‌. با شنیدن صدای زنگ گوشی چشمهام رو با درد باز کردم و گوشی رو از کنار پاتختی برداشتم و جواب دادم :
_ بله
صدای خش دار سیاوش تو گوشی پیچید :
_ واسه چی امروز دانشگاه نیومده بودی ؟
_ حالم خوب نبود دیشب بیمارستان بودم اصلا نمیدونم چیشد بعدش بیهوش شدم دانشگاه رو فراموش کردم ، چیزی شده باهام تماس گرفتی ؟!
بدون توجه به سئوال من نگران پرسید :
_ حالت خوبه !؟
_ آره
_ چرا بهم خبر ندادی !؟
با شنیدن این حرفش لحظه ای متعجب شدم چه نسبتی داشتیم که بخوام بهش خبر بدم حالم بد شده بود ، انگار از سکوت من متوجه شد چون گفت :
_ البته به من مربوط نیست
اخمام با شنیدن این حرفش حسابی تو هم فرو رفت انگار چیزیش میشد اگه میگفت نگرانت شدم احمق همیشه همین بود عوضی مغرور ، سرد گفتم :
_ میدونم بهت مربوط نیست حالا میشه بگید چرا باهام تماس گرفتید !؟
_ مامان گفت باهات تماس بگیرم گویا شمارت رو نداشت ، میگفت قراره خرید داشتید
_ آره بهشون بگو ببخشید فردا میریم چون من امروز حالم یه مقدار ناخوش هست
_ باشه
_ کاری نداری ؟
بعد از چند ثانیه سکوت پرسید :
_ چیزی لازم نداری ؟
لبخندی روی لبهام نشست با اینکه سعی داشت مخفی کنه نگرانم نیست اما واضح بود نگران هست قبل از اینکه بازم حالم گرفته بشه جوابش رو دادم :
_ نه ممنون
_ کاری باهام داشتی تماس بگیر ، خداحافظ

چند روز گذشته بود حالم بد بود طول کشید تا بهتر شدم بلاخره با مامان تماس گرفتم و قرار شد برم خونشون داشتم آماده میشدم که صدای زنگ خونه اومد رفتم در رو باز کنم با دیدن بابا متعجب شدم اون اینجا چیکار داشت ابرویی بالا انداختم و گفتم :
_ شما اینجا چیکار دارید ؟
_ نکنه دیدن دخترم ممنوع ؟
کنار رفتم تا بیاد داخل این چه سئوالی بود من پرسیده بودم آخه از دست مامان ناراحت بودم نمیشد که سر بابا خالی کنم به سختی لبخندی بهش زدم :
_ این چه حرفیه بابا بیا داخل
اومد داخل رفتیم تو نشیمن نشستم که بلند شدم :
_ بابا چی میخوای واست بیارم !؟
_ هیچی بیا بشین باهات کار دارم
با شنیدن این حرفش متعجب نشستم که گفت :
_ چرا حالت بد شده بود ؟
دوست نداشتم بهش بگم اما مجبور بودم بابا بهم اعتماد داشت نباید کاری میکردم نسبت بهم بدبین بشه پس بنابراین صادقانه جوابش رو دادم :
_ رفتم دیدن مامان و خواهر سیاوش
_ چرا !؟
_ سیاوش گفت حالشون بد هست باید برم پیششون منم رفتم ، شاید با سیاوش مشکل داشته باشم اما با مامانش و خواهرش هیچ مشکلی ندارم اونا من و دوست داشتند منم دوستشون دارم و واسم با ارزش هستند ‌.
_ میدونی که میتونم دیدنشون رو ممنوع کنم ؟
_ بابا
دستش رو بالا برد و گفت :
_ به هیچ عنوان دوست ندارم ببینم ناراحت شدی میفهمی ؟!
_ آره
_ پس اگه یکبار دیگه همچین چیزی ببینم مجبورت میکنم بیای خونه پس مواظب باش
سرم رو تکون دادم
_ چشم بابا
_ از دست مامانت ناراحت هستی ؟!
_ دیگه مهم نیست بابا بیخیال شدم وقتی دوستم نداره نمیتونم مجبورش کنم دوستم داشته باشه ، دوست داشتن که اجباری نیست
با شنیدن این حرف من سرش رو تکون داد :
_ درست میگی دوست داشن اجباری نیست اما مامانت دوستت داره حرفاش رفتارش همش از سر دوست داشتن هست خودت متوجه حرفام میشی یه روز

بعد رفتن بابا حاضر شدم برم پیش مامان و شهلا دلم واسشون تنگ شده بود ، وقتی رسیدم در رو زدم که باز شد داخل شدم سامان رو دیدم داخل حیاط بود
_ سلام
با شنیدن صدام به سمتم برگشت و سرش رو تکون داد ، خواستم رد بشم که صدام زد :
_ ستایش
ایستادم سئوالی بهش خیره شدم که دستی داخل موهاش کشید و گفت :
_ حالت خوبه ؟
_ آره ممنون
_ معذرت میخوام
ابرویی بالا انداختم که به سمتم اومد و ادامه داد :
_ نباید اون روز باهات بد حرف میزدم اما من داداشت بودم تو من رو پس زدی باهام قطع رابطه کردی واسم سنگین اومد از دستت ناراحت بودم هنوزم ناراحت هستم فقط دیگه قصد ندارم اذیتت کنم
بعدش خواست بره که دستش رو گرفتم ایستاد به سمتم برگشت لبخندی بهش زدم :
_ ممنون هستم که هنوز دوستم داری اما سامان من مجبور شدم همتون رو ترک کنم خودت خیلی خوب دلیلش رو میدونی پس نیاز نیست من دوباره واست توضیح بدم
_ همش بخاطر همتا بود درسته
سرم رو تکون دادم :
_ آره همش بخاطر همتا بود
دستاش رو مشت کرد
_ نباید میرفتی وقتی تو رفتی همه چیز نابود شد
_ سیاوش خودش انتخاب کرد
_ دوستت داشت !
تلخ خندیدم :
_ اون همتا رو دوست داشت سامان خودش با خواست خودش انتخاب کرد منم دوست ندارم درمورد گذشته صحبت کنم پس فراموشش کن
سرش رو تکون داد :
_ فراموش میکنم
_ اینطوری خیلی بهتر هست
_ ستایش
با شنیدن صدای شهلا به سمتش برگشتیم و گفتم :
_ جان
_ بیا داخل مامان منتظرت هست
_ باشه الان میام
وقتی شهلا رفت داخل دستم رو به سمت سامان دراز کردم
_ میتونیم دوباره دوستای خوبی باشیم ؟
دستش رو داخل دستم گذاشت و گفت :
_ من همیشه دوست خوبی هستم اما تو دوست نیمه راه هستی .

 

_ دیگه نیمه راه نیستم !
_ امیدوار هستم .
بعدش رفت منم رفت سمت خونه حالا احساس بهتری داشتم سامان هنوز مثل قبل دوستم داشت و من براش مثل یه خواهر بودم پس میتونستم کاری کنم که دوباره بشه همون آدم گذشته بهتر بود سامان و شیدا رو با هم روبرو میکردم جفت خوبی میشدند
_ ستایش
با شنیدن صدای مامان به خودم اومدم و گفتم :
_ جان
_ حواست کجاست ؟
_ ببخشید یه لحظه حواسم پرت شد
لبخندی زد :
_ الان حالت بهتر شده ؟
_ آره
صدای سیاوش اومد :
_ امروز قراره جایی برید ؟
به سمتش برگشتم مشخص بود امروز جایی نرفته و حالا داشت میرفت با دیدن تیپی که زده بود اخمام حسابی تو هم فرو رفت کجا داشت میرفت این شکلی داشتم به همین چیز ها فکر میکردم که مامان گفت :
_ نه پسرم قرار نیست جایی بریم امروز خونه هستیم .
سیاوش سرش رو تکون داد خواست بره که شهلا صداش زد :
_ داداش
سیاوش نگاهش رو بهش دوخت و گفت :
_ جان
با شیطنت بهش خیره شد :
_ کجا داری میری این همه خوشگل کردی
سیاوش چشمکی حواله اش کرد
_ قرار دارم
بعدش گذاشت رفت با شنیدن این حرفش حس خیلی بدی بهم دست ، منه احمق هنوز دوستش داشتم نمیتونستم تحمل کنم کنار یکی دیگه باشه چرا با این واقعیت نمیشد کنار اومد کاش زودتر همه چیز حل بشه کم کم دارم دیوونه میشم این کاملا مشخص هست !.
_ ستایش
از افکارم خارج شدم و گفتم :
_ جان
_ میخوام یه چیزی بهت بگم اما اصلا نگران نشو باشه ؟
_ باشه
_ همتا
_ خوب ؟
_ از وقتی فهمیده تو میای دیدن ما باز سر و کله اش پیدا شده اما خداروشکر سیاوش بهش محل سگ نمیده

 

_ همتا دوباره میاد ؟
مامان سرش رو تکون داد :
_ آره ، نمیدونم از کجا فهمیده تو اومدی دیدن ما دیروز اومد هر چی از دهنش دراومد گفت آخرش تهدید کرد سیاوش حق نداره با تو باشه که سیاوش قشنگ شستش گذاشتش کنار .
_ سیاوش طلاقش داده یا خودش طلاق گرفته ؟
اینبار شهلا جواب داد :
_ همتا طلاق گرفت .
متفکر بهش خیره شدم و گفتم :
_ اگه همتا خودش طلاق گرفته پس دیگه دلیلی نداره بیاد دیدن بقیه و دردسر درست کنه درسته ؟
سرش رو تکون داد :
_ آره درسته
_ پس نیاز نیست بترسید ، منم نمیترسم ازش هر غلطی دوست داشت بکنه آدم نمیتونه تموم عمرش با ترس زندگی کنه باید تو لحظه زندگی کرد
_ همتا رو باید جرش داد !
هممون به عقب برگشتیم با دیدن دریا متعجب به خودش و شکم برجسته اش خیره شدم
_ تو حامله هستی ؟
لبخند دندون نمایی زد :
_ آره بلاخره موفق شدم مخ عشقم رو بزنم باهاش ازدواج کنم چطور شدم خوشگل شدم ؟
سرم رو تکون دادم :
_ آره خیلی خوشگل شدی
_ میدونستم خوشگل شدم !..
بلند شدم به سمتش رفتم بغلش کردم بعد کمی ابراز دلتنگی اومد نشست حسابی تغیر کرده بود ، بعدش نگاهش رو به مامان دوخت و گفت :
_ آبجی چیشده باز سر و کله ی اون پتیاره پیداش شده ؟
_ آره اما سیاوش بهش …
دریا وسط حرفش پرید :
_ نباید اجازه میدادید بیاد داخل که سیاوش بخواد باهاش همکلام بشه یادتون نیست چه بلاهایی سر شماها در آورد با سیاوش چیکار کرد ؟
مامان سریع گفت :
_ بحث گذشته رو پیش نکش دریا همش رو فراموش کردیم واسمون مهم نیست زندگی پسرم الان خوب هست بهتر هم میشه هممون داریم زندگی میکنیم اون دختر دوباره نمیتونه وارد خانواده ما بشه .
_ میدونم نمیتونه وارد خانواده بشه اما میتونه با اعصاب شماها بازی کنه درست کاری که الان داره انجام میده .

 

_ همتا چه بلایی سر شما آورده ؟
با شنیدن این حرف من همشون ساکت شدند ، نگاهم به شهلا افتاد اشکاش روی صورتش جاری شدند ، سریع بلند شد و رفت که باعث شد نگران بشم مگه همتا باهاشون چیکار کرده بود که تا این حد حالشون بد شده بود ، بلاخره بعد از سکوت طولانی صدای مامان بلند شد :
_ فعلا دوست ندارم درمورد گذشته چیزی به زبون بیارم اما وقتش که شد بهت میگیم
سرم رو تکون دادم :
_ باشه وقتش که شد به من میگید چیشده !.
مامان بلند شد
_ من میرم پیش شهلا
_ باشه
با رفتن مامان صدای دریا بلند شد :
_ زندگیشون خیلی سخت پیش رفت با وجود اون دختره حتی یه روز خوب هم نداشتند
غمگین بهش خیره شدم :
_ چه بلایی سرشون آورده ؟
نفسش رو آه مانند بیرون فرستاد و گفت :
_ فقط همین و بدون بلاهایی که سرشون آورده اصلا نمیشه حتی بهشون فکر کرد ، به مرور فراموش کردند باز یاد اوری براشون درد داره ، بهشون کمک کن ستایش !.
_ واسه همین اینجا هستم ، کاش هیچوقت ترکشون نمیکردم اما منم مجبور شدم .
_ میدونم واسه همین هیچ گله ای از تو نمیکنند خیلی دوستت دارند .
لبخندی بهش زدم :
_ منم دوستشون دارم خیلی زیاد !
صدای شهلا اومد :
_ بریم بیرون ؟
به سمتش برگشتم همراه مامان آماده شده بودند ، بلند شدم و گفتم :
_ آره اما کجا بریم ؟
صدای ذوق زده دریا اومد :
_ خرید
به سمتش برگشتم چشم غره ای بهش رفتم و گفتم :
_ حامله هستی
لب برچید :
_ خوب که چی ؟
مامان با حرص بهش خیره شد و گفت :
_ دریا یه دست کتک از دست من میخوری تو آخرش با این وضعیت میخوای بری خرید محیط شلوغ زنگ بزنم به شوهرت حالت رو جا بیاره .

بلاخره دریا رو فرستادیم خونه خودش چون نمیتونست بیاد با وضح حامله بودنش من و مامان ، شهلا هم رفتیم خرید کنیم داخل یه مغازه لباس شدیم داشتیم نگاه میکردیم که صدای آشنایی اومد :
_ میبینم خیلی خوش میگذره بهتون .
با شنیدن صدای همتا به عقب برگشتیم ، خیلی عوض شده بود صورتش یه آرایش غلیظ داشت و با اخم داشت بهم نگاه میکرد ابرویی بالا انداختم و گفتم :
_ چیشده ؟
با شنیدن این حرف من لبخندی زد :
_ چیزی نشده
_ پس چرا سر راه ما قرار گرفتی ؟
با شنیدن این حرف من زد زیر خنده وقتی خنده اش تموم شد گفت :
_ کی گفته من سر راه شما قرار گرفتم آخه
بهش اشاره ای کردم
_ مشخص هست
صدای مامان بلند شد :
_ ستایش باهاش همکلام نشو بیا بریم .
همتا به سمتش برگشت و گفت :
_ سلام مامان خیلی وقته شما رو ندیده بودم حالتون خوبه ؟ دلم واستون خیلی تنگ شده بود
با شنیدن این حرفش ابرویی بالا انداختم چی داشت واسه خودش میگفت آخه فکر کرده مامان دوستش داره یا واسش مهم هست ، مامان اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ من مامان تو نیستم
همتا ابرویی بالا انداخت
_ جدی میگی ؟ اما مگه میشه ما تو این چند سال خیلی خوش بودیم من و دوست داشتید
شهلا با حرص بهش توپید :
_ یه هرزه مثل تو اصلا دوست داشتنی نیست
همتا اخماش به طرز بدی تو هم فرو رفت
_ درست حرف بزن بچه
_ من خیلی خوب دارم حرف میزنم اونی که باید حد خودش رو بفهمه تو هستی .
_ من دوباره قراره زن سیاوش بشم
مامان خندید
_ تو خواب ببینی سیاوش تو رو بگیره ، برو کنار تا همینجا یه بلایی سرت نیاوردم کثافط
همتا با کینه بهشون خیره شد
_ مواظب خودتون باشید من دوباره برمیگردم مطمئن باشید .
_ این چرا ولکن نیست چی میخواد !؟

مامان با تاسف سرش رو تکون داد :
_ بیخیال بهش فکر نکنیم به بقیه ی خرید هامون برسیم .
سرم رو تکون دادم و دوباره مشغول شدیم بعد تموم شدن خرید هامون رفتیم یه رستوران خوب غذا خوردیم بعدش رفتیم خونه سیاوش اینا عصر شده بود
همین که رسیدیم سیاوش هم اومد داخل خونه شدیم که تلفنم زنگ خورد جواب دادم :
_ جان
صدای پر از حرص شیدا اومد :
_ خوش گذشت
_ جای شما خالی
_ دوستان به جای ما .
با شنیدن این حرفش زدم زیر خنده عجب حرصی داشت میخورد واقعا باعث خنده میشد
_ زود باش بیا خونه جای خندیدن ستاره اومده
با شنیدن این حرفش ساکت شد بعدش متعجب پرسیدم :
_ ستاره اونجاست ؟
_ آره
_ باشه من الان میام !.
گوشی رو قطع کردم و رو به مامان گفتم :
_ من باید برم خاله ام اومده خونه دیدن من
_ باشه عزیزم برو مراقب خودت باش .
اولین قدم رو برداشتم که صدای سیاوش از پشت سرم اومد :
_ ستایش وایستا
ایستادم به سمتش برگشتم و سئوالی بهش خیره شدم که گفت :
_ من میرسونمت
_ نیاز نیست مزاحم نمیشم خودم میرم .
خودش جلو راه افتاد انگار اصلا حرف من واسش مهم نبود ، با دهن باز بهش خیره شده بودم چقدر لجباز بود این آدم ببین چه شکلی داشت برخورد میکرد با تاسف سری واسش تکون دادم و رفتم سوار ماشین شدم چند دقیقه ساکت داشت رانندگی میکرد بعدش صداش بلند شد :
_ خرید چطور بود ؟
_ خوب بود اما …
_ اما چی ؟
_ همتا اومده بود قصدش اذیت کردن خواهرت مامانت بود
_ کثافط
_ چه مشکلی با خانواده ات داره ؟.
عصبی خندید :
_ اون هرزه نه تنها با خانواده من بلکه با همه مشکل داره .

_ یعنی چی سیاوش چرا هیچکدومتون به من نمیگید اون چیکار کرده ؟ شهلا با شنیدن اسمش انقدر ناراحت میشه که اشک تو چشمهاش جمع میشه مامان همیشه آروم با دیدنش عصبانی میشه و گارد میگیره دلیلش چیه سیاوش ؟
دستی داخل موهاش کشید
_ به وقتش میفهمی فعلا چیزی از من نپرس ستایش سخته واسم توضیح دادانش .
_ باشه الان چیزی نمیپرسم اما به وقتش که باید بهم بگی چیشده
_ باشه به وقتش بهت میگم چیشده
دیگه چیزی نگفتم وقتی خواستم پیاده بشم سیاوش اسمم رو صدا زد :
_ ستایش
_ بله
_ خانواده ات کجا هستند ؟
با شنیدن این سئوالش متعجب جواب دادم :
_ تو همین شهر هستند چطور ؟
_ پس چرا خونه مجردی دوستت میمونی ؟
_ دوست داشتم مستقل بشم .
سرش رو تکون داد
_ دوتا دختر مجرد خوب نیست تنها باشند حالا برو به مهمونات برس
سری تکون دادم و پیاده شدم چه میدونست منم دوست داشتم کنار خانواده ام باشم اما مامان بخاطر لجبازیاش باعث شده بود خیلی چیزا نابود بشه ، داخل خونه شدم اشکان و ستاره اومده بودند ، شیدا هم نشسته بود
_ سلام
همشون جواب دادند ، رفتم کنار شیدا نشستم بهشون خیره شدم و گفتم :
_ چه عجب شماها به من سر زدید ، فکر کردم فراموشم کردید
ستاره چشم غره ای به سمت من رفت و با حرص گفت :
_ ما تو رو فراموش کردیم ، یا تو ما رو هان ؟
خونسرد بهش خیره شدم
_ تو این مدت فقط بابا میومد پیش من !.
_ مامانت حالش بد بود نمیتونستم تنهاش بزارم
با شنیدن این حرفش نگران بهش خیره شدم و گفتم :
_ چیشده ؟ مامان حالش خوبه ؟
_ نه زیاد
_ دکتر بردینش ؟
سرش رو تکون داد
_ آره

_ چیشد چرا حالش بد شده اصلا چرا کسی به من خبر نداد ؟
ستاره پوزخندی زد :
_ تو که مادرت رو فراموش کردی گذاشتی رفتی حالا حالش واست مهم شده ؟
با گریه گفتم :
_ معلوم هست چی داری میگی ستاره مگه من دشمن مامان خودم هستم شاید از دستش ناراحت باشم دلخور باشم اما حاضر نیستم خار به پاش بره ، خودت میدونی چرا از اونه خونه زدم بیرون دلیلش هم این بود که مامان دوست نداشت اونجا باشم حالا فهمیدی !؟
سرش رو با تاسف تکون داد
_ آره اما مامانت اومد پیشت چرا بهش گفتی بره ؟
_ چون مامان نیومده بود دیدن من اومده بود حرف بار من کنه ، وقتی از هوش رفتم نگرانم شده همین که به هوش اومدم بهش گفتم بره چون دوست نداشتم پیشم باشه چون با حرفاش باعث میشه بیشتر ازش دور بشم .
بعدش بلند شدم چند تا نفس عمیق کشیدم و خطاب به ستاره گفتم :
_ دیگه دوست ندارم ببینمت پس دیدن من نیا شنیدی ؟!
با شنیدن این حرف من سرش رو تکون داد :
_ آره
_ خوبه
بعدش رفتم سمت اتاقم داخل شدم روی تخت نشستم شروع کردم به گریه کردن چرا همش تنها میشدم ، چرا کسایی که دوستشون داشتم داشتند از من فاصله میگرفتند یه احساس خیلی بدی داشتم نمیتونستم بفهمم
_ ستایش
با شنیدن صدای ستاره سرم و بلند کردم با چشمهای گریون بهش خیره شدم و گفتم :
_ چرا پس نرفتی ؟
عصبی خندید
_ خیلی دوست داشتی برم ؟
به سختی لب زدم :
_ آره
_ پس چرا داری گریه میکنی ؟!
_ بخاطر تو نیست
اومد کنارم نشست و با حرص گفت :
_ خیلی مغرور هستی ستایش خیلی از دستت عصبانی هستم حرفایی که بهت زدم زیاد حرفای خوبی نبودند اما حقت بود تو نباید میرفتی ، درسته حرفای بهار زیاد خوب نبودند اما اون مامانت بود
_ دوستم نداشت دیگه واسه همین باهام بد رفتار کرد
_ دیوونه شدی ستایش مگه میشه دوستت نداشته باشه .

_ آره دیوونه شدم چون مطمئن هستم دوستم نداره اگه داشت هیچ چیزی این شکلی پیش نمیرفت میفهمی !؟
با تاسف سرش رو واسم تکون داد
_ تو رسما عقلت رو از دست دادی این چه حرفیه آخه مگه میشه یه مامان بچش رو دوست نداشته باشه !؟
نیشخندی حواله اش کردم
_ آره میشه دوستش نداشته باشه ، حالا دست از سر من بردار لطفا دوست ندارم دیگه درموردش حرف بزنم .
دستاش رو به نشونه ی تسلیم بالا برد و گفت :
_ باشه حرف نمیزنیم ، حالا نیاز نیست انقدر عصبانی بشی دوباره حالت بد میشه مامانت گردن من و میگیره
با شنیدن این حرفش آهسته خندیدم که بلند شد
_ کجا ؟
_ باید برم دیر شده خیلی وقته اومدم ، بهار حالش خوب نیست باید مراقبش باشم ، تو کاری نداری !؟
سری واسش تکون دادم
_ نه
خواست بره صداش زدم :
_ ستاره
ایستاد به سمتم برگشت و گفت :
_ جان !؟
_ مواظب مامان باش تنهاش نزار
لبخندی روی لبهاش نشست
_ باشه
بعد رفتن ستاره بیشتر احساس تنهایی میکردم نمیدونم چرا انقدر احساس بدی داشتم ، شاید چون نگران حال مامان شده بودم ، شاید اون من و دوست نداشت اما من که دوستش داشتم نمیتونستم شاهد این باشم که حالش بد باشه چند تا نفس عمیق کشیدم تا آروم باشم ، در اتاق باز شد و پشت بندش صدای شیدا پیچید
_ ستایش
سرم و بلند کردم با چشمهایی که شک نداشتم از شدت گریه قرمز شده بود خیره چشمهاش شدم که گفت :
_ حالت خوبه ؟
سری واسش تکون دادم :
_ آره من خوب هستم نیاز به نگرانی نیست !
_ دارم میبینم چقدر خوب هستی
بعدش اومد کنارم نشست دستش رو دورم حلقه کرد که سرم رو روی شونش گذاشتم و گفتم :
_ خیلی حالم بده

 

آرشیو پایانی:

 

همیشه فکر می‌کردم همه‌ی آدم‌ها مخالف جنگ‌اند ، تا آنکه دریافتم کسانی هم هستند که با آن موافق‌اند ، به خصوص آنان که خود مجبور نیستند در جنگ شرکت کنند !

👤 اریش ماریا رمارک
📚 در جبهه‌‌ غرب خبری نیست

 

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان تدریس عاشقانه/پارت چهلو سه

چند روز خودمو تو خونه حبس کردم اینقدر عصبی و ناراحت بودم که حتی جواب …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *