خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان شاهدخت/پارت سیو پنج

رمان شاهدخت/پارت سیو پنج

 

شگفت زده به مراسم نگاه میکردم … همه لباس های سنتی پوشیده بودند و وسط باغ در حال بزن و برقص بودن

جالب بود برام زن ها با حجاب کامل وسط بودتد و هیچ محدودیتی نداشتند
با صدای دست جمع پراکنده شد
روی لب همه خنده بود
اترژی مثبتی که اونجا بهم میداد حد نداشت

به دانیار نگاه کردم
تنها فرد اخموی جمع دانیار بود کمی از حرفی که بهش زده بودم پشیمون بودم
برای دلجویی دستمو روی بازوش گذاشتم نیم نگاهی بهم انداخت

_منم میخوام برقصم

بدون توجه بهم جام نوشیدنیش رو بالا برد و جرعه ای ازش خورد
معترضانه بازوش رو فشردم

_دانیار

نگاهشو بهم دوخت بدون هیچ حرف و حرکت اضافه ای
طبق عادت همیشگیم
لبام رو کمی جمع کردمو جلو فرستادم

_چرا انقدر بداخلاقی تو

دانیار_نمیذاری خوش اخلاق بمونم

_اخماتو باز کن حالا مثل اینکه نامزدی دوستته

گروه جدیدی با لباس های متفاوت دوباره وسط جمع اومدند

_وای اینارو چطوری همه ی اینا گروهی لباس یه جور دارن

باد سردی که وزید باعث شد کمی بلرزم …داتیار دستش رو دور شونه ام انداخت

دانیار_اینا هرکدوم از یک قبیله ن برای همین هرکدوم لباس مخصوص قیبله ی خودشونو پوشیدن

_چه جالب … ولی اینجا فقط من و تو از این لباسا نداریم یه جوریم

خندید و اورکتش رو دراورد و روی دوشم انداخت

دانیار_هستن کسایی که لباسشون شبیه ماهست ولی تو سالنن

متعجب نگاهش کردم

_چرا پس ما نمیریم تو سالن ؟

بازومو گرفت و به سمت خودش چرخوند کمی قدش رو کوتاه کرد تا هم قدم بشه

دانیار_بخاطر اینکه برق این چشماتو نمیشه ببینمو کاری که دلت میخوادو انجام ندم

خجالت زده نگاهمو دزدیدمو چونه م رو به سی‌نه م نزدیک کردم
بوسه ی کوتاهی روی نوک بینیم زد
حس عجیبی تو کل بدنم جاری شد

 

با صدای کل کشیدن زنونه نگاهم رو دور حیاط چرخوندم و به ورودی نگاه کردم
ماشین لوکس عروس و داماد روی فرش قرمز قرار گرفت و داماد از ماشین پیاده شد با دهن باز نگاهش کردم و به بازوی دانیار زدم

_دانیار مطمئنی فقط نامزدیه ؟

سنگینی نگاه دانیار رو حس کردم ولی همچنان نگاهم به دامادی بود که در ماشین رو برای عروس باز میکرد

دانیار_اینجا طایفه ایه برای همین نامزدی وعروسی سنگ تموم گذاشته میشه
۶ماه دیگه عروسیشونه

عروس با لباس قرمز زیبایی از ماشین پیاده شد
روبندی که روی صورتش بسته بود باعث میشد نتونم چهره شو ببینم
نگاه داماد دور حیاط باغ چرخید انگار که دنبال کسی میگرده

با رسیدن نگاهش به دانیار لبخند لب هاش رو زینت داد
به دانیار نگاه کردم که نگاهش همچنان به من بود و توجهی به داماد نداشت

_دوستت داره نگاهت میکنه

نگاهش رو ازم گرفتم و به سمت جمع چرخید
دستم رو داخل دستش گرفت و با قدم های بلند و محکم به سمت عروس و داماد رفتیم

راه رفتنش حس قدرت بهم میداد باورم نمیشد این پسر میتونست جلوی نگاه بقیه تموم تخس بازی هاش رو کنار بذار و یک مرد و جنتلمن کامل بشه

با رسیدن به دوستش دست راستش رو بالا برد و با گرفتن دست دوستش اون رو در اغوش کشید ولی همچنان دستم رو داخل دستش نگه داشته بود

فشار کوتاهی به دستم وارد کرد که یه حس خوب و مملوسی بهم تزریق شد

از اغوش هم جدا شدند و دانیار سخاوتمندانه کمی برای عروس خم شد و دست راستش رو روی قلبش گذاشت

دانیار_با ارزوی خوشبختی

دستم رو رها کرد و این بار دستش دوره شونه م حلقه شد
نگاه کنجکاو دوستش رو میدیدم
ولی توضبحی بهش نداد و‌با دستش اشاره کرد تا به سمت سالن برن و مهمون ها رو منتظر نذارن

 

با جاری شدن خطبه عقد مهمان ها به نوبت هدیه هاشون رو به عروس و داماد میدادند و از اتاق عقد خارج میشدند

متعحب صربه ای به بازوی دانیار زدم

_دانیار چرا اینا یه جا سنتین یه جا مدرن

با انشگت شست گوشه ی لبش رو گرفت تا از خندیدن جلوگیری کنه

دانیار_چون عروس طایفه ایه و داماد بر عکسش

ابرویی بالا انداختم و نگاه کوتاهی به جایگاه عروس و داماد انداختم

_تو کادو نمیدی به دوستت ؟

دستش رو داخل جیبش فرو کرد و دوپاکت بیرون اورد
کنجکاو به پاکت ها نگاه کردم تا از داخلش سر در بیارم ولی دانیار فوضولی نثارم کرد و دستم رو همراه خودش کشید

دوستش با دیدنمون از حا بلند شد و دوباره دانیار رو تو اغوشش کشید

_چقدر خوشحالم که اومدی دانیار

دانیار در جوابش لبخند مردونه ای زد دستش رو روی پشتم گذاشت و رو به جلو هولم داد

_نامزدم نهان

ابروهام همزمان با ابروهای پسر از تعجب بالا رفت و لب زد

_چه بیخبر

دانیار _اره فعلا کسی نمیدونه
جز مامان و دایان و الان تو

عصبی نگاهش کردم قرار نبود کسی بفهمه این پسر ادم نمیشد

پاکت رو جلوی دوستش گرفت

_این هم هدیه ی من به تو و عروست سیاوش جان

سیاوش نگاه مهربونش رو تو صورت دانیار چرخوند و دستش رو تو دستش گرفت

_همین که اومدی برام یه دنیا ارزش داشت … زحمت کشیدی

 

خسته به صندلی ماشین دانیار لم دادم

_الان چطوری باید با این وصع بریم خونه اصلا حوصله ی عوض کردن اوضاعم رو ندارم

دانیار_تو بخواب من خودم یکاریش میکنم

ترجیح دادم بجای بحث و لجبازی چشم رو هم بذارم
انقدربه ورجه ورجه گرفته بودنم که دیگه جونی تو پاهام نبود
بهترین جشنی بود که تا حالا شرکت کرده بودم
تموم مدتی که ماشین تو راه بود به مراسم جشن عقد سیاوش و ماهگل فکر کردم
با توقف ماشین چشم باز کردم

جلوی دیدم فقط یه کلبه ی کوچیک بود درخت
_کجاییم ؟

دانیار_پیاده شو

دانیار سریع تر از من از ماشین پیاده شد و به طرف کلبه راه افتاد با ترس سریع از ماشین بیرون اومدم و به سمتش دوییدم و همزمان دورو برمو نگاه کردم

_دانیار صبر کن اینجا خیلی تاریکه

دانیار با خنده به سمتم برگشت و منتظر موند تا بهش برسم
دستش رو به سمتم درار کرد و داخل دستش قفل کرد

دانیار_پس ترسو هم هستی

به بازوش چسبیدمو سرعتمو بیشتر کردم تا زودتر به کلبه برسیم
جلوی کلبه دانیار دستش رو داخل جیبش کرد و دست کلیدی دراورد و با یکی از کلیدا در کلبه رو باز کرد

دانیار_برو داخل

بدون اینکه دستش رو رها کنم وارد کلبه شدم با دست ازادش فلش گوشیش رو روشن کرد و دور سالن کوچیک و نقلی چرخوند روی کاناپه ثابت موند

دانیار_برو بشین اونجا تا من فانوس بیارم

قبل از النکه بیشتر ابروریزی کنم به سمت کاناپه رفتم و مثل بچه های حرف گوش کن روش نشستم
یه ربع بعد دانیار ۳ فانوس رو شن رو دور سالن گذاشت و چهارمی رو روی میز گذاشت
به سمت شومینه رفت و هیزم های کنار شومینه رو داخلش انداخت
کمی هم نفت ریخت و روشنش کرد

تازه سرمای داخل رو حس میکردم به خودم لرزیدم
دانیار از روی تخت گوشه ی سالن پتویی برداشت و به سمتم اومد

_اینو بنداز رو خودت تا گرم شی

به سمت گاز رفت و ۴ شعله ش رو همزمان با هم روشن کرد کتری رو از کابینت دراورد و داخلش رو اب پر کرد و روی یکی از شعله های گاز گذاشت

دانیار_گازم روشن کردم الان گرم میشه خونه

_اگر اینجا گاز داره چرا بخاری ای ، پکیجی چیزی نمیذاری

دانیار_گاز نداره با کپسول کار میکنه

ابرویی بالا انداختم دانیار سمتم اومد و روی کاناپه نشست نگاه دقیقی به صورتم انداخت و دستش رو داخل موهام برد و مشغول دراوردن گیره های مویی شد

سرمو به پشتی کاناپه تکیه دادم و پتو رو باز کردم و به دانیار اشاره زدم تا روی خودش هم بندازه

بهم نزدیکتر شد و پتو رو ردش انداختم
سرم رو به سینه ش تکبه داد به دراوردن گیره های داخل موهام ادامه داد و غر ز د

دانیار_خوبه گفتم انقدر از این اشغالا نزنه تو سرت

خندیدم و جاس رم رو روی سینه ش درست کردم
کم کم هوای داخل کلبه گرم میشد چشمام سنگین شده بود و داشت خوابم میبرد

با حس دست دانیار روی بالا تنه م هوشیار شدم و همونطور چشم بسته از اغوشش فاصله گرفتم و به روی خودم نیاوردم که عمدی بود

تو یه حرکت روی کاناپه خوابوندتم چشمام با بزرگترین حد ممکن باز شد و نگاهش کردم

_چیکار میکنی

دستش رو روی پوست دستم کشی د و به لب هام رسوند

دانیار_ از حالا به بعد چندتا قوانین داریم که از زیر پا گذاشتنش هیچ جوره چشم پوشی نمیکنم

اب دهنم رو با صدا قورت دادم و خواستم پسش بزنم که فکم رو تو یکی از دستاش نگه داشت و خم شد و بوسه ی ریزی روی لبم گذاشت

دانیار_قانون اول هیچوقت حق پس زدنمو نداری ما قرار داد بستیم

به مردمک چشم هاش نگاه کردم لبه ی پالتوم رو کنار زد و دستش رو نوازش وار از سر شونه ی لختم تا خط سی‌ن‌ه م کشید و لب زد

_قانون دوم … از این ببعد هرجا گفتم تو هر مکانی هر زمانی باید اماده ی رابطه باشی

نفسم تو سینه حبس شد دستش رو به برجستگی سی‌ن‌ه م رسوند و اروم فشردتش

_قانون سوم برای رابطه با من هیچ محدودیتی نمیپذیرم تمام و کمال میخوام

چشمام بسته شد و دستش روی شکمم قرار گرفت

_قانون چهارم وقتی باهات حرف میزنم چشماتو نبند

همچنان چشمام رو بسته نگه داشتم حق اعتراض نداشتم چون خودم خواسته بودم
دستش رو پایین سر داد و دامن پیراهنمو بالا زد و از زیر لباس دستش رو به بین پام رسوند و محکم فشردتش

_قانون پنجم حرف گوش کن باش وگرنه خشونت رو تو رفتارم میتونی ببینی

منتظر گفتن قانون ششمش بودم ولی با خیس شدن لب هام …

 

آرشیو پایانی:

 

مادر خطاب به کودک خردسالش:
هیچ میدونستی وقتی که اون شیرینی رو یواشکی بر میداشتی در تمام مدت خدا داشت تو رو نگاه میکرد؟
کودک: آره مامان جونم!
مادر: و فکر میکنی به تو چی میگفت؟
کودک: میگفت غیر از ما دو نفر کسی نیست، پس میتونی دو تا برداری!

خداوند امید شجاعان است،نه بهانه ترسوها…

#نورمن_وینست_پیل

از حکيمي پرسيدند :
چرا از کسي که اذيتت ميکند انتقام نميگيري؟

باخنده جواب داد :
آيا حکيمانه ست سگي را که گازت گرفته گاز بگيري!؟

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان تدریس عاشقانه/پارت چهلو نه

  زیرچشمی بهش نگاه کردم هنوز عصبی بود زیر لب با خودش اروم حرف میزد …

2 نظر

  1. چرا پارت بعد رو نمیذارین؟
    رمانای دیگه تون سروقت گذاشته میشه ولی این نه :/

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *