خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/پارت چهل

رمان بهار/پارت چهل

 

سردی هوا مجابم کرد،شال گردنمو تا روی بینیم بالا بیارم جوری که حالا دیگه فقط چشمها و پیشونیم مشخص و عیان بودن.
دستامو تو جیب پالتوی صورتی که رنگی هم رنگ که با کفشهای اسپورتم بود فرو بردم و قدم زنان تو پیاده رو به راه افتادم.
برای رفتن به بیمارستان خیلی عجله نداشتم اما ترجیح دادم زودتر از خونه برنم بیرون.
هم میتونستم قدم بزنم و هم همزمان آهنگ گوش بدم اما یکم که گذاشت با بوقهای مکرر ماشین سرمو بالا گرفتم و چشم از زمین خیس برداشتم.
دیدن مهرداد اونم این موقع از صبح برای من جای تعجب داشت.
چرخیدم سمتش و تمام رخ بهش نگاه کردم.هندزفری رو از گوش درآوردمو بهش خیره شدم درحالی که اصلا انتظار دیدنش رو نداشتم.
شیشه رو داد پایین و گفت:

-پس هندفری تو گوشت بود! اونقدر بوق زدم گوش خودمم کر شد!

از لب جوب پریدم و با نزدیک شدن به ماشین پرسیدم:

-تو اینجا چیکار میکنی مهرداد؟؟

بجای جواب دادن به این سوال با لحنی دستوری گفت:

-بیا بالا !

نگران نگاهی به پشت سر انداختم.ما خیلی فاصله ای با خونه نداشتیم و معمولا همیشه این موقع شهناز میومد خونه.
نگران و مضطرب سوار ماشین شدم.شیشه رو داد بالا و من باز با نگاه به پشت سر گفتم:

-آخه چرا اینجا میای دنبال من! نمیگی بکی میبینه شر میشه!؟

برخلاف من چندان مضطرب بنظر نمی رسید.حتی میتونم قاطعانه بگم خیلیم خونسرد و بیخیال بود.

-کی مثلا میخواد ببینه؟

-مثلا شهناز…همیشه این موقع میاد خونه! ببینه فکرای وحشتناکی میکنه..که البته هر فکری هم بکنه غلط نیست

خیلی محکم و قاطع گفت:

-اولا شهناز ببینه اصله مهم نیست دوما غلط میکنه فکرای بد بزنه به سرش…خب.کجا میری؟

-بیمارستان!

اینو گفتمو نگاهی به بیرون انداختم.من واقعا از این سکوت هیچ منظوری نداشتم اما مهرداد دلخور و گله مند گفت:

-چرا با من سرسنگین شدی؟

سرمو به سمتش برگردوندم وبا اشاره کردن به خودم پرسیدم:

-من سرسنگینم!؟

کاملا جدی جواب داد:

-آره.تو …بخاطر اتفاقات دیشب!

-دیشب اتفاق خاصی نیفتاد.فقط پدرت بهت دستور داد زودتر براش وارث و ادامه دهنده ی نسل وژن بیاری اینکه چیز بدی نیست هست!؟

لبخند تلخی زد، سرعت ماشین رو کم کرد و گفت:

-مرسی که خیلی شیک و مجلسی هیکلمونو قهوه ای کردی!

صحبت دراین مورد از نظر من کاملا بیفایده و بی اثر بود.تهش هرچی من میگفتم هرچی اون میگفت هیچ اثری نداشت.
آخرش اون باید از امر پدرش اطاعت میکرد و بچه دار میشد.اونوقت بازم چی…!؟ بازم باید همینطور پنهونی باهم رفت و آمد میکردیم!؟
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:

-میتونم الان فقط و فقط یه خواهش ازت بکنم؟؟؟ سر خیابون پیاده ام کن…مسیر من بیمارستان مسیر تو کارخونه…دو جاده جهت مخالف هم….

چند ثانیه ای همینطور بهم خیره بود.سنگینی نگاه هاش پراز حرف و کلمه بود.آزاردهنده و سخت.
پوزخندی زد و بعد سرخیابون ماشین رو نگه داشت.
بی اینکه نگاهش کنم، با برداشتن کیفش گفتم:

-خداحافظ….

قبل از اینکه پامو بیرون بزارم گفت:

-بهار…

سرجام نشستم.اما هنوزم نگاهم به سمت بیرون بود.یه جور عاجزی گفت:

-بهار من خواهان زندگی با نشوین هم نبودم چه برسه به چیزای دیگه…هیچوقت نشد به بابام بگم ولی به تو که میتونم بگم.به تو که خیلی وقت دلیل آرامشی…به تو که دلخوشی این روزای بدمی….به تو که میتونم بگم!

چرخیدم سمتش و گفتم:

-مهرداد.تهش چی….؟ تو بچه دارمیشی…خوش و خرم زندگی میکنی اما من چی؟ تا کی باید نقش نفرسوم رو بازی کنم؟ تا کی باید تو خوف و ترس هی اینور اونور باهات قرار بزارم مهرداد!؟؟
هیچ بهش فکر کردی!؟ هان!؟

عصبی گفت:

-این حرفات چه معنی میدن بهار!؟

-تو چه برداشتی ازشون میکنی!؟؟

محکم و جدی و با ولومی که کم کم داشت بیشتر و بیشتر میشد گفت:

-امیدوارم اون چیزی نباشه که من حتی از به زبون آوردنش وحشت دارم…

نگاهی به اطراف انداختم و گفتم:

-اینجا وقت و جای خوبی برای حرف زدن نیست.منم باید زودتر برم.اونجا دیگه کلاس نیست که عذر بهونه بیارم دیر برسم از گروه اخراجم میکنه….خدانگهدار!

بالاخره از ماشین پیاده شدم.
این بهترین کار ممکم تو اون لحظه بود.
اگه بیشتر می موندم بیشتر محکوم به پذیرفتن حرفهایی بودم که گوشم از شنیدنشون درعذاب بود.

 

اگه بیشتر می موندم بیشتر محکوم به پذیرفتن حرفهایی بودم که گوشم از شنیدنشون درعذاب بود.
آاااخ! چقدر دلم میخواست این سرنوشت مبهم رو با یه دوست درمیون بزارم.ولی این شرایطی که من خودم آگاهانه اما از سر اجبار واردش شده بودم اونقدر پیچیده بود که احساس میکردم باهرکس درمیونش بزارمش ازم متنفر میشه.حتی ممکنه از کاری که کردم به تهوع بیفته!و همین موضوع و ترس از همین تفکرات احتمالی اما قابل حدس وادار یه سکوتم میکرد.
درست وقتی رسیدم بیمارستان چشمام به پگاه افتاده که از ماشین آژانس پیاده شد.
ایستادم تا کرایه رو حساب کنه .تا چرخید چشمش بهم افتاد.از همون دور لبخند زنان برام دست تکون داد و بعدهمم بدو بدو اومد سمتم.
با اون چشمای لنز گذاشته اش که زیر سایه ی مژه های کاشته شده اش حالت خماری گرفته بود بهم خیره شد و گفت:

-سلام سلام سلام! چطوری ؟! کی رسیدی؟

-همین حالا!بدو بریم که خیلی سرده!

هردو باهم ، با قدمهایی سریع به سمت اورژانس رفتیم.تو اتاق استراحت روپوش های سفیدمونو به تن کردیم و با انداختن کارت به گردن پیش بقیه بچه ها رفتیم.
قبل از اومدن خانم فتوحی مسئول آموزش ما،پگاه تکیه به دیوار داد و با بیرون آوردن بسته پاستیل اونو به سمتم گرفت و گفت:

-بخور…چیه تو فکری!؟

بی میل دستشو پس زدم و گفتم:

-مرسی نمیخورم.

یه دونه پاستیل دهن خودش گذاشت و گفت:

-چیه! باز با مهرداد جون زدین به تیپ و تاپ هم! خب! مهم نیس! اگه شما هر چندمدت یه بار اینجوری سیم پیچیتون قاطی میکنه ما روزی ده بار دچارشیم.ولی بجون تو این دعواها نمک رابطه اس!

اجازه دادم تا حرفهاش رو تموم کنه و بعد دست به سینه شدم و مثل خودش تکیه دادم به دیوار وبعد گفتم:

-من با مهرداد دعوا نکردم.ولی…کلا درهرصورت ما جنس دعواهامون با جنس دعواهای تو آرتین فرق دار!

چشماشو گرد و گشاد کرد و گفت:

-وا چه فرقی داره!؟ مال ماولی تهش ختم میشه به تخت خواب مال شمارو نپیدونم

خندیدمو گفتم:

-پس احتمالا به خاطر همین که باهم دهوا میکنید.اصلا هدفتون همین.

شروع کرد خندیدن و بعد تو گوشم گفت:

-چیز خوبیه.پیشنهاد میدم برای خودتون تجویزش کنید!

-منحرف!

خانم فتوحی که اومد دیگه اون بحث رو ادامه ندادیم.اون جدی بود و حساس.از موارد زیادی هم بدش میومد.از تاخیر و بی نظمی، نامرتبی ، پچ و پچ و خیلی چیزهای دیگه…حتی اتو نزدن و کثیفی روپوش سفید!
و دقیقا به همین دلیل تا زمان ناهار تقریبا سراپا هوش و حواشمون سمت توضیحات فتوحی بود.
بعداز اون، وقت ناهار که رسید همگی مثل خیلی از پرسنل دیگه راه افتادیم سمت سلف غذاخوری!

غذاهارو تحویل گرفتیم و بعد رفتیم که پشت یکی از میزها بشینیم اما پگاه تند تند و با شیطنت گفت:

-بهاربهار وایسااا وایسااا…

-چیه!؟

یه ته سالن اشاره کرد و گفت:

-اون دکتر حاتمی نیست!؟ فرزین جون خودمون!

بیتفاوت گفتم:

-خب باشه.که چی!؟

-بیا بریم پیشش!؟

متعجب گفتم:

-واسه چی!؟

بازومو گرفت و گفت:

-جووون من بیا بریم.ببین چه تکو تنها نشسته!

چپ چپ نگاهش کردمو گفتم:

-خانم فضولباشی! اون اگه تنها نشسته اونم اون گوشه پرت خب دقیقا واشه اینکه من و تو نریم پیشش.اصلا بریم بگیم که چی؟؟؟ آخه رفقاشیم.؟ همکارشیم!؟ کیش میشیم که بریم پیشش!؟

هرهر کرکرش بلند شد.دستشو رو دلش گذاشت و گفت:

-کیشمیشیم..آره جونم.ما دقیقا کیشمیشیم!

با تاسف و لبخندی سری براش تکون دادمو گفتم:

-پگاه تو باید دلقک بشی نه پرستار…

-باشه من دلقک…من جوکر…من اصلا همه چیزای بد تو همه چیزای خوب فقط بیا بریم پیشش .ما با همه براش فرق داریم.حاضرم شرط ببندم ناراحت که نمیشه هیچ تازه از دیدنمون خوشحال هم میشه!

پوووفی کشیدمو بی اختیار دنبالش راه افتادم درحالی که مطمئن بودم داریم کار بدی انجام میدیم.

 

پوووفی کشیدمو بی اختیار دنبالش راه افتادم درحالی که مطمئن بودم داریم کار بدی انجام میدیم ودر مورد درست بودنش هیچ نوع اطمینانی نداشتم.
حاتمی یه کتاب کوچیک توی دستش بود و بیشتر اینکه مشغول غذاخوردن باشه سرگرم خوندن کتاب کوچیک توی دستش بود‌‌.
اونقدر که متوجه ما نشد تا وقتی که پگاه رجوع کرد به سرفه های مصلحتی و بعد که بالاخره دکتر سرشو بالا گرفت گفت:

-سلام استاد!مزاحم که نیستیم!؟

دستشو از لای کتاب برداشت و با بلند کردن سرش گفت:

-سلام.نه مراحمین!

چشماش از پگاه به سمت من سوق پیدا کرد.انگار منتظر بود از طرف منم سلام بشنوه اما من انگار که به کل همچین کلمه ای تو دیکشنری مغزم وجود نداشته باشه بجای به زبون آوردن این کلمه،مدام به این فکر میکردم که ای کاش حرف پگاه رو گوش نمی دادم.
اما اون سرخوشانه گفت:

-میتونیم ناهارمونو با شما بخوریم استاد!

سر تکون داد و گفت:

-آره میتونین!

پگاه با آرنجش ضربه آرومی به پهلوم زد تا به خودم‌بیام و روی صندلی بشینم.
آخ! چه حس بدی! حس مزاحم بودن داشتن.مزاحم کسی شدیم که غرق خوندن کتاب بود.
ظرف غذای توی دستمو گذاشتم روی میز و سرمو پایین انداختم.
پگاه مثل تموم دفعات قبل سر صحبت رو باز کرد و گفت:

-میگم استاد.شما هم مثل من فکر میکنید بعداز کارکردن توی معبد سخت تریم کار دنیا شغل شریف پرستاریه!؟

خندید و با تکون سرش گفت:

-نه!من نظر دیگه ای دارم.

-چه نظری استاد ؟

-قبل معدن بعد معدن سخت ترین کار دنیا زن بودن و مادر بودن!

پشت بند حرفش لبخند کمرنگی هم زد.استاد حاتمی بخاطر دیدگاه های جالب و بی نهایت به دل نشینش فوق العاده محبوب دانشجوهاش بود.از اوم اساتید که هیچ کس دوست نداشت از خیر کلاس پربارش بگذره‌…
از طرز فکرش خوشم اومد.خیلی زیاد!
بالاخره بهش نگاه کردم و گفتم:

-منم باهاتون موافقم استاد!

فقط به زدن یه لبخند بسنده کرد تا پگاه باز برای اینکه وادار به گفت و گوش کنه گفت:

-استاد کتاب چی میخونین!؟ جناییه؟؟ نه نه…فکنم عاشقانه اس….یعنی از جلدش مشخص عاشقانه اس!

سرشو تکون داد:

-نه.

-پس چیه!؟

اینو که گفت لقمه تو دهنش پرید و شروع کرد سرفه کردن.سری به تاسف براش تکون دادم و چند ضربه آروم به پشتش زدم و گفتم:

-قانون اول! اگه میخوای حرف بزنی غذا نخور…قانون دوم غذا میخوری حرف نزن!

استاد خندید و گفت:

-عجب قانونی! واقعا گل گفته!

پگاه همچنان سرفه کنان از پشت میز بلند شد.دستشو جلو دهنش گرفت و گفت:

-ببخشید من برم آب بگیرم و بیام…

تو چشم به هم زدنی غیبش زد.دوید که خودش رو به جرعه ای آب برسونه!
نگاه از پشت سر برداشتم و گفتم:

-به بزدگی خودتون ببخشیدش این شاگرد ناخلف رو!

پرسید:

-چرا ناخلف؟؟

-خب من نمیخواستم مزاحمتون بشم.اون منو به زور اینجا آورد..

زل نزد تو چشمام.نگاه کوتاه هم ننداخت. کتابشو کنار گذاشت و با جلو کشیدن ظرف غذاش و گفت:

-باز به مرام اون شاگرد ناخلف!

کنجکاو نگاهش کردم و گفتم:

-چرا !؟

لبخند محوی زد و گفت:

-چون اون ناخلف تورو کشوند اینجا…

حرفهای استاد حاتمی معذب کننده نبود اما درهرصورت انگار از دلش بلند میشدن.
انگار کلماتی بودن که تو قلبش تلنبار شده بودن و گه گاهی یکی دو تاشو مینداخت بیرون!
با این حال نمیتونستم بهش نخ بدم یا جوری وانمود کنم که جرات پیدا کنه حرفشو رک و راست بزنه…یعنی تا وقتی حضور مهرداد توزندگیم پررنگ بود نمیتونستم به حاتمی فکر کنم.
برای عوض شدن بحث ، اشاره تی یه کتابی که قبل از اومدن ما درحال مطالعه کردنش بود گفتم:

-کتاب خوبیه.من عاشق نوشته های مارکز هستم!

جلد کتاب رو هم گذاشت و به جمله ی ، صدسال تنهایی”لبخندی زد و گفت:

-خوندیش!؟

یه تیکه ترشی کلم دهنم گذاشتم و بعد گفتم:

-راستش نه!

شنیدن همین تک کلمه ی ساده کافی بود تا کتاب رو آهسته سر بده سمتم و بگه:

-پس بگیرش…حالا میتوی بخونیش

نگاه رو از کتاب برداشتم و گفتم:

-اما شما خودتون که هنوز تمومص نکردین!

با ملاطفت جواب داد:

-یکی دو برگه مونده بود پیش پای شما دخل اون یکی دوتا صفحه روهم درآوردم.کتاب خوب رو باید بخشید به بقیه تا اونا هم تو خوندن همچین کلمه های شیرینی شریک باشن…

کتاب رو کشیدم سمت خودم و گفتم:

-خیلی ممنون…بهترین هدیه ی ممکن!

خواستم جوابمو بده که تلفنش زنگ خورد، زیر لب “ببخشیدی”گفت و بعد گوشیشو جواب داد.ظاهرا احضارش کرده بودن چون حین حرف زدن بلند شد و گفت:

-باشه باشه الان خودمو میرسونم…

فورا خودکار و گوشی پزشکیشو از رو میز برداشت و گفت:

-من باید برم…فعلا!

خیلی سریع به راه افتاد و از سالن سلف بیمارستان رفت بیرون.درست همون لحظه سرو کله ی پگاه پیدا شد درحالی که خودش هم داشت رفتن استاد حاتمی رو نگاه میکرد.
اومد کنارم نشست و پرسید:

-ای وای…جا تره و بچه نیس! کجا رفت؟؟ مارو باش اومدیم ناهارمونو در کنار چه کسی کوفت کنیم

شونه بالا انداختم و حالا درحالی که استاد حاتمی نبود تا مقابلش احساس معذب بودن بهم دست بده، به ولع مشغول خوردن غذا شدم و همزمان گفتم:

-نمیدونم.لابد کار اورژانسی براش پیش اومده!

کلافه گفت:

-ای باباااا ! مثلا اومدیم پیش اون غذا بخوریم!

چپ چپ نگاش کردم و درحالی که مطمئن بودم نیت کثیفی رو تو سرش داره پرورش میده گفتم:

-راستشو بگو پگاه …چی تو کلته !؟ هان !؟

خندید و تند تند شروع کرد غذا خوردن و بعد گفت:

-به هرحال به دردمون میخوره.توهم گرم بگیرش یه وقت پارتیمون بشه.

-خیییییلی دیوثی پگاه

خندید و گفت:

-یکم دیوث بودن لازم عشقم! باور کن ویتامین پی واقعا چیز ارزشمندی!اونقدر که بین پا و پارتی تو باید پارتی رو انتخاب کنی.توجه می نمویی!؟

با خنده و تاسف سری تکون دادم که باز گفت:

-عه کتابشو جا گذاشت.

-جا نذاشت…داد به من بخونم!

لبخند خبیثی زد و گفت:

-ای شیطوووون! لامصی چه مخی میخواد بزنه! بزار بیسنم شماره چیزی روش ننوشته….

دیوانه بود.واقعا دیوانه بود.کتاب رو برداشت و برگه هاشو یکی یکی چک کرد و گفت:

-نوچ! خبری نیست ولی چرا چرا…یه چیزی تو صفحه آخر نوشته! به به…به به….ببین چی نوشته اوستااااد جان!

کنجکاو نگاهش کردم و با دراز کردن دستم ،خواستم کتاب رو ازش بگیرم که خودشو عقب کشید و گفت:

-نوچ نوچ نمیدم…

-خب چی نوشته!؟

چند سرفه ی مصندعی کرد و گفت:

-نوشته ای بهاااار…ای بهار زیبایم…الهی تب کنم پرستارم تو باشی!

با خنده گفتم:

-چقدر آخه تو بی شعوری پگاه! بخون ببینم چی نوشته!

کتاب رو بال آورد و با کلفت کردن صداش گفت:

-صد سال اگر زنده بمانی گذرانی
پس شاکر هر لحظه و هر سال خودت باش….
‘اقبال لاهوری”
آخه اینم شد شعر؟؟ اصن عتشقانه نیست…بیا کتابه فقط به درد خودت میخوره…

کتاب رو سر داد سمتم و مشغول خوردن غذاش شد.دلمیخواست صفحه آخر کتاب رو باز کنم اما جلوی پگاه این اجازه رو به خودم ندادم…

 

آرشیو پایانی:

بهشت بهترین بهانه برای جهنم کردن دنیاست

👤 صادق هدایت

 

گندم را دزدیده بودند
صـداى اعتراض‌ها بلند شد
نان بين مردم پخش كردند
اعتراض‌ها خاموش شد…

اين جماعت فقط به دنبال
سیر كردن شکم خود هستند
نه گرفتن حقشان!

برتولت برشت

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت نه

((با سلام خدمت دوستان رمان خون عزیزی که افتخار دادند و تا به اینجا با …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *