خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان اسارت عشق/پارت پنجاه

رمان اسارت عشق/پارت پنجاه

اولین لباسی که به دستم اومد ،لباس مردونه ی اراز بود سریع تنم کردمو دنبالش دوییدم …
پله ی اولو پایین رفته بود که دستشو گرفتم وغریدم ..
-تو فکر کردی میتونی منو تهدید کنی ؟هان؟!
با چه حقی میای تو خونم واین چرت وپرت هارو ردیف میکنی ؟
من همیچین اجازه ای رو بهت نمیدم فهمیدی ؟!

پوزخندی زدو گفت
– من هیچ وقت از کسی اجازه نمیگیرم ابجی کوچولو…
عصبی شدم وگفتم
– من ابجی تو نیستم بفهمو اینقدر تکرارش نکن !
پله ای که پایین رفته بود رو بالا اومد ،درست جلوم وایساد وبا لبخند کجی گفت
-تو ومن از یه خونیم ایرین ،هرچقدر انکار کنی بازم تهِ تهش از یه خونیم از یه مادر وپدریم بفهم!!!
تو هیچ فرقی با من نداری ، اگه تو شرایطی که من توش بزرگ شدم تو هم بزرگ میشی الان یکی مثل من بودی شایدم بدتر وعوضی تر از من ….

دست به سینه شدم وگفتم
– چی میخوای؟واس چی همش جلوم سبز میشی ؟
-اراز !!!
بلند خندیدم وگفتم
-نه بابا کمت نباشه ؟ دیگه چی ؟!
-تو چه بخوای چه نخوای من ارازو ازت پس میگیرم ایرین !!
دستمو رو گلوش گذاشتم وبه دیوار کوبیدمش با عصبانیت گفتم
– اومدی تو خونم ،راست راست جلوم وایسادی وشوهرمو میخوای ؟! هه!
چی فکر‌کردی ؟!!
هزار زخم رو قلبش کاشتی و فرار کردی ، تو حال بدش ول کردی و گورتو گم کردی حالا اومدی اراز اراز میکنی واسه من؟!
تو اون روزی که دورش زدی و فرار کردی اراز رو کُشتی النا میفهمی ؟ تو اونو نابودش کردی !!!

دستامو از روی گردنش کنار زد وبه عقب هلم داد … کوتاه نیومدم وادامه دادم :
-وقتی دیدمش وجودش پر از نفرت وحرص و عصبانیت بود !! یه ادم افسرده ی وحشی !! کسی که به کوچیک وبزرگ رحم نمیکرد …
پراز کینه وحس های بد بود …بلایی نبود که سرش نیوورده باشی !
اما نگاه کن ! من از نو ساختمش ، اونو من به این دنیا برگردوندم… کاری کردم که تموم کینه ونفرتی که تو توی قلبش درست کردی من پاکش کردم میفهمی؟!
من بودم که تموم اخلاق و رفتارشو تحمل کردم ، من بودم که با محبت وعشق خودم درستش کردم ..
اراز دیگه به من تعلق داره حتی صدم ثانیه فکر نکن که میتونی دوباره بدستش بیاری افتاد؟!
-نه انگار واسه تو نیوفتاده!
خوب گوش کن ! خودت میدونی چیزی کم ندارم نه از قدرت و نه از پول وثروت ، فقط این وسط یه اراز رو کم دارم !! ولی یه نگاه به خودت بکن ،هه! تو به گَرد پای منم نمیرسی دختر!!
هیچی نداری هیچی فقط یه اراز رو داری اونم من میگیرم ،نه اینکه بخوام تورو ازار بدم نع! من به اراز نیاز دارم
ما دوتا کنار هم کامل میشیم ، یه قدرت واحد تو مافیایی ها میشیم جوری که هیچ دستی نمیتونه مارو زمین بزنه …

-مگه اینکه از روی نئش من رد بشی النا عمرا بزارم
با پوزخندی رو لبش گفت
– دست خودت نیست من میگیرمش !!

سریع پله هارو پایین رفت واز خونه بیرون زد …
رو پله ها وارفتم ونشستم ….
اراز همه کسِ منه چه طور بعد این همه سختی خیلی راحت دو دستی تقدیمش کنم به خواهر شیطان صفتم …

تو دنیای فکر برای نجات از این بشر بودم که صدای اراز رو شنیدم
– ایرین؟ عروسم؟ بیدار شدی ؟
وقتی به جلوی پله ها رسید نگاش بهم افتاد واروم گفت
-چی شده ؟ اونجا نشستی ؟
وسایلی که برای صبحونه گرفته بود روی اپن اشپزخونه گذاشت وپله ها رو بالا اومد
کنارم نشست وگفت
-ایرین چی شده میگم.!
بغضمو فرو خوردم واروم گفتم
– اراز میدونی اگه یه روز کنارم نباشی میمیرم؟!
صورتمو به طرف خودش برگردوند ولب زدم
– این حرفا چیه ایرین ؟ مگه من میتونم یه روز تورو تنها بزارم هان؟!
اولین اشک از گوشه ی چشمم افتاد که با دستاش پاکش کردو غرید
– گریه نکنا ایرین ، فقط بگو کی ناراحتت کرده تا خودم حسابشو برسم ..
سرمو تند به چپ وراست تکون دادم واز ترسم گفتم
– نه … نه .. هیچ کس …
پاشو بریم صبحونه که حسابی گشنمه …

-خیلی خب همه چی گرفتم حتی واسه خانومم کله پاچه هم گرفتم تا تو امادشون کنی منم لباسامو عوض میکنم ومیام ….

به سمت اتاق راه افتاد ،
منم از جام بلند شدم تا پایین برم،دو پله پایین نرفته بودم که با صدای بلندش همونجا خشکم زد
– ایرییین ؟! ایرین !
پله هارو دوباره بالا رفتم وجلوی اتاق درست باهم روبه رو شدیم
سینی صبحونه ی النا رو تو دستش گرفته بود وگفت
– این چیه ایرین ؟ اینو کی اورده ؟ هان؟!
نمیدونستم بگم یا نه …‌
-اینو …. اینو راستش …یعنی
جلوتر اومد وبازومو گرفت وبلند تر گفت
-گفتم اینو کی اورده ایرین ؟!
دروغ گفتن بی فایده بود خیلی سریع ومحکم گفتم
– النا…
سینیِ تو دستشو محکم کوبید زمین و غرید
-من خودم به حساب اون هرزه ی عوضی میرسم ..

پریدم جلوش و گفتم
– نه اراز توروخدا نرو … نمیخوام بری !
-حرفِ مفت نزن ایرین ، اومده معلوم نیست چه زری زده که اینطوری بهم ریختی اگه الان گوشمالیش ندم فردا میام میبینم بدتر از الان ماتم گرفتی !!

دستمو روی سینش گذاشتم وادامه دادم
-نه اراز به خاطر ایرینت نرو!! تو این دنیا

هیچی بیشتر از تو برام اهمیت نداره ،بزار هر غلطی میخواد بکنه برام مهم نیست …
فقط تو مهمی و بس ..

-تو مطمئنی؟
لبخند ملایمی زدم و گفتم
– اره عشقم ،اره جونم ! بزار هرچی میشه بشه ،به هیچ کس و هیچ چیزی اجازه نمیدیم مارو ازهم جدا کنه..
خندید وگفت
-افرین ،الحق که عروس منی !با همین دنده جلو برو حتما یه چیزی میشی تو …

بعد از خوردن صبحونه خیلی جدی گفت
-خب دیگه وقتشه اماده بشی !
شوکه لب زدم
-اماده؟!
– مگه ماه عسل نمیخوای کوچولو؟!
جیغ خفه ای زدم واز جام بلند شدم ،از پشت دستامو دور گردنش انداختم وسرشو بوسیدم
الکی سرفه کرد وگفت
-خب کوچولوی اراز خفمون نکنی؟! بزار صبحونه رو بزنیم که خیلی کار داریم ..

اصلا فکرشم نمیکردم که اراز بخواد ماه عسل بریم …
از خوشحالی یه جا بند نمیشدم …تموم ظرف ها رو توی سینک ریختم و مشغول شستن شدم .. با حلقه شدن دستای عضله ایش دور شکمم لبخندی زدم که گفت
-میبینم لباسم تو تنت زار میزنه خانومم!
به دنبال حرفش ریز خندیدم که ادامه داد
-این یعنی مافیایی من خیلی کوچولوعه هنوز
با پشت ارنجم به پهلوش زدم وگفتم
-کوچولو خودتیاا منو دست کم نگیر…
شقیقمو خیلی اروم بوسید و گفت
-تو همه دنیای منی ایرین !

چقدر حرفاش و جمله هاش قشنگ بود ،دلم میخواست با تموم وجود ساعت ها کنارش بشینمو هیچ کاریم نکنیم
فقط برام حرف بزنه و منم گوش کنم

تو شنیدن صداش و حرفاش سیرمونی نداشتم…

کارای خونه رو تموم کردمو یه دوش حسابی گرفتم …
مشغول خشک کردن موهام بودم که گوشیم زنگ خورد
با دیدن اسم رزا روی صفحه خندم گرفت ، معلوم بود زنگ زده باز مخ بخوره تماسو وصل کردم که سریع گفت
– خب عروس خانم اماده شو که میخوایم پای تختی بگیریم برات …
-اول سلام رزا خانم ،بعدش منم خوبم تو خوبی؟!
-خب بابا این ادا هارو نگه دار واسه بعد ولی جواب سلامو میدم سلااااااااام ایرین !!

-خب حالا مزه نریز ،پای تختی مای تختی اینا هم نداریما ،این ژیگول بازی هارو درنیارین !!
-یعنی چی ایرین مگه عروس نیستی ؟!
-ول کن رزا عه ! تازه ما امروز میریم ماه عسل !
پشت تلفن جوری جیغ زد که گفتم کر شدم رفت
بهش توپیدم و گفتم
-چته خل وچل چرا جیغ میزنی؟ به پرده ی گوشم رحم کن بابا ….
-خوب میکنم ، ابجیم داره میره ماه عسل خوشحال نباشم؟
-خب بابا شَرتو کم کن که کار دارم …
-خوش بگذره عاشقا،من دیگه مزاحم نمیشم کارت زیاده
-برو پرو ، فعلا …

قرار بود عصر راه بیوفتیم واسه همین اراز ماشینو برای چک کردن برده بود و منم اهنگ شادی گذاشته بودم ومشغول بستن ساک بودم ….

تک تک لباس هایی که لازم داشتیم رو با حوصله تا میکردم وتو ساک میزاشتم …

تقریبا جمع کردن وسایل ها داشت تموم میشد که صدای باز و بسته شدن در رو شنیدم
با سرخوشی از تو اتاق داد زدم
-اومدی عشقم؟! چقدر زود کار ماشینت تموم شد!

صدایی نیومد!!!
شونه ای بالا انداختم ودوباره با صدایی بلند تری گفتم
– ارااااز ؟عزیزم اومدی؟!
باز صدایی نیومد ،صدای اهنگ از وسط اتاق قطع شد …
لباسی که داشتم تا میکردم تو دستم موند…اروم روی تخت گذاشتم ومیخواستم به سمت در برم که یهو با دیدن النا تو چهارچوب از ترس جیغ بلندی زدم …

-نترس بابا منم ابجیت!!!
-بازم تو؟! واس چی اومدی ؟ سریع گمشو بیرون النا!!!

نگاهی به ساک ووسایل روی تخت انداخت وبا پوزخندی گفت
– به به میبینم وسایلتم جمع کردی که!! مثل اینکه حرفای منو تو شب عروسیت نشنیده گرفتی …

بی حوصله گفتم
-برو گمشو بیرون نه حوصله و نه وقتِ شنیدن چرندیاتتو ندارم ….
به ناخن های بلند ولاک زده ش زل زد وباپوزخندی گفت
-حتی اگه چرندیاتم درمورد اراز باشه ؟!
یکه خورده لب زدم
-اراز ؟اراز چی ؟
همچنان با سکوت به تک تک ناخوناش زل زده بود
به سمتش یورش بردم واز یقش چسبیدم ،غریدم
-بنال النا تا همیجا ناقصت نکردم! اراز چی ؟!
زیرِ جفت دستام زدو وارد اتاق شد ..
خودشو رو تخت کنار وسایل ها پرت کرد وگفت
-نگران نباش کوچولو !!! چیزی نشده ،یعنی هنوز نشده !!
بیا وسایلتو جمع وجور کن باید اماده بشی !!!

-تو میفهمی چی میگی ؟!
به چشمام زل زدو با نگاه شیطانی بهم گفت
-اره ابجی میری ماه عسل ، منتهی …منتهی تنهایی!!!
– تو زده به سرت ؟!
جدی شد و عصبی لب زد
-گفته بودم ماه عسلت به خوبیه عروسیت نمیشه مگه نه؟!
پاهام لرزید ..
حرفاش بوی خوبی نمیداد…ترس بدی تموم وجودمو گرفت….
خیلی اروم گفتم
-یعنی چی ؟نمیفهمم !!
لبهاشو جمع کرد وگفت
– یعنی اینکه ابجیه گلم باید بزاری و بری!! به همین اسونی ….

ناباور خنده ی هیستریکی کردم که ادامه داد
-از این به بعد زندگیت سخت میشه ایرین!!
-تو زده به سرت پاشو گورتو گم کن برو ..

گوشیشو از جیبش بیرون کشید وبه سمتم پرت کرد …
رو هوا گرفتم که گفت
-باز کن نگاش کن !!

صفحه گوشی رو باز کردم وفیلمی رو که تو صفحه بود پلی کردم …
با دیدن اراز دست وپا بسته قلبم وایساد …
بی اراده اشک هام پایین ریختن….به حرکاتش زل زده بودم
انگار کلافه شده بود ،با پاهاش روی زمین ضرب گرفته بود .. پارچه ی مشکی رنگی رو به چشماش بسته بودن …
دونفر اسلحه به دست پشت سرش وایساده بودن
دستام به لرزه افتاد …
اراز بود؟ این عشق من بود؟ تو این شرایط ؟
با چشمای خیس چشم از گوشیه نحسش برداشتم وبهش زل زدم
فریاد زدم
– چی میخوای ازم مریض روانی ؟چرا راحتمون نمیزاری هان؟
-جون عشقت تو دستای منه الان،یه اشاره کنم کارش تمومه…بدون اینکه کسی بویی ببره اراز جونت دارِ فانی رو میگه …

رو زمین نشستمو با گریه گفتم
-اخه چی میخوای لعنتی ؟
خیلی اروم جلوم زانو زد وگفت
-گریه نکن اجی جان زندگیِ امثال ما خوشیاش خیلی کمه خیلییی….
اراز سرشم بره ول کنه تو نیست اینو خوب میدونم …
تو باس بری !! خیلی اروم وبی سر وصدا میزاری میری!!
غصه نخور فکر اونجاشم کردم …
یه مقداری پول دراختیارت میزارم تا از ایران خارج بشی
همه چی برات اماده ومهیاست فقط باید بلند بشی و ساکی که بستی رو برداری و خدافظ همین !

دستشو روی بازوم گذاشت وادامه داد
-منم در عوض بهت قول شرف و مردونه میدم تا وقتی این نفس میاد ومیره نزارم اراز جونت چیزیش بشه …
سریع از جلوم بلند شد
-حالا تصمیم با خودته ،یا میمونی و با مرگ عشقت کنار میای وتنهایی زندگی میکنی یا با رفتنت عشقتو زنده نگه میداری
در هر صورت تنها میمونی باید انتخاب کن

ی ….
صورتم خیس از اشک شده بود …
چه طور از ارازی که یه تیکه از وجودم شده بود بگذرم …
چه طور بدون اون تک وتنها توی غربت زندگی کنم ….اراز نفسمه چطور بدون نفسم زنده بمونم ….
دوباره گوشیشو به سمتم گرفت وفیلم جدید رو پلی کرد ….

این دفعه اسلحه ی یکی از افرادِ النا روی سرش بود هر لحظه اماده ی شلیک بود …
حدس میزدم اینا نقشه باشه النایی که این همه تلاش برای بدست اوردن اراز میکنه امکان نداره بخواد اونو از بین ببره …
از جام بلند شدم و با پوزخندی بهش گفتم
-امکان نداره اراز رو بکشی. تو اومدی اراز رو بدست بیاری نه اینکه بکشیش …
تو به اون نیاز داری !!

انتظار این حرفارو نداشت جاخورد
با ابروهای بالا رفته گفت
-نه خوشم اومد … افرین به هوشت…
حالا باورم شد که میتونی اون ته های مافیایی ها یه سِمَت داشته باشی..

با حالت متفکری ادامه داد
-راست میگی من مرگ اراز رو نمیخوام من خودشو میخوام …
شاید نتونم بکشمش ولی تضمین نمیکنم که شکنجش نکنم ..هوم؟
با فکر اینکه بخوان اراز رو شکنجه بدن دیونه شدم

انگار تنها چاره رفتن بود ..تنها راه همه چی رو ول کردنو رفتن بود ..
عشق تنها حقیقتِ وجودِ آدماست …
و انسان عاشق برای معشوقش هر کاری میکنه …
وعشق همیشه به معنای وصال نیست …به معنای هم آغوشی و بوسه ورابطه نیست …
عشق گسترده تر از این حرفاست..
گاهی باید بری تا عشق زنده بمونه …
شاید باید انتخاب میکردم بدون عشقم با عشقش زندگی کنم …

 

آرشیو پایانی:

 

‏یکی از دلایل رفتارهای محبت آمیز حیوانات با هم نوعاشون اینه که اونا هنوز پول اختراع نکردن !

 

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت هفتادو شش

  یه تیکه از سفره ی یکبار مصرفی که از همون رستوران گرفته بودم روی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *