خانه / رمان / رمان آنلاین / رحم اجاره ای / رمان رحم اجاره ای/پارت نود

رمان رحم اجاره ای/پارت نود

_ آروم باش ستایش میترسم واست اتفاقی بیفته از بس تو این چند روز خودخوری کردی .
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم و گفتم :
_ مگه میتونم آروم باشم اون هم بعد از اتفاق های خیلی بدی که واسم افتاده واقعا تحت فشار هستم اصلا نمیتونم خودم و کنترل کنم .
_ ببین ستایش من بهت حق میدم ناراحت باشی اما نباید اینجوری رفتار کنی به مرور درست میشه
_ حال مامان بد شده
_ تقصیر تو نیست ستایش
_ میدونی که بخاطر من هست ، پس بخاطر دلخوشی من نیاز نیست دروغ بگی .
با تاسف سرش رو تکون داد :
_ تا وقتی همیشه خودت رو مقصر بدونی چیزی درست نمیشه ، الانم بگیر بخواب با خودخوری کردن چیزی درست نمیشه
_ باشه
بعدش چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم و دراز کشیدم تا کمی هم شده استراحت کنم این سردرد وحشتناک شده بود
* * *
_ چرا چشمهات انقدر قرمز شده !؟
انگار یادم رفته بود سیاوش چقدر دقیق هست
_ چیزی نیست یه سردرد ساده هست
_ واسه همین رنگ به صورتت نمونده !؟
سری واسش تکون دادم :
_ آره
_ انشاالله حالت بهتر بشه ، اما نیاز نیست دروغ بگی .
بعدش در مقابل چشمهای گرد شده از تعجب من گذاشت رفت هنوز ایستاده بودم به جای خالیش خیره شده بودم که سامان با شیطنت گفت :
_ حواست کجاست
با شنیدن صداش سرم و بلند کردم گیج گفتم :
_ هیچی
_ عشقت رفت
با شک پرسیدم :
_ چی !؟
اینبار خندید
_ میگم عشقت گذاشت رفت به چی خیره شدی همچنان .

چشم غره ای به سمتش رفتم و راه افتادم سامان بیش از حد شیطون شده بود ، داشتم میرفتم که همراهم اومد و گفت :

_ دوستش داری ؟

ایستادم به چشمهاش خیره شدم و خیلی محکم گفتم :

_ نه

نیشخندی زد :

_ داری دروغ میگی از چشمهات مشخص هست دوستش داری !.

نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم

_ دوستش ندارم داری اشتباه فکر میکنی ، اگه دوستش داشتم بهت دروغ نمیگفتم ، چند سال گذشته چرا باید کسی رو دوست داشته باشم که من و طلاق داد ؟

نفسش رو آه مانند بیرون فرستاد :

_ چون عشق هیچوقت فراموش نمیشه.

بعدش گذاشت رفت میدونستم عشق هیچوقت فراموش نمیشه اما من نمیخواستم دوباره باعث بشم زندگیم نابود بشه کنار کسی که دوستم نداشت .

داخل خونه شدم مامان خودش تنها کنار پنجره ایستاده بود

_ سلام

با شنیدن صدام به سمتم برگشت لبخند قشنگی روی لبهاش نشست و گفت :

_ سلام ، دیر اومدی !

_ داشتم با سامان حرف میزدم ، پس شهلا کجاست ؟

_ شهلا رفت اتاقش میاد ، بیا بشین

_ چشم

رفتم نشستم که با شادی گفت :

_ بلاخره سیاوش رضایت داد

ابرویی بالا انداحتم و گفتم :

_ به چی رضایت داد ؟

_ میخوام واسش زن بگیرم

با شنیدن این حرفش شکه شده بودم باورم نمیشد سیاوش میخواد زن بگیره دستام مشت شد ، اما به سختی لبخندی زدم :

_ مبارک

مامان سرش رو تکون داد

_ ممنون عزیزم انشاالله قسمت تو هم بشه ، سیاوش خیلی تنها شد بعد همتا اما حالا که دوباره سر و کله اش پیدا شده دوست ندارم واسه کسی دردسر بشه واسه همین این تصمیم رو گرفتم که سیاوش بدون اعتراض قبول کرد .
چرا همش پیش خودم فکر میکردم دوستم داره وقتی من و دوست نداشت و واسم ارزش قائل نمیشد

 

نمیدونم تموم مدت چطور گذشت چون دوباره حالم خراب شده بود با شنیدن ازدواج سیاوش همش پیش خودم فکر میکردم فراموشش کردم تموم شده اما من دوستش داشتم اصلا فراموشش نکرده بودم واسه همین بود که داشتم بهش فکر میکردم چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم که صدای مامان اومد :
_ ستایش
از افکارم خارج شدم نگاهم رو بهش دوختم و گفتم :
_ جان
_ حالت خوبه انگار اصلا حواست نیست ؟
با شنیدن این حرفش دستی به صورتم کشیدم خیس عرق شده بود
_ سردرد شدید دارم ، باید برم استراحت کنم
مامان نگران گفت :
_ بیا بریم بیمارستان ببینیم چت شده شاید هنوز خوب نشدی
به سختی خندیدم :
_ چیزی نیست خوب میشه باید یخورده بخوابم فقط استراحت کنم .
بعدش بلند شدم که مامان هم بلند شد ، شهلا خیره به من شد :
_ ستایش با این حالت کجا میخوای بری بیا استراحت کن اتاقت هست بعد که خوب شدی میری .
_ نیاز نیست میرم میتونم .
بعد خداحافظی باهاشون سریع از خونه خارج شدم یه تاکسی گرفتم برگشتم چه خوب که فرار کرده بودم فضای خونه واسه من سنگین شده بود اصلا نمیتونستم درست حسابی نفس بکشم ، همین که داخل خونه شدم اشکام روی صورتم جاری شدند
دستی روی شونم نشست به عقب برگشتم با دیدن شیدا خودم رو پرت کردم داخل بغلش و با گریه نالیدم :
_ دارم دیوونه میشم شیدا کمکم کن
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ چیشده واسم تعریف کن
با شنیدن این حرفش چند تا نفس عمیق کشیدم و گفتم :
_ سیاوش داره ازدواج میکنه
دستش رو نوازش وار روی پشتم کشید
_ آروم باش ستایش تو که فراموشش کرده بودی
با گریه نالیدم :
_ دوستش دارم مگه میشه فراموشش کنم
با تاسف سرش رو تکون داد :
_ پس چرا همچین چیزی گفتی …

_ نمیدونم چرا همچین چیزی گفتم اما من واقعا دوستش دارم نمیتونم فراموشش کنم با شنیدن اینکه میخواد ازدواج کنه دیوونه شدم شیدا باید چیکار کنم تو رو خدا بهم یه راه حل بده من چیکار باید بکنم .
دستش رو صورتم کشید و گفت :
_ اول باید آروم باشی تو الان ذهنت قفل شده ، باید آروم باشی استراحت کنی تا بفهمی .
بعدش مجبورم کرد دراز بکشم خودش هم کنارم نشست انقدر حرف زد تا آرومتر شدم ، چشمهام گرم شد و خوابم برد
* * * *
_ واقعا حق با مامانت بوده ستایش ببین وقتی به سیاوش نزدیک شدی چقدر حالت بد شده ، مامانت حتما یه چیزی میدونسته که تو رو تهدید کرده .
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم و گفتم :
_ من و سرزنش نکن شیدا حالم اصلا خوب نیست میفهمی ؟
نیشخندی زد :
_ آره کاملا متوجه هستم چی داری میگی ، عقلت رو از دست دادی
بلند شدم که با عصبانیت ایستاد
_ کجا ؟
دستی به صورتم کشیدم :
_ بیرون هوا بخورم بعدش باید برم دیدن مامان و شهلا چون بهشون …
حرفم رو قطع کرد :
_ من اصلا بهت اجازه نمیدم بری پیش خانواده سیاوش تا به حال و روز دیشب بیفتی ، برای اینکه حال اونا خوب بشه قراره خودت نابود بشی ؟
_ شیدا لطفا تمومش کن
پوزخندی زد :
_ بشین سرجات ستایش وگرنه زنگ میزنم به بابات میگم چیشده .
کلافه نشستم اشکم در اومد بی وقفه روی صورتم جاری شدند خیلی خسته بودم همین که داشت بهم فشار میاورد باعث میشد بیشتر خسته بشم نمیدونم این چه حس و حال عجیبی بود که من داشتم چرا داشتم باعث میشدم دیوونه بشم .
_ ستایش گریه نکن .
سرم و بلند کردم زل زدم تو چشمهاش و گفتم :
_ دارم دیوونه میشم اصلا نمیدونم چه کاری درست هست چه کاری غلط فقط اینو میدونم که کم مونده تا دیوونه شدن من .

 

دو هفته گذشته بود نه دانشگاه رفتم نه بیرون خودم رو داخل اتاق حبس کرده بودم انقدر گریه کرده بودم چشمهام شده بود کاسه خون حتی خودم هم خودم رو نمیشناختم چشمهام حسابی بی روح شده بود
_ ستایش
با شنیدن صدای شیدا نگاهم رو بهش دوختم و با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میومد گفتم :
_ بله
قطره اشکی روی گونش چکید
_ داری داغون میشی مرگ من با خودت اینجوری نکن منم دق دارم میکنم یه پسر ارزشش رو نداره ، اون کثافط ارزش نداره حالت این باشه تو رو خدا به خودت بیا ستایش
سرد داشتم بهش نگاه میکردم انگار خالی شده بودم و هیچ احساسی نداشتم ، با شنیدن صدای زنگ خونه بلند شد رفت زیاد طول نکشید که در اتاق باز شد و صدای مامان پیچید :
_ ستایش
با شنیدن صداش نگاهم رو بهش دوختم همراه بابا اشکان و ستاره اومده بودند ، سرد بهش خیره شدم
_ واسه چی اومدی ؟
با گریه نالید :
_ ستایش چی به روز خودت آوردی
بعدش اومد کنارم نشست دستم رو داخل دستش گرفت و گفت :
_ چرا این شکلی شدی عزیز دل مامان چی به سرت اومده
حرفاش تلنگری شد واسه شکستن بغضم من رو کشید داخل بغلش انقدر گریه کردم تا سبک شدم ، داشتم از حال میرفتم من رو روی تخت خوابوند خواست بره دستش رو گرفتم و زمزمه کردم :
_ تنهام نزار
با گریه گفت :
_ من جایی نمیرم عزیزم بخواب باید استراحت کنی .
چشمهام بسته شد و دیگه هیچ چیزی رو حس نمیکردم …
با شنیدن صدا هایی کنار گوشم آهسته چشمهام رو باز کردم مامان بود
_ سلام
با شنیدن صدام سریع به سمتم اومد :
_ بلاخره بیدار شدی ؟
با صدایی که بشدت گرفته بود گفتم :
_ آب
یه لیوان آب ریخت دستم داد که خوردم ، سر جام نشستم یخورده که بهتر شدم متعجب بهش خیره شدم
_ شما اینجا چیکار میکنید ؟
_ یادت نیست دیروز چیشد ؟

 

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت هفتادو شش

  یه تیکه از سفره ی یکبار مصرفی که از همون رستوران گرفته بودم روی …

2 نظر

  1. قرار نیست پارت جدید بزارید؟؟؟
    6 روز گذشته
    اگه میشه تایم دقیق پارت گذاری رو بگید

  2. چرا پارت گذاری نمیکنید!؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *