خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان اسارت عشق/پارت آخر

رمان اسارت عشق/پارت آخر

از تو صفحه ی گوشیش یه نگاه به اراز دست وپا بسته تو اتاق انداختم ویه نگاه به ساک ووسایل ها …
دیگه نمیشد بمونم وتک تکِ بلاهایی که میخواست سر اراز رو بیاره ببینم …
با حرص گوشیرو به سینش کوبیدم و گفتم
-میرم ،اما فقط به خاطر اراز …
با پوزخندی گوشیشو تو جیبش گذاشت وگفت
-پایین یکی از افرادم هست که تو رو به پروازت میرسونه ابجی جون …

بغضمو فرو خوردم و یکی از عکس های اراز که روی میز بود رو تو ساک انداختم وبه سمت در راه افتادم که گفت
-کجا؟!
برگشتم وعصبی گفتم
-تو کلا مشکل داری بشر!! مگه نگفتی برو هان؟!
-چرا ولی قبلش باس کاری کنی….
سرمو تکون دادم که ادامه داد
-برگه ای برمیداری و برای عشقت نامه ای مینویسی که خودت با میل واراده ی خودت ترکش کردی …
و مینویسی که دوست داشتنی چیزی درکار نبوده ..
تا اراز از فکر گشتن وپیدا کردنت بیوفته …

ساک از دستم رو زمین افتاد ….
چهطور این کارو کنم؟!
کسی که یه عمر براش ابراز عشق و علاقه کردم الان بیام با یه نامه بزنم زیرش وانکار کنم…
اگه احساسش به تنفر تبدیل بشه چی؟!
اگه احساسی که به النا داره رو به منم پیدا کنه چیکار کنم؟!

سرمو به چپ وراست تکون دادم وگفتم
– من اینکارو نمیکنم ….
خندید وگفت

-مگه دستِ خودته اخه ابجی جونم…!
عصبی از لباسش گرفتم وگفتم
-اره که دسته منه ،البته که دسته منه…
گفتی ارازو ول کن گفتم باشه ، گفتی تنهاش بزار و برو یه کشور دیگه بازم گفتم باشه …اما این یکی رو دیگه نخواه ازم چون نمیتونم ….چون اراز ازم متنفر میشه …!

-مگه اخه فرقی هم میکنه به حالت؟ تو که داری برا همیشه میری !!
قرار نیست ارازم ببینی !!
دیگه چه اهمیتی داره که چه احساسی بهت داشته باشه ؟هوم؟!

داشتم میرفتم ولی رفتنمم به خاطر عشقم بود به خاطر اراز بود …جوری دوستش داشتم که به خاطرش داشتم از خودش میگذشتم ….
ولی دلم نمیخواست ازم متنفر بشه …دلم میخواست همون ایرین توی قلب وذهنش باقی بمونه …
به هیچ وجه نمیخواستم ذهنیتش ازم خراب بشه ….

ولی چاره ای هم نبود …نمیتونستم اینقدر خودخواه باشم و ببینم که اراز رو جلوم شکنجه میکنن و این واسه یبار و دوبار نیست ..‌..از کجا معلوم شاید این شکنجه ها ادامه پیدا میکرد …
شاید اراز رو برای همیشه از دست میدادم ….
نمیتونستم ریکس کنم برا همین نامه ای رو که میخواست با گریه نوشتم ….
درحد چند جمله و متن کوتاه مبنی بر اینکه دوستش نداشتم وبرای همیشه رفتم و تو نامه ازش خواستم که هیچ وقت دنبالم نگرده …

باگریه نامه رو روی تختمون گذاشتم واز اتاق بیرون زدنی بهش گفتم
-فقط ازت یه چیزی میخوام اونم این که هیچ اسیبی به اراز نرسونی و نزاری که برسه …
با پوزخندی رو لبش گفت
– خیالت راحت مافیاییِ اراز….

سوار ماشین یکی از افرادش شدم ….داشتم میرفتم اما دلم نمیرفت ….تا اخرین لحظه به آلونک زل زده بود …
خونه ای که فقط متعلق به من واراز بود …خونه ای که توش با عشقم خاطره داشتیم ….
بغض لعنتی داشت خفم میکرد …حالا بعد من کی قرار بود تو این خونه جامو بگیره…
داشتم میرفتم بدون اراز اما با خاطره هاش ….
مگه دردی بزرگتر از اینم هست که از عشقت خاطره هاشو برداری و ترکش کنی ….

توی فرودگاه بودم که گوشیم زنگ خورد با دیدن اسم رزا لبخند تلخی زدم ..
من نه تنها باید دوری از اراز رو تحمل کنم بلکه دوری از بهترین دوستم رزا رو هم باید تحمل کنم ….

من تبعید شدم
تبعید از کسانی که دوستشون داشتم ودوستم داشتن…
تبعید از عشق ‌…از ازادی … از ارامش …
من تبعید از وجودم شدم … کسی که تمام وجودم بود رو ترک کردم ….

گوشی رو جواب دادم که صدای‌ پر از سرخوشیش پیچید
-سلام عروس خانم راه افتادین ؟!
هنوز خبر نداشت که چی سرم اومده ….

با پوزخندی گفتم
– رزا ؟ دارم میرم برا همیشه ….
هیچ صدایی نمیومد… حرفم اینقدر یهویی بود که انگار شده شد….
با صدایی که میلرزید گفت
– یعنی چی ؟ ت..توو ….چی میگی ؟
-یعنی همین دارم میرم رزا …جایی که دست هیچ کس بهم نمیرسه …
ترسیده گفت
-تو معلومه چی میگی ؟ ایرین دوباره دیونه شدی تو ؟!
خندیدم وگفتم
– نه نترس خودکشی نیست ، فقط دارم میرم …
دلیلشو نپرس چون خودت بعد چند ساعت دیگه میفهمی ….
با بغضی که تو گلوم بود به زور ادامه دادم
– دارم میرم اما تو یادت نره رزا که من مجبورم فقط همین!!!
-من که نفهمیدم ! دعواتون شده باز ؟ کجایی بیام حرف بزنیم ایرین ….
پروازمون رو اعلام کردن که سریع گفتم
– نه رزا دیگه باید برم …فقط قبلش یه چیزی رو یادت باشه
تو بهترین دوست وخواهرم بودی رزا …
صدای گریه شو از پشت تلفن شنیدم که با هق هق گفت
– ایرین بگو چی شده! بگو تا راه حل پیدا کنیم …
– دیگه کار از کار گذشته رزا … نمیشه کاری کرد …خداحافظ…

محافظ النا گوشیمو ازم گرفت وبه جاش گوشی با سیم جدید بهم داد وگفت

این گوشی و خط کنترل میشه پس بهتره کار احمقانه ای نکنی …
سرمو تکون دادم وگوشی رو ازش گرفتم …
که ادامه داد
-تو امریکا که پیاده شدی یکی از افراد ما به اسم رایان میاد دنبالت همراهش میری و جایی که قراره بمونی رو بهت نشون میده …
همه چی دراختیارت هست …هرچی بخوای برات مهیا میکنن ….خب دیگه سفر خوش
هه، نمیدونستن که من بعد اراز دیگه هیچی نمیخوام …حتی زنده بودنمو ….!
بعد از نشون پاسپورت وبلیط پروازم که به اسم من بود به سمت هواپیما راه افتادم

درست موقعی که میخواستم پامو تو هواپیما بزارم دستم کشیده شد…
با دیدن بردیا رنگم پرید
– معلومه داری چه غلطی میکنی تو ایرین؟!
ناباور لب زدم
– تو … تو .. اینجا چیکار میکنی؟!
مردی که از افراد النا بود با دیدن بردیا جلو اومد وگفت
-ببخشید شما؟!
بردیا دستشو روی سینش گذاشت وهمینطور که هلش میداد گفت
– عقب تر وایسا با تو کسی کاری نداره ….
-ولی من موظفم ایشونو سوار این هواپیما کنم یعنی حتما باید سوار بشن …
رو بهش گفتم
– لطفا فقط درحد چند دقیقه حرف میزنیم و بعدش میرم …
انگار قانع شد یکم ازمون فاصله گرفت ولی همچنان چشماش رو ما بود …
بردیا بازومو محکم تکون داد وگفت
– من با تواما ایرین ! داری چه غلطی میکنی هان؟!
اولین اشکی که رو گونم افتاد پس زدم وگفتم
– باید برم بردیا مجبورم …اونا … اونا …
-اونا چی ؟درست بنال ایرین ….اگه جلوی در نمیدیدمت وتعقیبت نمیکردم به این اسونی میخواستی جمع کنی و بری؟! پس اراز چی ؟
سرم پایین افتاد و گفتم
– من مجبورم بردیا الانم چه تو بخوای چه نخوای من میرم تو هم هیچ کاری نمیکنی!
کلافه نفسشو فوت کرد وگفت
-دِ اخه چرا لامصب بگو تا بدونم … این حقه اراز نیست ایرین ..
چرا داری در حقش ظلم میکنی چرا میخوای حالا که داره مزه ی خوشبختی رو میچشه تنهاش میزاری ؟!

-میدونم این حق اراز نیست بردیا،حق منم نیست.. اما چاره ای هم ندارم میفهمی ؟!

-باشه لاقل بگو چی شده بعدش برو ….برو تا جلوی داداشم یه جواب داشته باشم….نمیخوام سرافکنده وشرمندش بشم …

چشمامو به مردی که از طرف النا اومده بود دوختم و گفتم
-اونم نمیتونم بگم بردیا …بزار برم الان پروازم میپره …

-اون مرده کیه که بهش زل زدی ؟ چیکارس ؟با تو سَنَمِش چیه؟!

بازوم از زیر دستش بیرون کشیدم و رفتنی گفتم
-مجبورم فقط همین مجبورم ….
به چشماش زل زدم وگفتم
-فقط به اراز بگو ….بگو که ….بگو من …
ادامه ی حرفمو خوردم وسریع رد شدمو رفتم …

داخل هواپیما که شدم غمی بزرگ تو دلم افتاد …
دارم به کشوری میرم که توش هیچ اشنایی نیست ..عشقم نیست … تنها دوستم وبردیا نیست …

از کارم پشیمون نیستم ….. چون به خاطر عشقم این کارو قبول کردم …
شماره ی صندلیمو پیدا کردم ونشستم …
درست کنار پنجره بود …

نمیدونستم از این بعدش چی میشد …اما همین که خیالم از اراز مطمئن بود راحت بودم … دیگه بقیش مهم نبود …

جایی میرم که از سرنوشت و فردام خبر ندارم…. از اتفاق های توی راه کاملا بیخبرم …..

من انتخاب کردم که تنها اما با خاطرات عشقم زندگی کنم ….
من باید میرفتم تا عشق زنده بمونه …و رفتم

گاهی عشق رسیدن نیست …
گاهی عشق نگاه نیست …
گاهی عشق تموم احساس های خوب نیست …

بعضی وقت ها عشق یعنی از خودگذشتگی ….

 

آرشیو پایانی:

 

اگر روزی مقام تو پایین آمد ناراحت نشو ، زیرا خورشید هر روز هنگام غروب پایین می‌آید و بامداد روز دیگر بالا می‌رود …

👤 افلاطون

من ترجیج میدم افسوس بخورم که چرا اون کارو انجام دادم تا اینکه افسوس بخورم کاشکی اون کارو انجام میدادم …

🎥 Anna Karenina 2012

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت هفتادو شش

  یه تیکه از سفره ی یکبار مصرفی که از همون رستوران گرفته بودم روی …

20 نظر

  1. منتظر جلد دوش میمونم
    مطمئنم اینم عین عروس استاد جلد دوم داره

  2. یعنی تموم شددددددد

  3. آخرش یه جورایی بازه این رمان جلد دوم هم داره یعنی ادامه داره حیفه اینجوری تموم بشه

  4. ن ن نهههههه
    نگین تموم شد!؟
    اگه جلد دوم هم داره پس بزارید لطفا
    این رمان افتضاح تموم شد!!!
    واااای اشکم درومد!
    فصل دومی چیزی ندارههههه!؟؟؟؟

  5. افتضاحه افتضاحه
    این بهترین رمان انلاین بود که نویستده گند زد بهش
    بهش بگین فصل 2 داره یا نه ؟

  6. Maskhare faghat hamino mitonam begam

  7. کی جلد دومشو تو سایت میزارید؟

  8. جلد دومش کی میاد؟

  9. پارت جدید چیشد پس ؟

  10. سلام. ببخشید من فصل دوم و تا یه جاهایی خونده بودم. الان که برگشتم بقیش و بخونم نبود. فقط فصل یک هستش. شاید چتدساعت نشده که فصل دوم و داشتم میخوندم. پس کوش ؟ میشه جواب بدید. و زودتر مشکل و حل کنید ؟

  11. سلام. فصل دو کوش. من چند ساعت پیش داشتم فک کنم پارت ۴ شو میخوندم پس چرا نیست ؟

  12. سلام. یعنی دیگه نمیزارید فصل دوم و ؟ آخه چرا پاک کردید خیلی خوب بود. اگه نمیزارید میشه یه سایت معرفی کنید که میزاره ؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *