خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان تدریس عاشقانه/پارت چهلو چهار

رمان تدریس عاشقانه/پارت چهلو چهار

دستشو پس زدم وگفتم
-برو کنار ارمان حالم خوبه به کمکت نیازی ندارم ..
دستمو محکم تر توی دستش گرفت وگفت
– تو به این میگی خوب؟ سرت گیج میره چرا لجبازی میکنی سوگل؟!
-اخه چیز مهمی نیست صبحونه نخوردم شاید واسه خاطر اونه …
-وایسا وسایلمو بردارم بریم دکتر اینطوری نمیشه…
یه پامو زمین کوبیدم وگفتم
– ای بابا ارمان ول کن دیگه …اون دفعه هم رفتیم چیزی نبود خودت شاهد بودی که…
زیرچشمی یه نگاهی بهم کرد وگفت
-یعنی میخوای بگی اون موقع فیلم نبود ؟نگو نفهمیدمااا خیلی بازیگر‌ ماهری هستی سوگل….
جلل خالق اینو از کجا دیگه فهمید..!

دستمو ول کرد وبه سمت وسایلش رفت …
راست میگفت اونسری فیلم بازی کردمو همش نقش بود ولی الان چم شده بود؟!..

یهو باچیزی که به ذهنم اومد سریع گوشیمو بیرون کشیدم وبا دیدن تاریخ هینی کشیدم ….
یه هفته عقب اینداختم ….نه .. نه امکان نداره …

ارمان یکه خورده به سمتم چرخید وگفت
– چیه چت شد؟‌ خبر بدی بهت رسید؟!
-اره …اره …یعنی نه چی میتونه باشه …میگم ارمان اگه تو کلاس اینا داری من خودم برم دکتر‌هان؟!

یه تای ابروشو بالا انداخت و گفت
-نخیر ،اصلا و ابدا که جیم کنی بری خونه؟! بعد الکی بگیری رفته بودم دکتر؟!

با لبخندی گفتم
– نه به جون خودم میرم …
-نمیخواد سوگل راه بیوفت خودم باید ببرمت….

تو ماشین بودیم که از استرس یه جا بند نمیشدم …
همش با انگشتام بازی میکردم …
یعنی امکان داره حامله باشم ؟!
نه بابا سوگل این چه فکریه اخه ،ما فقط یه روز با هم رابطه داشتیم نه نمیشه اصلا خیالت راحت ….
هعی ولی با همون یبارم امکان داره بشه …
اخه منه خاک تو سر چیکار‌کنم الان …

تا برسیم دکتر تو دلم هزار تا نذرکردم که باردار نباشم …

دکتر پس از معاینه واسم ازمایش خون نوشت …
ازم خون کشیدن ومنتظر جواب نشسته بودیم …
زیر‌چشمی به ارمان نگاهی کردم که خیلی خونسرد رو صندلی کنارم نشسته بود …
ولی من برخلاف ارمان پراز اضطراب ونگرانی بودم ….
تو دلم خدا خدا میکردم که اسممونو صدا زدن …
جلوتر از ارمان زود پاشدم وبرگه ی جواب ازمایشو گرفتم ….
یه نگاهی کردم ولی من که چیزی حالیم نمیشد …
ارمان نزدیکم شد وگفت
-بده ببینم چت شده بده ..
جواب ازمایشو زیر بغلم زدم وگفتم
-نه .. نه من فقط به دکتر خودم نشون میدم اصلا اسرار نکن ارمان …
– سوگل بچه نشو من خودمم میتونم بخونم اون جواب ازمایشو بده ببینم بگم …
-نه اصلا … تو واسه خودت دکتری فقط

چشماشو گرد کرد وگفت
-سووووگل!!
-یا دکتر خودم یا هیچ کس ..زور نزن ارمان …

کلافه گفت
– باشه راه بیوفت تو کچَل کردی منو …

پیش دکتر که رسیدیم با ترس و لرز جلو رفتمو جواب ازمایشو روی میزش گذاشتم …
با دقت بهش خیره شده بودم ببینم چی میگه …
هر لحظه منتظر بودم از دهنش چیزی بیرون نیاد …
که برخلاف تصورم بعد از دیدن برگه لبخندی زد ورو به ارمان گفت
-تبریک میگم خانومتون بارداره …..
دیگه چشمام سیاهی رفت …خم شدم روی میز وبرگه ی توی دستِ دکتر و گفتم
– اقای دکتر شما مطمعنید؟یبار دیگه خوب نگاه کنید …

-بله خانم کاملا درسته شما باردارین وباید از این به بعد تحت دکتر زنان وزایمان قرار بگیرین …
با لبهای اویزون به ارمان زل زدم که چشماش میخندید …

بایدم خوشحال باشه دیگه ….دیگه الان فکر‌ میکنه کار تمومه …
بی حوصله از مطب دکتر بیرون اومدیم که گفت
-پس خانوم کوچولوی من داره مامان میشه هان؟!

انگشتمو به نشونه ی تاکید بالا گرفتم وگفتم
-فکر نکن که الان باردارم قید همه ی کاراتو میزنم و همه چی رو نادیده میگیرم کورخوندی ارمان خان …
اصلا … اصلا میندازمش …

عصبی گفت
– چی؟ تو غلط میکنی ؟!.. مگه بچه ی توعه که بندازیش هان؟!
-بله که بچه ی خودم شما زنو بچت تو امریکاست …
بازومو گرفت همینطور که به سمت ماشین میکشید عصبی عصبی گفت
-اون بچه مال منه سوگل …حق نداری بهش اسیب برسونی فهمیدی ؟!
تو ماشین نشستیم و تا راه افتاد لب زد
-قبل از اینکه شکمت بالا بیاد ترتیب میدم عروسیمون زودتر برگزار بشه …
-عه خوبه دیگه بهونه هم پیدا کردی نه؟
منو جلوی درمون پیاده کن کار‌دارم ….
نگاهی مردد بهم انداخت وگفت
-سوگل سرخود کاری نمیکنیا فهمیدی ؟!
-شما سرخود کاری میکنی ما چیزی میگیم؟! سرخود زن میگیری‌ سرخود بچه دار میشی …تازه سرخود میای اینور یه نفر‌ مثل منو اسیر میکنی ….

محکم روفرمونش کوبید وگفت
– بسته سوگل بسته ،من هی هیچی نمیگم تو دور برمیداری… بابا به پیر به پیغمبر اون زنه من نیست ….

جلوی در با دلخوری از ماشینش پیاده شدم و از حرص درم محکم کوبیدم ….
بی توجه به صدازدن مامان وارد اتاق شدم و خودمو رو تخت انداختم …

اگه منه بدبخت باهاش عروسی کردم فردا اومدیمو اقا گذاشت رفت اونوقت تکلیف منه بیچاره با یه بچه ی کوچیک چی میشه ؟
انوقت بابا و اینا میوفتن به جونم و میگن تو که می

دونستی تو امریکا زنو وبچه داره چرا به ما نگفتی؟
چه جوابی بدم بهشون انوقت ….

مغزم سوت میکشید …اخه همیشه لحظه ی اخر همه چی خراب میشه
اگه عروسیم نکنم فردا با این شکم چه طوری دربیام جلوی اینو واون …

یه لحظه با فکر اینکه یه کوچولوی شیطون داره تو شکمم رشد میکنه لبخندی زدم …
ولی نه نمیشه سوگل …اون بچه یعنی اسیری ..یعنی پایبند مردی شدن که یه زنه دیگه هم داره …
اگه این بچه به دنیا بیاد انوقت به خاطر این بچه هم که شده باید با همه چی بسوزم وبسازم …

 

نه اینطوری‌نمیشد باید یه فکر اساسی میکردم مگر اینکه نزارم این بچه به دنیا بیاد …

هعیییی……
دستمو زیرِ دلم کشیدم و زیر لب با خودم گفتم
-عزیز دلم مجبورم اینکارو کنم ….بچه ی نازنینم من به خاطر گند کاری های بابات مجبورم که ….

با صدای در اتاق حرفمو خوردم که مامان داخل شد
و گفت
-داری با خودت حرف میزنی ؟!

نه بابا با نوه ی گرامیت درد ودل میکردم مامان جونم …
-اره مامان داشتم چیزایی که تو دانشگاه خوندیم رو مرور میکردم …
اصلا تو خالی بستن رو دست نداشتم من …
کنارم نشست وبا دلسوزی گفت

-این نزدیکای عروسی دیگه خودتو اینقدر خسته نکن مامان جان …
با چشمای گرد شده گفتم
-عروسییییی؟!
– وا ؟خبر نداشتی مادر؟! الان شوهرت یعنی ارمان زنگ زد وگفت که فردا شام میان خونمون تا درمورد تاریخ عروسی و اینا حرف بزنیم …

یعنی ادم دلش میخواد این بشرو بگیره خفه کنه …
واسه من میخواد بیاد تاریخ عروسی مشخص کنه یکی نیست بگه تو برو اون یکی رو حالا طلاق بده بعد فکر این یکی رو بکن …

لبخند مصنوعی به مامان زدم و گفتم
– باشه مامان جون میخوام استراحت کنم میشه تنهام بزاری ؟!.
-اره دخترم بخواب عزیزم بخواب …

با رفتن مامان سریع گوشی رو بیرون کشیدمو شماره ی ارمانو گرفتم …
چه استراحتی اخه …. دارم بدبخت میشم بعد بگیرم بخوابم .؟!
دیگه استراحت حروم شده واسه من یکی ..

بعد چند بوق صداش پیچید
-بله سوگل !
از بله گفتنش معلوم بود هنوز عصبیه …
-قرار تاریخ عروسی میزاری برا من ارمان خان ؟! اونم یواشکی؟!

-کجاش یواشکی بود من که تو ماشین بهت گفتم باید زودتر عروسی کنیم …!

-که اینطور …ولی محض اطلاعت باید بگم که اول برو اون یکی رو طلاق بده بعد بیا درمورد عروسی حرف بزنیم این بهتر نیست ؟! هان؟!
-رو مخ نرو سوگل ،اگه دستِ من بود که تا الان طلاقش داده بودم ..

-عه نه بابا پس دستِ عمه ی منه لابد …
ببین ارمان خان تا اونو طلاق ندی عروسی مروسی خبری نیستا بگم بهت….

عصبی صداشو بالا برد وگفت
-باز تو شروع کردی سوگل؟! خودت خسته نشدی اخه؟!

-نه تمومش کردم اقا ارمان ….من نمیتونم تحمل کنم فردا با یه بچه تو بغل تنهام بزاری بری پیش اون یکی ….
-حالا فردا شب که اومدم خونتون باهات حرف میزنم الان باید برم …
تلفنو قطع کردمو بلند شدم …نه این پسره درست بشو نیست … هم خر میخواد هم خرما …نمیشه که اخه …
باید ‌هر جوری که شده از بچه هم راحت بشم …
تا قبل از اینکه بزرگتر بشه و دیگه کار از کار بگذره…

سریع لباسامو پوشیدم و از خونه بیرون زدنی صدای مامان رو شنیدم
– تو که خسته بودی داشتی میخوابیدی چی شد؟!
-یه کاری دارم الام یادم افتاد زودی میام …

نزدیک ترین مطب دکتری که به خونمون بود رفتم و یه وقت گرفتم ..
من بهش میگم طلاقش بده میگه نمیتونم …
حالا نمیتونمی بهت نشون بدم اقا ارمان تا اون سرش ناپیدا …
منشیِ دکتر صدام زد وداخل اتاقش شدم …
تا رو صندلی نشستم گفت
– بفرما دخترم،میشنوم ..!
-خانم دکتر باردارم …
لبخندی زد وادامه داد
-به به چه خوب داری مادر میشین پس…

قیافه مو مظلوم کردم وگفتم
-ولی خانم دکتر میخوام بچه مو سقط کنم
لبهاش جمع شد وبا ناراحتی گفت
-چرا اخه ؟! حیف نیست؟!
الکی بغض کردمو گفتم
– چرا حیفه خانم دکتر ولی شوهرم بچه نمیخواد …
کلا باهم دعوا میکنیم …اصلا امادگیشو نداریم ….

لطفا اگه میشه برگه ای چیزی بدین تا برم سقطش کنم…

-ولی این کار جرمه دخترم ….اصلا درست نیست …

یکم اشکِ تمساح ریختم وگفتم
– میدونم خانم دکتر میدونم ما زندگی زناشوییمون داره به خاطر این بچه خراب میشه …
شوهرم بچه نمیخواد.. خواهش میکنم یه کاری کنید دیگه ….

بالاخره با دوز وکلک برگه رو ازش گرفتمو بالبخند شیطانی گوشه ی لبم از مطب بیرون زدم …

منو ببخش فسقلی ناچارم … فردا وپس فردا اگه بابات گذاشت ورفت حداقلش خیالم راحته که من اسیر میشم ولی اگه تو بیای بی پدر میشی …
انوقت تنهایی چه طور بزرگت کنم اخه ….بگم بابات چی؟!..
درسته عاشقشم و دوستش دارم …ولی همون طور که زنشو وبا بچه ش ول کرده اومده اینجا پس میتونه از بچه ی منم بگذره بخواد بره اونجا…

دلم نمیخواست از بین ببرمش ولی چاره ای هم نداشتم …
با ناراحتی به سمت خونه راه افتادم و همش نگام به برگه بود …
یعنی فردا نه پس فردا همه چی تموم میشه ؟!..

فردای اونروز برای شام با مامان حسابی تدارک دیدیدم….
تا اینکه ارمان خان با عمه ی گرامی رسیدن ….
تا زنگ ‌رو زدن درو براشون باز کردم که اول عمه با یه سلام واحوال پرسی خشک داخل شد وبعدش ارمان …

جلوی عمه خیلی گرم باهاش سلام واحوال پرسی کردم که چیزی تابلو نشه …

بعد شام ارمانو تو اتاقم کشیدم وگفتم
-این اداها چیه راه اینداختی هان؟!
نزدیکم شد که گونمو ببوسه عقب کشیدم وگفتم

– اول بگو ارمان زود تند سریع همه چی رو بگو …

دستمو گرفت و گفت
-مگه تو منو دوست نداشتی سوگل؟!
-هنوزم دارم ولی این چه ربطی داره هان؟!
من تموم مشکلم الان اون یکی زنو بچته میفهمی ارمان؟!
میخوام خیالم از زندگیم مطمعن بشه ….نمیخوام فردا پس فردا که داشتیم به خوبی وخوشی زندگی میکردیم مثلا سرو کله ی مادمازل پیدا بشه و زندگیمونو بهم بریزه میفهمی ارمان ؟!
با صدای بلندی زد زیر خنده و گفت
– تو نترس من تضمین میکنم که اون این طرفا پیداش نشه ..خوبه؟!
-نخوبه!!
باید بری طلاقش بدی ارمان..
نفسشو پرصدا بیرون فرستاد وگفت
-نمیشه سوگل یعنی نمیشه …حداقل تا چند ماه نمیشه …

گیج از حرفاش بهش زل زدم وگفتم
-چرا انوقت نمیشه ؟!
-چون بچه ش به دنیا نیومده بزار به دنیت بیاد طلاقش میدم راضی شدی؟!
ناباور لب زدم

– یعنی هنو بارداره؟!
-اره حالا دیگه کلا بیخیال شو سوگل گفتم به موقعش طلاق میدم یعنی میدم دیگه ول کن …
-باشه ول کردم پس تو هم الان میری میگی تا عروسی بمونه واسه چند ماه بعد
-چرت نگو سوگل چند ماه بعد شکمت بالا میاد چرا نمیفهمی اخه؟!

نفهم خودش بود درواقع قرار بود بچه رو فردا بندازم اقا خبر نداشت …
دست به سینه شدم وادامه دادم

-همین که گفتم ارمان وگرنه الان میرم و همه چی رو کف دست بابام اینا میزارم …
میگم زنو بچه داری چه طوره خوبه؟هوم؟
عصبی در اتاقو کوبید ورفت …
نمیدونم چه بهونه ای اورد وچی گفت ولی بعد ده دقیقه دست مامانشو گرفت ورفتن …
زمین بیاد اسمون بره باید اول اونو طلاق بده اصلا حالیم نیست …

صبح با بیحالی بیدار شدم و بعد از اماده شدن به سمت بیمارستانی که دکتر ادرسشو داده بود رفتم …
بغض بزرگی تو گلوم بود …دلم نمیخواست بچمو از بین ببرم …اونم بچه ی ارمانو …ولی نمیتونستم ریکس کنم …
اگه ارمان طلاقش نده و بخواد نگهش داره چی؟!

خدا بگم چیکارت نکنه ارمان اگه این گند کاریت نبود الان با دلِ خوش عروسیمونم گرفته بودیم ..
بعد از نشون دادن برگه به سمت اتاقی هدایتم کردن برای کورتاژ..

تا وارد اتاق شدم با دیدن دستگاه های وسط اتاق خشکم زد …اینا دیگه چی بودن اخه….!

 

آرشیو پایانی:

 

عشق داغیست که تا مرگ نیاید نرود
هرکه بر چهره از این داغ نشانی دارد

👤 سعدی

 

دوستان عزیز این رمان با توجه به اطلاعاتی که داریم توسط دو نویسنده داره نوشته میشه که فعلا نویسنده اصلی پارتی ندادن ماهم همینطور ادامه میدیم تا شما دوستان بتونین از دیدگاه دو نویسنده یک رمان بخونین الان من دارم با همه مخاطبای سایت یعنی شما عزیزان که نظرتون از همه مهمتره میخوام نظر بدین که اینجوری ادامه بدیم یا کلا پاک کنیم و صب کنیم نویسنده اصلی بعد مدت ها پارت بدن خواهشا مارو کمک کنین چون نظر شما اولین اولویته برامون

 

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت هفتادو شش

  یه تیکه از سفره ی یکبار مصرفی که از همون رستوران گرفته بودم روی …

43 نظر

  1. سلام . موضوع رمان جالبه بود. ولی بی نهایت داره بچه گانه میشه. اخه دانشجوی مملکت و اینقدر خنگ. یا استاد اینقدر بیجنبه.
    بهر حال همش چند خط مینویسید همشم درگیری بچه گانه مابین این دو نفر

  2. همین و ادامه بدید لطفا
    کم بزارید بهتر از اینه که کلا نزارید

  3. نه تو رو خدا بیخیال اون یکی نویسنده بشین ، همینجوری ادامه بدین ….
    اگه بخوایم منتظر پارت بعدی خانم ترنم باشیم فکر کنم کل موهامون سفید شده …..

  4. فعلا همینجوری پارت بزارید بعد اگه نویسنده اصلی پارترین گذاشت اونم بزارید
    مرسی🌷

  5. پس اينو شما نوشتيد ! من كه ازش اصلا خوشم نيومد ، خيلي تند تند بود با اين پارت هاى كم موضوع از كجا به كجا رسيد ، اصلا ثابت نداره موضوعات تكرارى و قابل حدس و پيش بينى هستند ، من فكر ميكنم بزاريد نويسنده اصلى برگرده و از پارت هاى اول هم اطلاع بديد كه رمان كامل نيست و نويسنده در دسترس نيست ، موضوع اوليه رمان جالب بود ، و ميتونه خيلي بهتر باشه ، من نميدونم نويسنده شما چند سالشه اما از نوشته ها حدس ميكنم سن كمى داره و افكار بچه گانه و نميدونم چطور بگم ، به حر حال اوميد وارم توهين اميز نگفته باشم ، فقط نظرى بود ، چون من از داستانه أوليه خيلي خوشم اومده بدو

  6. یعنی چیییییی
    اخه چرا اینجوری شد یهو
    واقعا که
    انقد اتفاقات سریع افتادن که نفهمیدم چی شد
    اصن مگه سقط بچه به این سادگیاس؟
    خیلی بچگونه بود این قسمتش

  7. نویسنده اصلی که اگه بهش باشه کلا نمیخواد این رمانو ادامه بده اینکه خودتون پارت بذارید خیلی بهتر از اینه که اصلا نذارید همین الآنشم شما تنها سایتی هستید که این رمانو ادامه میده ولی رفتارای سوگل و آرمان خیلی بچگانست اگه بهتر بشن خیلی خوبه مرسی که رمانو ادامه میدین😊

  8. همین طوری خوبه ادامه بدید لطفاً 😊😊

  9. لطفا ادامه بدین

  10. کاملا مشخص بود که نویسنده اصلی رمانو ادامه نمیده رمان‌ بچگونه شده و اتفاقایی که توی هر پارت میفته تکراری و عین رمان‌های دیگه س. من که نوشته های نویسنده ی اصلی خانم ترنم رو خیلی بیشتر دوست داشتم به نظرم اگه ایشون ادامه بدن خیلی رمان قشنگ تری از آب در میاد.

  11. من پارتهای نویسنده اصلی رو بیشتر دوست داشتم. به نظرم اگه ایشون ادامه بدن خیلی رمان بهتری از آب در میاد.
    ولی فعلا این رمانو ادامه بدید تا وقتی که خانم ترنم پارت بزاره. ممنون💐

  12. به نظر من بزارید خود نویسنده اصلی بنویسه!
    داستان اولیه اش قشنگه ولی الان مسخره شده!
    با این روندی ک داره پیش میره حدس زدن پارت آخر سخت نیس!
    من به نویسنده دوم توهین نکردما ناراحت نشین لطفا!
    فقط خیلی بچگونه شده

  13. این پارت که خیلی بد بود. خواهشا اینطوری ادامه ندین بزارین خودشون بنویسن

  14. سلام وخداقوت.
    بنظرم اجازه بدیم خود نویسنده راهی روکه شروع کرده ادامه بده خیلییییی بهتره…
    هرقدرم که نویسنده دوم خوش قلم باشه,بازم نمیتونه فکروایده یه نفردیگه روخوب جلوببره…
    شنیدین که میگن حق چاپ محفوظ است؟! الانم بایدگفت:حق نوشتن برای خود نویسندهباید محفوظ بمونه…

  15. عزیزانی که میگفتن دیگه این رمان گذاشته نشه تا نویسنده اصلی بنویسه:
    بنظرم این رمان ادامه پیدا کنه با همین نویسنده دوم ،هر موقع نویسنده اصلی پارت جدید گذاشت اون موقع میتونید برید اونو بخونید نباید وسطش قطع شه چون ما تو خماری میمونیم

  16. همینو ادامه بدید تا نویسنده اصلی بخواد پست بزارم پیر شدیم که:/
    ولی خب واقعا موضوع خیلی تکراری شده
    الان سه تا احتمال میتونم بدم
    ارمان برسه و نزاره
    خودش حس مادرانش گل کنه
    یا اینکه بچه رو. سقط کنه بعد رابطش با ارمان بهم بخوره:/

  17. پس پارت جدید کوووو؟؟؟؟؟

  18. سلام اقای اقا پور اگه تصمیم گرفتید دیگه نزارید لطفا اطلاع بدبد ما منتظر نمونیم منونم

  19. ادمین حداقل یه چی بگو بدونیم تکلیف چیه؟

  20. ای بابا ما باید هر سری بگیم پارت جدید کووووو
    خب خودتون بزارید دیگ

  21. ای بابا وقتی سه روز یه بار نمیزارین چرا الکی میگن سه روز یه بار؟مسخره شماییم مگ ما؟

  22. اقا ی ساعت دقبق بدید لطفا

  23. برادرم شب شد نزاشتی ک😡😡

  24. کو پس کجاس پارت جدید😒

  25. لطفا همين ادامه بدين وقتي نويسنده اصلي پارت گذاشتن اونم ميخونيم
    پس پارت جديد كي ميذاريد؟؟

  26. ای بابا پس چی شد این پارت جدید نکنه این یکی نویسنده هم مثل اون یکی که قربونش برم فکر کنم تو خواب زمستونی به سر میبره می‌خواد سالی یه بار پارت جدید بده

  27. ای بابا عجب گیری کردیما خب پارتو بزارید دیگ
    البته بعد پنجججججج روز فقط چهار پنج خط میخواید بزارید
    اه اه اه

  28. پس چيشددددد؟؟؟؟؟؟

  29. الان چرااااپارت نمیزاااارین من پشت دستموداغ کنم که دیگه رمان انلاین نخونم😠اعصاب آدموخوردمیکنین

  30. من دیگه دنبال نمیکنم واقعا که من نمیدونم این نویسنده رمان ها چشون شده تا میبینن یک رمان پرطرفداره با پارت گذاریشون گند میزنن به اعصاب خواننده رمان خوب برادر من نمیخوای ادامه ندی نده یا حداقل اون ۳ روز رو بردار

  31. سلام خوبین اقای اقاپور لطفا امروز دیگه پارت رو بزارید ممنون😊

  32. چرا نمیزارید پس؟؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *