خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان شاهدخت/پارت سیو شش

رمان شاهدخت/پارت سیو شش

 

صدامو کلفت کردمو سرش داد کشیدم

_انقدر زود نگو ارباب وقتی میگم باید اینجا باشه یعنی باید اینجا باشه

دست به کمر نگاهش کردم دانیار تخس دستش دو تو هوا تکون داد انگار که داشت مگس رو میزد تا بره

دانیار_اینجا حرف حرف منه حالا تو هرچی میخوای بگو

چشمام و ریز کردم و دو قدم ما بینمون رو پر کردم و تخت سینه ش زدم

_نمیتونی زور بگی

نیش باز دانیار هیزم اتیشم رو زیاد تر کرد با کلمه ی جون که ادوم از بین لباش بیدون اومد هول زده قدمی عقب رفتم از ترس وینکه کسی ندیده باشه نگاهم رو دور حیاط چرخوندم که دوی قیافه ی وا رفته ی نیلوفر نشست … نگاه خندوند دایان هم نهایت لذتش رو از بحث ما میرسوند با خیال اسوده از دیده نشدن

میز رو تنها هول دادم و به جایی که میخواستم باشه رسوندم و با پیروزی به دانیار نگاه کردم

دانیار اومد جلو کا میز رو سرجای اولش برگردونه که با صدای اوات سر جاش وایساد

اوات_دو ساعته اینجا دارین چیکار میکنین … هنوز این میز این وسط حیرونه الان بچه ها میرسن

نیلوفر _زن عمو این دوتا رو ببر منو دایان خودمون اینجادو درست میکنیم روانیمون کردن

همزمان با دانیار با اخم بهش نگاه کردیم که روشو با غیض ازمون گرفت

اوات_بیاین برین داخل شما دوتا تا اینجا باشین هیچ کاری درست نمیشه

نفسمو بیرون فرستادمو به زمین نگاه کردم که با صدای توبیخگر اوات ناچارا به سمت عمارت راه افتادم
دانیار هم پشت سرم

از کنار اوات گذشتم و دانیار هم سوت زنان بهم نزدیک شد
وارد عمارت شدم و قبل از اینکه بخواد خفتم کنه به سمت اشپزخونه پا تند کردم

ولی با صدای بلند اوات دوباره سر جام وایسادم

_کجا همینجا بشین … الان میخواین برین اشپزخونه رو بریزین بهم

چرخیدم سمتشو معترضانه صداش کردم

_اوات…

پشت چشمی برام نازک کرد و به سمت کتابخونه رفت

با حرص به دانیار خندون نگاه کردم و روی کاناپه نشستم

_تقصیر توئه همه ی اینا

چند قدم باقی مونده رو طی کرد و خودش رو روی تخت کنارم انداخت

دانیار_حرف باید نرف مرد خونه باشه تو اگر لجبازی نمیکردی الان میتونستی بیرون کمک کنی

با ارنج به شونه ش کوبیدم که با خنده دستش رو گرفت و مسخره م کرد

دانیار_وای وای دردم گرفت

دست به سینه پشتم رو بهش کردم که چونه ش رو روی شونه م گذاشت و دستاش رو از پشت روی شمکک حلقه کرد

مضطرب به اطراف نگاه کردم و خواستم دستش رو جدا کنم که سفت تر گرفت

دانیار_عوضش الان بغل خودمی

خودمو تکون دادم

_نکن روانی الان یکی میاد

سرش رو تو گردنم فرو برد و بوسه ای ریز روی گردنم زد استرسی که اون لحظه داشتم باعث میشد از از شیدینی که تو دلم سرازیر شد لذت نبرم

_دانیار

دانیار_هوم

_نکن میخوای رسوا….

با صدای سرفه ای دانیار عقب کشید و من با ترس به ورودی نشیمن نگاه کردم با دیدن اوات نفسمو اسوده بیدون دادم ولی با یاد اوری دیدن ما تو اون حالت

اب سردی روم ریخته شد و از خجاات سرمو به س‌ینه چسبوندم

اوات جلو اومد و از دوی میز عینکش دو برداشت

اوات_عینکمو میخواستم

دانیار به توجه به اوات دستش رو پشت کمرم گذاشت و منو تو بغلش کشید مشتی به بازوش زدم که صدای اوات بلند شد

توات_جای اینکارا اینجا نیست… اگر خیلی دلتون میخواد برین تو اتاق خوابتون

از خجالت اتیش گرفتن پشت گوشم و حس میکردم

دانیار_مامان به نظرت بهتر نیست برای ما جا و مکان انتخاب نکنی خودمون بلدیم

اوات چشم غره ای به دانیار رفت و از نشیمن خارج شد
ابدوهام توهم گره خورد و دست دانیار رو از پشتم کنار زدم

_یکم ادب داشته باش این چه وضعه حدف زدن با مادرته

بدون توجه به سوالم هولم داد و از پشت دو کاناپه افتادم
دوتا دستاش رو کنار سرم ستون کرد و سرش دو نزدیک کرد

دانیار_مگه بهت نگفتم هیچوقت حق نداری پسم بزنی

با ترس دورو برمو نگاه کردم

_قصد جونمو کردی امروز ؟

خم شد و بوسه ای روی نوک بینیم زد و از جاش بلند شد

دانیار_وقتی میترسی خوشگل میشی …قیافه ت اینطوری قابل تحمل میشه

با حرص از پشت نگاهش کردم
_خودت زشتی

صدای بلندش از جا پدوندم

 

دانیار_ساره بیا حموم اماده کن میخوام برم حموم … زود

به سمت پله ها رفت … یه حسی مثل خوره به جونم افتاده بود با دیدن ساره که از اولین پله بالا رفت سریع از روی کاناپه بلند شدم و به سمتش رفتم

_نمیخواد بری ساره … من امروز انجام میدم تو برو به بقیه کارات برس

ساره پشت چشمی برام نازک کرد

ساره_نمیشه خودم باید انجام بدم

از پروییش متعجب شدم و اخم هام تو هم فرو رفت
از پله ها بالا دفتم و ازش جلو زدم

با اخم به سمتش برگشتمو دستم و به نرده ی پله گرفتم و سد معبر شدم

_دستور بانوئه … سریع برو سر کارت وگرنه مجبور میشم بانو و صدا کنم

عصبی نگاهم کرد و عقب گرد کرد و از پله ها پایین رفت

به سمت اتاق دانیار رفتم و بدون در زدن در دو باز کردم و وارد اتاقش شدم
با بالا تنه ی لخت مشغول حرف زدن با تلفنش بود

مشخص بود بحث جدیه بدجنسیم گل کرد جلو رفتم و ونگشتمو رو شکمش کشیدم که شکمش رو داخل کشید

روی پنجه ی پام بلند شدم و چونه ش رو بوسیدم
نگاهش رنگ تعجب گرفت و دستش رو روی سرم گذاشت و به عقب هول داد و به تلفنش اشاره کرد

شونه ای بالا انداختم و وقتی لب باز کرد تا حرف بزنه لبام بین لباش گذاشتم

با چشمای گشاد شده نگاهم کرد از قصد از بین لبام صدا دراوردم تا رسوا شه که گوشی رو قطع کرد و به عقب هولم داد

دانیار_چیکار میکنی ؟

_دیدیم پایین دلت خیلی میخواست گفتم به مراد دلت برسونمت

یک تای ابروش رو بالا داد

دانیار_که اینطور

خم شد و از پام گرفت و بلندم کرد روی کولش گذاشتتم و لحظه ی بعد روی تخت فرود اومدم

پاهاش رو دو طرفم گذاشت و روم خیمه زد

دانیار_حالا میخوای منو اذیت کنی ؟

سرش رو تو گردنم برد و بوسید

دانیار _من عاشق این اذیت کردنام

صورتش رو مقابل صورتم نگه داشت دستم رو روی سینه ش گذاشتم

_پاشو برو حموم

دانیار_ساره نیومده هنوز

_گفتم نیاد

متعجب نگاهم کرد

دانیار_چرا اونوقت

تک چشماش زل زدم و تخس گفتم

_دوست داشتم

لبخند شیطونی زد و از روی تخت بلند شد و دستم رو کشید و بلندم کرد

دانیار_پس خودت حمومو اماده کن

_خودت چلاغی مگه فکر کن تهرانی خودت میرفتی اونجا حموم کسی برات اماده نمیکرد

دانیار_الان عشقم میکشه یکی برام حموم اماده کنه

شونه ای بالا انداختم

_به من چه

بدون این که عکس العملی نشون بده راهی حموم شد از پشت خودم دو روی تخت انداختم و چشم بسته م

با حس معلق شدن تو هوا سریع چشمام رو باز کردم
وارد حموم شدیم و لحظه ی بعد سر تاپ خیس شد
با حس سردی اب به خودم اومدم و جیغ بلندی کشیدم

_روانی …یخ زدم چیکار میکنی

دانیار خندید و محکم زیر دوش اب نگه داشت تا تکون نخورم مشتام پی دی پی روی سینه ش فرود می اومد و دونیار با بی رحمی میخندید

_سردمه دانیار اذیت نکن دارم یخ میزنم

انگشت اشاره ش رو روی لبم گذاشت

دانیار_گرمت کنم ؟

منتظر پاسخ من نموند و خم شد و لب هام اسیر لب هاش شد
از زیر اب سرد کنارم برد و عمیق و طولانی لب هام رو میبوسید
نفس کم اورده بودم
عقب کشیدم به ۱ ثانیه نکشید دوباره جلو اومد و اینبار پر عطش تر …

 

آرشیو پایانی:

مرا جوری در آغوش بگیر که انگار فردا می‌میرم !
و فردا چطور ؟ جوری در آغوشم بگیر که انگار از مرگ بازگشته‌ام !

👤 نزار قبانی

 

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت نه

((با سلام خدمت دوستان رمان خون عزیزی که افتخار دادند و تا به اینجا با …

5 نظر

  1. چرا پارت جدید نمی زارین ؟

  2. قرار نیست پارت بعدی گذاشته بشه؟

  3. سلام
    پارت جدید رو کی میزارید؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *