خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان تدریس عاشقانه/پارت چهلو شش

رمان تدریس عاشقانه/پارت چهلو شش

تو ماشین نشسته بودیم که خواستم از درِ سیاست وارد بشم واز زیر زبون ارمان یه چیزایی بیرون بکشم واسه همین خیلی اروم دستشو که روی دنده بود تو دستم گرفتم
وبا لبخندی گفتم
-ارمان جونم ؟ چرا از این دوستت چیزی نگفته بودی بهم هان؟

زیر چشمی نگاهی بهم کرد وگفت
– طفره نره سوگل حرفی که تو دلته رو بگو …

خودت خواستی دیگه ارمان خان پس رک و راست ازت میپرسم

خیلی جدی پرسیدم
-خب اخه مگه دوستت نبود ؟چطور هیچ ادرسی چیزی ازش نداری ؟ بابا سارای بیچاره گناه داره اخه ..

پوزخندی زد وگفت
– الان تو مثلا نگران سارا هستی؟! باور کنم سوگل؟
-وا؟ اره دیگه …دختره بیچاره بچشو حامله ست چیز کمی نیست که …اگه پیداش نشه باید تنها بزرگش کنه…خب گناه داره اخه …
– برو سوگل برو ،تو دیگه واسم نقش‌بازی نکن …تو این مدت خوب شناختمت …
ابرویی بالا انداختم و گفتم
– اصلا راست میگی …به من هیچ ربطی نداره …بچه شم به دنیا میاد ومیزاره میره …چرا خون خودمو کثیف کنم …

دستشو اروم ول کردم وبه بیرون زل زدم …
بعد چند دقیقه دستش روی رون پام نشست وگفت
– داستان نگرانیتو باور نکردم ولی میگم برات ….

با دقت به حرفاش گوش میکردم که ادامه داد
-من تیامو تو امریکا شناختم …یه مدت اونجا هم اتاقی بودیم با هم دانشگاه میرفتیم واینا … تا حدودی صمیمی بودیم ….بچه ی خوب وبا معرفتی بود
وقتی یهو غیبش زد به سارا قول دادم که بیام تهران تا ازش یه خبری چیزی پیدا کنم…فقط یه ادرس ازش داشتم …

سریع پریدم وسط حرفش وگفتم
– خب …خب چی شد ؟چیزی‌ ازش فهمیدی ؟!
-نه متاسفانه ….

پوفی کشیدم که ادامه داد
– به ادرسی که قبلا موقع دانشجویی بهم داده بود رفتم …
ادرس درست بود… حتی اسم ونشونیشم درست بود

-پس چی شد ارمان؟!
-بهم گفتن که خونه رو فروختن و رفتن …
زیر لب گفتم
-به خشکی شانس …

-چیزی گفتی سوگل؟
-نه ..نه میگم طفلی سارا ، الان باید یه بچه رو تنها بزرگ کنه ..
لبخند عمیقی زد وگفت
– قربون اون دلِ مهربونت بشم …تو ناراحت نباش من خودم پی گیرم امیدوارم پیداش کنم …

کارمون دراومد همینجوری که پیگیر‌ بود حالا از فردا حسابی میچسبه به این موضوع و ول کن نمیشه …
همه مشکل دارن ما هم داریماا…

وقتی رسیدیم ماشینو یه گوشه پارک کرد وبا هم به سمت مغازه ها رفتیم …
تنها چیزی که از خرید من مونده بود یه کفش عروسی بود و پرو لباس عروسی که سری قبل سفارش داده بودیم و یکم تو تنم گشاد بود …
کارت عروسی رو هم باید انتخاب میکردیم

وسایل های ریز و کوچیک رو سری قبل گرفته بودیم
با دیدن کفش سفید رنگی که روش گیپور کشیده شده بود پشت ویترین خشکم زد ..
چقدر خوشگل بود ..
ارمان که متوجه شد سریع دستمو کشید وتو مغازه رفتیم ….
با اینکه قیمتش زیادی بالا بود ولی ارمان برام گرفت ….خیلی شیک وساده بود ..

نوبت لباس عروسم بود باید اونم پرو میکردم تا برای روز عروسی مشکلی نباشه …

خانم مهربونی که فروشنده بود لباس عروسمو نشون داد و برای پروف کمکم کرد …
نه زیادی ساده بود ونه زیادی تجملاتی …یه چیزی بین این دوتا بود …
با کمک همون دختره که فروشنده بود لباسو پوشیدم
فیت تنم بود …
تو اینه نگاهی به خودم کرد و از فروشنده خواستم که بره کفش هارو از ارمان بگیره …
وقتی کفش هارو هم پوشیدم دیگه نمیتونستم چشم از خودم بردارم دوست نداشتم درش بیارم
ولی چون کار داشتیم باید سریع میرفتیم …

فروشنده میخواست ارمانو صدا بزنه که نزاشتم …
سریع لباسو عوض کردم وگفتم
-خیلی خوبه …خوشم اومد …

از اتاق پروف که بیرون اومدم ارمان با خنده وایساده بود
وقتی لباس عروس رو توی تنم ندید لبهاش جمع شد وگفت
– پس چی شد سوگل ؟ خوشت نیومد ؟
-چرا …چرا اتفاقا خیلی باحال بود
-عه پس چرا نزاشتی ببینم ؟! برو دوباره بپوش میخوام تو تنت ببینم

با ارنجم به پهلوش کوبیدم وگفتم
– لوس نشو ارمان …لباس به اون سنگینی رو دوباره تنم کنم ؟ میخوام تو روز عروسی ببینی همین که گفتم
پوف بلندی کشید وگفت
– وای وای سوگل چی بهت بگم من اخه …

لباسو گرفتیم وکارتم با سلیقه ی جفتمون انتخاب کردیم…

یکمم گشت زدیم و هوا تاریک شده بود نگاهی به ساعتش کرد وگفت
– خب دیگه سوگل بهتره بریم یه غذایی چیزی‌بخوریم دیگه دیره …

منم خیلی گرسنه ام شده بود باشه ای بهش گفتم …
میخواستیم وارد رستورانی بشیم که گوشی ارمان زنگ خورد ….
زیرچشمی به صفحه ی گوشیش نگاه کردم که اسم سارا افتاده بود ….

هیچی دیگه همین زنگ زدناش کم بود که اونم اضافه شد …

یکم فاصله گرفتم وخودمو بی تفاوت جلوه دادم ، مشغول دیدن ویترین مغازه ها شدم …

ولی تموم حواسم پیش ارمان بود …
نمیدونم سارا بهش چی میگفت که یه بند لبخند وخنده روی لب های ارمان بود…

یعنی دلم میخواست خفش کنم …اخه ادم اینقدر پروو ….
تو فکر بودم که ارمان گوشیرو قطع کرد وبه

سمتم اومد …
دستمو گرفت وگفت
– خب عزیزم بریم خونه دیگه …
با چشمای گرد شده گفتم
– پس شام چی ؟!
-سارا واسمون شام درست کرده …ناراحت میشه اگه نریم …

– واسه ما یا تو ؟!
برگشت و نگاه عمیقی بهم کرد و لب زد
– بسته سوگل ..با اون وضع بارداریش برامون شام اماده کرده خجالت بکش …

ای بابا اگه نخوایم اماده کنه باید کی رو ببینیم اخه …
-باشه بابا من که چیزی نگفتم ..
باهم سوار ماشین شدیم وبه خونه برگشتیم …

بوی غذایی که گذاشته بود تو خونه پیچیده بود
تا ارمان وسایل رو از تو ماشین بیاره نزدیک اپن شدم با دیدن سارا شوکه شدم

خانم لباسای باز و راحتی پوشیده بودوبه خودشم قشنگ رسیده بود از ارایش صورتش بگو تا موهاش

تا منو دید دستپاچه سلامی کرد که جوابشو دادم و وارد اشپزخونه شدم ..
با دیدن غذاهای خورشتی و برنج ایرانی یکه خورده پرسیدم
-مگه تو غذای ایرانی هم بلدی درست کنی ؟
-اره خب بلدم مگه مشکلیه؟!

یه تای ابرومو بالا انداختم و نع سر بالایی بهش گفتم ..

بشر اصلا کلا مشکوک بود …
باصدای سلام ارمان سریع خودشو از پذیرایی بیرون انداخت وبا خنده خودشو بهش رسوند وباهاش دست داد …

ای خدا این اُعجوبه رو چه طوری تحمل کنیم اخه …

سریع پیش ارمان رفتم و خودمو بهش چسبوندم وگفتم
– عزیزم بیا ببین که سارا واسمون چه شامی درست کرده …راضی به زحمت نبودیم سارا جون

لبهاش اویزون شد وگفت
– نه خواهش میکنم … تو خونه که بیکار بودم گفتم شما هم که خسته اید واستون شام درست کنم لاقل
..کاری نکردم که ..

سرمیز شام کنار‌ ارمان نشستم و حواسم پیش سارا بود
یعنی این همیشه میخواد جلوی ارمان اینطوری بچرخه ؟!
درسته زنشه ،درسته محرمشه ولی اخه نمیشه که …
باید یه فکری کنم …
نگاهی به ارمان کردم که با لذت مشغول خوردن غذا بود ..

انصافا دستپختش حرف نداشت …

بعد شام ارمان مشغول دیدن فیلم شد که با سارا مشغول شستن ظرف ها شدیم
نگاهی به دستای لختش کردم وگفتم

-سارا بهتر نیست لباس های پوشیده تری بپوشی ؟ یه وقت سرما میخوری و تو هم که بارداری نمیتونی دارو استفاده کنی واسه خاطر خودت میگم ….

اره جون عمم که مادر ارمان میشد …
با لبخندی گفت
– نه عزیزم چیزی نمیشه من عادت دارم …

شیطونه میگه یکی تو دهنش بزناا …
سریع ظرفا رو شستم و میخواستم کنار ارمان بشینم که دیدم گوشیم زنگ میخوره…..

با دیدن اسم مامان رو گوشی اه از نهادم بلند شد …
حالا حتما میخواد بگه بیا خونه وگرنه چه کاری داره اخه ….
چهطوری این دوتا رو تنها بزارم من …
به ارمان اعتماد دارم ولی به سارا نه
هیچ اعتباری به این خارجی که نمیدونم پدر مادرش کیه نیست …

گوشی رو جواب دادم که صدای مامان پیچید
– سوگل کجایی؟!
-سلام مامان خوبی ؟منم خوبما…
-خب سلام ، ساعت رو دیدی ؟ کجایی دختر؟!

-مامان راستش …راستش ..رفتیم خرید خیلی خسته شدیم بعد ارمان یکم ناخوشه من بهتره بمونم اینجا…

-چش شده ؟
– هیچی انگار سرماخورده …زشته اگه تنهاش بزارم …
-خوبه بهونه داری دیگه …باشه اگه مریضه بمون ولی فردا برگرد خونه …

یکی نیست بگه اخه بابا دیگه کار از کار گذشته تازه بچه هم دارم انوقت شما نگران چی هستین اخه ..
تو عصر ما قبل تاریخ موندن …

چشمم به سارا افتاد که با فاصله از ارمان نشسته بود ولی با چشماش رسما داشت ارمانو میخورد ..
سریع گوشی رو کنار گذاشتم وبه سمتشون رفتم …

با لبخندی دستای ارمانو گرفتم و گفتم
-عزیزم بریم تو اتاقمون ؟
ناباور گفت
– نگو که امشب رو اینجا میمونی ؟!

خندیدم وگفتم
– البته که میمونم عزیزم ،به مامان گفتم که فردا برمیگردم ..

چشماش برق زد وسریع از جاش بلند شد …
رو به سارا گفت
– سارا ،سوگل امروز خیلی خسته شده ما دیگه بریم استراحت کنیم شب بخیر …

با لبخند مصنوعی گفت
– شب بخیر خوب بخوابین ….

دست ارمانو گرفتم ووارد اتاقش شدیم …

دستاش دور کمرم حلقه شد و بوسه ای اروم روی پیشونیم زد
خیلی اروم گفت
-میدونی که خیلی وقته تنها نشدیم ؟!

لبهامو غنچه کردم واوهومی گفتم که ادامه داد
-میدونی که دلِ ارمان برات تنگ شده؟!
سرمو پایین وبالا کردم که گفت
-پس اینم میدونی که الان وقتِ چیه ؟هان؟!

تا بخوام عکس العملی نشون بدم سریع لبهاشو روی لبهام گذاشت …

با ولع تموم شروع به بوسیدن کرد

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان تدریس عاشقانه/پارت چهلو نه

  زیرچشمی بهش نگاه کردم هنوز عصبی بود زیر لب با خودش اروم حرف میزد …

8 نظر

  1. مرسی ک ادامه میدین..رمان خیلی خوبیههه

  2. نویسنده عزیز میشه خواهش کنم یکم بیشتر بنویسی بابا خوندن این پارت دو دقیقه هم طول نکشید …
    یه خواهش دیگه اینکه قضیه آرمان و سارا همونی باشه که گفتن دوباره یه چیز جدید رو نشه که آرمان و سوگل از هم جدا بشن …..بخدا دیگه طاقت نداریم جدایی اینا رو ببینیم ……

  3. کم بودااااا😠😠😠😠

  4. بابا کشتین مارو با این پارت گذاشتنتون چه وضعیه آخههه؟🤨
    نویسنده جون تو رو جون ننت دوباره این دوتارو از هم جدا نکن یکاری کن سارا از دور خارج شه
    خواههههششششششششش😁😁😁😁

  5. کی پارت جدید میدین ???

  6. امروز پارت جدید نمیزارین؟ 🤔😊

  7. اقای اقاپور اسگل کردیم مارو؟میگن به روال قبل سه روز ی بار بعد الان چهار روز گذشتع نزاشتین

  8. کردین؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *