خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان تدریس عاشقانه/پارت چهلو هفت

رمان تدریس عاشقانه/پارت چهلو هفت

 

دستش به سمت لباسم رفت که سریع کنار کشیدم وگفتم
– ارمان من نمیتونم !!
-چی رو نمیتونی ؟چرا نمیتونی ؟! سوگل چرا ادا درمیاری ؟بابا من شوهرتم ….

-نه از اون لحاظ که ارمان ..ولی اصلا خیالم راحت نیست …
تو فکرت کجاهاست و من به چیا فکر میکنم…
رو تخت نشست وگفت
-باشه بگو ببینم تو فکر‌ِ کوچولوت چی میگذره …

اروم کنارش نشستم وگفتم
-ارمان عروسیمون نزدیکه ،اگه دوستت پیداش نشد اونوقت چی ؟! سارا خانومم میخواد اینجا بمونه ؟!
– خب بمونه ..
به پهلوش کوبیدم وگفتم
-عه یعنی چی ارمان ؟یه دفعه مامانت اینا رو هم صدا کن خوبه؟!!
یا اصلا میخوای مامان بابای منم بیاد هان ؟چه طوره ؟ خوش میگذره هاااا ….

با نگاه متفکری بهم زل زد وگفت
— فکر‌بدی نیستا سوگل ،دور همی بهمون خوش میگذره …
با حرص به بازوش کوبیدم و گفتم
– یعنی چی باربد ؟ من هی هیچی نمیگم تو دور برمیداری؟
خیلی بلند زد زیره خنده و گفت
– بابا دارم شوخی میکنم ،چی جدی هم گرفتی تو !!
اخه دیونه کدوم زنو شوهری بعد عروسی دسته جمعی زندگی میکنه که ما دومیش باشیم ..

دست به سینه گفتم
– اینو به خودت بگو دیگه داری ادا درمیاری ….
دستشو دور گردنم انداخت و منو سمت خودش کشید
یکی به نوک بینیم زد وگفت
– دارم سربه سرت میزارم سوگلم …

تو فکر اونو نکن تا اون موقع پیداش میشه و میاد دستشو میگیره میبره ..

هه چه خوش خیاله ، اخه اون اگه پیدا بشو بود که تو این چند ماه قبل از بالا اومدن شکم اون پیدا میشد ….
همه رو اسیر خودش کرده …

وقتی دید ساکتم بغلم کرد وکنار هم دراز کشیدیم …
موهامو کنار زد وگفت
– تو به این چیزا فکر نکن عزیزم …من خودم حلش میکنم !!!
-چه طوری حلش میکنی ارمان …حتی خانواده هامون نمیدونن که تو یه زنه دیگه هم داری … اگه بابام بفهمه که دیگه واویلا عمرا بزاره این عروسی سر بگیره …

-هیس تا تو به همه جا جار نزنی هیچ کس نمیفهمه خیالت راحت …
از کجا میفهمن اخه ؟!
-نه اخه خیلی خبر خوبیه الان همه جا پخششم میکنم …دیونه شدی ؟! چهطور میتونم بگم شوهرم یه زن دیگه هم داره ….

سرشو تو موهام فرو برد وگفت
-نترس همه چی درست میشه تو فکرشو نکن ….
از این همه مطمئن حرف زدنش لبخندی از رضایت زدم و خودمو بیشتر تو بغلش جا کردم …

یهو کنار گوشم گفت
-فکر‌ نکن نفهمیدما با این بهونه هات از دستم در رفتی ولی عیب نداره
فردا واست یه دکتر خوب پیدا کردم میریم اونجا تا کارای لازم رو واسه ادامه ی بارداریت بکنه ….

ریز خندیدم که گفت
– بگیر‌بخواب شیطون کوچولو کار دستت میدمااا…

سریع چشمامو بستم که خندید و شقیقه مو بوسید …

صبح که چشمامو باز کردم ارمان مشغول پوشیدن لباس هاش بود …
خواب الود گفتم
– کجا کله صبحی میری ؟!
-اگه یه نگاه به ساعت کنی میبینی لنگه ظهره نه کله صبح…

پاشدم و دست صورتمو شستم وسریع از اتاق بیرون زدم تا برای ارمان صبحونه اماده کنم …

با دیدن میز صبحونه ی اماده و چیده شده همونجا خشکم زد ….
سارا با دیدنم لبخندی مصنوعی زد وگفت
– بیدار شدین ؟!
نگاهشو ازم گرفت وبه پشت سرم دوخت ، ادامه داد
– پس ارمان کو؟! بیدار نشده؟!

خودمو تکون دادم وجلوی چشماش وایسادم وگفتم
– چرا بیدار شده الان میاد ….
-اها چه خوب منم صبحونه اماده کردم بیاین سرمیز.‌…

برگشت که به سمت میز بره دستشو گرفتم وگفتم
– سارا بهتر نیست یکم بیشتر استراحت کنی ؟
بارداریااا یکم بیشتر بخواب و استراحت کن …
من خودم میتونستم صبحونه اماده کنم ….

لبخند دندون نمایی بهم زد وگفت
-عزیزم اگه به تو بود که الان ارمان بدون صبحونه سرکار رفته بود …

عجب زبونی باز کرده بیشور…
با حرص میخواستم بهش بتوپم که صدای ارمانو از پشت سرم شنیدم …
-به به چه میز صبحونه ای ؟‌سوگل چقدر سریع بودی تو …

سریع برا ارمان چایی ریخت وگفت
-نخواستم از خواب بیدارتون کنم واسه همین منتظر شدم بیدار بشین تا باهم صبحونه بخوریم ..

خودشیرین پست فطرت اون ذاتت که واسه من رو شده ‌‌…
جوری از اینجا بندازمت بیرون که سالها اسم سوگل تو ذهنت بمونه دختره ی چشم سفید …

کنار ارمان نشستم و براش لقمه گرفتم …
ارمان که متوجه ی حساسیتم شده بود ریز میخندید …
دستشو گرفتم وگفتم
– عزیزم منم تا خونه میرسونی ؟!
-اره تو هم اماده بشو سرراه ببرمت خونه تون …

بعد صبحونه سریع اماده شدم وبا ارمان از خونه بیرون زدیم …
تو ماشین انگار که چیز‌ی یادش اومد ویهو بلند خندید …

با تعجب به طرفش چرخیدم وگفتم
– به چی میخندی؟! حالت خوبه؟!
-میگما سوگل ، این سارا تو خونمون بمونه بدک نیستااا ! همچین جلوی اون تو یه جور دیگه میشی اصلا …

باچشمای گرد شده نیشخونی از بازوش گرفتم وگفتم
-چی ؟تو چی گفتی ارمان؟!
بازوشو عقب کشید وگفت
-چیه ؟مگه بده ؟!
صدامو بالا بردم وعصبی گفتم
– ارمااااان؟ یعنی چی؟!

یکم خودشو لوس کرد وگفت
– خو مگه بده یکی کارای خونتو

بکنه ؟! به عنوان مستخدم واست کار کنه؟! اهان ؟

هر جفتمون بلند زدیم زیر خنده که زیر لب گفتم
– دیونه ای تو ارمان…

جلوی درمون از ماشین پیاده شدم و دستمو روی زنگ گذاشتم …
تا درو باز کنن چشمکی بهش زدم وگفتم
– برو دیگه دیرت میشه …
-تو رفتی خونه میرم .

مامان درو باز کرد و با دیدن منو ارمان سلامی کرد و رو به ارمان گفت
-پسرم خوب شدی ؟ بهتری ؟!

ارمان گیج از حرفاش سرشو به معنی نفهمیدن تکون داد که مامان ادامه داد
-مگه مریض نبودی ؟!

حالا منم از پشت مامان همش دارم چشم وابرو میام واسه اقا …اصلا آیکیوش زیر صفره …
کل محل خبر دار شدن ولی اقا یه نیم نگاهی بهم نکرد…
اینقدر بالا وپایین پریدم که تازه دوزاریش افتاد…
سریع با لبخندی گفت
-اهاان ، بله مامان جان بهترم ،سوگل تا صبح بالای سرم بود دستش درد نکنه …

جلوی خودمو گرفته بودم که نزنم زیر خنده
واسه اینکه بیشتر ضایع بازی نشه سریع با ارمان دست دادم وگفتم
-خب دیگه خداحافظ دیرت شد برو …

بعد رفتن ارمان وارد خونه شدیم که مامان دستمو گرفت وگفت
-سوگل تو دروغ گفتی بهم؟!
-نه مادر‌ من چه دروغی اخه؟!
-حرف نزن سوگل اون پسر‌از منو تو سالم تر بود…
دیگه حق نداری تا عروسی بمونی اونجا فهمیدی ؟!
وگرنه این سری خودم به بابات میگم…

آش نخورده ودهن سوخته ..
گاومون زایید…حالا سارا خانم صبح تا شب، شب تا صبح پیش ارمانه دیگه ..اصلا خوش به حالش میشه ..یکمم خودشیرینیشو زیاد کنه دیگه هیچی ….

نزدیک عصر بود که نمیتونستم یجا بند بشم الان میتونم حدس بزنم که خانم به خودش رسیده و حتما شامی چیزی هم برا ارمان اماده کرده …

نمیتونستم بیخیال بشینم و اونم جلوی ارمان ادا واطوار‌دربیاره
گوشی رو برداشتم و به ارمان زنگ زدم ..‌
بعد چند بوق جواب داد
– جانم سوگل؟
-سلام ارمان میخواستم بگم که شام بیا اینجا …
-چی شده سوگل؟!
-هیچی بابا فقط گفتم شب اینجا بمونی فردا کلی کار داریم …
باهم بریم دانشگاه منم کلاس دارم از اونجا هم بریم دکتر دیگه یادت رفت؟
-اها باشه باشه میام..

خداحافظی کردم وبا خوشحالی گوشی رو روی تخت انداختم …
حالا هی منتظر بمون سارا خانم …

با لبخند وارد پذیرایی شدم ویکم به اشپز خونه سر زدم زیر لب واسه خودم اهنگ میخوندم که مامان گفت
– چیه کبکت خروس میخونه ! چی شده؟!
-وا ادم ناراحته میگن ناراحتی خوشحال باشه میگین خوشحالی پس چیکار کنیم ؟
– هیچی الهی همیشه خوشحال باشی دخترم …

نزدیکای شب بود که ارمان رسید …

مامان ارمانو به پذیرایی راهنمایی کرد وگفت
– پس بگو امروز سوگلم چرا خوشحال بود…

رو به مامان گفتم
-عه مامان شما هم ….
خندید ووارد اشپز خونه شد …

کنار ارمان نشستم که اروم گفت
-میدونستم اینقدر خوشحال میشی زودتر میومدم …

حالا یه سوژه پیدا کردن وهمه هم تیکه میندازن …
بعد شام دور هم نشسته بودیم که ارمان با ببخشیدی دستشویی رفت ….

صدای گوشی ارمان بلند شد با دیدن اسم سارا سریع گوشی رو برداشتم تا مامان وبابا متوجه نشن …
یه گوشه رفتم وتماسشو وصل کردم …
-سلام ارمان کجایی؟! نمیای شام؟!
با پوزخندی گفتم
-عزیزم ارمان جاییه که باید باشه …
راستی گرسنه نمونی ارمان شام خورده تو هم بگیر بخواب
گوشی رو قطع کردم و تماسشم پاک کردم وبا خیال راحت پیش بقیه رفتم
دختره ی پرو حالا منتظره تا ارمان بیاد …خدا میدونه کی از شرش راحت میشم …

صبح بعد از خوردن صبحونه به سمت خونه ی ارمان رفتیم تا لباس های دیروزشو عوض کنه وبریم دانشگاه …

باکلیدش درو باز کرد وداخل شدیم …
تا ارمان بیاد تو پذیرایی یه چرخی زدم …
نه به دیروز نه به امروز …خانم تا الان خوابه حتی بیدار نشده صبحونه بخوره بعد ادعای سحر خیزی هم میکنه ….
خیلی بازیگر خوبی هستی سارا خانم ولی یاد رفته فیلمی که داری بازی میکنی کارگردانش منم…

ارمان مثل همیشه خوشتیپ از پله ها پایین اومد که با ادا نزدیکش شدم وگفتم
-نخواستم بیدارتون کنم منتظر شدم بیدار بشین تا باهم صبحونه بخوریم …

ارمان با خنده نزدیکم شد ولپمو کشید
-اینقدر مزه نریز سوگل …
-چیه حقیقته دیگه خانم همه کاراش فیلمه …ببین حتی از خواب بیدار نشده….

-سووووگل!!
-چیه بد میگم ؟! فقط میخواد کاری کنه تو چشم باشه …

گونمو بوسید وگفت
-چشمای من که فقط تو رو میبینه اینقدر حساسیت نشون نده …
با این جمله ش لبخند عمیقی زدم و دنبالش راه افتادم

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان تدریس عاشقانه/پارت چهلو نه

  زیرچشمی بهش نگاه کردم هنوز عصبی بود زیر لب با خودش اروم حرف میزد …

17 نظر

  1. قشنگ بود..😊😊

  2. سوگل حق داره حساس باشع واقعا

  3. حتما توی قسمت بعدی هم سوگل ارمانوباسارامیبینه….ازهم جدا میشن،دوباره روز از نو..روزی از نو

  4. وااای یعنی دق میدین آدمو‌با این پارت هایی که میذارین نخونده تموم‌میشه…اه😡

  5. لطف كنيد ادامه نديد قبلا خيلى داستان قوى تروقشنگ تر بود الان خيلى لوس شده و اينكه شخصيت ارمان داره عوض مى شه ادامه نديد لطفا اگر نظر خواننده براتون مهمه ممنون

  6. سلام
    پارت گذاری اگه خدا بخواد مثل قبل دیگه؟؟؟؟

  7. پارت جدید رو کی میزارین؟

  8. پس پارت جدید کووو؟؟؟؟؟؟

    • برادر گرامی خیلی کار زشتیع بگی سه روز یه بار میزارم بعدم نزاری مگه مردم مسخره شمان؟😡😡😡😡

      • سلام خیلی ممنون بابت نطرتون و بدونین ما بخاطر انتقادات شما اصن دلخور نمیشم پس همگی راحت باشین فقط علت دیر کرد رمان ها خرابی سیستم خود من بود از همگی عذر خواهی میکنم

  9. فکر کنم انروز باید پارت میزاشتی ها 😠😠😠 پس کو ?????

  10. حتما ما باید بگیم تا شما پارت جدید بزارین یا حتما باید سه چهار روز بشه تا شما پارت بزارید هالا مثلا چی ازتون کم میشه زود تر پارت بزارین یاجوریی بزارین که ما این قدر اعتراض نکنیم وااااااا.
    با عرض پوزش کمکم داستان داره بچه گانه میشه قلم نویسنده هم خیلی ضعیفه جوری که ما قسمت جدید را خودمان متوجه میشویم پس یکم که گذشت ما به این نتیجه میرسیم که خودمون حدس بزنیم و دیگه سه روز هم صبر نکنیم که چیزیرا که خودمون پیش بینیش کردیم را بخونیم . با عرض پوزش به خاطر رک بودنم در صحبت هام

    • سلام خیلی ممنون بابت نطرتون و بدونین ما بخاطر انتقادات شما اصن دلخور نمیشم پس همگی راحت باشین فقط علت دیر کرد رمان ها خرابی سیستم خود من بود از همگی عذر خواهی میکنم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *