خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/پارت چهلو پنج

رمان بهار/پارت چهلو پنج

 

با صدای پسر جوون چشمای خوابالود و پلکهای روهم افتاده ام روازهم باز کردم.
پرده رو کنار زدم و نگاهی به بیرون انداختم.
ترمینال تهران بودیم…خنده ام گرفت.اونقدر اعصابم به خاطر رفتار نیما خورد بود که اصلا فکر نیمکردم خوابم ببره اما بعدشم که خوابم برد فکر نمیکردم وقتی بیدار بشم خودمو اینجا ببینم.
بارون میومد و هوا بشدت سرد بود.
دکمه های پالتوم رو که دو سه تا بیشتر نبودن بستم و کوله ام رو روی دوشهام انداختم و پیاده شدم و همزمان گوشیم رو چک کردم.
یکی دوتماس بی پاسخ از مهرداد داشتم.شماره اش رو که گرفتم چند ثانیه بعد جواب داد:

-دیگه فایده نداره.تو سر اینکه من هر وقت زنگ نمبزنم جواب نمیدی باید تنبیه بشی راه درو هم نداره….

چون همچنان خوابالود بودم با همون لحن خمار از خواب گفتم:

-ببخشید.خواب بودم…تنبیه هم بی تنبیه چون تمام دفعاتی که جواب ندادم دلایلم موجه بودن… حالا بگو کجاااایی!؟

خم شدم و وسایلم رو ازاون پشت برداشتم و بعد هم کلاه پالتوم رو روی سرم انداختم تا صورتم خیس نشه و همزمان گوش سپردم تا ببینم اون چیمیگه:

-من…!؟ من هرجا تو باشی منم همونجام

خندیدم:

-هرجا باشم.حتی تو توالت…

-بی ادب! خب…بیا جلو…همینطور بیا جلو…

-رو به رومی!؟؟

اینو پرسیدم واول رو به رو و بعد اطرافم رو نگاه کردم اما ندیدمش.
عاجز پرسیدم:

-کوشی پس!؟ چرا نمی بینمت!؟

-تو فقط بیااا…بازم بیااا

-مهردااااد…خسته ام….هیکلم خیس آب شده بگو کجایی دیگه….

-گفتم که بیا جلوو

-بدجنسسس!

همونطور که راه می رفتم یه نفر از پشت دستشو چندبار زد روی شونه ام.برگشتم و وقتی به پشت سر نگاه کردم با صورت خندون مهرداد رو به رو شدم.
خندیدمو با رها کردن وسایلم خودمو انداختم تو بغلش درحالی که هردو زیر بارون خیس خیس شده بودیم.سرمو رو شونه اش گذاشتم و باحلقه کردن دستهام به دور شونه اش گفتم:

-مهرداااااد…

کشدار و پر محبت و با صدایی که وسعت دلتنگیش رو نشون میداد:

-جوووون مهرداد.دیونه ی من…چقدر دلم واسه این مهرداد گفتنات تنگ شده بود !

هردو نامحسوس عطر تن های همدیگه رو بو کشیدم ولی همونطور که من اینو فهمیدم شک نداشتم که اونم این موضوع ریز رو گرفته.
دستشو پشت کمرم کشید و به خودش فشارم داد اونقدر که کم مونده بود تو آغوشش مچاله بشم!

توهوا چرخوندمو گفت:

-چقدر دلم واست تنگ شده بود لعنتی!

صورتامون خیس خیس شده بود.از بغلش اومدم پایین اما اون دوباره با کشیدن دستم منو به خودش فشرد.
دستامو رو پهلوهاش گذاشتم و گفتم:

-مهرداااد…ملت دارن نگاه میکنناااا….

-خب بکنن…بغل کردن کسی که دوستش دارم جرم!؟

-مهرداددد…

-جااااان….

-اینجا نه خب…

کوتاه اومد و علیرغم میل باطنیش گفت:

-هَیییی…باشه…فقط به خاطر تو…

-نگاهمو دوختم به آسمون و باخنده ودرحالی که چشمام بخاطر قطره های بارون باز نمیشدن گفتم:

-خیس شدم…

بدو برو سوار ماشین شو.من وسایلتو میارم…

اون خم شد و وسایلم رو برداشت و منم بدو بدو سمت ماشین رفتم و سوار شدم.
دستهام یخ یخ بودن و بدنم سرخ و سرد از سرما.
دستامو جلوی بخاری ماشین گرفتم و همزمان زنگ زدم به مامان و بهش گفتم که رسیدم.
مهرداد وسایلم رو عقب گذاشت و اومد پشت فرمون نشست و گفت:

-خببب….پس بالاخره اومدی! موش درتله!

خندیدم و گفتم:

-من موشم !؟؟

-آره دیگه…موش منی.خب.دیشب چی میگفتی یه نفر مزاحمت شده بود!؟

سرمو به عقب تکیه دادم و گفتم:

-اهوم…پسر عموم بود.وای مهرداد.نمیدونی چقدر ازش متنفرم.پسره ی عقده ای راه منو سهند رو گرفته بود و رسما تهدیدم میکرد که هرچیزی رو که دیده به مامانم میگه …باور کن اگه سهند بخاطر من سکوت نمیکرد و نمی رفت حتما اونجا قشقرق راه مینداخت.
یه جوری رفتار میکرد انگار کس و کار من… وای مهرداد.چقدر دلم میخواست کله اش رو از جا بکنم!

از ترمینال زد بیرون و گفت:

-پسرعموت؟؟ مجرد یا متاهل !؟

به صورت بهم ریخته اش نگاه کردم.به شک افتاده بود.یا بهتره بگم غیرتی شده بود.خندیدمو گفتم:

-متاهل!

آهانی گفت و سرش رو تکون داد و بعد پرسید:

-ترمینال تورو دید!؟

یادش که میفتادم عصبی و بهم ریخته میشدم.دندونامو روهم فشار دادم و بعد گفتم:

-ووووی…یادش که میفتم دلم میخواد برگردم شیراز دوتا بزنم زیرگوشش و برگردم.نمیدونم خبر مرگش یهو از کجا پیداش شد ! به خیالش مچ منو با سهند گرفته و اون دوست پسرم…
تهدیدم کرد.بعدشم اومد و عین گداها چندتا تراول گرفت سمتم…هه…پسره ی پررو…

-بهش فکر نکن.بره به درک!

با حرص گفتم:

– باورت نمیشه…من بارها زن خودشو با یه مرد دیگه دیدم.چرا بجای من نمیره زن خودشو نصیحت بکنه!؟؟ واقعا مزخرف ! خب…بگو ببینم ! منو میخوای ببری کجا!؟

سرشو به سمتم چرخوند.با عشق نگاهم کرد و گفت:

-دلم میخواد پیشت بمونم.یه ثانیه هم دیگه نمیتونم ازت دور بمونم

ولی چه کنم که باید برگردم کارخونه…

صورتم پکر شد.با قیافه ای بهم ریخته نگاهش کردم و گفت:

-مهردااد…یعنی من تنها تو خونه بمونم!؟

دستشو سمت کلاهم دراز کرد.زدش عقب و بعد با انگشتاش موه های خیسمو بهم ریخت و گفت:

-تا تو یه استراحت کوچیک بکنی من رفتم و برگشتم ناهارم برات میگیرم.تو بخور و بخواب تا وقتی که من بیام.آخه فکر نکنم واسه ناهار برسم که بیام پیشت…

خمیازه ای کشیدمو گفتم:

-منو از اون سر کشیدی اینجا که خودت بری کارخونه و حتی واسه ناهار هم نیای!؟ولی باشه..چون تویی قبول!

خحدید و با کشبدن لپم گفت:

-چقدر آخه تو خوبی….از بس خوبی حرص آدمو درمیاری!

خسته لبخندی زدم و صدای موزیک رو بیشتر کردم!

منو رسوند خونه و از اونجایی که خودش باید می رفت کارخونه و کارهای عقب مونده اش رو انجام میداد نتونست پیشم بمونه.
درو بستم و رفتم داخل…
من عاشق این خونه بودم آخه ترکیبی بود از رنگهای شاد و زیبا….پرده های زرد…مبلهای خردلی رنگ…وسایل باحال و آنتیک و خونه ای که هم نماش و هم داخلش معماری خاص و جالبی داشت.
چند نوع غذاهایی که مهرداد برام خریده بودم رو گذاشتم رو اپن و رفتم توی اتاق.
وسایلم رو گوشه ای از اتاق گذاشتم و همزمان که دکمه های پالتوم رو باز میکردم گشتی توی خونه زدم خونه ای که عاشقش بودم و همیشه به صاحبش بخاطر داشتن همچین خونه ای غبطه میخوردم . ولی…
برام غیرمعمول و غیر طبیعی بود …اینکه به آدم صاحب همچین خونه ای باشه بعد ولش کنه و بره!
پالتو و شالم رو، آویز کردم و بعد رفتم سمت مبلهای راحتی باحال کنار شومینه.
لم دادم روش و پاهامو دراز کردم و رو به آتیش داغ شومینه گرفتم تا گرم بشن.
تازه چشمام میخواست گرم بشن که تلفنم زنگ خورد.
دستمو سمت گوشی دراز کردم و برداشتمش.تا گفتم الو صدای شاکی پگاه خنده ای روی لبم نشوند.
حالا که صداشو شنیدم فهمیدم چقدردلم واسش تنگ شده.

-به به!دست تموم نارفیقها و بی وفاهارو که تواز پشت بستی !

-چطوری عزیزم!؟

-حالا که خودم زنگ زدم شدم عزیزم؟

خندیدمو گفتم:

-نه تو همبشه عزیز بودی!

-ای شیطون! کجایی الان!؟

-اووووم…پیش مهرداد.البته الان خود مهرداد اینجا نیست.سرکار…

-یعنی اومدی تهرون..الان خونه خودشی!؟

-نه خونه ی دوستشم.البته دوستش الان خارج کشور…

خندید و با صدایی پر شیطنت گفت:

-ای شیطونننننن…بگو خونه خالی هستی!

-تو کجایی!؟

-من بیرونم.اومدم قدم بزنم..یکمم خرید داشتم!

-خب پس سر خرو کج کرد بیا اینجا ناهارو باهم بزنیم.

-مهردادهم هست!؟

-نه…اون کارخونه اس خودش گفت احتمالا واسه ناهار هم نرسه بیاد.تا تو بیای هم بساط جایی آماده اس هم ناهار…

-ای به چشم.آدرسو برام اس کن!

از روی مبل راحتی بلند شم و رفتم سمت آشپرخونه.چایی درست کردم و همزمان زنگ زدم به مهرداد.همونطور که خودش قبلا گفته بود اینبارهم گفت که نتونست بیاد ناهار.بهش گفتم پگاه میخواد بیاد پیشم و اتفاقا خوشحال هم شد که تا اومدن خودش تنها نیستم.
چای دم کردم و غذاهارو رو بردم تو نشیمن تا کنار شومینه ناهارو چایی رو بخوریم!
بیست دقیقه بعد سرو کله اش پیدا شد.
زنگ زد و درو براش باز کردم.
هیکلش خیس اب بود اما از امون لحظه ورد حتی نتونست به من سلام کنه چون چشماش گرد بود و دهنش عین غار باز…
حیرت زده گفت:

-وااااای ابلفضل…اینجا واقعی یا رویاییه!؟ من تو واقعیتم یا تو خیال!؟

درو پشت سرش بستمو گفتم:

-منم اولینبار وقتی مثل تو اومدم اینجا همین حس و حال رو داشتم!

کیفشو زمین گذاشت و چرخی به در خودش زد و گفت:

-وای خدایااا…آخرین باری که یه همچین جای خفنی دیدم تو فیلم ارباب حلقه ها بود.خونه ی یکی از هابیت ها….

خندیدمو گفتم:

-خیلی خُلی! بگو ببینم…اول ناهار…یا اول چایی!

نشست رو مبل راحتی کنار شومینه و همچنان سرگرم تمااشای اطراف جواب داد:

-اول ناهار بعد چایی!حالا کلک…بگو ببینم از کی تاحالا اینجا با مهرداد جونت درحال خوش گذرونی هستی!؟؟ هان!

چپ چپ نگاهش کردم و بعد جواب دادم:

– من تازه رسیدم تهرون …

غدا و مخلفات رو گذاشتم تو سینی و اومدم تو نشیمن.شال گردنم که دور گردنش پبچونده بود رو ورآورد و گذاشت یه گوشه و درست همون موقع بود که من چشمم به رد زخم زیر چونه اش افتاد.
متعجب پرسیدم:

-صورتت چیشده!؟

-دعوا…

-با کی!؟

-با یه سلیطه! با یه هرزه که مدام تو فکر جدا کردن من و آرتین….دعوا کردیم تو خیابون گیس و گیس کشی….

با تاسف نگاهش کردم و گفتم:

-بخاطر آرتین گیس و گیس کشی کردی؟؟ تو دیگه کی هستی!؟ حالا زدی یا فقط خوردی!

کمک کرد تا وسایلو روی میز بچینم و بعد گفت:

-آره بابا…منم بیکار ننشستم که…اونقدر موهاشو کندم که دیگه با هیچ اکستنشنی نتونه کچلی هاشو بپوشونه…یه بادمجونم خوابوندم زیر چشمش….بهار…

.سرمو بالا گرفتم و به صورتش که تو لحظه پکر شده بود خیره شدم و گفتم:

-جان!؟

-دختره میگفت خیلی وقت با آرتین دوست….میگفت به بچه انداخته….نمیدونم چاخان کرده یا راست گفته!

-بعد تو بجای اینکه ازش سوال بپرسی کتک کاری راه انداختی و تهش شد این خط سرخ روی چونه ات!

رفت تو فکر.یکم باخودش شرایط پیش اومده رو سنجید و گفت:

-بهار…چاخان کرده مگه نه !؟

سرمو بلند کردم و چشم دوختم به صورتش که تو لحظه غمگین شده بود.
احساس کردم تو اون لحظه فقط دوست داره از من تائید شدن حرفش رو بشنوه تا آروم بشه برای همین گفتم:

-آره چاخان کرده‌…

بشقاب غذارو کشید سمت خودش و گفت:

-این دختره حسود من شک ندارم چاخان کرده…بخور…غذات رو بخور از دهن نیفته!

لبخند کمرنگی زدم و قاشق چنگال رو برداشتم.اما

ن از دست این پگاه….
عاقبت من و این دوست تهرونیم به طرز پیچیده ای نامشخص بود!
واقعا نامشخص بود….

ناهار رودر کنارپگاه خوردم و این بهتر از تنهایی بود.
من گاهی دلم به حال خودم و پگاه میسوخت.اونم مثل من معطل مردی بود که صدتا صاحاب داشت.
با این تفاوت که اون هم پدرش زنده بود هم مادرش ولو اگر جدا ازهم بودن و اینکه…اون پولدار بود.هم پدرش و هم مادرش! و از طرف هردوی این آدمای زندگیش مورد حمایت مالی قرار میگرفت برای همین اگه از آرتین جدا میشد فقط درد روحی و عاطفی رو اونم واسه یه مدت باید تحمل میکرد ولی من….
کیفش رو انداخت رو شونه اش و همونطور که نخ دندون می کشید گفت:

-دم مهردادشون گرم….خیلی چسبید.میگم میخوای من بمونم!؟ میگن وقتی یه دختر و یه پسر تنها تو یه خونه باشن نفر سوم شیطون! میخوای من بمونم که نفر سوم من باشم نه شیطون!؟

خندیدم و گفتم:

-آهاااان…خیلی دوست داری بمونی!؟؟ اونوقت تو هم باید تشریف بیاری رو تخت و به مهرداد حال بدی!

چشمکی زد و گفت:

-آاااخ کوراز خدا چی میخواد…؟؟؟

خیلی آروم زدم به بازوش و گفتم:

-عجب پرروبی هستیاااا…توخودت حاضری آرتینو با من تقسیم بکنی که من مهردادو دودستی بهت بدم !؟ حالا بگو ببینم…میری خونه پیش آرتین…!؟

نخ دندون رو انداخت تو سطل کنار آینه و بعد همونطور که شال قرمز رنگشو دور گردنش میپیچوند جواب داد:

-نه چون نمیاد خونه وقتی هم اون نمیاد خونه من ترجیح میدم برم پیش مامان….

رو پنجه پاهاش بلند شد.دستاشو رو شونه هام گذاشت و با ماچ کردن گونه ام گفت:

-خب دیگه من باید برم.این مدت اصلا نتونستم درست و حسابی بخونم..برم که لااقل در حد پاسی چند کلام بخونم!مرسی بابت غذا..بابت چایی دبش…بابت دعوت به این خونه خوشگل که تونستم کلی عکس باحال تو فضاهای مختلفش بگیرم…

با خنده صورتش رو بوسیدم و تو چهارچوب درایستادم.رو پله ها نشست و شروع کرد سلفی گرفتن …
نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم آخه اون تقریبا تو تمام نقطه های این خونه از خودش سلفی گرفته بود.اینبارهم روی پله ها ایستاد و از من و خودش چندتا سلفی گرفت و تازه بعد پر شدن گالری گوشیش بود که رضایت به رفتن داد.
درو بستم و رفتم سمت آینه.
موهام رو سفت بستم و رفتم تو آشپزخونه.ظرفهارو شستم و دوباره برگشتم تو نشیمن….
رو فرش پشمی و ترم جلوی شومینه دراز کشیدم و یه بالش گذاشتم زیر دستهام و مشغول ورق زرن کتابم شدم.
باید هرجور شده خوندن این کتاب رو تو این یکی دوروز باقیمونده مرور میکردم وگرنه حتما گند میزدم.
داشتم زیر نکات مهم خط میکشیدم که دوتا دست از پشت رو چشمهام نشست.
جیغ از ترس کشیدم و سرمو چرخوندم که با مهرداد رو به رو شدم.
ظاهرا صورت وحشت زده و رنگ پریده ی من خیلی براش جالب بود که شروع کرد خندیدن…
به پشت دراز کشیدم و با بستن چشمام شروع کردم نفس عمیق کشیدن….
کنارم نشست و گفت:

-اووووووه….قیافه شوووو…

دستمو رو قلبم گذاشتم و با صدای تحلیل رفته ای گفتم:

-خدا لعنتت کنه مهرداد….قلبم اومد تو دهنم!

خنده هاش که تموم شدن گفت:

-باز کن چشماتو …باز کن!

با باز کردن چشمام، تو همون حالت بهش خیره نگاه کردم.
عین جن اومده بود تو خونه..اونقدر بی سرو صدا که اصلا متوجهش نشده بودم.
درحالی که همچنان احساس ترس و اضطراب داشتم و بخاطرش قلبم تند تند و بی رحمانه تو سینه ام میتپید پرسیدم:

-تو کی اومدی!؟ چرا من نفهمیدم!؟

ابروهاشو با شیطنتت بالا و پایین کردو جواب داد:

-من عین جن و روح و پری نیومدم .تو اونقدر تو بحر درس بودی که متوجه ام نشدی!

اینو گفت و با کنار گذاشتن گوشی و سوئیچ ماشین خیلی آروم دراز کشید رو تنم اما بدون اینکه سنگینی وزنشو روم بندازه….
پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند و با صدای آرومی گفت:

-نمیدونی چقدر خودخوری کردم تا رسیدم اینجا…

پاهامو رو پاهاش گذاشتم وبا حلقه کردن دستهام به دور تنش گفتم:

-دلت واسم تنگ شده بود!؟

زبونمو لیس زد و گفت:

-خیلی!

خندیدم:

-خیلی یعنی چقدر !؟

لبهاش رو مماس لبهام قرار داد و گفت:

-خیلی یعنی…یعنی …خیلی یعنی عین بچه مدرسه ای که بخواد بپیچونه که زودتر به بازی فوتبال برسه عین همونا کارارو پیچوندم که زودتر خودمو به تو برسونم….

اینو گفت و لبهاشو روی لبهام گذاشت و بی طاقت شروع به مکیدنشون کرد.

 

آرشیو پایانی:

پدرت میخواد تو همه چیزهایی که اون نتونست بشه بشی و در عین حال میخواد هر چیزی که بود هم باشی !

🎥 Fences

 

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت هفتادو شش

  یه تیکه از سفره ی یکبار مصرفی که از همون رستوران گرفته بودم روی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *