خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان تدریس عاشقانه/پارت چهلو هشت

رمان تدریس عاشقانه/پارت چهلو هشت

 

وارد دانشگاه که شدیم همه زیر چشمی نگاهمون میکردند و بعضیا هم زیر زیرکی میخندیدند….

دیگه تو کل دانشگاه تابلو شده بودیم …خیلی ها هم که دیگه پرویی رو از حد گذرونده بودند و میومدن تبریک هم میگفتن….
با غرور رو صندلی نشستم ، تا ارمان بیاد سر کلاس دخترا مثل مور وملخ ریختن رو سرم یکی از دخترای دماغ عملی سریع پرید وگفت
-سوگل راسته که با استاد عروسی کردی؟!
اون یکی گفت
-اره بابا اینا خیلی وقته باهمن …
-شیطون چه طوری مخ زدی بگو ببینیم ؟!

چشمم به پری افتاد که با کینه وحسادت بهم زل زده بود …
چشم غره ای بهش رفتم و رو به بچه ها گفتم
– بله بچه ها خب ما با هم ازدواج کردیم دلیلی نداره مخفی کنم دیگه …
پری با فک منقبض شده دخترا رو کنار زد وگفت
– پس اینم بگو که اقاتون دوتا زن داره …

این از کجا میدونست ؟!
نگام به شایان افتاد که میخندید ..الحق که هر جفتشون لنگه ی همن ….
اول یه سیلی تو گوش پری خوابوندم وگفتم
– تو یکی خفه شو که از حسادت هر چی دهنت میاد رو میگی دختره ی عوضی …چیه حالا که منو انتخاب کرده چشم نداری ببینی هان ؟!

میخواستم سمت میز شایان برم وحق اونم بزارم کف دستش که ارمان وارد کلاس شد …

همه سریع سر میزشون رفتن و منو پری همونجا وایساده بودیم …
نگاهی بهمون انداخت و با اخم گفت
– اینجا چه خبره باز؟!
پری سریع گفت
-استاد خانمتون دست به زن داره ،داشتن همچین زنی در شان وشخصیت شما نیست ….
-عه چرا حرف های قبلشو سانسور میکنی هان؟
دست به سینه ادامه دادم
-ادم بی دلیل سیلی نمیخوره که ..!
ارمان پوفی کشید وگفت
-هر جفتتون برید بیرون بعد کلاس باهاتون کار دارم …
بهش زل زدم وگفتم
-یعنی منم برم ؟!
-اره تا تایم بیشتری از دست ندادیم از کلاس بیرون برین …

عصبی کیفمو برداشتم وبا نفرت تنه ای به پری زدم واز کلاس بیرون زدم …
خداروشکر که یه ترم بیشتر نمونده از شر این جماعت
چابلوس و اب زیرکاه راحت میشم …

حالا کارم به جایی رسیده بود که جلوی یه دختر عوضی منو تحقیر میکنه …
تقصیر خودش بود …اصلا حال کردم که تو گوشش خوابوندم ..اگه نمیزدم تو دلم میموند …

هر جفتمون بیرون کلاس بودیم که با پوزخندی گفت
-وقتی شایان گفت باورم نشد !یعنی خاک تو سرت سوگل …
– به تو هیچ ربطی نداره خفه شو …از حسودیت نمیدونی چیکار کنی بدبخت …

بعد کلاس ارمان حتی فرصت حرف زدن بهم نداد سریع دستمو گرفت ودنبال خودش کشید …

تو حیاط دستمو از دستش بیرون کشیدم و گفتم
– چیکار میکنی ارمان دستم شکست …
-راه بیوفت سوگل ..به اندازه ی کافی نمایش اجرا کردی امروز دیگه بسته …
-عه نه بابا من یا اون دانشجوی خنگت …
-اونم این ترم میندازمش …

با لبخندی کنج لبم دنبالش راه افتادم …

تو ماشین چشمکی بهم زد که گفتم
-هنوز از دستت ناراحتم ارمان …یادم نرفته که از کلاس بیرونم کردی….جلوی اون همه ادم واون دختره تحقیرم کردی …

پوفی کشید و گفت
– تو اصلا نیازی به درس نداری که سوگل !!
یه نگاه کن ! داریم میریم دکتر …قراره ازدواج کنیم بچه دار بشیم …
این ترم اخرت رو خودم حلش میکنم تو اصلا نیومدی هم نیومدی …

بی اراده پریدم وگونشو بوسیدم که با چشمای گرد شده گفت
-وای وااای از این کارا هم بلد بودی رو نمیکردی سوگل؟!
ریز خندیدم که اونم خندش گرفت …

به مطب دکتر که رسیدیم از ماشین پیاده شدیم…
دستشو گرفتم وبا خوشحالی وارد مطب شدیم …

بعد چند نفر نوبت من شده بود که وارد اتاق دکتر شدم …
دکتر ازم خواست که رو تخت دراز بکشم تا ببین قلب بچه مون تشکیل شده یا نه ….
دلم میخواست ارمان هم قلب بچمون رو ببینه واسه همین از اتاق دکتر بیرون اومدم تا صداش کنم بیاد که با دیدن سارا کنارش خشکم زد …

این دیگه اینجا چیکار داره اخه …
با پرویی سمت ارمان رفتم، دستشو گرفتم وگفتم
– ارمان عزیزم بیا که دکتر میخواد سونوگرافیم کنه بیا تو هم نگاه کن ..
سارا یکه خورده به طرفم چرخید و گفت
– عه تو هم بارداری سوگل؟!
-مگه ارمان بهت نگفته بود؟! خب یه زن متاهل امکان داره باردار هم بشه دیگه نه ؟!
-بله من که چیزی نگفتم….

چیزی هم نمیتونی بگی دختره ی مارمولک ..
با ارمان وارد اتاق شدیم و روی تخت دراز کشیدم …
دکتر یکم از ژل رو زیر شکمم ریخت ودستگاه کوچیکشو رو پوستم به حرکت دراورد …

اول پری حالا هم سارا …کلا همه میخوان یه جوری حرص بدن فقط…
تو همین فکرا بودم که با شنیدن صدای قلوپ قلوپ قلب بچه م ذهنم خالی از هر فکری شد …
سریع به طرف مانیتور چرخیدم که دکتر با انگشت ذره ی کوچیکی رو نشونم داد که چشمک میزد
با مهربونی گفت
– بفرما اینم قلب بچه تونه که تشکیل شده …تبریک میگم میتونم براتون پرونده تشکیل بدم وهر ماه باید مرتب تشریف بیارین …

با ذوق وشوق به ارمان زل زدم که اونم بدتر از من با خوشحالی به مانتیتور خیره شده بود …

با دستمال کاغذی که

دکتر بهم داد زیر شکمم رو پاک کردم واز روی تخت بلند شدم …

دکتر بعد از نوشتن یکم ویتامین و دارو واینا باهامون خداحافظی کرد که از اتاقش بیرون اومدیم …
با دیدن سارا دوباره فکرم بهم ریخت …

دست ارمانو کشیدم وگفتم
-خب دیگه ارمان بیا بریم…
-کجا بریم سوگل؟! بزار سارا هم کاراشو کنه باهم میریم …
با حرص رو صندلی نشستیم وسارا خانومم وارد اتاق دکتر شد…
با دلخوری به پهلوی ارمان زدم واروم گفتم
-این اینجا چیکار داره ارمان؟! دکتر زنان وزایمان قحطی بود؟!
-خب چی میشه سوگل اونم بارداره ، چند روز پیش ازم پرسید کجا دکتر هست منم اینجارو بهش معرفی کردم …
از کجا میدونستم درست موقعی که ما میخوایم بیایم اونم میاد !!
پوفی کشیدم وگفتم
– اصلا این دوستت نمیخواد پیداش بشه ؟!
ارمان من باهات جدی ام الان نه خانواده ی تو خبر دارن و نه خانواده ی من اگه بدونن دردسر میشه از من گفتن بود …

بدون اینکه نگام کنه اروم خندید وگفت
– پیداش میشه ، پیداش میشه تو حرص نخور عزیزم …همه چی درست میشه …

چه باخیالت راحت حرف میزد دواحتمال بیشتر وجود نداره یکی اینکه ارمان جای دوستشو میدونه دوم یا اینکه یه چیزی هم این وسط هست که من نمیدونم ….

پیش خودم گفتم من که صبر‌کردم این دوهفته هم روش …بعد دو هفته عروسیمونه اونوقت ببینیم تکلیف سارا خانم چی میشه …

بعد یه ربع خانم از اتاق بیرون اومد وبا خنده به سمتمون اومد …
از جام بلند شدم وگفتم
– خب دیگه ارمان ، سارا هم که اومد بریم دیگه …

تا برسیم خونه یه لحظه هم دست ارمانو ول نکردم …
منو سارا از ماشین پیاده شدیم که دیدم ارمان هنو تو ماشینه …
به سمتش رفتم وگفتم
– چرا نمیای پس؟!
-راستش..راستش من جایی کار دارم سوگل شما برین میام …
با تعجب پرسیدم
-مثلا چی کار داری ارمان؟!
متفکر‌ نگاهی به من وسارا کرد وگفت
– سارا تو برو خونه منو سوگل تا جایی بریم وبیایم …
سرشو تکون داد وبه سمت خونه رفت …

چشمکی بهش زدم وگفتم
-کجا میخوایم بریم ارمان ؟!
– سوار‌شو میگم …!

با تردید دوباره سوار ماشین شدم وراه افتاد …
بعد اینکه از خونه دور شدیم گفت
-یه خبری از تیام پیدا کردم …این دفعه حتما میبینیمش …

با خوشحالی تو جام پریدم وگفتم
-جدی میگی ارمان؟
نگاهی بهم کرد وگفت
-پ ن پ دارم ادای جدی بودن درمیارم ….
خندیدم وگفتم
-نه خوشم اومد داری راه میوفتیااا دکی جون …
-کسی که خانومش تو باشی مگه میتونه راه نیوفته خانمِ دکی …

نزدیک های عصر بود که به خونه ی بزرگ و درن دشتی رسیدیم …
هوا تاریک شده بود …
با هم از ماشین پیاده شدیم وبه سمت خونه رفتیم …
با هر قدم که نزدیک خونه میشدیم صدای اهنگ وضبط بیشتر میشد …

نگاهی به ارمان کردم وگفتم
– مطمئنی اینجاست ارمان ؟ انگار جشنی یا مهمونی چیزیه ….
-اره ایشالا که اینجا باشه …
سری تکون دادم و زنگ خونه رو زدیم …
بدون اینکه بپرسن درو باز کردن و داخل شدیم …

تا وارد خونه شدیم فهمیدم که از اون مهمونی پارتی هاست …
واقعا که خدا درو تخته خوب با هم جور میکنه … اون تیامی که این جور جاها میاد لایق همون ساراست واقعا …
دستم کشیده شد ودنبال ارمان راه افتادم …
حواسم به پسرا ودخترا بود که با لباس های افتضاحی میرقصیدن ….
ارمان هم مشغول پرس وجو بود …
بدون هیچ نتیجه ای یه گوشه نشسته بودیم که یهو ارمان با دیدن پسرو دختری که از در وارد شدن رو بهم گفت
-بریم سوگل که پیداش کردیم …

پسری قد بلند خوش چهره با دختری لوند کنارش وارد خونه شد …
این تیامه ؟!
ارمان عصبی به طرفش رفت وگفت
– به به تو اسمونا دنبالت میگشتم تیام خان …نمیدونستم اینجور جاها میای …

تیام شوکه شده گفت
– عه ارمان تویی؟! خوبی داداش؟!
-چه داداشی هان؟!
بازوشو گرفت وبه حیاط کشوند عصبی سرش داد زد وگفت
-اخه خجالت نمیکشی تیام؟ به تو هم میگن مرد ؟!
تیام دستشو گرفت واروم گفت
-چی شده ارمان من که نفهمیدم …
ارمان کلافه دستی به موهاش کشید و یکم نگاشو چرخوند وقتی دید نگاه بعضی پسرا روم میچرخه بلند گفت
– سوگل برو توماشین منم میام ….
با دلخوری گفتم
-نمیرم ارمان میخوام بدونم چی شده…
بازومو گرفت ویکم از تیام دور شدیم عصبی عصبی گفت
– اینجا جای خوبی نیست وقتی بهت میگم برو تو ماشین یعنی برو تو ماشین ….خودم همه چی رو بهت میگم …نزار از اوردنت پشیمون بشم سوگل…

شونه ای بالا انداختم و بازومو از دستش بیرون کشیدم…با گرفتن سوییچ ماشین از خونه بیرون زدم وتو ماشین نشستم ….

انگار حالا چی میشد اونجا میموندم و میدیدم چی میشه …
حالا خوبه وضع من از همه اونجا بدتر بود …لباس انچنانی نپوشیده بودم که اقا غیرتی میشه …

از فوضولی داشتم میمردم…یعنی چی شد الان چی میگن…

همینجوری نشسته بودم که دیدم ارمان با وضع نامرتبی از خونه بیرون زد …
یا خدا یعنی دعوا کردن؟ مگه دوست نبودن ..؟!
با نگرانی از ماشین پیاده شدم وگفتم
– ارمان چی شده ؟دعوا کردین؟

عصبی موهاشو عقب زد وگفت
– سوارشو بعدا بهت میگم سوارشو…
با ترس تو ماشین نشستم وبه سمت خونه راه افتادیم …

 

آرشیو پایانی:

 

اگر افراد می‌توانستند ياد بگيرند كه آنچه برای من خوب است لزومی ندارد كه برای ديگران هم خوب باشد، آنگاه دنيای شاد و خوشايندتری می‌داشتيم …

👤 ويليام گلاسر
📙 تئوری انتخاب

 

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت نه

((با سلام خدمت دوستان رمان خون عزیزی که افتخار دادند و تا به اینجا با …

10 نظر

  1. خوب بودش

  2. چرا پارت نمی زارین ؟

  3. سلام خسته نباشید پارت بعدی رونمیزارید

  4. کی ایشالا پارت بعدی؟؟

  5. تکلیف پارت جدید چی میشه؟!

  6. ای عاقا هربار باید بیایم بگیم؟😠😠

  7. بچه ها!
    بنظرم با این روالی که جناب آقاپور در پیش گرفتن,بیایین همگی از لحظه ای که پارت ۴۹ روگذاشتن, ازهمون اول, هی بگیم پارت جدیدکو؟!پس پارت جدید رو کی میذارین؟! چراپارت بعدی رو نمیذارید؟! و…
    فک کنم این جوری بتونیم پارت بعدی رو به موقع بخونیم:-):-):-)

  8. به نظر من اینطورم خوب نیس بیاد خودش یه تاریخ دقیق بده هی منتظر نباشیم

  9. ببرپیر خوبه بدک نیس😂😂😂

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *