خانه / رمان / رمان آنلاین / رحم اجاره ای / رمان رحم اجاره ای/پارت نودو چهار

رمان رحم اجاره ای/پارت نودو چهار

_ میدونستم دوستش داری واسه همین موافقت کردم با ازدواج دوباره شما !.
بعدش بلند شد
_ بابا
به چشمهام زل زد
_ جان
_ اما شما هیچ نظری از من نخواستید ، حتی نپرسیدید مخالف هستم یا موافق چرا خودتون تصمیم گرفتید ؟
_ چون میخوام اینبار من زندگی دخترم رو بسازم همیشه هم پشتت هستم میدونم دوستش داری بهم اعتماد داشته باش ستایش من بد تو رو نمیخوام .
به بابا اعتماد داشتم میدونستم به هیچ عنوان بد من رو نمیخواد اما من باید یه هم که شده تحمل میکردم و اینبار بخاطر خانواده سکوت میکردم درست مثل بابا که همیشه به من اعتماد داشت و در هر شرایطی به تصمیم های من احترام میذاشت اینبار من باید به تصمیماتش احترام میذاشتم .
* * * *
_ چیه ناراحت هستی ؟
به سمت سیاوش برگشتم لبخند حرص دراری بهش زدم :
_ نه چرا باید ناراحت باشم ؟
با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ اوه چقدر خشن
ساکت شدم نمیخواستم باهاش کل کل کنم وقتی راه افتاد دیدم داره میره سمت خونه خودشون واسه همین دیگه تا رسیدن به خونه هیچ حرفی بین ما دوتا زده نشد
_ ستایش
با شنیدن صداش به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
با شنیدن این حرف من چند دقیقه ساکت شد بعدش گفت :
_ دوست ندارم پیش مامان بگی مخالف این ازدواج هستی اون خیلی خوشحال هست ذوقش رو کور نکن !.
_ من مثل تو نیستم .
ماشین ایستاد متعجب به سمتش برگشتم که با اخم زل زد تو چشمهام و پرسید :
_ منظورت چیه ؟
_ منظوری نداشتم سیاوش
_ ستایش من از تیکه انداختن اصلا خوشم نمیاد پس مواظب حرف زدنت باش شنیدی ؟
سرش رو تکون داد
_ آره
_ خوبه !.

مامان و شهلا خیلی ذوق زده بودند ، کاش سیاوش عاشقم بود اون وقت منم بابت این ازدواج حتی یه لحظه روی پای خودم بند نمیشدم نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم که صدای مامان بلند شد :
_ ستایش
از افکارم خارج شدم به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ دوست داری جشن عروسی بگیریم ؟
_ نه من خیلی از مراسم و …
_ خانوم ببخشید !
با شنیدن صدای خدمه ساکت شدم ، مامان به سمتش برگشت و گفت :
_ بله
_ یه خانوم اومدند با شما کار دارند
مامان ابرویی بالا انداخت
_ کی هست ؟
_ نمیشناسم !
_ باشه بفرستش داخل
_ چشم
زیاد طول نکشید که همتا اومد ، با دیدنش دستام از شدت عصبانیت مشت شد اون اینجا چه غلطی میکرد واسه چی اومده بود اصلا نمیتونستم درک کنم ، سرم داشت دود میکرد واقعا این چه وضعیتی بود که درست شده بود
_ تو اینجا چه غلطی میکنی ؟
با شنیدن صدای من به سمتم برگشت نیشخندی زد
_ به به میبینم که پس مونده ی سیاوش هم اینجاست
با خشم بلند شدم و فریاد کشیدم :
_ درست حرف بزن هرزه !
چشمهاش برق بدی زد
_ هرزه تو هستی که منتظر موندی من از سیاوش جدا بشم بیای زنش بشی هرزه تو هستی نه من …
_ خفه شو
مامان بلند شد دستش رو روی شونم گذاشت و گفت :
_ آروم باش ستایش نیاز نیست باهاش دهن به دهن بشی و اعصابت رو خورد کنی .
بعدش به سمت همتا برگشت و گفت :
_ چی میخوای ؟
همتا عصبی خندید
_ من اومدم پیش شوهر سابقم چون میخوام دوباره با هم باشیم زندگیمون رو بسازیم .
با شنیدن این حرفش هیستریک شروع کردم به خندیدن نه دیگه تحملش رو نداشتم نمیتونستم این کثافط رو جلوی چشمهام ببینم به سمتش حمله ور شدم موهاش رو تو دستام گرفتم که صدای گریه اش بلند شد

 

_ بسه
با شنیدن صدای فریاد سیاوش جدا شدیم ، از شدت عصبانیت داشتم نفس نفس میزدم دوست داشتم گردن همتا رو خورد کنم ، سیاوش اخماش حسابی تو هم بود اومد کنار من ایستاد و گفت :
_ چخبره اینجا ؟
مامان گفت :
_ همتا اومده بود واسه ی دعوا اما بعدش نشست به توهین کردن واسه همین بلایی که سرش اومد حقش بود
_ واسه چی اومدی ؟
همتا با گریه نالید :
_ سیاوش من عاشقت هستم من میخوام دوباره بهم فرصت بدی و کنار هم باشیم …
_ خفه شو
با دادی که سیاوش زد سا‌کت شد ، با چشمهای ترسیده بهش خیره شد و گفت :
_ چرا داد میزنی ؟
_ من داد نمیزنم اما داری اعصاب من رو خورد میکنی و هیچ حواست نیست
_ سیاوش
سیاوش به سمتم برگشت و گفت :
_ جان
_ اگه میخوای دوباره مثل گذشته من و بازی بدی دست بردار من اصلا تحملش رو ندارم نمیتونم باهاش کنار بیارم الانم میخوام برم خونه شما خوش باشید .
خواستم برم که دستم رو گرفت به سمتش برگشتم خیره به چشمهاش شدم که گفت :
_ کجا ؟
با اخم بهش زل زدم :
_ جایی که بهم توهین نشه !
_ اینجا هم کسی قرار نیست بهت توهین کنه .
_ کاملا مشخص هست
_ سیاوش
با شنیدن صدای همتا به سمتش برگشت و با جدیت گفت :
_ من دوستت ندارم عاشقت نیستم نمیخوام باهات باشم پس بهتره هر چه زودتر بری شنیدی !؟
_ سیاوش

_ خودت خیلی خوب میدونی من هیچ احساسی نسبت بهت ندارم همتا رابطه ی ما خیلی وقت هست تموم شده من طلاقت دادم ، بهتره بری به زندگی خودت برسی نه اینکه بخاطر حسادت و عقده هایی که داری همش بیای زندگی بقیه رو خراب کنی .
همتا چشمهاش برق بدی زد
_ سیاوش تو همیشه دوستم داشتی میدونم از من ناراحت هستی واسه همین رفتی سراغ این دختره اما من پشیمون هستم چرا درک نمیکنی ؟
سیاوش با تاسف سرش رو تکون داد
_ اصلا نمیتونم درکت کنم حرفات هم بیشتر باعث میشه حالم ازت بهم بخوره فقط همین
خندم گرفته بود سیاوش داشت قشنگ بهش میرید اما مگه دست برمیداشت
_ حرف آخرت همینه ؟
سیاوش سرش رو تکون داد :
_ آره
همتا نگاه پر از نفرت بهم انداخت و خطاب به سیاوش گفت :
_ پشیمون میشی سیاوش اما خیلی دیر میشه !.
بعدش خواست بره که سیاوش به سمتش یورش برد بازوش رو داخل دستش گرفت و با خشم غرید :
_ مواظب حرفات باش بفهم چی داره از دهنت درمیاد همیشه نشستی چرت و پرت میگی واسه خودت ، فکر کردی من اجازه میدم تو بلایی سر خانواده من بیاری ؟
همتا پوزخندی زد :
_ از ترسی که نسبت بهم داری مشخص هست پس …
سیاوش محکم هلش داد که پرت شد روی زمین ، به سمتش رفت دستش رو به نشونه تهدید جلوش گرفت و گفت :
_ من هیچ ترسی ازت ندارم مطمئن باش هیچ غلطی نمیتونی بکنی چون دوران تو تموم شده حالا گورت رو گم کن دوست ندارم سایه ی نحست تو خونه ما باشه .
همتا بلند شد و با عصبانیت گذاشت رفت ، سیاوش کلافه دستی داخل موهاش کشید یهو به سمت من اومد که ترسیده یه قدم به عقب رفتم با عصبانیت گفت :
_ خوب گوشات رو باز کن ببین چی دارم بهت میگم !
منتظر بهش خیره شدم که ادامه داد :
_ تو قراره چند روز دیگه زن من بشی پس این مزخرفاتی رو که چند دقیقه پیش گفتی از ذهنت بنداز بیرون شنیدی ؟
_ آره
بعدش گذاشت رفت که نفسم رو آسوده بیرون فرستادم و زیر لب زمزمه کردم :
_ دیوونه
_ ستایش
با شنیدن صدای مامان به سمتش برگشتم و گفتم ؛
_ جان

_ از حرفای سیاوش عصبانی نشو اون الان کنترلش رو از دست داده نمیدونه چی داره میگه خودت که دیدی حالش چه شکلی شده بود .
با شنیدن این حرفش چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم میدونستم سیاوش عصبانی هست واسه همین زیاد به حرفایی که گفت توجه نکردم چون اون همیشه وقتی عصبانی هست خون جلوی چشمهاش رو میگیره و نمیدونه چی داره میگه
_ مهم نیست مامان .
اینبار شهلا من رو مخاطب قرار داد :
_ تو نمیدونی همتا با ما چه رفتار بدی داشته وگرنه هیچوقت همچین حرفایی به زبون نمیاوردی .
_ من که چیزی نگفتم شهلا !
مامان چشم غره ای به سمتش رفت
_ شهلا
شهلا با بغض گفت :
_ مامان من میترسم دوباره داداش تنها بشه و اون دختره عوضی زندگیش رو نابود کنه مگه ندیدی چه رفتاری باهامون داشت ؟
_ میدونم اما اینا اصلا ربطی به ستایش ندارند پس حق نداری باهاش بد رفتاری کنی .
شهلا به سمت اتاقش رفت که به سمت مامان برگشتم و پرسیدم :
_ همتا چه بلایی سر شما آورده که هنوز ازش میترسید ؟
مامان چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد
_ اون همیشه باعث میشه من آرامش نداشته باشم بلا هایی که همتا سر خانواده ما آورد باعث شد ما …
با اومدن دریا حرفش نصفه موند
_ بعدا سر فرصت بهت میگم ستایش پس صبور باش !.
_ باشه مامان
دریا نگران گفت :
_ چیشده ؟
مامان با تاسف سرش رو تکون داد
_ میخواستی چی بشه مثل همیشه همتا اومد باعث شد حال همه خراب بشه .
دریا نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد
_ چرا پرتش نکردید بیرون ؟
_ اتفاقا سیاوش پرتش کرد بیرون حالا گورش رو گم کرد رفت البته بعد از اینکه کلی تهدید کرد

دریا با حرص خودش رو پرت کرد روی مبل و گفت :
_ من از همون اول به همتون گفتم این دختره ی عوضی چجور آدمی هست اما مگه گوش میدید همتون حرف خودتون رو میزنید ، حالا خوب شد سیاوش قشنگ حالش رو گرفت دیگه این اطراف پیداش نمیشه .
_ اون خودخواه هست !
با شنیدن این حرف من مامان و دریا بهم خیره شدند که ادامه دادم :
_ تا حالا اصلا پیداش نشده بود ، تا اینکه فهمید من و سیاوش داریم ازدواج میکنیم برگشت چرا ؟ چون نمیتونه ببینه سیاوش خوشبخت میشه چون دوست داره سیاوش عذاب بکشه اون یه آدم خودخواه و کثیف هست .
مامان با تاسف سرش رو تکون داد :
_ ما خیلی خوب میشناسیمش واسه همین دوست نداریم باهاش همکلام بشیم .
_ کار درست رو انجام میدید .
_ ستایش
_ جان
_ تو سیاوش رو دوست داری ؟
با شنیدن این حرف دریا نگاهی به مامان انداختم و جوابش رو دادم :
_ اگه دوستش نداشتم چجوری میخواستم باهاش ازدواج کنم هان ؟
با شنیدن این حرف من چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد
_ حق با توئه
با اومدن سیاوش نگاهم رو بهش دوختم که گفت :
_ بیا بریم تو حیاط
_ باشه
بلند شدم همراهش رفتیم داخل حیاط چند دقیقه سکوت بین جفتمون برقرار بود تا اینکه سیاوش سکوت بینمون رو شکست
_ من نمیخواستم ناراحتت کنم ستایش ، رابطه ی بین من و همتا خیلی وقت هست تموم شده اون …
وسط حرفش پریدم :
_ سیاوش میدونم هیچ رابطه ای بین شما نیست کاملا مشخص هست و این رو هم خیلی خوب میدونم که چرا اون دختره همش میاد اطراف شما قصدش فقط اذیت کردن شما هست .
سیاوش متعجب پرسید :
_ از کجا میدونی ؟
_ مشخص هست .

_ پس ناراحت نشدی ؟
صادقانه جوابش رو دادم :
_ من با هر بار دیدن همتا ناراحت میشم چرا باید بهت دروغ بگم ، اما این رو هم خیلی خوب میدونم هیچ رابطه ای بین شما وجود نداره واسه همین خیال من راحت میشه .
_ ستایش
_ جان
خم شد پیشونیم رو بوسید که باعث شد چشمهام گرد بشه متعجب شده بودم سیاوش چرا داشت همچین رفتاری از خودش نشون میداد وقتی از من جدا شد خیره به چشمهام شد و گفت :
_ این ازدواج واقعی هست ستایش و تو قراره به عنوان زن من بیای تو این خونه به هیچ عنوان قصد ندارم ناراحتت کنم یا بخاطر یکی مثل همتا اذیت بشی .
با شنیدن حرفاش احساس بهتری بهم دست داده ، واسه همین یه لبخند روی لبهام شکل گرفته بود
_ ستایش ، سیاوش کجایید شما !؟
با شنیدن صدای مامان همراه سیاوش به سمت خونه رفتیم مامان با دیدن ما گفت :
_ پس چرا نمیاید داخل ؟
سیاوش نگاهش رو به مامان دوخت و با مهربونی گفت :
_ مامان من داشتم دو دقیقه با ستایش تنها صحبت میکردم بهتون گفتم که .
مامان چشم غره ای به سمتش رفت و گفت :
_ همش میشینی داد و بیداد میکنی ترسیدم چیزی به ستایش گفته باشی ناراحتش کرده باشی .
با شنیدن حرفای مامان خندم گرفته بود چه خوب پسرش رو میشناخت ، سیاوش نگاهش رو به مامان دوخت
_ یعنی من انقدر بی اعصاب هستم ؟
_ نیستی ؟
با شنیدن صدام به سمتم برگشت چنان نگاهی بهم انداخت که خنده ام رو قورت دادم سریع رفتم پیش مامان دستش رو گرفتم و گفتم :
_ بریم داخل مامان وگرنه سیاوش دوباره قاطی میکنه یه بلایی سر ما میاره
مامان با تاسف سرش رو تکون داد و گفت :
_ بریم عزیزم
همراه مامان داخل شدیم سیاوش هم پشت سر ما اومد ، بلاخره همه چیز خیلی خوب پیش رفت و هیچکس درمورد همتا دیگه صحبت نکرد حتی سیاوش هم آروم شده بود و دیگه هیچ خبری از عصبانیت نبود مامان انگار از این وضعیت خیلی راضی بود .

برگشته بودم خونه مامان اینا نشسته بودند ، رفتم کنار ستاره نشستم که بابا پرسید :
_ چطور بود خوش گذشت ؟
با شنیدن این حرف بابا پوزخندی زدم :
_ امروز همتا اومد باعث شد حال هممون خراب بشه اصلا مگه میشه روز خوبی باشه .
مامان بهت زده گفت :
_ چی ؟
به سمتش برگشتم ساکت بهش خیره شدم ، همتا اومده بود چرا متعجب شده بود ، همتا رو همه میشناختیم میدونستیم میاد اون یه آدم خودخواه بود نمیدونم یه زمانی چجوری سیاوش عاشقش شده بود
سیاوش وقتی من رو طلاق داد به خواسته اش احترام گذاشتم چون میدونستم من و دوست نداره .
همتا میدونه سیاوش دوستش نداره اما باز بیخیال نمیشه همیشه همه ی ما بدون غرور هستم .
_ ستایش
با شنیدن صدای بابا از افکارم خارج شدم نگاهم رو بهش دوختم و گفتم :
_ بله بابا ؟
_ همتا چیکار داشت ؟
_ میخواستی چیکار داشته بابا فهمیده من و سیاوش داریم ازدواج میکنیم اومده بود میگفت من و سیاوش عاشق هم هستیم دوباره خوب بشیم اما سیاوش قشنگ شستش گذاشتش کنار بهش گفت نمیخوادش .
_ بعدش چیشد ؟
_ بعد اینکه تهدید کرد گذاشت رفت .
مامان ترسیده گفت :
_ بلایی سر ستایش نیاره !.
بابا اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ هیچ غلطی نمیتونه بکنه من اصلا بهش همچین اجازه ای نمیدم اون باید بفهمه نمیشه بعضی چیز ها رو با تهدید بدست آورد مخصوصا عشق .
بلند شدم
_ سیاوش عاشقش بود !
بعدش خواستم برم که بابا گفت :
_ خودت میگی عاشقش بود واسه گذشته هست نه الان پس باید تمومش کنه چون هیچ عشقی در کار نیست .
نیشخندی زدم از کجا معلوم سیاوش عاشقش نبود من به سیاوش شک داشتم چون میدونستم اون همیشه همین هست درست چند سال پیش هم فکر میکردم عاشقش نیست من و دوست داره اما همش اشتباه بود
نمیخواستم دوباره همچین اشتباهی مرتکب بشم و با یه خیال واهی زندگی کنم .

داخل اتاقم نشسته بودم نیمه شب بود اما من خواب به چشمهام نیومد فکرم درگیر سیاوش بود نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم بلند شدم رفتم داخل حیاط نشستم به آسمون سیاه شب خیره شدم چقدر ساکت بود
_ چرا تنها نشستی ؟
با شنیدن صدای ستاره به سمتش برگشتم و گفتم :
_ تو چرا بیدار هستی ؟
_ خوابم نیومد
نگاه ازش گرفتم و دوباره به آسمون خیره شدم که پرسید :
_ هنوز داری به همتا فکر میکنی ؟
_ نه
_ پس چی باعث شده بیخواب بشی ؟
_ دلم گرفته
_ از چی ؟
_ نمیدونم
واقعا هم نمیدونستم چون گاهی ذهنم پر میکشید سمت سیاوش گاهی سمت مامان بابا و رفتارشون واسه همین اصلا نمیتونستم درک کنم چرا همچین چیزی شده
_ تو که سیاوش رو دوست داری همیشه منتظرش بودی تو این چند سال به هیچکس فرصت ندادی باهات وارد رابطه بشه پس چرا حال غمگین شدی ؟
_ چون نمیتونید درک کنید ستاره ، سیاوش عاشق من نیست عشق یکطرفه باعث میشه نابود بشی تو اشکان عاشقت هست خودت عاشقش هستی به این میگن عشق واقعی میشه .
ستاره با ناراحتی گفت :
_ سیاوش هم دوستت داره اگه نداشت چرا دوباره میخواد باهات ازدواج کنه ؟
پوزخندی زدم :
_ منم نمیدونم دلیل ازدواج دوباره اش با من چی هست !
_ عشق
عصبی خندیدم
_ ستاره میشه این بحث رو تمومش کنی .
دستش رو به نشونه تسلیم بالا برد
_ باشه
بلند شدم که گفت :
_ عصبی شدی از دست من میخوای بری ؟
کلافه نفسم رو بیرون فرستادم
_ نه میخوام برم استراحت کنم اگه اجازه بدی
خندید
_ اجازه ما هم دست شماست

 

اینم یه پارت بزرگ بابت عذر خواهی از همگی دوستان عزیز علت دیر کرد پارت ها خرابی سیستم خود من بود پس هر انتقادی کردین تقصیر منه و از نظر همگی ممنون امیدوارم ببخشین

آرشیو پایانی:

میگن آدم دوبار میمیره ؛ یه بار وقتی که روح از بدنش جدا میشه و یه بار وقتی کسی که دوسش داره برای آخرین بار اسمشو صدا میزنه …

🎥 Stand Up Guys

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت نه

((با سلام خدمت دوستان رمان خون عزیزی که افتخار دادند و تا به اینجا با …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *