خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/پارت چهلو شش

رمان بهار/پارت چهلو شش

 

بلند شد.دستشو به سمتم دراز کرد تا از روی فرش بلند بشم.خصوصا که هوا نسبتا سرد بود و هردوی ما لخت و عریون!
دستمو توی دستش گذاشتم و از روی فرش بلند شدم.کشیدم تو آغوش خودش و رفتیم سمت اتاق خواب.
درو باز کردو گفت:

-سردته !؟

-نه خیلی!

باهم رفتیم سمت تخت خواب.اون پتورو برداشت تا من زیرش دراز بکشم.اون جای گرم و نرم واقعا لذت بخش بود.
لبخند عریضی زدم و وفتی کنارم دراز کشیدم پامو روی پاش انداختم و سرمو چسبوندم به سینه اش و گفتم:

-من عاشق این خونه ام ! عین رویا میمونه..عین خیال…حتی این تخت اونقدر گرم و نرم که آدم همه اش حس میکنه روی ابرها دراز کشیده….

دستشو رو کمر لختم کشید و گفت:

-اگه خیلی دوستش داشنه باشی من اینو از رفیقم میخرم…هرچقدر که پول باباش بخواد میدم…نفروخت هم یکی عینش رو واست میسازم….

سرمو از رو سینه اش برداشتم و به چشمهای خیره به سقفش خیره شدم و گفتم:

-واقعا اینجارو میخری!؟؟

بالاخره نگاهشو از سقف برداشت:

-آره…میخرمش….میخرمش که فقط برای من باشه و تو…نه کس دیگه ای….

لبخندی به پهنای صورت زدم.حتی تصورش هم تنمو مورمور میکرد چه برسه به واقعی شدنش.
با این حال…بعید بدونم اونی که اینجارو ساخته باشه حاضر به فروشش باشه!
موهامو پشت گوشم زدم و گفتم:

-من که بعید بدونم…

-در چه مورد!؟

-در مورد اینکه رفیقت راضی بشه اینجارو بفروشه.

تو گلو خندید و گفت:

-بنظرت کسی که یه خونه و یه موقعیت درجه یک تو شهری مثل شیکاگو داره…اقامت دائم…کار عالی….زن آمریکایی…حاضر میشه برگرده اینجا!؟
اون نصف عمرشو خارج از ایران بوده.کلید این خونه نه یه سال و دوسال بلکه یه عمره که دست من ….داشتن و نداشتنش واسه اون فرقی نداره….

پنجره ها دایره ای شکل بودن و پرده ها رنگی….تخت خواب شکل قایق بود و تم اتاق دریا….هین عالی بود..عالی و رویایی.
دستمو رو سینه اش گذاشتم و گفتم:

-من عکسهای اینجارو به سهند نشون دادم….

کلید کنار تخت رو زد تا اتاق تاریک بشه و فضا مناسب برای خواب و بعد پرسید:

-منظورت همون دوست خاص گرامیتونه!

دستمو از سینه اش بردم پایینتر و گفتم:

-دوست خاص….دوست خوب!دوست عالی!

موهامو با دستاش توهوا نگه داشت و گفت:

-اگه قبلا درمورد این دوست خاص به سری توضیحات خاص به من نمیدادی الان یه فصل کتک مفصل از من نوش جان میکردی!

خندیدمو گفتم:

-بدجنس! این چیزی بود که نمیشد از تو مخفیش کرد.

متفکرانه پرسید:

-ببینم.حالا از من حرفی که به این دوست خیلی خوب و خیلی خاص نزدی!؟

-نه…تو فعلا یه رازی.یه راز غیر قابل رو کردن.بجز پگاه که نمیشد ازش مخفی نگه دارم…

موهامو که ول کرد اونا ریختن روی صورتم.سرمو تکون داوم تا از روی چشمام کنار برن واون بیخیال گفت:

-خب این یه مورد خیلی مهم نیست…حالا من میتونم دوتا چیز ازت بخوام خوشگله!؟

کنجکاو گفتم:

-چی!؟

-یکی اینکه دستتو پایینتر از این نبری چون کم کم داری منو وسوسه میکنی یه دور دیگه به اعمال مثبت هجده فکر کنم و دوم اینکه….

مکث کرد.مثلا مظلومانه بهم خیره شد و گفت:

-بگم نه نمیاری!؟

دستمو قاب صورتش کردم و گفتم:

-حالا تو بگو….شاااااید قبول کردم….

فیافه ای مطلوم به خودش گرفت و بعد گفت:

-دلم میخواد تو همینطور لخت برای من برقصی!

هم تعجب کردم هم خندیدم
.عجب هوسی کرده بود اونم بعداز یه رابطه طولانی و پر تب و تاب….
با خنده پرسیدم:

-برقصم!؟

-آره…بلندشو جلو چشمام برقص…همینطور لخت…من عاشق تنمتم…عاشق سینه های خوش فرمت..عاشق باسن قلمبه و جنیفریت….عاشق رنگ مهتابی تنت…عاشق موهای بلندت…تو منو دیوونه میکنی…

انگشتمو جلو چشماش تکون دادم و گفتم:

-آی آی…داری خرم میکنی!؟؟

-نه…میخوام به فانتزیم جامه ی عمل بپوشونی پس پاشو برقص….پاشوووو…

 

انگشتمو جلو چشماش تکون دادم و گفتم:

-آی آی…داری خَرم میکنی!؟؟

-نه…میخوام به فانتزیم جامه ی عمل بپوشونی پس پاشو برقص….پاشوووو…در ضمن من خودم خَر توام…پس بهونه نیار !

نگاهی به سرو تن لختم انداختم و گفتم:

-اینجوری آخه! لخت که نمیشه!

خیلی آروم به سمت پایین هُلم داد و گفت:

-اتفاقا همینطوری لختش خوب!

خندیدمو گفتم:

-ئِه هل نده مهردااااد….

اول قلقلکم داد بعددقیقا همون کاری رو باهام کرد که ازش میخواستم انجام نده یعنی با دو تا دست هُلم داد پایین تخت و بعدهم شروع کرد بلند بلند خندیدن.
دستمو به زمین تکیه دادم و با بلند شدن از روی زمین دستامو رو سینه هام گذاشتم و گفتم:

-مهرداااااد خیلی بدجنسی!

خودشو کشید بالا و با خنده دستشو به سمتم گرفت و گفتم:

-ها ها ها….برقص…برقص….برقص خوشگله!

ظاهرا باید کوتاه میومدم.لبخند زدم.صاف ایستادم و بعد تصمیم گرفتم لخت و عریون براش برقصم.همونطور که دلش هوس کرده بود!

-خب پس یه آهنگ خوشگل بزار!

راضی از اینکه من بالاخره تسلیم شدم گوشیش رو برداشت و گفت:

-ای به چشم! یه آهنگ برات بزارررررم تووووپ

اینو گفت و چند تا آهنگ برام پلی کرد تا من یه کدوم رو برای رقصیدن بپسندم. کلملت رو کشدارو باحال ادا میکرد.
با چنان ذوقی مشغول جست و جوی آهنگ شد که خوشحال شدم از برآورده کردن خواسته اش…
دو سه تای اولی رو نپسندیدم تا وقتی که یه آهنگ از معین گذاشت‌.
خوشحال ابرو بالا انداختم و گفتم:

-آهااان…این بهتره!

-پس همین!

-بله همین!

دستهامو باز کردم و اول با پاهام رقصیدن رو شروع کردم
محو تماشام شده بود…وفتی سینه هام تکون میخوردن‌…وقتی باسنم می لرزید…وقتی کمر باریکم خم و کج میشد و قوس بر میداشت.
چرخیدم و موهام با چرخش ملایمی توهوا به گردش در اومدن….
مبهوت بدنم ، آب دهنش رو به سختی قورت داد و پاهاشو از تخت آویزون کرد.
حین رقص نگاهی به صورتش انداختم.
قرینه ی چشماش از هیجان تماشای بدن من می دوید‌.
گاهی به سمتش می روفتم و واسش نلز و غمزه میومدم…مات و مبهوت دستشو سمتم دراز میکردم اما من دوباره عقب می رفتم.
سینه ی ستبرش آهسته بالا و پایین میشد و نگاهش هرجا که می رفتم دنبالم میکرد.
دیگه نتونست فقط بشینه و تحمل بکنه، دو تا دستشو دو طرفش گذاشت و خواست بلند بشه که همون موقع تلفنش زنگ خورد.
ابستادم و به گوشیش نگاه کردم.
برداشتش نگاهی به صفحه اش انداخت.دیدم که تو لحظه صورتش عبوس شد.اما بعد گوشی رو کنار گذاشت و گفت:

-ولش کن….

دیگه نتونستم به رقصم ادامه بدم و پرسیدم:

-کی بود!؟

عصبی جواب داد:

-نوشین

تلفنش دوباره زنگ خورد.باز خواست جواب نده اما من رفتم به سمتش و گفتم؛

-جواب بده مهرداد…ببین چی ازت میخواد

عاجز و خسته گفت:

-میشه اینکارو نکنم!؟

کنارش نشستم.پتورو تا بالای سینه ام بالا آوردم و گفتم:

-نه جواب بده….نزار در موردت به شک بیفته.

نفس عمیقی کشید و غرولند کنان گفت:

-همیشه باید عین خروسای بدمحل باشه…اه‌اه…بدموقع…همیشه بدموقع…گند زد به همچی…

ایمو گفت و شماره اش رو گرفت….
پتورو زیر گلوم ثابت نگه داشتم و به نیمرخش خیره شدم.
نوشین خیلی زود جواب داد و من ناخواسته به مکالمه اش گوش سپردم:

“باشه…باشه میرم…نه امروز وقت نکردم…گفتم وقت نکردم‌‌‌‌….نه…نه جای دیگه ای ام…فردا صبح یا عصر میرم جواب رو میگیرم…چرا اینقدر عجله داری…گفتم که….نه شب نمیام خونه….نه….پیش یکی از دوستامم….منتظر نمون….باشه….باشه دیگه فراموش نمیکنم.فعلا ”

به محض اینکه گوشی رو از کنار گوشش پایین آوردپرسیدم:

-تو و نوشین آزمایش گرفتین!؟؟

سوال من ساکتش کرد.گوشیش رو گذاشت کنار و برای جواب ندادن به سوالم گفت:

-من برم یه لیوان آب بخورم….

وقتی برگشت توی اتاق من لباسهام تنم بودم.
یه لیوان آب هم دستش بود.اول نگاهی به من که لباسم رو پوشیده بودم انداخت و بعد پرسید:

-آب میخوری!؟

سرمو تکون دادم ولی چیزی نگفتم.لیوان آب رو داد دستم و بعد اومد کنارم نشست.
دستاشو پشت سرش گذاشت و بعد خودش تو سکوت من به حرف اومد و گفت:

-آره…ما آزمایش دادیم…یه سری آزمایش واسه بچه دار شدن….

لبهامو رو لبه ی لیوان گذاشتم و خیره به رو به رو گفتم:

-پس تصمیمتو گرفتی…میخواین بچه دار بشین!

یه نفس عمیق کشید.مکث کرد…لبهاشو روهم فشرد و انگار که نتونه یا براش سنگین باشه زدن این حرف با کلی تاخیر گفت:

-اگه…اگه با نوشین دنبال اینکارا نمی رفتم نق زدنهاش شروع میشد بدتر اینکه بابا همچی رو ازم میگرفت…همچی رو!

انگشتمو رو لبه ی لیوان و دور تا دورش کشیدم و سکوت کردم.اون موقع این رابطه حالت کثیفتری به خودش میگرفت و این حس من بود.اگه نوشین بچه دار بشه و من بخوام بازهم بخوام با مهرداد در رابطه باشم اون حس عذاب وجدانی که همچنان تو وجودم جریان داشت چند برابر میشد.
من گاهی واقعا فقط و فقط به همین دلیل دلم میخواست یه بار واسه همیشه از مهرداد جدا بشم و به این ارتباط غلط خاتمه بدم!
اسممو آهسته صدا زد همراه با میم مالکیت:

-بهارم….باور کن من تا جهان پابرجاست تورو فقط تورو دوست دارم!

بالاخره سرمو به سمتش برگردوندم و گفتم:

-تو قراره بابا بشی…نوشین قراره مامان بچه ات بشه…بنظرت اون موقع این ارتباط قراره چطوری پیش بره؟؟ هان !؟ میخوای بابای بچه ای باشی که از زمان به دنیا اومدنش باباش بجز مادرش با کس دیگه ای در ارتباط بوده!؟؟

دستاشو تو موهاش فرو برد و نسبتا کلافه گفت:

-تو هیچی از زندگی من نمیدونی بهار…تو ققط چند ماه وارد زندگی من شدی. تو هیچی نمیدونی …

-هیچی یعنی چی مهرداد..؟هیچی یعنی چی که جیتونه توجیه کننده باشه!.

صدای نفسش به مپگوشم رسید.دستاشو ازهم باز کرد و مشغول توضیح شد:

-خیلیا وقتی منو میبینن صرفا به خاطر وضعیت مالیم به این فکر میکنن که من خوشبخترین آدم روی زمینم و باخبر نیستن که برادرم تو اوج جوونی تو تصادف سرش از بدنش جداش و مغزش به کف جاده چسبید…خبر ندارن مادر شادم یه زن افسرده ی خونه نشین شده که اگه قرصها و داروهاش نباشه دوروزم دووم نمیاره….خبر ندارن مجبور شدم دختری که دوستش داشتمو ول کنم و با زنی ازدواج کنم که چندسااال ازم بزرگتره…خبر ندارن خواهر بزرگترم سر جرو بحث با بابام با مردی که دوستش داشت عروسی کرد و بعد هم جوری رفت که ده سال یه بار هم نشد ببینمیمش….ما خونواده ی همیشه پولداری بودیم اما خوشبخت نه… من…من خوشی و آرامش رو فقط کنار تو تجربه کردم …فقط کنار تو…من قبل هز خو به من بعدلز تو فرقش خیلی زیاده

به چشمهاش نگاه کردم.چشمهای قهوه ایش دروغ نمیگفتن…آره.من شاهد بودم اون همیشه با نوشین جرو بحث داشت و روزای خوبش فقط همونهایی بودن که کنار من بود.
بهم نزدیک شد.دستشو دور گردنم انداخت و بعد با بو کشیدن عطر موهام گفت:

-من فقط تورو میخوام

-پس نوشین چی میشه؟

-نوشین فقط بخاطر اینکه اموالی که پدرم بهش داده بود رو پس نگیره حاضر شده بچه دار بشه

لیوان رو گذاشتم کنار و گفتم:

-ولی من اون روز تو جرو بحثهاتون شنیدم.شنیدم که نوشین میگفت قبلا تو ازش بچه میخواستی …میگفت اصرار شدید به انجام اینکار داشتی…

واکنشش نسبت به این حرفها در آنی تو چهره اش ظاهر شد.گارد گرفت و حق به جانب گفت:

-مثل سگ دروغ میگه….تو نوشینو نمیشانسی ولی من میشناسم…خیلی بیشتر از تو یاهرکس دیگه!

بازم به جشماش نگاه کردم به چشمایی که حس میکردم راست و دروغ رو باید از اونا فهمید.
دوباره گفتم:

-ولی تو اون روز هیچی بهش نگفتی و این دروغ رو به روش نیاوردی!

-چون دیگه حوصله جرو بحث کردن با نوشین رو ندارم.
نه اینکه چیزی برای گفتن نداشته باشم نه…فقط اونقدر واسم بی اهمیت که نمیخوام باهاش بجث کنم!

پذیرفتم..پذیرفتم که دیگه نباید دراین مورد صحبت بکنیم.سرمو پایین انداختم و موهام رو پشت گوشم زدم.
واسه عوض کردن جو پرسید:

– خانم اخمو…نمیخوای یه چیزی درست کنی بخوریم !؟

سرمو به سمتش برگردم و گفتم:

-چی میخوری !؟

سوال ساده ی هی اون حس و حال چند دقیقه پیشش بیرون کشیدش
دو طرف لبهاش کش اومدن ، گونه هاش جمع شدن و چشمهاش درخشیدن …

-تو هرچی درست کنی من با اشتاهی شدید میخورم…میخواد یه تخم مرغ ساده باشه میخواد اصلا گوسفند شکم پر….

لبخند زدم پتورو کنار زدم و با پایین اومدن از روی تخت گفتم:

-باشه.یه چیزی برات درست میکنم!

-پس منم برم یه دوش بگیرم!

اونم اومد پایین از پشت سر موهامو بوسید و جهت مخالف من راه افتاد سمت حموم….

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت نه

((با سلام خدمت دوستان رمان خون عزیزی که افتخار دادند و تا به اینجا با …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *