خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان تدریس عاشقانه/پارت چهلو نه

رمان تدریس عاشقانه/پارت چهلو نه

 

زیرچشمی بهش نگاه کردم هنوز عصبی بود زیر لب با خودش اروم حرف میزد وفوش میداد …
سرعت ماشین رفته رفته بیشتر میشد …از ترس سفت به صندلی چسبیده بودم و جیکمم درنمیومد …

خدا یه امشب رو بخیر‌کنه تا همینجا دارفانی رو نگفتیم …
کم کم سرعتش بیشتر از اون چیزی شد که فکر میکردم …ترس وجودمو گرفت …تا اینکه طاقت نیوردم وگفتم
-ارمان یواش تر چه خبره؟! یواش تر برو
انگار صدامو نمیشنید با صدای بلندتری گفتم
– ارمان باتوام یواش تر …الان میکشی مارو ..

تازه به خودش اومد و با لکنت گفت
– چچیی ؟چی یی میگی تو؟!
-میگم یواش تر برو گوشات نمیشنوه؟!

-سوگل اعصاب ندارما گیر‌ نده بزار زودتر بریم خونه ….
-چی شده ارمان ؟ مگه تیام چی گفت بهت؟!
تا اسم تیام رو شنید جری تر شد وغرید
– اسم اون بی ناموس رو دیگه جلوی من نیارا سوگل..
دیگه نشنوم حرفی بزنی …

شوکه شده پرسیدم
-چرا ارمان؟ چرا نمیگی چی شده هان؟!
عصبی رو فرمون کوبید وبا صدای بلند فریاد زد
-بس میکنی یا نه سوگل؟! گفتم اعصاب ندارم بزار بعدا حرف میزنیم …

تا حالا اینطوری سرم داد نزده بود…بغضم گرفت …
یکی دیگه حالشو میکنه و ولش میکنه حالا باید رو سرمن خراب بشه …

ترسیدم از اینکه اعصابش بیشتر بهم بریزه وتصادف کنیم واسه همین رومو برگردوندم وتا خونه هیچ حرفی نزدم …

جلوی خونه زد رو ترمز وگفت
– برو خونه سوگل شب بخیر…

تا از ماشین پیاده شدم سریع گازشو گرفت ورفت …حتی فرصت خداحافظی هم نداد …

چی شد به این پسر اخه …یعنی تیام بهش چی گفت که اینطوری بهم ریخت …
اینقدر فکرم مشغول بود که حوصله ی خوردن شام رو هم نداشتم واسه همین گفتم که بیرون خوردیم …
با یه ببخشید به مامان وبابا خودمو تو اتاق انداختم و روی تخت دراز کشیدم …
فکر های جور واجور تو ذهنم رژه میرفتن
نکنه تیام سارا رو نمیخواد ؟
نکنه خود تیام زن داره ؟ بعیدم نیست یه دختر خوشتیپ کنارش بود نکنه اون زنش بود؟!

اخه سوگل خنگ کی زنشو میاره اونجور جایی پیش مردای غریبه احتمالا دوست دخترش بود …

هرچی فکر کردم مغزم جواب نداد ،با سردرد وفکری خراب به خواب رفتم …

صبح که از خواب بیدار شدم بعد از خوردن صبحونه واماده شدن به طرف خونه ی ارمان راه افتادم …
من باید بدونم چی شده …اگه سارا رو نخواد تکلیمون چی میشه اخه…

بعد از رسیدن کرایه رو حساب کردم و سریع زنگ خونه رو فشردم …

با دیدن سارا تو لباس خواب کوتاه ونازک خشکم زد …
به چشمام زل زد وگفت
-سوگل جان چرا نمیای تو؟!
همینطور که شوکه به سرتا پاش نگاه میکردم وارد خونه شدم و با صدایی که میلرزید گفتم

-ارمان خونست ؟!
خندید وگفت
-اره عزیزم نزدیک های صبح بود که برگشت الانم خوابیده!!
با چشمای گرد شده گفتم
– چیی؟ نزدیک صبح ؟!
به سمت پله ها راه افتادم که سریع پرید جلوم و با مرتب کردن لباس خواب بازش گفت
– آ آ سوگل نرو بالا ، بزار من برم صداش کنم
نه واقعا اینا یه چیزیشون میشد …
با دستم کنارش زدم وعصبی گفتم ..

-لازم نکرده خودم میتونم بیدارش کنم …
یه تای ابروشو بالاانداخت وگفت
– خوددانی ،پس هرچی شد پای خودت ..

دیگه داشتم از این حرفای بی سر وتهش کلافه میشدم ..
پله ها رو دوتا یکی بالا رفتم ودیدم سارا هم پشت سرم بالا اومد
دستم به دستگیره ی اتاق ارمان که رسید لب زد
-اونجا نه سوگل اتاق من …
یکه خورده برگشتم وگفتم
-چی ؟ ارمان تو اتاق تو چیکار میکنه ….
با سکوتش بیشتر اعصابمو بهم ریخت و سریع وارد اتاقش شدم ..

با دیدن ارمان که با بالاتنه ی لخت رو تخت افتاده بود پاهام به زمین چسبید …
اینجا چه خبره….
سارا وارد اتاق شد وبا حالت دستپاچگی گفت
– سوگل یه وقت فکر‌بد نکنیااا … اونطوری که فکر میکنی نیست باور کن …
دیشب فقط ارمان حالش بد بود من براش دارو اوردم وخورد واینجا خوابش برد ….

پوزخندی زدم و گفتم
-اینقدر حالش بد بود که تا اتاق خودش نمیتونست بره؟..
شونه ای بالا انداخت که دیدم ارمان چشمامو باز کرد وبا دیدن من سریع تو جاش نشست ومتعجب گفت
-سوگل؟! تو …تو اینجا چیکار میکنی ؟

هیستریک خندیدم وگفتم
-این سوال رو باید از خودت بپرسم ؟تو اینجا چیکار میکنی ارمان؟
چشماشو دور اتاق چرخوند وبا حالت گیجی گفت
-من ؟…اینجا؟..

نگاش به سارا با لباس خواب نازکش افتاد و انگار تازه متوجه شرایط شد سریع از جاش بلند شد وبه سمتم اومد وگفت
– سوگل بهت توضیح میدم …
عقب عقب رفتم وبا پوزخندی گفتم

-چی رو میخوای توضیح بدی ارمان؟
صبح پاشدم اومدم خونه ی شوهرم تا دلیل ناراحتی و عصبی بودن شبشو بفهمم ولی اونو رو تخت و اتاق یه زن دیگه میبینم که ادعا داره هیچ رابطه ای باهم ندارن من چه فکری باید بکنم هان؟
دستمو گرفت وادامه داد
-داری اشتباه میکنی سوگل…سوتفاهم شده
من دیشب حالم خیلی بد بود سرم داشت منفجر میشد یکم با سارا بحثم شد ..
سارا وقتی دید سردرد دارم برام قرص سردرد اورد

منم خوردم دیگه هیچی نفهمیدم ..

نگاهی به سارا انداخت و گفت
-سارا حرف بزن ! تو هم یه چیزی بگو …
سارا خیلی خونسرد گفت
-اره راست میگه …

لباس مردونشو که روی زمین پرت شده بود از قصد با حرص برداشتم وبه طرفش پرت کردم که رو هوا گرفت …
خیلی اروم لب زدم
– بپوش بیا بیرون با هم حرف بزنیم …
از اتاق بیرون زدم و یکی دوپله پایین رفتم که صدای سارا رو که اروم پچ میزد شنیدم
-تا کی میخوای ازش مخفی کنی ارمان؟!

با شنیدن این جملش انگار از بلند هلم دادن پایین …

سریع پله هایی که رفته بودم رو خیلی اروم برگشتم بالا وپشت اتاق وایسادم که اینبار صدای ارمان بلند شد
-سوگل هیچی نباید بدونه یعنی الان زوده…

کفری شده بودم …چی رو نباید بدونم …
منظورشون درمورد دیشب بود ؟! .
یعنی ارمان و سارا باهم ؟
نه ..نه سوگل امکان نداره …ارمان خیلی منو دوست داره …همچین کاری عمرا بکنه …اونم نزدیک عروسیمون

با سردرگمی از پله ها رو پایین اومدم و تو پذیرایی نشستم …

بعد مدتی دیدم ارمان پایین اومد و بالبخند گفت
-خب عزیزم کجا بریم ؟
بی حوصله از جام بلند شدم که چشمم به سارا افتاد …
دست به سینه بالای پله ها وایساده بود و نگاه میکرد …
با گرفتن دست ارمان به چشمای پر از حسادت سارا زل زدم و گفتم
– بریم یه جایی که مزاحمی نباشه میخوام تنها باهات حرف بزنم …
بدون هیچ حرفی دنبالم راه افتاد …

به کافی شاپ نزدیک خونش رفتیم و بعد از خوردن قهوه داشتم با لبه ی فنجون کوچولو ور میرفتم …
ذهنم درگیر بود
نمیدونستم از کجا شروع کنم …از تیام بپرسم یا از ماجرای دیشب و حرفای باورنکردنیش …

وقتی دید با خودم درگیرم گفت
– سوگل من دیشب ..
مثل بمب منفجر شدم وهرچی تو دلم بود بیرون ریختم

– ارمان همه چی رو باید بهم توضیح بدی .‌‌..
از اینکه دیشب چی بین تو تیام گذشت ..اینکه بهت چی گفت تا بهم بریزی و عصبی بشی بعدشم از بیدار شدنت رو تخت سارا خانم …
واو به واوشو برام توضیح میدی ارمان …

– باشه اروم باش سوگل اروم باش …
نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم
– خب بگو میشنوم ..
-تو به ارمان اعتماد داری سوگل؟!
-این چه ربطی داره الان ارمان !
-تو بگو …

کلافه پوفی کشیدم وگفتم
– خب اره …
-پس همه چی رو بسپار به من ،خودم حلش میکنم ..

عصبی شدم و غریدم
– یعنی چی ارمان ؟من زنتم میفهمی ؟! چرا نباید بدونم ؟!
– برا اینکه من میگم …به موقعش همه چی رو بهت تعریف میکنم …
چرا اون فکر قشنگتو درگیر این چیزای مزخرف میکی اخه…
تو الان باید به روز عروسی و ارایش عروس و این چیزا فکر کنی عزیزم …

پوزخندی زدم و گفتم
-عه نه بابا ؟
نه ارمان خان تا اون زنه تو خونه ی توست من خیالم راحت نیست ….امروز تو رو روی تختش پیدا کردم فردا لابد تو بغل هم دیگه پیداتون میکنم …

اخم کرد وگفت
– منظورت چیه سوگل ؟تو فکر میکنی من با اون رابطه دارم ؟!
-ازکجا معلوم بالاخره اونم زنته نه؟! محرمته درست مثل من !!

عصبی از جاش بلند شد وگفت
-خجالت بکش سوگل ….این حرفتو نشنیده میگیرم پاشو بریم برسونمت خونتون
بیشتر بمونیم امار چرت وپرت گفتنت بالا میره پاشو…
بعد از حساب کردن از کافی شاپ بیرون زد که دنبالش راه افتادم واز بازوش گرفتم
-ارمان پس چرا نمیگی تیام چی گفت؟
مگه همینو نمیخواستیم که تیامو پیدا کنیم و سارا رو بهش بدیم و طلاقش بدی پس چی شد؟!
ارمان با توام من ؟!
کلافه شد وبه سمتم برگشت عصبی عصبی گفت
-چی رو میخوای بدونی هان؟ اینکه تیام یه عوضی پست فطرته ؟ اینکه حرفایی زد که مغزم سوت کشید؟
چی رو بدونی ؟من بهم ریختم کافیه دیگه توچرا بفهمی ناراحت بشی اخه ؟!
وقتی دید لبهام اویزون شدن نفسشو پرصدا بیرون داد وگفت
-سوگل من ،عزیز من ، اینقدر ناراحت نباش …
نزدیک یه هفته تا عروسیمون مونده …
نگاه کن فعلا الان همه علیه ما شدن …تو دیگه پشتمو خالی نکن بزار این عروسیمون با خوبی و خوشی برگزار بشه …
انوقت من همه چی رو حلش میکنم تو غصه نخور ….

ناباور گفتم
– چی ؟وایسا …وایسا ببینم قرار بود همه چی قبل عروسی تموم بشه الان شد بعد عروسی ؟ …

دستمو گرفت ودنبال خودش به سمت ماشین کشید
-سوگل تو درکم نکنی کی درکم کنه اخه ….
-اره …اره درکت کنم که هر روز تو تخت سارا خانم بیدار بشی ؟!

در ماشینو باز کرد وادامه داد
– بخدا منم نمیدونم چی شد سوگل دیشب تاقرص رو خوردم یهو رو تخت ولو شدم …فقط یادم میاد که داشتیم بحث میکردیم همین !!!

ابرو بالا انداختم وگفتم
-لابد لباستم من دراوردم هان؟!
– وااای وااای سوگل دیونم کردی بس کن !اگه مشکل تو وجود ساراست
باشه من تا روز عروسی تو هتل میمونم خیالت راحت شد؟!
ماشینو دور زدم ولبخند ملایمی زدم
تو ماشین نشستم وگفتم
-باشه قبوله تا عروسی تو هتل میمونی این طوری بهترم میشه …هر کسی حد وحدودشو میفهمه …

ماشین راه افتاد وتو فکر فرو رفتم …
من که اخر میفهمم چی شده وچی رو قایم میکنید …
حالا هی با مغزو اعصاب من بازی کنید …

 

آرشیو پایانی:

 

می‌گویند آدم‌های خوب به بهشت می‌روند ؛ اما من می‌گویم آدم‌های خوب هر کجا که باشند ، آنجا بهشت است …

👤 فریدون فرخزاد

 

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت نه

((با سلام خدمت دوستان رمان خون عزیزی که افتخار دادند و تا به اینجا با …

17 نظر

  1. وای زود زود پارت ها رو بزارین ترو خدا

  2. دیدین گفتم ارمان باسارا به سوگل خیانت میکنن😏من این جور رمانارو
    از برم

  3. چرا اینقدر کم ؟ هرچند با لیلی موافقم . از الآن هم میشه حدس زد قراره چی بشه …

  4. عصبانیم جان…
    اگه پایه ای،شروع کنیم…
    پس پارت جدیدکووووووووو؟!
    پس پارت جدیدروکی میخواین بذارییییین؟!
    ای باباااااا…
    :-):-):-);-);-);-):-D:-D:-D

  5. پارررت جدید کوووش؟؟؟…کجاست؟…

  6. پارت جدیددددد کوووووووو

  7. کسی پی دی اف رمان بدون سانسور نداره برام ارسال کنه؟

  8. خواهشن دیگه فقط رمان را پلیسی نکنین از بس ازاین رمانا خوندیم حالمون داره بد میشه

  9. اقای ادمین لطفا بگید بهمون پارت جدیدو کی میزارینن؟

  10. بنظرم نقشه ساراس.بیهوشش کرده و بقیه ماجرا

  11. يکي که عاشق بوده

    بابا اين بگيد چن تا پارت داره بدونيم
    من يه هفتس با اين رمان اشنا شدم ميخوام زود بخونمش من از اينجور رمانا خيلي خوشم مياد

  12. لحــنتی پارت بزار

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *