خانه / رمان / رمان آنلاین / رحم اجاره ای / رمان رحم اجاره ای/پارت نودوپنج

رمان رحم اجاره ای/پارت نودوپنج

داخل اتاقم نشسته بودم نیمه شب بود اما من خواب به چشمهام نیومد فکرم درگیر سیاوش بود نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم بلند شدم رفتم داخل حیاط نشستم به آسمون سیاه شب خیره شدم چقدر ساکت بود
_ چرا تنها نشستی ؟
با شنیدن صدای ستاره به سمتش برگشتم و گفتم :
_ تو چرا بیدار هستی ؟
_ خوابم نیومد
نگاه ازش گرفتم و دوباره به آسمون خیره شدم که پرسید :
_ هنوز داری به همتا فکر میکنی ؟
_ نه
_ پس چی باعث شده بیخواب بشی ؟
_ دلم گرفته
_ از چی ؟
_ نمیدونم
واقعا هم نمیدونستم چون گاهی ذهنم پر میکشید سمت سیاوش گاهی سمت مامان بابا و رفتارشون واسه همین اصلا نمیتونستم درک کنم چرا همچین چیزی شده
_ تو که سیاوش رو دوست داری همیشه منتظرش بودی تو این چند سال به هیچکس فرصت ندادی باهات وارد رابطه بشه پس چرا حال غمگین شدی ؟
_ چون نمیتونید درک کنید ستاره ، سیاوش عاشق من نیست عشق یکطرفه باعث میشه نابود بشی تو اشکان عاشقت هست خودت عاشقش هستی به این میگن عشق واقعی میشه .
ستاره با ناراحتی گفت :
_ سیاوش هم دوستت داره اگه نداشت چرا دوباره میخواد باهات ازدواج کنه ؟
پوزخندی زدم :
_ منم نمیدونم دلیل ازدواج دوباره اش با من چی هست !
_ عشق
عصبی خندیدم
_ ستاره میشه این بحث رو تمومش کنی .
دستش رو به نشونه تسلیم بالا برد
_ باشه
بلند شدم که گفت :
_ عصبی شدی از دست من میخوای بری ؟
کلافه نفسم رو بیرون فرستادم
_ نه میخوام برم استراحت کنم اگه اجازه بدی
خندید
_ اجازه ما هم دست شماست

امروز داخل کلاس نشسته بودم مثل همیشه سیاوش اومد درس داد و من هم گوش دادم بعد تموم شدن ساعت کلاس داشتم وسایلم رو جمع میکردم که صدای یکی از دانشجو های پسر آرمین اومد کسی که از اول سال بهم گیر داده بود
_ ستایش
دیدم سیاوش نگاهش بهم افتاد ، با عصبانیت به سمتش برگشتم و گفتم :
_ درست حرف بزن
بعدش خواستم برم که گفت :
_ من دوستت دارم چرا بهم فرصت نمیدی ؟
قبل اینکه چیزی بهش بگم صدای سیاوش اومد :
_ به یه خانوم متاهل پیشنهاد ازدواج اصلا کار خوبی نیست مگه نه ؟
آرمین شکه گفت :
_ متاهل
سیاوش چشمهاش برق بدی زد
_ آره متاهل
آرمین به چشمهام خیره شد
_ تو متاهل هستی ؟
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم :
_ آره
بعدش اولین قدم رو برداشتم که برم صداش از پشت سرم بلند شد :
_ اگه متاهل بودی پس چرا تموم این مدت واسه من ناز میکردی هان ؟
چشمهام گرد شد باورم نمیشد داشت همچین حرفایی میزد به سمتش برگشتم و با عصبانیت جوابش رو دادم :
_ درست صحبت کن من هیچوقت بهت محل سگ هم ندادم چه برسه ناز کردن عین سریش افتادی دنبال من صد بار گفتم نه وقتی نفهم هستی تقصیر من نیست .
بعدش از کلاس خارج شدم ، از شدت عصبانیت دود داشت از سرم بلند میشد از دست همه عصبانی بودم حتی از دست سیاوش اون به چه حقی داشت تو زندگی من دخالت میکرد وقتی خودش مشخص نبود وسط زندگی من چیکار داشت دوست داشتم همشون رو زنده زنده چال کنم اما میدونستم که نمیشه پس باید سکوت کرد مثل همیشه !.
با دیدن پیام گوشیم بازش کردم که نوشته شده بود
” تو پارکینگ منتظرم باش ”
سیاوش بود لابد باز میخواست دعوا راه بندازه میدونستم اگه نرم حتما بعدش باز داد و بیداد میکنه از اونجایی که حوصله دعوا نداشتم رفتم پارکینگ منتظرش شدم زیاد طول نکشید که اومد اخماش حسابی تو هم فرو رفته بود
_ زود باش سوار شو !.

سوار ماشین شدم اون هم داشت حرکت میکرد تقریبا یکساعت گذشت که طاقتم تموم شد و پرسیدم :
_ کجا داریم میریم ؟
خونسرد جواب من و داد :
_ خونه من !
با شنیدن این حرفش متعجب شدم مگه سیاوش هم خونه داشت به سمتش برگشتم و پرسیدم :
_ مگه تو خونه داری ؟
سرش رو تکون داد :
_ آره
_ پس چرا من هیچ اطلاعی نداشتم ؟
نیشخندی زد :
_ مگه قراره همیشه خبر داشته باشی اون هم از زندگی من ؟
با شنیدن این حرفش عصبی به سمتش برگشتم و گفتم :
_ واسه خودت نیشخند بزن واسم مهم نیست چی داری یا چیکار میکنی چون خودت واسم مهم نیستی .
سیاوش عصبی خندید :
_ درسته کسایی هستند که واست مهم باشند
با شنیدن این حرفش عصبانی نفسم رو بیرون فرستادم و گفتم :
_ داری اشتباه میکنی !.
سرش رو تکون داد :
_ درسته من همیشه اشتباه میکنم
ماشین ایستاد یه گوشه سیاوش پیاده شد ، منم پیاده شدم رفتم سمتش
_ چرا داریم میریم خونه تو ؟
یهویی به سمتم برگشت که باعث شد ترسیده یه قدم به سمت عقب برم و همین باعث شد عصبانی بشه
_ از من میترسی ؟
با شنیدن این حرفش نفسم رو لرزون بیرون فرستادم
_ نه
_ اما شواهد یه چیز دیگه میگه
_ هر چیزی که هست من از هیچکس هیچ ترسی ندارم پس دست از سر من بردارید
_ میخوای با آرمین ازدواج کنی ؟
چشمهام گرد شد
_ چی ؟
با خشم تو صورتم غرید :
_ اما من همچین اجازه ای بهت نمیدم پس از فکرش بیا بیرون شنیدی ؟

با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ تو دیوونه شدی عقلت رو از دست دادی سیاوش من اصلا قصد ازدواج با آرمین رو ندارم اون پسره احمق یه عوضی هست که فقط قصدش اینه من و بدست بیاره با دوستاش شرط بسته چون به هیچکس پا نمیدم حالا فهمیدی ؟
سیاوش چشمهاش از شدت عصبانیت قرمز شده بود ، پشیمون شده بودم از حرفی که بهش زده بودم با خشم غرید :
_ یه بلایی سرش میارم هیچوقت فراموش نکنه .
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ اما داری اشتباه میکنی حواست هست ؟
سرش رو تکون داد :
_ آره
_ آروم باش سیاوش من خودم جوابش رو دادم اون پسره هم جوابش رو گرفته اگه دوباره مزاحمم شد یه جور دیگه باهاش برخورد میکنم .
_ یکبار دیگه اون پسره ی عوضی رو ببینم اطرافت زنده اش نمیزارم .
بعدش رفت سوار ماشین شد ، نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم رفتم سوار شدم که راه افتاد ، سیاوش واقعا دیوونه شده بود
_ میشه من و برسونی خونه ؟
خش دار جواب داد :
_ باشه
خیلی عجیب بود که موافقت کرد اما واسه من بد نشده بود چون از تنهایی باهاش میترسیدم مخصوصا حالا که عصبانی بود میتونست هر بلایی سر من بیاره ، زیاد طول نکشید که رسیدیم پیاده شدم تا وقتی که برم داخل ماشین سیاوش ایستاده بود
داخل شدم مامان تنها نشسته بود خسته گفتم :
_ سلام مامان
_ سلام عزیزم خوبی
_ نه زیاد
_ چیشده ؟
_ هیچی یخورده خسته هستم بخاطر کلاس ها میخوام برم استراحت کنم .
_ یه دقیقه بیا اینجا ببینم .
به سمت مامان رفتم با چشمهای ریز شده به من خیره شد و پرسید :
_ چیشده ؟

_چیزی نشده مامان نیاز نیست نگران بشید من بخاطر فشار درس هاش …
وسط حرف من پرید :
_ ستایش
ساکت شدم زل زدم تو چشمهاش که ادامه داد :
_ نیاز نیست دروغ بگی تو اصلا حالت خوب نیست یه نگاه به سر و وضعت بنداز
با شنیدن این حرف مامان ناراحت بهش خیره شدم و گفتم :
_ یه پسره به اسم آرمین هست تو دانشگاه یه چند بار میخواست باهاش دوست بشم بهش گفتم نه با دوستاش شرطبندی کرده همیشه بهم گیر میده امروزم اومد جلو سیاوش گفت میخواد بیاد خواستگاری
_ خوب ؟!
_ سیاوش گفت متاهل هستم ، بعدش با هم اومدیم خیلی عصبانی شده بود فکر میکرد من قرار هست دورش بزنم برم با آرمین ازدواج کنم .
مامان بهم اشاره کرد
_ بیا بشین ببینم
رفتم کنارش ناراحت نشستم خیره بهش شدم که گفت :
_ واسه شوهرت توضیح ندادی چیشده ؟!
_ چرا بهش گفتم چیشده اما اون بیش از حد تصور عصبانی شده بود واسه همین نمیشه زیاد باهاش دهن به دهن شد
سرش رو تکون داد :
_ پس که اینطور
_ آره
_ ستایش
_ جانم
_ باهاش مدارا کن نباید زیاد عصبانی بشه سیاوش غیرتی شده خودت که میدونی یه مرد وقتی غیرتی میشه چه شکلی میشه بعدش من میدونم تو گناهی نداری اما خودت که بهتر میشناسیش
_ میدونم مامان من دوست ندارم عصبانیش کنم شاید سیاوش من و دوست نداشته باشه اما من دوستش دارم راضی نیستم بهش صدمه ای برسه .
_ جدی ؟
_ آره
مامان لبخندی روی لبهاش نشست
_ میدونم سیاوش خیلی زود بهت علاقمند میشه !.
_ نمیشه مامان مطمئن باش
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ میشه

_ حالا علاقمند بشه یا نشه چه فایده ای واسه من داره من دیگه نمیتونم خوشحال باشم مثل بقیه روز هایی که گذشت بیتفاوت زندگی کنم بعدش بگم بیخیال همه چیز درست میشه بعضی چیز ها هیچوقت درست نمیشه مامان !.
بعدش بلند شدم که صدای مامان بلند شد :
_ تو که دوست نداری همیشه غمگین باشی پس یکم به خودت بیا ستایش واسه زندگیت تلاش کن .
_ باشه مامان !
بعدش به سمت اتاقم راه افتادم میخواستم استراحت کنم شاید ذهنم آروم میشد مامان که نمیدونست من داشتم چه سختی هایی رو تحمل میکردم اما واقعا نمیشد با سیاوش کل کل کرد چون بعضی حرفاش واقعا روی مخ بود
با شنیدن صدای گوشیم بدون نگاه کردن به شماره جواب دادم :
_ بله ؟
صدای سیاوش پیچید :
_ کجایی ؟
متعجب جواب دادم :
_ کجا باید باشم سیاوش خونه هستم خودت من رو رسوندی چیشده ؟!
_ به هیچ عنوان بدون اجازه من جایی نمیری شنیدی ؟
اخمام رو تو هم کشیدم دیگه داشت زور میگفت و نمیشد ساکت شد در برابر حرفاش
_ ببینم سیاوش عقلت رو از دست دادی ؟ تو هنوز اسمت تو شناسنامه من نیست بعدش میگی نباید بدون اجازه تو جایی برم تو چیکاره من …
با داد حرف من و قطع کرد
_ من حوصله ی کل کل کردن باهات رو ندارم پس عین آدم جواب بده ببینم شنیدی یا نه ؟
با حرص گفتم :
_ نه
شنیدم داشت تند تند نفس عمیق میکشید و این نشون میداد تا چه حد از دست من عصبانی شده
_ خیلی بد میشه
_ هر کاری دوست داشتی انجام بده فقط دست از سر من بردار سیاوش میخوام برم بخوابم خبر مرگم بیاد واست راحت بشی .
بعدش گوشی رو با عصبانیت خاموش کردم دوست نداشتم بشینم باهاش حرف بزنم چون سیاوش اصلا حرف نمیزد فقط میومد اعصاب من رو خراب میکرد دعوا میکرد

 

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت نه

((با سلام خدمت دوستان رمان خون عزیزی که افتخار دادند و تا به اینجا با …

3 نظر

  1. میگم این چ باباییه دخترش رو به زور ازدواج داد نمیگی حداقل وضع مالیشون بده چیزی

  2. رمان قشنگیه فقط من ساشا و بهار و بیشتر دوست داشتم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *