خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/پارت چهلو هفت

رمان بهار/پارت چهلو هفت

 

دلم میخواست بعداز اون روز و شب پر فعالیت دیگه هیچ صدایی نشنوم تا راحت و آسوده تا لنگ ظهر بخوابم اما صدای باز و بسته شدن در انتظاراتمو خراب کرد….پلکهامو آهسته و بعداز چند از ثانیه ازهم باز کردم….با اون چشمای خوابالودم تصویر مهرداد رو خیلی مات دیدم وقتی که رو به روی آینه ایستاده بود و دکمه های پیرهنشو میبست.
اون خواب در لحظه خوش جاشو به یه نگرانی و دلتنگی داد.آخه میدونستم وقتی اون داره لباس میپوشه یعنی میخواد بره و من نمیخواستم بره‌‌‌.
دلم میخواست باشه وبازم باهم لحظات خوبی داشته باشیم!
غلتی خوردم و با همون صدای خوابالود گفتم:

-میخوای بری مهرداد !؟

آخرین دکمه اش رو هم بست و بعد با لب خندون چرخید سمتم گفت:

-ئه بیدار شدی!؟؟ آره….باید برم….

یکم خودم رو کشیدم بالا…تکیه ام رو به تخت دادمو عین یه دختر لووس گفتم:

-مهردااااد…میشه نری!

خندید و اومد سمتم.لپمو کشید و گفت:

-منو اینجوری صدا نزن کثااااافت‌.‌..وسوسه میشم بمونمااا

-اتفاقا همین نیت رو دارم

-ای خبیثثث

اینو گفت و دوباره رفت سمت آینه و روی میز و داخل کشو ها دنبال ادکل گشت.سرمو باخستگی کج کردم‌.بیخیال موهای ریخته شده رو پیشونی و حتی چشمام اسمشو صدا زدم:

-مهردااااد…

-جوووون دلم

اونقدر قشنگ گفت “جون دلم” که دلم هوس کرد هزار بار دیگه هم صداش بزنم…
مظلوم نگاهش کردمو دوباره گفتم:

-میشه نری!؟

بالاخره یه ادکلن پیدا کرد.سرشو برداشت و با بو کردنش گفت:

-ساعت مچیش رو برداشت و همونطور که به دستش میبستش گفت:

-بهونه گیر شدیاااا

-خب من فکر میکردم میمونی….فرصت کم هست که باهم باشیم..

ادکلن رو گذاشت سرجاش و بعد گفت:

-فکر میکنی خودم دلم نمیخواد بمونم!؟‌فکر میکردم مشکلی پیش نمیاد و میتونم تا شب همینجا بمونم اما بهم زنگ زدن و باید برم

خمیازه ای کشیدمو گفتم:

-اهووم باشه…

موهامو دادم بالا.تمام بدنم خونمرده بود…یه جورایی رد بوسه هاش رو تنم جا مونده بود.
پتو رو کشیدم بالا و گفتم:

-بعد کارات میایی اینجا!؟

ساعت مچیش رو به مچش بست و همزمان گفت:

-واسه ناهار فکر نکنم برسم بیام اما چهار پنج عصر حالا یکم دیر یا زود برمی گردم‌…

دستمو زیر لپم گذاشتم:

-هیییی! باشه!

یه طرفم اومد.از تخت اومد بالا….رو زانوهاش حرکت کرد و وقتی بهم رسید گفت:

-بیا جلو ببینم…..بوسه ی صبحگاهی دلت نمیخواد؟؟

خندیدم و بشاش و سرحال گفتم:

-اگه از طرف تو باشه چرا که نه…..

اینو گفتمو سرمو بردم جلو.
صورتم تو حصار دوتا دستش قرار گرفت و لبهاش روی لبهام چرخید.
مطمئنا فقط میخواست ببوسه که زودتر بره سر کار اما وسوسه شد و ناخواسته بوسه اش به یه لب طولانی تبدیل شد….
به لبی که هردو منتظر بودیم ببینیم نفسهامون کی کم میارن که زمانش تموم بشه.
آب دهنشو حریصانه هورت کشیدم….
لذت بخش بود….دلم نمیخواست ازش جدا بشم…دوست داشتم لمسم کنه‌….بیشتر و بیشتر….
و انگار من لعنتی نبودم که دیشب تا صبح هی باهاش ور میرفتم….
عشق من انگار کمکم داشت خطرناک میشد و رنگ و بوی اعتیاد به خودش میگرفت….
دستاشو گرفتمو آوردم پایین و گذاشتم رو سینه هام.دوست داشتم سینه های لختمو فشار بده بده.
بین پاهام نبض خواستن میزد…حتی احساس میکردم اونم تحریک شده اما ناگهان عقب کشید.
نفس زنون بهم خیره شدیم.
چشمای اونو نمیدونم اما ندیده میتونستم حدس بزنم چشمای من پر از خواستن.
لبخند زد و گفت:

-میخوای!؟؟؟

تیکه اشو تو هوا گرفتمو گفتم:

-خیلیییی….

-پس سیر نشدی!؟؟

دستمو سمتش دراز کردمو گفتم:

-نهههه….میخوام….

دستمو گرفت و بوسید…و بعد گفت:

-منم خیلی دلم میخواد….ولی فعلا نمیشه…چون دیرم شده….

وقتی دوباره اومدم پیشت جوری خدمتت میرسم که دیگه حتی نتونی بلند بشی….

زبون ترمو دور تا دور لبهام چرخوندمو گفتم:

-بیصبرانه منتظر اون لحظه ام…

خندید و از روی تخت پایین رفت.حرفهای هردومون بیشتر جنبه شوخی داشت از راه دور بوسی براش فرستادم و اون قلب…البته با شوخ طبعی و خنده!
چشمک زد و از اتاق بیرون رفت و من دوباره روی تخت دراز کشیدم…

 

گاهی وقتها جامون اونقدر گرم و نرم که دلمون نمیخواد از اونجا بلند بشیم و دل بکنیم.
مثل من که هی از روی اون تخت خواب بلند میشدم و هی دوباره وسوسه میشدم که دراز بکشم اما دیگه لنگ ظهر شده بود و فکر امتحانات جزوه ی مرور نکرده عین دوتا دست زمخت و قوی منو از روی تخت بلند کرد.
موهامو با کش بستم و با کنار زدن پتو از روی تخت بلند شدم.قبل از هر چیزی دلم میخواست حموم بکنم و دوش بگیرم.
راه افتادم‌سمت حموم‌.میتونستم شرط ببندم سر اینکه باحالترین قسمت این خونه حتی باحالتراز ایوان قشنگش که رو به خیابون باز میشد حمامش بود.
حمامی که چند پله باید بالا می رفتیم تا وارد خود فضاش بشیم…فضای که طرح یه دریا رو به خودش گرفته بود.
یعنی خود وان روی آب قرار داشت آبی که بعدا میشد عوضش کرد….
پرده ها آبی…روی دیوار کاشی هایی با طرح دلفین و ماهی های رنگی….
اینجا هیجان انگیز بود و کوک درون آدم گنده هارو هم به وجد میاورد.
لبخند زدم و با باز کردن کش موهام و درآوردن دمپایی هام سه تا پله پایین رفتم و پامو گذاشتم تو آبی که ماهی ها داخلش این طرف اون طرف می رفتن!
این آب خیلی تمیز و معنیش این بود که مهرداد هرچند وقت یه بار کارای اینجارو میسپاره به یه نفر آخه همچین خونه ای واقعا نیاز به مراقبت و نگهداری داشت.
وان رو پر از آب گرم کردم و داخلش دراز کشیدم.
ناخواسته خندیدم.من کلی رو خودم کار کردم تا تونستم از اون تخت دل بکنم حالا چجوری میتونستم از این حموم باحال دل بکنم!؟؟؟
حمومی که کودک درونمو به وجد آورده بود…
پاهامو تو آب بالا و پایین کردم و تمام بدنمو به دست کفی کردم.
شده بودم عین این ندید بدیداااا….یا بچه هایی که عاشق آب بازی ان و حالا آوردنشون تو مکان رویایشون!
نیم ساعت بعد بالاخره گشنگی و قرُ قُر شکمم وادارم کرد از اونجا بزنم بیرون‌.
حوله رو تنم کردم و کلاهشو انداختم روی سرم ودرحالی که یه آهنگ از اَدل رو باخودم نجوا میکردم از رفتم توی نشیمن و کنار شومینا ایستادم و همزمان گوشیم رو چک کردم.
ساعت ۱۲ بود‌.نمیدونم چقدر فرصت داشتم که هم بتونم یه چیزی برای خودم درست بکنم و هم اینکه کتابمو مرور بکنم.
وشی رو گذاشتم کنار و دستامو رو به آتیش گرفتم که همون موقع صدای زنگ عین یه شوک منو سر جایی که ایستاده بودم ثابت نگه داشت.
اصلا انتظار کسی رو نداشتم‌‌هیچکس…

مهرداد هم که خودش کلید داشت پس کی میتونست باشه!؟
آب دهنم رو قورت دادم و یکم بی حرکت موندم که دوباره صدای خاص زنگ سکوت خونه رو شکست.
ترس سراسر وجودمو پر کرد. مضطرب و هراسون شروع کردم به گرفتن شماره ی مهرداد….
بوق میخورد ولی جواب نمیداد .شک کردم به اینکه قصد اذیت کردنم رو داشته باشه یا اینکه بخواد باهام شوخی بکنه هرچند گفته بود احتمال خیلی خیلی زیاد نتونه ظهر بیاد پیشم.
دوباره و دوباره زنگ به صدا دراومد.
بالاخره از اون حالت ساکن خارج شدم و با گامهای آروم آیفن تصویری رفتم .
دکمه رو زدم ولی کسی رو اونجا ندیدم و دقیقا همین محو بیشترو بیشتر ترسوند.
مضطرب و دل ناگرون شماره مهرداد رو گلفتم.
جواب ندادم..‌زیر لب زمزمه کردم لعنتی و دوباره از چشمی نگاهی به بیرون انداختم.
اگه کس و کار صاحبخونه باشه چی؟؟؟
اگه اصلا نوشین باشه چی!؟
وای خدایاااا…قلبم داشت میومد توی دهنم که گوشیم تو دستم ویبره خورد.
‌تا دیدم شماره مهرداد فورا جواب دادم:

-الو مهرداد؟؟؟ تو کجایی؟؟ چرا هرچی زنگ میزنم جواب نمیدی!؟

-کجا میخواستی باشم عزیزن! کارخونه ام!

اینودرست میگفت چون سروصدای دستگاه هارو از پشت خط میشنیدم.
با همون حالت پر اضطراب گفتم:

-مهرداو یه نفر اومد اینجا..‌‌پشت در اما نمیدونم کیه هما چند بار زنگ زده!

خندید و بعد گفت:

-اتفاقل داشتم باهاش صحبت میکردم!

متعجب پرسیدم:

-با کی!؟

-باهمونی که پشت در!

گیج شدم.متعجب پرسیدم:

-یعنی چی!؟ میشه واضح حرف بزنی!؟

-من سفارش غذا دادم برات دیوونه‌…یاروهم الان دم در اتفاق به من تماس گرفت وگفت هرچقدر زنگ میزنه تو جواب نمیدی

دستمو رو قلبم گذاشتم و بعداز کشیدن یه نفس راحت گفتم:

-بترکی مهرداااااد.چقدر من ترسیدم.بهش بگو چند لحظه صبر کنه لباس بپوشم

خندید و گفت:

-چشممم دلبر!

لبخند زدم وهمونطور که سمت اتاق می رفتم و گفتم:

-مرسی

-بابت ؟

-بابت اینکه تو فکرم نبودی!بابت اینکه حتی وقتی نیستی هم حواست بهم هست

-من همیشه حواسم به تو هست..همیشه حتی وقتی حواسم بهت نیست هم، هم حواسم بهت هست

-دیوووووونه!

-اصلا چی بهتر از اینکه دیوونه ی او باشم! من برم!؟

-آره…برو.

گوشی روکنار گذاشتمو با عجله لباس پوشیدم و بعداز اتاق اومدم بیرون و دویدم سمت در و با باز کرد در غذاهارو از پیک گرفتم و برگشتم داخل‌‌‌‌….

باخستگی لای کتاب رو روهم گذاشتم و به کمر دراز کشیدم.
گردنم درد گرفته بود و نمیتونستم ترک عادت کنم.آخه من از وقتی خودم رو شناختم همیشه عادت داشتم موقع درس خوندن به شکم دراز بکشم اما حالا دیگه واقعا گردنم درد گرفته بود.
خیره بودم به سقف که حس کردم صدای باز شدن در به گوشم رسیده….
فورا نیم خیز شدم.خیره بودم به راهرو که بالاخره قامت بلندش لبخندعریضی روی لبهام نشوند.
بلند شدم و دویدم سمتش…پریدم تو آغوشش و گفتم:

-خسته نباشی عزیزمممم!

دستاشو دور کمرم حلقه کردو با دولا کردن کمرش و کوتاه کردن قامتش سرشو رو شونه ام گذاشت و گفت:

-سلام آرامش…

با لبخند رضایت بخشی که حاصل برچسب قشنگش بود ازش جدا شدم و گفتم:

-چقدر دیر اومدی!؟

انگار که خودش اینو قبول نداشته باشه پرسید:

-دیر اومدم !؟؟

سرمو عین بچه ها بالا پایین کردم البته همراه با یه لبخند:

-اهوووم!

گردنش رو با خستگی تکون داد و بعد رفت سمت مبلها و با کرختی خودشو ولو کرد رو مبل و گفت:

-تازه من خودم ذوق اینو داشتم که چقدر امروز تونستم زود بیام…..چایی نداریم!؟

نگاهی به صورت خسته اش انداختم و گفتم:

-الان برات درست میکنم! تازه دم تازه د م!

تشکرد کرد و بعد دستاشو از پشت قفل کرد و زیر سرش گذاشت و بعدهم پرسید:

-بازم داشتی درس میخوندی خرخون!؟

حتما چشمش افتاده بود به جزوه ها. پله هارو بالا رفتم و خودمو رسوندم به آشپرخونه و جواب دادم:

-اصلا از حس و حالی که آدم سر جلسه امتحان هیچی ندونه و هی مجبور بشه اینور اونورو نگاه بکنه خوشم نمیاد!

کنترل رو روشن کرد و من از آشپزخونه به خوبی میتونشتم ببینمش:

-خب دوست و رفیق واسه همین موقعه هاس دیگه! از پگاه بخواد واست بگه!

کنار جایی ساز موندم و بعد گفتم:

-اولا که هرکس براساس شماره رو صندلی میشینه دوما پگاه خودش از من بدتر…

خندید ولی خسته و بعد گفت:

-آهان پس پگاه خودش التماس دعا داره !

-بعله دقیقااا

چایی که آماده شد دوتا لیوان گذاشتم تو پیش دستی و اومدم پیشش…از رنگ و لعابش تعریف کرد وهز م خواست کنارش بشینم رو مبل …
لیوان رو دادم دستش اون همیشه دوست داشت چاییش رو نسبتا داغ بخوره…
بهش چسبیدم و اون یکی از دستهاشو دور گردنم انداخت.
پرسیدم:

-امشبم اینجا میمونی؟

لبخند زد:

-دلت نمیخواد بمونم؟؟

-برو دیوونه ..من که ازخدام

-آره میمونم….

-نوشین چی میشه؟ گیر نمیده!؟؟

چپ چپ نگام کرد و بعد پرسید:

-تو هنوز نفهمیدی که منو نوشین اگه دهشب چشت سرهم خونه نباشیم باز از نظر خودمون همچی طبیعیه

شونه هامو بالا و پایین کردمو گفتم:

-خب…گفتم شاید اینبار گیر بده….راستی.منم دیگه مثلا فردا شب باید برم خونه…شنبه اولین امتحانم….

به خودش نزدیکترم کرد.رو به تلویزیون گفت:

-چشممم…فرداشب می رسونمت..خودم نوکرتم…چاکرتم…راننده آژنستم…مخلصتم…فداتم…فناتم….

خندیدمو صورتشو بوسیدم. یکم از چایی رو چشید و گفت:

-به به….باور کن چایی خوب به اونی که درستش میکنه بستگی داره حتی اگه نامرغوبترین باشه….

ذوق زده از تعریفش گردنمو به حالت رقص تکون دادمو گفتم:

-ما اینیم دیگه….

-فیلم ببینیم باهم بچه خرخون؟

با کمال میل گفتم:

-آره ببینیم….

 

وقتی تو آشپزخونه داشتم تخمه توظرف می ریختم متوجه شدم که انتخاب فیلمش از نوع عاشقانه نیست و دقیقا همون مدلیه که من هم خوشم میاد هم بعدش بدجور ترس برم میداره.
ظرف شیشه ای رو برداشتم و اومدم سمتش درحالی که چشمام هی روی صفحه نمایش بزرگ تلویزیون به گردش درمیومد.
کنارش نشستم و پرسیدم:

-مهرداد میخوای فیلم ترسناک بزاری!؟

-توقع داری تایتانیک بزارم!؟؟فیلم عاشقانه آخه بهنراز خودم و خودت!؟!!!

ضربه آرومی به شونه اش زدم و گفتم:

-برووو دیوونه!یه عاشقانه مثبت هجده میزاشتی فیض میبردیم!

چشمک زد و با شوخ طبعی کفت:

-عوضش یه فیلم منفی هجده سال میزارم حال ببریم اساسی!

به محض پلی کردن فیلم فهمیدم همونطور که حدس میزنم انتخابش یه فیلم ژانر وحشت.پفک بهز کردم ووریختم تو ظرف و هلش دادم سمتش.
پرسیدم:

-فیلمش خیلی ترسناک!؟

لنگهاشو روی میز دراز کرد و بعد گفت:

-آره.میترسی!؟؟

سینه سپر کردمو با اعتماد به نفس بالا و قاطعیت گفتم:

-معلوم که نه …اصلا من عاشق فیلمای ژانر وحشتم…

از گوشه چشم نگاهم کرد :

-بگو جووون من!

یه دونه پفک لهی لبهام گذاشتم:

-جون توووو….

-ای آب زیرکاه….
دساشو دور گردنم انداخت و همزمان یکم خم شد و ظرف شیشه تخمه رو گذاشت روی پاهاش و مشغول تخمه شکوندن و خوردن شد منم بی سروصدا و تو بغلش شرگرم تماشا شدم.
فیلم محصول مشترک سینمای آمریکا و ژاپن بود وتو شروع حس و حال ودوندگی های دانشجوی بیکاری مقیم ژاپن رو به تصویر میکشید که تصمیم داشت هرجور شده یه شغل با درامد خوب پیدا کنه و این وسط متوجه یه آگاهی میشه.
برای نگهداری از شخص معلولی که دچار اختلالات روانی بود به یک مرستار احتیاج داشتن اونم توی یه خونه ی مخدف و ترسناک و تقریبا همه چیز از استخدام اون دختر نگون بخت شروع شد.
رفته رفته صحنه های ترسناک شروع شدن…مثل جن ترسناکی که به شک یه بچه توی کمد ها قایم میشد یا تدی راهروها شروع به دویدن میکرد….
باهمه ی اون ادعاها همون اول فیلم ترس کل وجودمو فرا کرد.
پاهامو جمع کردمو تو بغل مهرداد مچاله شدم.
خندید و گفت:

-هااااان….چیشده خانم پر مدعاااا….ترسیدی!؟؟؟

سرمو از روی شونه اش برداشتم و به دروغ جواب دادم:

-نخیر اصلااا…

انگار که گرفته باشه دارم الکی میگم تو گلو خندید و گفت:

-باااااشه…..باور میکنم شجاع دل!

چند دقیقه ی دیگه هم از فیلم گذشت و من خودمم نمیدونستم قراره تا کی احساسات واقعیمو انگار کنم اما تو سکانسی که دختره میخواست بره توی حموم و پشت پرده پلاستیکی سفید یه روح با موهای سیاه بلند، چشمای درشت و لباس سفید دید دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و به صورت کاملا ناخواسته با یه هیییین بلند ظرف پفکو ول کردم و دستامو گذاشتم روی چشمام و گفتم:

-وااااای یا ابلفضلللل

شروع کرد خندیدن و بعد گفت:

-آخه خانم پر مدعا این کجاش ترس داره…بردار دستاتو…

جرات نداشتم اینکارو کنم.انگار ترس و وحشتی که اون بازیگر داشت متحمل میشد رو منم داشتم حسش میکردم.
رستامو برنداشتم و گفتم:

-چیشد!؟ رفت یا هنوز هست!؟؟؟

به صدای ترسناک از خودش درآورد و بعد بادفرو بردن انگشتاش تو موهام با لحن ترسناکی گفت:

-اومده پیش توووو….

زدم زیر رستش و جیغ کشان خواستم فرار کنم که خندید و با گرفتن دستم گفت:

-باشه باباااا بمون بمون شوخی کردم….

نفسم رفت یه لحظه.دستمو رو قفسه سینه ام گذاشتم و گفتم:

-مهرداد به جون خودم اگه بازم از اینکارا بکنی بلند میشم میرمااااا

با خنده گفت:

-به من چه!تو خودت گفتی نمیترسی

آب دهنمو قورت دادمو باز با انکار ترس و وحشتم گفتم:

-هنوزم همینو میگم

با چشمای گرد شده گفت:

-عه سنگ پای قزوینو باش…خوبه الان داشتی قبض روح میشدی

من من کنان جواب دادم:

-اون صحنه واقعا ترس داشت

چپکی نگام کرد و با یه پوزخند از سر تمسخر و بیشتر جهت سر به سر گذاشتنم گفت:

-باشه ووراست میگی …بده اون ظرف پفکو به من…

ظرف رو دادم دستش و اینبار بجای شونه های اون تکیه به کاناپه دادم.
صحنه های فیلم لحظه به لحظه داشت ترسناکتر میشد.روح خبیث و بد ذاتی که در قالب یه بچه و گاهی یه زن زشت چهره با دهن خونی و چشمای درشت و موه های بلند سیاه ظاهر میشد و کارای خطرناک انجام میداد منو اونقدر به ترس انداخته بود که مدام حس میکردم همه جای خونه دارم حسش میکنم.
مهرداد اما بیخیال و ریلکس و انگار که داره فوتبال میبینه سرگرم تماشا و تخمه و پفک خوردن شد.
باز با ترس آب دهنمو قورت دادم .
دلم میخواست سفت و سخت بغلش کنم اما می ترسیدم باز ضایع بشم برای همین خودم دستامو دور خودم حلقه کردم و با وحشت به دختره که یه نفر داشت از زیر پتوش رد میشد نگاه کردم….

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت نه

((با سلام خدمت دوستان رمان خون عزیزی که افتخار دادند و تا به اینجا با …

یک نظر

  1. آخه چرا اینقدر دیر به دیر پارت میذارین جدیدا؟؟؟؟؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *