خانه / رمان / رمان آنلاین / رحم اجاره ای / رمان رحم اجاره ای/پارت نودو هشت

رمان رحم اجاره ای/پارت نودو هشت

به سمت اتاقم راه افتادم قلبم گرفته بود مامان بابا دیگه هیچکس به احساس من اهمیت نمیداد فقط میخواستند من هر چه زودتر ازدواج کنم این هم شد احساس آخه داشتم دیوونه میشدم دیگه
_ ستایش
با شنیدن صداش به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ میشه چند دقیقه هم شده به حرفای من گوش بدی بفهمم چی به چیه ؟
_ گوشم با شماست مامان بفرمائید
مامان بلند شد اومد روبروم ایستاد نفس عمیقی کشید و پرسید :
_ میشه بفهمم مشکلت با شوهرت چیه ؟
با شنیدن این حرفش ابرویی بالا انداختم
_ سیاوش هنوز شوهر من نشده ، من مشکلی که باهاش دارم خودش خیلی خوب میدونه ، امروز حالم بد بود الناز تموم مدت کنار من بود میتونید بپرسید جوابش رو میدادم شما الان مشکلی نداشتید ؟!
مامان ناراحت بهم خیره شد
_ من همچین منظوری نداشتم !
_ شما همچین منظوری داشتید یا نداشتید حرف زدن شما کاملا مشخص بود قصد دارید چی بگید مامان و همین باعث عصبانیت من شده بود
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم و بعدش ادامه دادم :
_ مامان من میخوام برم استراحت کنم از نظر شما اگه مشکلی نداشته باشه .
مامان سرش رو تکون داد
_ نه هیچ مشکلی نداره میتونی بری
رفتم داخل اتاقم در رو پشت سرم بستم از حرفای مامان ناراحت شده بودم من دخترش بودم نه سیاوش به جای اینکه نگران من باشه داره سرزنشم میکنه چرا جواب سیاوش رو ندادم گوشیم رو روشن کردم که شماره سیاوش افتاد اولش نمیخواستم جواب بدم اما بعدش اتصال رو زدم که صدای عصبیش پیچید :
_ کجایی ؟
نیشخندی زدم :
_ مگه مامان بهت خبر نداد تو که خوب پیشش جا باز کردی مخصوصا خیلی خوب گزارش من رو میدی
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید که کاملاص صداش اومد بعدش گفت :
_ نگرانت شده بودم بعد دعوا با پسره گذاشتی رفتی تلفن من رو هم جواب نمیدادی .

 

_ ببین سیاوش بخاطر اون آرمین کثافط بهم تجاوز کردی باعث شدی هر شب با کابوس بگیرم بخوابم دیگه از جون من میخوای ؟
با شنیدن این حرف من چند ثانیه ساکت شد بعدش گفت :
_ دوست نداشتم اون شب اون بلا رو سرت بیارم اما بدجور تحریک شده بودم بخاطر حرفایی که زدی متاسف هستم من نمیخواستم اینجوری بشه
بعدش گوشی قطع شد با چشمهای گرد شده به گوشی قطع شده داشتم نگاه میکردم باورم نمیشد
یعنی این واقعا خود سیاوش بود که داشت میگفت متاسف هستم اصلا باورم نمیشد
_ ستایش
با شنیدن صدای ستاره از افکارم خارج شدم ، نگاهم رو بهش دوختم و گفتم :
_ بله
_ دیدم پایین چیشد
نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم
_ نکنه تو هم اومدی واسه دعوا با من ؟
سرش رو تکون داد
_ نه
_ پس چی ؟
_ اومدم ببینم حالت خوبه یا نه
_ آره خوبم من !.
_ از دست من عصبی هستی ؟
نفس عمیقی کشیدم رسما دیوونه شده بودم خیلی تند داشتم باهاش برخورد میکردم توقع نداشت من باهاش همچین برخوردی داشته باشم .
_ ببخشید ستاره من از دست تو عصبی نیستم ، میدونم باهات بد برخورد کردم ببخشید
_ نه اشکالی نداره من فقط نگرانت شده بودم میخوام ببینم کمکی از دست من برمیاد ؟
_ نگران نباش من واقعا حالم خوبه
با شک بهم خیره شده بود میدونست حال من اصلا خوب نیست
_ ستایش
_ جان
_ واقعیت رو بهم بگو چت شده تو چند روز هست اصلا تو حال خودت نیستی ، ازت نپرسیدم گفتم خوب میشی اما نشدی باهام حرف بزن شاید آروم شدی .
به سمتش رفتم دستم رو روی شونش گذاشتم و گفتم :
_ ستاره ممنون که نگران حال منی اما من واقعا خوب هستم بخاطر ازدواج یخورده بهم فشار اومد با خودم راه میام مطمئن باش .

_ تو بخاطر ازدواج انقدر داغون نشدی ستایش تازه این شکلی شدی اما من دیگه بیشتر از این چیزی نمیگم بهت فشار نمیارم هر وقت خودت خواستی میگی دوست ندارم حالت بد بشه .
اشک تو چشمهام جمع شد چقدر خوب بود حداقل واسه یکبار هم که شده داشت به من فکر میکرد حال من واسش مهم بود شاید اینجوری میتونست ذره ای هم که شده نسبت بهش احساس خوبی داشته باشم ، یه چند روز بود هیچکس رو دوست نداشتم !.
_ ستاره
_ جان
_ مامان بابا چرا واسشون مهم نیستم دیگه ؟!
چشمهاش گرد شد با تعجب پرسید :
_ این چه حرفیه ستایش کی گفته تو واسشون مهم نیستی ،
با شنیدن این حرفش غمگین خندیدم
_ نیاز نیست کسی چیزی بگه من خودم دارم میبینم
_ ستایش …
وسط حرفش پریدم‌ :
_ میشه من و تنها بزاری ؟
سرش رو تکون داد و گفت :
_ حتما
بعدش از اتاق خارج شد ، در رو پشت سرش قفل کردم بعد خوردن آرامبخش قوی رفتم دراز کشیدم من میخواستم بدون فکر کردن به چیزی حتی شده واسه چند دقیقه استراحت کنم نمیتونستم بیشتر از این اعصاب خودم رو خورد کنم .
* * *
_ چیشده الناز ؟
با نگرانی بهم خیره شد
_ آرمین
ابرویی بالا انداختم و گفتم :
_ داخل دانشگاه آبروی تو رو برده گفته باهاش رابطه داشتی !.
_ مهم نیست
با بهت پرسید :
_ عصبانی نشدی ؟
_ نه
_ جدی ؟
_ آره چون من نه باهاش رابطه داشتم نه حتی بهش نیم نگاه انداختم اون الان از کون سوزیش همه چی میگه فقط یه مشت احمق حرفش رو باور میکنند که واسم مهم نیست کسایی که من و میشناسند میدونند آدمی نیستم همچین کار هایی انجام بدم درسته ؟
سرش رو تکون داد
_ درسته

_ درضمن الناز من خودم انقدر درگیر فکری دارم که واسم مهم نیست بقیه چه فکری درباره من میکنند
الناز با ناراحتی به من خیره شد و گفت :
_ کاش میتونستم بهت کمک کنم ستایش اما خودت نمیخوای هم عاشق سیاوش هستی دوست نداری بهش صدمه بزنی هم دوست نداری باهاش باشی‌ نمیدونم دیگه باید چجوری بهت کمک کنم .
تلخ خندیدم
_ حتی خودم هم نمیتونم به خودم کمک کنم .
سرش رو با تاسف تکون داد
_ الان حالت بهتر شده ؟
_ آره بهتر هستم نیاز نیست نگران من باشی به زودی بهتر هم میشم .
_ باشه پس مراقب خودت باش دوست ندارم چیزیت بشه .
_ نگران نباش من مراقب خودم هستم الناز
دستم رو داخل دستش گرفت و اسمم رو صدا زد :
_ ستایش
به چشمهاش خیره شدم و گفتم :
_ جان
_ تو سیاوش رو دوست داری درسته ؟
با شنیدن این حرفش سری به نشونه ی مثبت واسش تکون دادم و گفتم :
_ آره دوستش دارم !.
لبخندی روی لبهاش نشست
_ باشه
متعجب به چشمهاش خیره شدم و پرسیدم :
_ چرا میخندی ؟
شونه ای بالا انداخت
_ چیزی نیست
_ مطمئنی ؟!
سرش رو تکون داد و گفت :
_ آره
با حرص داشتم بهش نگاه میکردم باورم نمیشد اینقدر زود سوتی داده باشم آره من سیاوش رو دوست داشتم این واقعیت داشت اما نمیخواستم هیچکس از علاقه من نسبت بهش خبر داشته باشه .

تموم مدت سر کلاس حسابی درگیر بود فکرم اصلا نمیتونستم تمرکز کنم وقتی درس تموم شد بلند شدم وسایلم رو جمع کردم همراه الناز میخواستیم بریم خونه چند قدم بیشتر نرفته بودیم که صدای بوق ماشینی اومد ، نگاهم به سیاوش افتاد گفت :
_ سوار بشید
الناز تشکر کرد و گفت :
_ ممنون آقا سیاوش من کار دارم باید برم جایی ستایش همراه شما میاد
و بعدش در مقابل چشمهای گشاد شده من گذاشت رفت میدونستم هیچ کاری نداشت فقط میخواست من و سیاوش تنها باشیم حرصی شدم از دستش چرا همچین کاری انجام میداد آخه شاید چون واقعا دوست داشت من و سیاوش با هم باشیم شاید نمیدونستم دلیلش چی هست
_ زود باش
سوار ماشینش شدم اونم بدون حرف راه افتاد ، زیاد طول نکشید که صداش بلند شد :
_ خبر هایی که تو دانشگاه پخش شده رو شنیدی ؟
نیشخندی روی لبهام نشست
_ مهم نیست
_ مهم نیست هرزه خطاب بشی ؟
_ نه مهم نیست کسایی که باید من رو میشناسن من به دهن مسموم و مریض بقیه کاری ندارم اون پسره غرورش خورد و خاکشیر شده واسه ترمیم غرورش نشسته دروغ میگه اما کسایی که باید باور نمیکنند .
با صدایی خش دار شده گفت :
_ اما من نمیتونم تحمل کنم پشت سر زن من همچین حرفایی هست
_ اولا من زن تو نیستم !. ، دوما این مشکل خودت هست نه میتونی جدا بشی ، سوما تو کار هایی که بهت مربوط نیست دخالت نمیکردی اینجوری نمیشد
ماشین ایستاد به سمتش برگشتم خیره به چشمهاش شدم که پرسید :
_ تو هنوز از دست من دلخور هستی ؟
_ من از تو متنفر هستم
نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد
_ خیلی دوست دارم تیکه تیکت کنم میفهمی ستایش ؟
_ آره

_ پس مراقب حرفایی که میخوای بهم بگی باش چون من صبور نیستم زیاد میدونی خودت !.
داشت یه جورایی من رو تهدید میکرد ، خیره به چشمهاش شدم و با طعنه گفتم :
_ آره خیلی میشناسمت چه جور آدمی هستی .
با شنیدن این حرف من عصبی شد
_ دوست داری همینجا یه بلایی سرت دربیارم ؟
_ نکنه قصد داری وسط جاده بهم تجاوز کنی یعنی تا این حد وقیح شدی ؟
با شنیدن این حرف من دستی داخل موهاش کشید
_ داری عصبیم میکنی !.
_ خودت باعثش شدی نه من
نفس عمیقی کشید و راه افتاد میدونست هنوز بابت اون اتفاق نسبت بهش چه احساس بدی دارم پس دوباره نمیتونست همون اشتباه رو مرتکب بشه
_ ستایش
_ بله
_ دیگه دوست ندارم اون پسره اطرافت باشه
_ صد بار بهت گفتم باز هم میگم من با اون پسره هیچ ارتباطی ندارم میفهمی ؟!
سرش رو تکون داد و گفت :
_ امیدوارم همونطور که خودت میگی باشه
دیگه هیچ حرفی زده نشد تا رسیدن به خونه وقتی خواستم پیاده بشم دستش رو روی دستم گذاشت ، شوکه به دستش خیره شده بودم که گفت :
_ معذرت میخوام
به چشمهاش زل زدم
_ بابت ؟
_ تجاوز !.
بی اختیار لحنم تلخ شد
_ قراره بعد هر بار تجاوز کردن معذرت خواهی کنی ؟
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد
_ دیگه هیچوقت تکرار نمیشه
_ اگه تکرار بشه دیگه هیچ ستایشی وجود نداره که بخوای اذیتش کنی چون من خودم و میکشم
بعدش دستم رو از زیر دستش کشیدم بیرون از ماشین پیاده شدم هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که دستم رو گرفت و گفت :
_ کجا ؟
خیره به چشمهاش شدم و جوابش رو دادم :
_ کور ک نیستی دارم کجا میرم

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/پارت هفده

  لبخندی زد و گفت _ تو فکر کن بچه ای من دوست ندارم زنم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *