خانه / 2020 / مارس

بایگانی/آرشیو ماهانه: مارس 2020

چت روم کافه رمان

دوستانی که میخوان چت کنن بیان پاینن این بخش راحت چت بکنن بعد 48 ساعتم کلا چتا پاک میشه و از اول میتونین چت کنین این بهتره تا مزاحم دوستای دیگمونم نشیم امیدوارم راضی باشین دوستانیم که نظر یا انتقادی داشتن در پایین رمان ها بفرستن برامون چون پیامای چت …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت پنجاهو پنج

  چشم من مدام در تعقیب سوی چشماش بود. میخواستم بدونم واکنشش چیه وقتی بفهمه نتیجه ی سکس رویایش شد یه توله! برگه رو خیلی آروم از توی پاکت بیرون کشید و بهش نگاه کرد. رفته رفته لبخند روی صورتش محو شد. نگاهش میخکوب اون برگه ی آزمایش شده بود …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت دوم

همین که دست و پام و باز کرد خواستم از روی صندلی بلند بشم که با تشر گفت _بشین! درسته که دست و پات و باز کردم ولی بهت این اجازه رو ندادم که از جات بلند بشی. متعجب نگاهش کردم و تکونی نخوردم. این بشر پاک روانی بود! یه …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت صدو یک

  با شنیدن حرفای بابا که توضیح داده بود احساس بهتری داشتم حداقل میدونستم بابا به مامان خیانت نکرده اما اون زن واقعا بدجنس بود چجوری میتونست درمورد مامان انقدر بد صحبت کنه اصلا نمیتونستم درست حسابی درکش کنم کاش میشد یه جوری گورش از زندگی ما گم بشه . …

بیشتر بخوانید »

رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت هفت

  فکر کنم رنگ پریده صورتم، حالم رو آشکار می‌کرد چون رد خنده‌ای رو صورت جفتشون دیدم و بعد هم صدای عموی باربد رو شنیدم که در حالی که به جایی اشاره می‌کرد گفت: -برو اونجا کنار شوفاژ یکم گرم بشی. چایی می‌خوری یا قهوه؟ با دیدن شوفاژ، انگار که …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت صد

_ داری بد قضاوت میکنی متوجه هستی ؟! سری به نشونه ی منفی واسش تکون دادم و گفتم : _ نه اصلا متوجه نیستم چیشده مگه سیاوش تو فکر کردی من چیزی گفتم به زن داییت اما من نگفته بودم خودش باعث شده بود _ ببخشید بعدش از اتاق خارج …

بیشتر بخوانید »

رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت شش

مثل همیشه‌، باربد به سروناز و سروناز به باربد اشاره کرد و همزمان باهم گفتن: -خاله گلبو! باربد/سروناز اذیت می‌کنه. لبخندم بیشتر شد. لبخندی که قبلا، قهقهه بود اما امروز، فقط یک لبخند کوچیک. نفس عمیقی کشیدم و رو به سروناز گفتم: -شما دوتا که انقدر باهم خوبین. چرا همیشه …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت اول

  با برداشته شدن اون پارچه سیاه،چندین بار متعدد پلک زدم تا کمی دیدم بهتر شد. خواستم دستم و بالا بیارم و چشمام و ماساژ بدم اما دیدم که دستام به صندلی بسته شدن. خدایا آخه من کجام؟ کمی فکر کردم تا بالاخره خون به مغزم دوید و به خاطر …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت پنجاهو چهار

    از پله ها اومدم پایین و رفتم سمت نوشین که لم داده بود رو کاناپه و همزمان هم چیپس و پفک میخورد و هم تلویزیون تماشا میکرد. درست بود که اخیرا بد رفتار میکرد اما نمیتونستم الطافش رو فراموش کنم و سر لج چیزایی که مامان سفارش کرده …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت چهلو یک

  _نهان … عصبی با صدای اروم توپید بهم _برو بیرون نمیخوام ببینمت ازت متنفرم لب باز کردم تا توجیهش کنم ولی بغضش سر باز کرد و شروع کرد به مشت کوبیدن به سینه م _تو توی زندگی من نحسی اوردی … حالم از تو و دورو بریات بهم میخوره …

بیشتر بخوانید »