خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/ پارت پنجاهو سه

رمان بهار/ پارت پنجاهو سه

منو کشید تو آغوش خودش.اونقدر که تو بدنش مچاله شدم یا بهتره بگم احساس مچاله شدن بهم دست داد.
تو همون حالت تصمیم گرفتم سوالی رو بپرسم که این چند روز ذهنم درگیرش بود:

-مهرداد !؟

-جونم…

-میگم نمیدونم حسی که میخوام ازش حرف بزنم درست باشه یا نه اما…اما من…اما من حس میکنم نوشین یکم عصبی تر و بداخلاق شده!

صورتم رو بوسید و گفت:

-نوشین همیشه همینطوری بوده…همیشه

من مثل مهرداد فکر نمیکردم و مطمئن یودم یه تغییری تو خلق و خوی نوشین به وجود اومده.اون یکم بداخلاق شده بود و حتی گاهی رفتارش با منم بد بود.

-ولی منثل تو فکر نمیکنم…

-چطور!؟ مگه با تو بد حرف زده!؟

-نه من فقط میگم اون رفتارش عوض شده.حس میکنم یه بویی از ارتباط ما برده

جمله ی من نه تنها نگرانش نکرو بلکه خندوندش….
کنار رفت و دستهاشو گذاشت رو شکمش و گفت؛

-عجب !

آرنمجو رو تخت و دستمو زیر سرم گذاشتم و گفتم:

-میخندی!؟

-باید گریه کنم !؟؟؟

-مسخرههههه مم نگرانم اونوقت آقا میخنده!

-عریز من…نوشین اگه اینو میفهمید که خون بپا میکرد.پس خیالت راحت…

-واقعا !؟

-نه الکی

چشم غره ی تصنعی ای بهش رفتم:

-بی مزه

نیم خیز شد و گفت:

– بهار…

-جان!؟

-بلند شو یه چایی درست کن بخوریم…بلندشو…

از رو تخت کنار رفت و بعددستشو به سمتم دراز کرد.دستشو گرفتم و از روی تخت بلند شدم و بعدهم همراه هم از اتاق بیرون رفتیم.
بلند بلند خندید و گفت:

-چقدر موندن تو خونه بدون آدمای اضافی میچسبه!

پرسشی نگاهش کردم و گفتم:

-آدمای اضافی !؟

کش و قوسی به بدنش داد و گفت:

-آره دیگه…بدون نوشین…یدون شهناز.این خونه وقتی قشنگ که اونا نباشن ولی تو باشی تو باشی و من!

اون روی صندلی نشست و من مشغول درست کردن چایی شدم.
پرسید:

-از امتحانات چه خبر!؟

چایی ساز رو روشن کردم و گفتم:

-فعلا که اوضاااع خوب!

 

دوتا لیوان چایی ریختم و بعد رو به روش نشستم و یکی از لیوانهارو دادم دستش.
با بلند کردن لیوان نگاهی پر تحسین به رنگ چایی انداخت وگفت:

-به به! یه چیزی رو میدونستی بهار!؟

حین نوشیدن چایی گفتم:

-چی!؟

-اینکه من عاشق دستپختتم….عاشق چایی هایی که دم‌میکنی…میگم اصلا یه پیشنهاد!

-چی!؟

یه روز ناهار درست کن دوتایی باهم بریم‌ بیرون…حالا تو اسمشو بزار پیکنیک!

خندیدمو گفتم:

-من این موقع امتحانات بهشت هم‌نمیرم

-باشه بچه خرخون! واسه بعدامتحانت!

یکم‌ فکر کردم و بعد لیوان نیمه رو گذاشتم روی میز و گفتم:

-ولی من یه پیشنهاد دیگه دارم.یه روز تو کلید خونه ی دوستتو میدی دست من. من میرم اونجا ناهار درست میکنم و بعد ….

نذاشت من حرفمو بزنم و با زدن یه بشکن گفت:

-بیستتتت….پیشنهاد تو بیست! قبول بچه خرخون!

بااخمی تصنعی جهت شوخی گفتم:

-عه!دیگه نگو بچه خرخون! میام براتاااا

خواست جرفی بزن که صدای باز شدن در اومد.از ترس فورا بلند شدم و گفتم:

-یعنی کیه!؟

اونم فورا بلند شد.نگاهی سمت پنجره انداخت و لب زد:

-نمیدونم…شهناز که نمیتونه باشه

هولزده و با ترس گفتم:

-پس حتما نوشین…مگه نگفتی نمیاد!؟

خودشم‌پاک گیج شده بود.بدون اینوه سرشو برگردونه گفت:

-آره قرار بود نیاد

-من باید زودتر برم تو اتاق…

لیوان رو گذاشتم رو میز و با عجله از آشپزخونه بیرون رفتم.
نفس زنون از پله ها بالا رفتم اما پاهام درست قبل رفتم به اتاق بدنم رو متوقف کردن‌‌‌.چند دقیقه ای همونجا ثابت موندم و بعد با گام های آروم سمت نرده ها رفتم.
میخواستم با چشمهای خودم نشوین رو ببینم هرچند گوشهام قبل از چشمهام صداش رو شنیده بود.
دستامو رو نرده ها گذاشتم و سرم رو خم کردم.
در رو کنار زد و اومد داخل…
صدای کفشهاش تق تق تو فضا میپیچید.
مهرداد رو که دید متعجب ازش پرسید :

-تو خونه ای!؟

-آره…تو چرا برگشتی!؟

-من یکم حالم خوب نبود زود برگشتم…کسی اینجا بود !؟

-نه چطور!؟

-آخه دوتا لیوان چایی هست رو اوپن…تازه یکیشم نصفه اس…..

اگه بگم تو اون لحظه تامرز مرگ رفتم دروغ نگفتم.حس کردم قلبم قراره بایسته.لبمو به دندون گرفتم و منتظر موندم ببینم مهرداد چی میگه….
خوشبختانه دستپاچه نشد و خیلی ریلکس گفت:

-چمیدونم…لابد مال دختر خالته چون من وقتی اومدم چایی آماده بود

نوشین شکاک پرسید:

-مگه تو کی اومدی!؟

-همین چنددقیقه پیش…حالا بیخیال…بگو ببینم چرا حالت بده!

سوئیچشو پرت کرد رو میز و از دیدم ناپدید شد.اما صداش رو شنیدم که گفت:

-نمیدونم…حالت تهوع داشتم….

-بیا برات چایی بریزم عزیزم

دیگه ندیدمش چون رفتن توی آشپرخونه.برای من همین کافی بود که شک نکرد یا پیگیر داستان نشد.نفس راحتی کشیدم و پارچین رفتم توی اتاقم….

 

زیر آلاچیق نشسته بودم و سایت رو برای دیدن نمراتم تا به امروز چک میکردم.خوشبختانه اوضاع بد نبود و نمره ی بد و شرمنده کننده نداشتم.

-سلام …

صدای استاد حاتمی بود.گوشیمو رو گذاشتم رو کتاب و با خوش رویی گفتم:

-سلام…

لبخندی زد و با تکون دستش گفت:

-طبق معمول داشتم رد میشد که چشمم به شما افتاد…و…البته باید بگم یه امانتی هم پیشم داشتی که اومدم پس بدم.مزاحم خلوتت که نیستم!؟

سرمو تکون داوم و خیلی زود گفتم:

-نه اصلا…

از توی کیفش کتابی که قبلا بهش داده بودم رو بیرون آورد و به سمتم گرفت و گفت:

-مرسی بابت این دوست خوب…هرکتابی واقعا یه دوست یه دوست کامل….

-میخواد مثل شما باشه…من خوندمش قبلا

قدرشناس خوبی بود.اینبارهم باعطوفت گفت:

-ممنون بانو…

کتاب روازش گرفتم و گفتم:

-خواهش میکنم

همچنان که داشت تو کیفش دنبال چیز دیگه ای میگشت پرسید:

-امتحاناتنو چطور دادی…

چون از طریق گوشی تو صفحه ی مربوط به نمرات وارد شده تو سایت بودم گوشی رو برداشتم و بعد با زدن رمزش اونو به سمتش گرفتم و گفتم:

-بفرمایید!!!

گوشی رو از دستم گرفت و بعد با نگاه به نمراتم با تحسین گفت:

-به به ! عالی! احسنت….خوبه همینطوری ادامه بده!

ذوق زده گفتم:

-مرسی!

بالاخره چیزی که میخواست رو پیدا کرد.از توی کیفش یه کتاب بیرون آورد و بعد اونو داد دستم و گفت:

-این جدیدترین کتابیه که خوندم…عالیه…چندتا امتحان دیگه مونده برات!؟

خوشحال و با ذوق جواب دادم:

-فقط یکی دیگه!فقط یکی ..

-عه پس به زودی خلاص میشین!

خندیدم:

-آره دقیقاااا…

-خب من مزاحمتون نمیشم.امیدوارم همیشه همینقور موفق باشی خانم احمدوند…

-ممنون استاد….

با رفتن حاتمی ، پگاه با دوتا هات چاکلت اومد سمتم و گفت:

-استاد بود!؟

-آره..

-جمع کن وسایلت بریم!

خم شدم و داشتم وسایلمو جمع میکردم که بخاطر گشادی مقنعه گوشواره از زیر مقنعه اومد بیرون…

پگاه پرسید:

-چه گوشواره های خوشگلی…تازه گرفتی!؟؟

کیفمو رو دوشم انداختم گفتم:

-من نخریدم!

یکی از هات چاکلت هارو داد دستم و پرسید:

-پس کی خرید!؟

-یه هدیه است…

با مکث گفت:

-از طرف مهرداد…!؟

با لحن خاصی اینو پرسید.دیگه موقع به زبون آوردن اسم مهرداد راجبش اون دید قبلی رو نداشت.یعنی من که اینطور حس میکردم.
نگاهی بهش انداختم و گفتم:

-آره…مهرداد برام خریده…

-خوشگلن…

-ممنون!

احساس میکردم یه ذهنیت بدی از مهرداد داره.داشتن حس بد نسبت به اون عین داشتن حس بد نسبت به خود من بود…
منم که اصلا دلم نمیخواست بهترین و تنها ترین رفیقمو تو تهرون ازدست بدم.
برای همین گفتم:

-مهرداد خیلی خوبه پگاه…فقط…فقط از شانس بدش برادرش فوت کرد و مجبور شد با نوشینی ازدواج بکنه که خیلی ازش بزرگتره و باهم تفاهمی ندارن…اون منو خیلی دوست داره…

لبخندی زد و گفت:

-من که چیزی نگفتم دختر…بیخیال! بهش فکر نکن…بخور از دهن نیفته….

نفس عمیقی کشیدمو رومو برگردوندم.امیدوارم هیچوقت هیچوقت زمانی نرسه که پگاه بخاطر این ارتباطم از من متنفر بشه…

 

قدم زنان تو خیابون راه می رفتیم و حرف میزدیم.
هوا سرد بود اما قدم زدن، گپ زدن و خوردن نوشیدنی های گرم این سردی رو جبران میکرد.
پگاه یه نفس عمیق کشید و با پایین تر آوردن شال گردنش گقت:

-میدونی چی تو کلمه !؟؟

لیوان توی دستم رو آوردم پایین و گفتم:

-چی !؟

-این مدت خیلی اذیت شدیم بخاطر امتحانات…خیلی…امتحان آخرو که دادیم یه جشن میگیرم…

خندیدم و گفتم:

-اونوقت این جشن رو کجا میگیرین دوشیزه پگاه !؟

-خونه دیگه! آرتین آخرهمین دیگه میره استانبول…میخواستم باهاش برم ولی بخاطر امتحانات نمیشه…نظرت چیه بعداز اینکه هز شر امتحانات خلاص شدیم یه جشن توپ بگیریم هان !؟

پیشنهادش بد هم نبود.درواقع من از یه جایی به بعد هرجایی رو به بودن تو خونه ی نوشین ترجیح می دادم.واسه همین با کمال میل گفتم:

-باشه… موافقم….خیلی هم موافقم..

دستاشو با ذوق بهم مالید و بعد گفت:

-یه جشن توپ دخترونه…گیسو روهم دعوت میکنم!

-گیسو کیه!؟

-یکی از دوستای صمیمیم…ترکیه بوده یه چند روزی میشه برگشته.دختر خوبیه عکسشو بهت نشون ندادم؟

با لرزش گوشی موبایلم،نتونستم جواب سوال پگاه رو بدم.نگاهی به شماره ی ناشناس انداختم و بعد با تردید و تاخیر تماس رو جواب دادم اما چیزی نگفتم تا هرکی هست خودش اول حرف بزنه:

-الو…

اصلا این صدارو نمیشناختم:

-بله بفرمایید!

-نیما هستم…پسرعموت

جاخوردم چون اصلا انتظار این تماس رو نداشتم.حتی یک درصد.ماهیچ نوع ارتباطی باهم نداشتیم.هیچ ارتباطی حالا نمیدونم چطور شد که اون با من تماس گرفته:

-سلام. با من کاری دارین !؟

-من اومدم تهرون…مادرت یه چیزایی برات فرستاده که بیارم بیرونی که برسونم به دستت!؟؟

-من الان بیرونم…

-پس یه جای مشخص بمون من وسایالت رو بهت بدم.هرجا که میخوای بمونی پیامکش کن برام

بی ادب حتی خداحافظی ام نکرد .صدای بوق ممتد که تو گوشم رسید گوشی رو گذاشتم تو جیبم و غرولند کنان گفتم ” از بس من عاشق چشم و ابروشم …آخه بگو مامان من آدم قحط بود بدی این برج زهرمار بیاره”!

پگاه که صحبت کردن منو با خودم دید متعجب پرسید:

-با کی داری حرف میزنی تو!،

-باخودم!

-عجب! خل شدیااا حالا کی هست که باهاش قرار گذاشتی!

-پسرعموم..مامان یه سری وسیله برام داده اون بیار.اصلا ازش خوشم نمیاد…اصلا ولی الان مجبورم ببینمش

خندید و گفت:

-خب دیگه…آش کشک مامانت…بخوری پات نخوری پات

 

آدرس کوچه ای که خونه ی نوشین و مهرداد اونجا بود رو دادم به نیما.همونجا هم منتظر موندم تا بیاد.
و چون اومدنش داشت یکم طول میکشید تصمیم گرفتم کتابی که استاد حاتمی بهم داده بود رو از کیفم بیرون آوردم و شروع کردم ورق زدنش…
با خوندن همون چند خط اول مجذوبش شدم اونقدر که یادم رفت نیمای عوضی یه ساعت منو کاشته سر خیابون…
تلفنم که زنگ خورد انگشتمو لای کتاب گذاشتم و جواب تماس رو دادم:

-سلام مامان…

-سلام عزیزم…نیما امانتی هارو واست آورد

-قراره بیاره.منتظرم

-دستش درد نکنه

گله مند و دلخود گفتم:

-دستش درد نکنه !؟؟ ای بابا…مامان من اصلا آدم قحطی بود دادی به نیما بیاره!؟؟ کس دیگه نبود!؟

متعجب گفت:

-واااا…بهار تو چرا اینقدر از زمین و زمان و همه بدت میاد.نیما اومد خونه سر زد یه چیزایی آورد بعد فهمیدم که میخواد بره تهران گفتم بدم ایمارو بیاره واست وسط امتحانت بخوری جون بگیری…

-دستت درد نکنه ولی دیگه هیچوقت از طریق نیما چیزی واسه من نفرست…من ازش خوشم نمیاد

-از دست تو…مواظب خودت باشه..خدانگهدار…

خداحافظی کردم و گوشی رو گذاشتم تو جیبم و بعد تکیه دادم به درخت و دوباره سرگرم خوندن کتاب شدم.
بیشت صفحه از کتاب رو حونده بودم و حضرت آقا هنوز نیومده بود.دیگه داشتم کلافه میشدم که صدای بوق ماشین که اومد سرم رو از تو کتاب برداشتم و به روبه رو نگاه کردم.
نیما بود.
حالم ازش بهم میخورد.از این پسرعموی ماسه دار خودشیفته که فکر میکرد خدا خودش و زنش رو به صورت کاملا اختصاصی از آسمون انداخته رو زمین.
از ماشین پیاده شد و اومد سمتم.
رو به روم ایستاد و بهم نگاه کرد.منتظر بود سلام کنم اما من از عمد اینکارو نکردم و اونقدر طولش دادم تا خودش گفت:

-اومدی تهران بی ادب هم که شدی.سلام کردن هم بلد نیستی!

پوزخندی زدم و گفتم:

-نه…تو یادم بده.

-اگه تا الان یاد نگرفتی از این به بعدهم یادنمیگیری…

تیکه ی سنگینش رو انداخت و رفت سمت ماشین و بعد وسایلی که مامان واسم فرستاده بود رو برداشت و اومد سمتم.
همین که وسیله هارو داد دستم از شانس بد ماشین مهرداد پیچید تو خیابون، من که شناختم اما اون اول نشناخت و بکم دور شد اما بعد دنده عقب گرفت و دوباره اومد سمت ما…
ماشین رو نگه داشت و شیشه رو داد پایین و بهم نگاه کرد.
قبل از اینکه فکری به سرش بزنه گفتم:

-سلام آقا مهرداد…پسرعموم…

مهرداد اول نگاهی به نیما انداخت و بعد پیاده شد و اومد سمتمون.
روبه روی نیما ایستاد و دستشو به سمتش دراز کرد و گفت:

-سلام…

نیما دست مهرواد رو تو دستش فشرد درحالی که همچنان نمیشناختش .من اما خیلی سریع گفتم:

-ایشون شوهر دخترخاله ی من هستن…آقا مهرداد…

نیما دست مهرداد رو فشرد و با تکونش گفتم:

-خوشبختم

-منم همینطور…

نیما دست مهرداد رو رها کرد و گفت:

-من فردا صبح برمیگردم تهران.اگه جیزی لازم داشتین یا قرار بود چیزی واسه زن عمو بفرستی باهام تماس بگیر.

بعد رو کرد سمت مهرداد وبعداز برانداز کردن سرو ریختش گفت:

-فعلا…

مهرداد دستهاشو تو جیب شلوار فرو برد و نه چندان صمیمی پرسید:

-تشریع نمیارید خونه !؟ البته تقصیر بهار…جای بدی قرار گذاشت اونم وقتی خونه همین چند قدمیه

-نه ممنون…من فرصت موندن ندارم…

نیما رفت سوار ماشینش شد و خیلی زود رفت و من موندم و مهرداد توی خیابون خلوت و سرد….

 

نیما رفت سوار ماشینش شد و خیلی زود رفت ومن موندم و مهرداد توی خیابون خلوت و سرد…
قدم زنان اومد سمتم.رو به روم ایستاد و بعد پرسید:

-این بود همون پسرعمویی که چشم دیدنشو نداری!؟

کیفمو رو دوشم انداختم و جواب دادم:

-آره خودشه…هر وقت مبینمش بدنم کهیر میزنه…احساش کسی بهم دست میده که انداختنمش تو انفرادی و بیخ گوشش ووزلا میزنن…از این بوقهای بزرگ…

با کمی شک پرسید:

-اینقدر ازش بدت میاد !؟

شال گردنم رو تا روی دماغم بالا آوردم و در جواب سوالش که واسه من بوی شک میداد شکاکیتش نسبت به این دیدار رو می رسوند گفتم:

-آره…دقیقا درهمین حد! هم از خودش هم از زنش!

به نظرم رسید چون از دهن من شنید که زن داره دیگه اونقدرها هم دچار شک و دلهره نشد چون خوشحال شد و پرسید:

-زن داره مگه !؟

خم شدم و وسایلی که مامان فرستاده بود رو از روی زمین برداشتم و گفتم:

-بله که داره

-گفتی اسمش چی بود!؟

-نیما…

-آهان…حالاخب چرا دادی اون واست بیاره!

-من ندادم…مامان فرستاد.این میخواست بیاد تهرون مامان یه سری خرت و پرت داد بهش واسم بیاره…

متفکرانه سرش رو تکون داد و گفت:

-آهان…اینطوریه…خب حالا بیا من برسونمت…

خنده ام گرفت.به راه کوتاهی که تا خونه مونده بود اشاره کردم و گفتم:

-واسه این سه چهار قدم راه باید سوار ماشین بشم!؟ نمیخواد…خودم میبرم…فعلا!

سد راهم شد.متعجب بهش نگاه کردم و با تصور اینکه میخواد هرجور شده منو ببره گفتم:

-وووی مهرداد…سه چهار قدم راهه بزار خودم برم دیگه!

لبخند زد و گفت:

-واسه این سد معبر نکردم که!

همونطور که از شدت سرما هی این پا اون پا میکردم گفتم:

-پس واسه چی سد معبر کردی آقا مهرداد خان !؟

به وسایل توی دستم اشاره کرد و گفت:

-واسه اون چیزایی که مامانت فرستاده…توشون لواشک خونگی پیدا میشه!؟؟

سرمو تکون دادم و گفتم:

-آهاااان…پس واسه اینی…نمیدونم فرستاده یا نه.ولی اگه فرستاد قول میدم سهم تو و نوشین رو بزارم جدا! حالا میزاری برم!؟ یخ کردم…چاییدم….

خجدید و دستاشو از جیب شلوارش بیرون آورد و بعد شال گردنمو کشید پایین و نوک بینیم که بخاطر سرما قرمز شده بود رو بوسید و گفت:

-حالا برووو

وحشت زده نگاهی به اطراف انداختم و گفت:

-هییییییین ! چیکار میکنی تووووو….کله خراب…

رفت سمت ماشینش و همزمان جواب میداد:

-نمیشد از خیرش گذشت…

با حرص و جوش گفتم:

-نمیگی یکی میبینه!؟ هان!؟ وای تو آخرش منو سکته میدی!

بلند بلند خندید و گفت:

-بابا تو این سرما هیشکی نمیاد بیرون حتی فضولی! برو…برو خونه سرما نخوری!

چرخیدپ سمتش و پرسیدم:

-مگه تو خودت نمیای!؟

-چرا…ولی تو اول برو…

-باشه…

پشت بهش راه افتادم سمت خونه.میخواست با فاصله از من بیاد که تصمیم درستی هم بود.
هوا سرد شده بود و من حس میکردم حتی با وجود دستکش هم انگشتام یخ و بیجونن….
سرمو بلند کردم و نگاهی به آسمون انداختم…
گمونم قرار بود به زودی برف بباره دوباره….

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت شصتو شش

  دیگه نمیتونستم باورش کنم. بین مهرداد و اون پسر ذره ای شک نداشتم این …

4 نظر

  1. خو مشخصه دیگه نوشین بارداره.
    یه مدت دیگه هم بهار خانم جور مهرداد میکشه
    بعدم که کاملا واضح بهار از زندگی مهراد باید بره بیرون.

    مردها واقعا راحتن هر بار با یکی.

  2. اون استاد حاتمی که اونجا چغندر نیست نوشین بارداره بهارم میره بااون

    • آفرین یاسمین جون…زدی به هدف👏
      شایدم نیما زنشوطلاق داده اونوقت عاشقه بازشده
      وگرنه چه دلیلی داره وسایل بهاروبراش بیاره؟!

  3. سلام
    عذر میخوام یسوالی داشتم آقای آقاپور چرا سایت بلک رمان برام باز نمیشه؟آدرس جدیدش هم نتونستم پیدا کنم. نکنه فیلتر شده؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *