خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/پارت پنجاهو چهار

رمان بهار/پارت پنجاهو چهار

 

 

از پله ها اومدم پایین و رفتم سمت نوشین که لم داده بود رو کاناپه و همزمان هم چیپس و پفک میخورد و هم تلویزیون تماشا میکرد.
درست بود که اخیرا بد رفتار میکرد اما نمیتونستم الطافش رو فراموش کنم و سر لج چیزایی که مامان سفارش کرده بود سهم اون هست رو بهش ندم.
رو مبل نشستم و گفتم :

-چیپس و پفک خیلیم خوب نیستا دختر خاله!

پاهاش رو گذاشت روی میز و گفت:

-من حریف شکمم نمیشم…هی میرم کلی وقت و هزینه صرف باشگاه میکنم آخرشم اینجوری تسلیم چیپس و پفک میشم…

خندیدم و بعد ظرف پلاستیکی ای که پر بود از لواشک و آلو خشکه و چیزای دیگه به سمتش و گفتم:

-بفرما…اینو مامان واست فرستاده….داد پسرعموم آورد….

تکیه اش رو از پشتی مبل یپبرداشت و بعد ظرف توی دستش رو کنار گذاشت و گفت:

-عه! چی فرستاده خاله!؟

-یه دبه ترشی بادمجون.اونارو هم باز کن خودت ببین …

درپوش ظرف پلاستیکی رو برداشت و بعد محتویاتش رو بیرون آورد و با ذوق زیادی گفت:

-واااای کاش از خدا یه چیز دیگه میخواستم من…اینجارووو….به به عجب بویی دارن…اوممممم….لواشک سیب…انار…آاو خشکه..وای به به…دستش درد نکنه

با اشتهای عجیبی شروع به خوردن لواشک سیب کرد.عین تشنه ای که بعداز مدتها آب میدن دستش….

دستمو زیر چونه ام گذاشتم و محو تماشاش شدم.جدیدا زیاد چیزای ترشیجات میخورد و رفتارش شبیه به زنهای باردار و حامله بود.
همونطور که بی وقفه و ترمز لواشک پوست میکند و میخوردپرسید:

-امتحاناتت تموم شدن!؟

-نه…یکی دیگه مونده

-حالا همین یکی نفستو میبره…

خندیدم و گفتم:

-دقیقاااا….

با نوشین مشغول صحبت بودم که مهرداد وارد سالن شد.سوئیچ توی دستشو انداخت روی میز و گفت:

-سلام بر دخترخاله ها!

نوشین سرشو به سمتش برگردوند و گفت:

-عه اومدی!؟؟ ببین خاله چی برام فرستاده…

مهرداد اومد سمت میز و یه تیکه لواشک برداشت و بعد دوباره برگشت عقب و با نشستن روی مبل گفت:

-دستش درد نکنه….من عاشق لواشکهاشم

بعد روبه من با یه لبخند گفت:

-این مامان شما اگه یه لواشک فروشی و ترشیجاتی راه بنداره من خودم همه رو نقد و یه جا میخرم….

خندیدم و گفتم:

-مرسی از تعریفاتون…

نوشین اینبار شروع کرد خوردن آلو و بعد گفت:

-خاله استاد درست کرون لواشک و آلوچه اس.استادهاااا…من بچگی هامو یادم…من و خاله رفیق و همسن بودیم..کسی باور نمیکرد خاله و خواهرزاده ایم.همه فکر میکردن خواهر یادوستیم.آخه اون فکر کنم فقط یه سال از من بزرگتر باشه….ولی همیشه درحال درست کردن اینجور چیزا بود.

مهرداد که انگار این چیزارو الان میشنید واسش تازگی داشتن گفت:

-جدا !؟

-آره..خاله ولی زود شوهر کرد.خیلی زود…اصلا این بابابزرگ عادت داشت پسراشو زود زن بده و دختراشو زود شوهر…دایی جهان فکر کنم 16سالش بود با زن دایی گلاره ازدواج کرد….دایی کوچیکه هم همینطور…اونم کم سن و سال بود که زن گرفت

مهرداد متفکر سرش رو تکون داد و گفت:

-هجب…که تینطور…حالا تو اینقدر ترشی نخور ناقص العقل میشی…

نوشین خندید و گفت:

-نمیشه آخه خیلی خوشمزن…خیلی!

 

مشغول خوندن کتاب بودم که حس کردم از پایین صدای اوق زدن میاد.
یه لحظه ساکت و بی حرکت موندم و گوشامو تیز کردم.
فکر میکردم اشتباه شنیدم اما نه…اشتباهی درکار نبود.
لای کتاب رو بستم و با عجله از اتاق رفتم بیرون.
تا جلوی نرده ها رفتم و با خم کردن سرم نگاه ی به پایین اندختم.
نوشین رو دیدم که هی از سرویس بهداشتی توی سالن میومد بیرون و بعد دوباره اوق زنون برمیگشت داخل.
فکر میکردم مطبش اما الان می دیدم خونه است!
نگرانش شدم و باعجله خودمو رسوندم پایین و بعد یه راست به سمت سرویس بهداشتی رفتم و پشت درش ایستادم.
نوشین بود که داشت استفراغ میکرد.
یکی دو ضربه به در زدم و گفتم:

-نوشین!؟ حالت بده….نوشین؟؟

چنددقیقه بعد از سرویس بهداشتی اومد بیرون و گفت:

-خوبم خوبم …

نگاهی به صورت رنگ پریده و خیسش انداختم:

-بنظر که خوب نمیای…رنگت پریده

پشت دستشو رو پیشونیش گذاشت و گفت:

-نه خوبم…

با نگرانی پرسیدم:

-چیزی شده نوشین!؟ حالت بده! میخوای زنگ بزنم آقا مهرداد یا اورژانس….

سری تکون داد و گفت:

-نه نیازی نیست …

-حتی به آقا مهرداد هم زنگ نزنم

بازم سرشو رو به نشونه ی “نه” تکون داد و گفت:

-نه نمیخواد…نگران میشه.فقط یه دستمال بده دستم….

رفتم سمت میز و جعبه ی دستمال کاغذی رو برداشتم و اومدم پیشش.چندتا دستمال بیرون کشید و صورت خیسشو باهاش خشک کرد .
کنارش نشستم و گفتم:

-حالت خیلی بده !؟

سرش رو به عقب تکون دا: و گفت:

-الان بهترم…اَهههه…این شهنار بی شعور کجاست!؟ هر وقت بهش نیاز هست خبر مرگش نیست….

نگاهی به صورت بی رنگش انداختمو گفتم:

-فکر کنم رفت نانوا…چیزی لازمت هست بگو من بیارم برات!؟

-نه نمیخواد…

با شک نگاهش کردم.آدم که بی دلیل دچار تهوع و استفراغ نمیشد.پرسیدم:

-دخترخاله اگه اتفاقی افتاده یا حالت بده به من بگو یا اگه نیازهست بری دکتر بگو…خودم میبرمت.

سرش رو تکون داد و گفت:

-آره آره…یه چیز خنک برام بیار…یه چیزی که مزه دهنم عوض بشه…

باشه ای گفتم و خیلی سریع بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه.
دریخچال رو باز کردم و نگاهی به محتویات داخلش انداختم ودرنهایت از بین اونهمه نوشیدنی یه شربت پرتقال بیرون آوردم.یه لیوان براش ریختم و بعد هم اومدم پیشش و لیوان روبهش دادم.
یکمش رو نوشید و دستمالو رو لبهاش کشید و گفت:

-اه لعنت به تهوع! از حالت تهوع بیزارم….

بهش خیره شدم.رفتارها تغییرات عادات غذایی، تهوع های گاه و بیگاه، بدخلقی ها بی حوصلگی ها….اینا بخشی از علائم بارداری بودن و من احساس میکردم که نوشین …
که اون….یعنی باردار بود!؟؟
دلم میخواست این سوالی که مدام تو سرم رژه می رفت و حسابی نسبت بهش حساس و کنجکاو شده بودم رو به زبون آوردم و گفتم:

-نوشین…

لیوان توی دستش رو گذاشت روی میز و بعد گفت:

-چیه؟

با تردید پرسیدم:

-تو…تو بارداری….!؟

باورم نمیشد.حتی نمیتونستم تصورش بکنم که اون باردار هست.
چرا آخه…چرا مهرداد در این مورد هیچی بهم نگفت!؟ واقعا چرا!؟
آب دهنمو قورت دادم و بعد دوباره محض اطمینان پرسیدم:

-واقعا تو بارداری!؟

سرش رو خم و راست کرد و گفت:

-آره…من واقعا باردارم

این خبر واقعا شوکه کننده بود.البته…وقتی رفتم خونه ی پدر مهرداد همه چیزو شنیدم چون حضور داشتم.پدر مهرداد وارث میخواست.انگار تصمیم داشت تا وقتی که زنده هست نوه اش رو ببینه.من به همه ی اینها واقف بودم اما…اما فکر نمیکردم که اون واقعا به این زودی بخواد تصمیم بگیره خصوصا اینکه اون و مهرداد مدام درحال جنگ و جدال بود و شاید در طول هفته فقط یکی دوبار باهم خوب رفتار میکردن.
یعنی اون و مهرداد واقعا حاضر شدن بخاطر حفظ مال و اموال پدر مهرداد بصورت جدی به بچه دار شدن فکر کنن!؟

دستشو روی شکمش کشید و با لبخند گفت:

-یه دو هفته ای هست که متوجه شدم.آزمایش هم دادم.جواب مثبت بود…تصمیم دارم کیک سفارش بدم و مهرداد رو سورپرایز بکنم.

اون لبخند زد و لبخند من روی لبم ماسید.مهرداد همیشه به من میگفت با نوشین آینده ای نداره و یه روز جدا میشه و با من ازدواج میکنه اماحالا…اما..حالا اونا یه خانواده شده بودن.حالا دیگه فقط بحث بحث نوشین نبود…پای یه بچه کوچولو درمیون بود.یه بچه…
بالاخره به هر سختی و بدبختی ای بود لبهامو ازهم باز کردم و با خوشحالی فیکی گفتم:

-برات خوشحالم دخترخاله…مبارکت باشه…

خندید و گفت:

-مرسی عزیزم!

یعنی مهرداد نمیدونست!؟؟ نه این غیرعادی بود.مگه میشه اون نخواد یا ندونه!
اون قطعا یاهمین نیت با نوشین رابطه داشته!
از فکر و خیال اومدم بیرون و پرسیدم:

-یعنی آقا مهرداد نمیدونه!؟

یه ذره ی دیگه از اون نوشیدنی رو نوشید و بعد گفت:

-خب نه…البته این تصمیم دونفره بود

-این یه تصمیم بود!؟

-آره…یه تصمیم و یه توافق بود.میدونی چیه بهار…ما باید یه خانواده ی واقعی میشدیم.زندگی ما یه بچه کوچولو کم داره…..دلم میخوادپسر باشه
..به اسمش فکر کردم… مهرزاد…به مهرداد میاد نه!؟

بهش خیره شدم درحالی که تک تک کلماتش همینطور تو سرم رژه می رفتن….این یه توافق بود!؟ یه تصمیم دونفره!؟
پس چرا مهرداد هیچی بهم نگفت؟ چرا همه چی روازم مخفی کرد! چرا!؟
با سوال نوشین از توی فکر اومدم بیرون:

-خوب نیست!؟؟ به اسم دیگه ای فکر کنم!؟

از فکر اومدم بیرون و گفت:

-هان!؟ چی!؟

-اسم رو میگم دیگه.مهرزاد خوب نیست!؟

سرم رو تکون دادم و قبل از اینکه بفهمه من لعنتی یه چیزیم شده گفتم:

-نه نه خویه…خیلیم خوبه

لبوان توی دستش رو کنار گذلشت و گفت:

-البته این یه پیشنهاد…شاید حالا بعدا نظرم عوض بشه…میگما…

-جان

از روی مبل بلند شد و گفت:

-چیزی به کسی و…فعلا نمیخوام کسی هیچی بدونه…میخوام مهرداد رو سورپرایز کنم و بعدهم پدرومادرشو…میخوام برگه رو بندازم جلوپاشون تا حالیشون بشه من اگه تاحالت بچه نخواستم بخاطر این بوده که خودم نخواستم..خب دیگه برم دوش بگیرم….اینقدر اوق زدم احساس کثیفی میکنم…

با صدای ضعیفی لب زدم:

-باشه برو…

حالا فهمیدم که شکم بی دلیل نبوده.از اول هم بجای این شک و تردیدها باید مطمئن میشدم نوشین بارداره و اون علائم ها بی دلیل نیستن .
ولی آخه چرا مهرداد هیچی یه من نگفت!؟
چرا حتی سعی نکرد این موضوع رو باهام درمیون بزاره! حالا این حس عذاب وجدان لعنتی چندبرابر شده بود.اونقدر زیاد شده بود که منو کلافه میکرد.
جدا از همه ی اینها من حس فریب خوردگی میکردم.
احساس کسی رو داشتم که به ابلهانه ترین شکل ممکن فریبش دادن.
پس چی میشد تکلیف اون وعده ها اگر پای بچه در میون باشه!؟
تو این یه روز هیچوقت وقت نشد که درست و حسابی مهرداد رو ببینم یا اینکه بخوام باهاش حرف بزنم!
نوشین کیک سفارش داده بود و این سفارش رو پسرشهناز براش آورده بود.
میخواست جشن کوچیکی راه بندازه و اینجوری مثبت بودن جواب آزمایشش رو به مهرداد بده.
اما هرچقدر اون خوب و خوشحال بود به همون اندازه من دلگیر و پکر بودم نه به این خاطر که یه زن قراره بچه دار بشه بلکه به این دلیل که همچی داشت جلوی چشمای خودم بر باد میرفت و احتمالاتی که تا قبل این خبر واسه خودم و مهرداد در نظر گرفته بودن حالا همه به صفر رسیدن…
نوشین چند بار از پایین صدام زد.
دل از اون اتاق کندم و اومدم بیرون….
صدای موسیقی ملایمی توی کل خونه پیچیده بود.
یه موسیقی ملایم و عاشقانه با ریتم آروم از لانا دل ری…
از پله ها پایین اومدم پایین و اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد رایحه ی گل نرگسی بود که احتمالا بخاطر خوش بو کننده بود.
دومین مورد اون قسمت از فضای اطراف شومینه بود که نوشین حسابی واسه تزئینش به خودش زحمت داده بود.
وسط میز یه کیک خوشگل شکلاتی بود و اطراف کلی خوراکی دیگه… حسابی سنگ تموم گذاشته بود.حسابی!
داشت یه بادکنک باد میکرد اما چشمش که به من افتاد سر بادکنکو از دهنش بیرون آورد و بعد گفت:

-اومدی بالاخره !؟؟قشنگ!؟ خوب تزئینش کردم!؟

نگاهی بی میل و بی شوق به اطراف انداختم و بعد گفتم:

-آره همچی خوب…واسه سورپرایز کردن اقا مهرداد!؟

لبخند عریضی زد و گفت:

-آره دقیقا! من مطمئنم مهرداد متوجه بشه داره بابا میشه از خوشحالی…

حرفشو ادامه نداد چون بدجور رفته بود تو نخ گره زدن بادکنک.نفس عمیقی کشیدم و عین یه موجود بی حس و بی جون سرجام ایستادم.
مهرداد که پدر بشه دیگه مگه میشه این ارتباط رو ادامه داد!؟؟ نه…نمیشه…چون اون دیگه یه پدر…یه پدر…

بادکنک رو گذاشت رو مبل کناری و بعد سرگرم شمع ها شد و گفتم:

-گفتم توهم بیای تو خوشی ما شریک بشی یکم سر از تو اون کتابها بیرون بیاری …دیوونه میشه آدم همه ش سرش تو گوشی باشه…

سرم رو تکون دادم و موهای بیروم اومده از زیر شالمو پشت گوشم زدم که یهو چشم نوشین رفت پی گوشواره هام و گفت:

-عه! گوشواره گرفتی!؟

دستپاچه گفتم:

-گوشواره!؟

-آره…تاحالا ندیدمشون تو گوشت…

-نه..داشتم قبلا اینارو…ولی خونه بودن حالا واسه فرجه ها که رفتم آوردم….

-خیلی خوشگلن…

لب زدم:

-ممنون….

شهناز با عجله اومد سمت ما و گفت:

-خانم آقا مهرداد همین الان اومدن…

نوشین شمع هارو با فندک روشن کرد و گفت:

-عه! خب خوب…به موقع اومد…یهترین زمان ممکن بود!

 

نوشین شمع هارو با فندک روشن کرد و گفت:

-عه! خب خوب…به موقع اومد…بهترین زمان ممکن بود!

لباس خوشگل و خوش رنگی پوشیده بود و آرایش ملایمی هم انجام داده بود.
یه پیرهن خوشگل که دور تا دور یقه ی گشادش چین میخورد و یه دامن کوتام مشکی….گوشواره هاش همرنگ گلهای پیرهنش بودن و سایه چشمش با دامنش ست بود.سیاه براق!
قبل از اینکه مهرداد بیادداخل رو کردم سمت نوشین و پرسیدم:

-میخوای من برم که مزاحم نباشم!؟

دستشو بالا آورد و گفت:

-نه نه…نیازی نیست…توهم باش تو جشن ما شریک بشی.یکم حال و هوات عوض بشه…

چند دقیقه بعد مهرداد درحالی که با تلفن راجب کار و کارخونه صحبت میکرد اومد داخل.
نوشین با لبخند چشم دوخته بود به مسیری که مطمئن بود مهرداد از اونجا وارد سالن میشه…
نمیدونم من اون وسط چه غلطی میکردم و دقیقا نقش کی رو بازی میکردم!؟ عروسک خیمه شب بازی!؟ یا تماشگر سیرک نوشین و مهرداد!؟
وقتی پله هارو بالا اومد و وارد سالن شد، چشمش که به سور و سات نوشین افتاد با اونی که داشت تلفنی راجب کار و کار خونه صحبت میکرد خیلی زود خداحافظی کرد و بعد نگاهی به هردوی ما انداخت و با لب خندون پرسید:

-سلام خبریه!؟تولد!؟

من چیزی نگفتم و نشستم روی مبل اما نوشین باخوشحالی خندید و گفت:

-نه …نه تولد من و نه تولدبهار….

مهرداد نگاهی به کیک انداخت و با شوخ طبعی گفت:

-پس نکنه تولد خودم!؟

-عهههه…نه بابااا…تو تولد خودتم نمیدونی کی هست!؟؟عجبااا…بشین حالا

مهرداد نشست روبه روی نوشین و بعد گفت:

-ولی کیکش به نظر خوشمزه میاد.من که عاشق کیک شکلاتی ام.یه تیکه بزرگشو واسه من سوا کن…

نوشین دستشو روی رون پاش گذاشت و کف دستشو تکیه گاه چونه اش کرد و پرسید:

-باشه یه تیکه بزرگشو بهت میدم ولی نمیخوای قبل از خوردن دلیل این کیک این شمعهارو بدونی!؟

به کیک ناخونک زد و گفت:

-چرا…بگو بدونم!

نوشین اول نگاهی به من انداخت بعد لبخند زنان پاکت برگه ی آزمایشش رو روی میز گذاشت وسرش داد سمتش و گفت:

-خودت بازش کن و ببین…

مهرداد سرانگشتشو که توی کیک فرو برده بود گذاشت دهن خودش و مکیدش و همزمان برگه ی آزمایش رو از پاکت بیرون کشید و بهش نگاه کرد.
چشم من مدام در تعقیب سوی چشماش بود.
میخواستم بدونم واکنشش چیه وقتی بفهمه نتیجه ی سکس رویایش شد یه توله!!!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت شصتو شش

  دیگه نمیتونستم باورش کنم. بین مهرداد و اون پسر ذره ای شک نداشتم این …

5 نظر

  1. چطور مهرداد عاشق بهار بوده که همزمان با نوشینم رابطه داشته؟؟؟

  2. یعنی ایناتااخرین پارت رمان قراره همش با هم قهرواشتی کنن؟؟؟
    اینجوری که آدم حوصلشو سرمیره😥

  3. مزخرفه. مشخصه دیگه مهرداد زن و بچشو میخواد.
    نمیخولست که نوشین باردار نمیشد

  4. منطقی ترین کار اینه که بهار سریع از مهردا جدا بشه و به یک مکان دیگه برای زندگی بره و کم کم پول هایی رو که مهرداد به بهار داده رو پس بده

  5. چرا پارت جدید رو نمیذارین؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *