خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان شاهدخت/پارت چهلو یک

رمان شاهدخت/پارت چهلو یک

 

_نهان …

عصبی با صدای اروم توپید بهم

_برو بیرون نمیخوام ببینمت ازت متنفرم

لب باز کردم تا توجیهش کنم ولی بغضش سر باز کرد و شروع کرد به مشت کوبیدن به سینه م

_تو توی زندگی من نحسی اوردی … حالم از تو و دورو بریات بهم میخوره …برو از زندگیم بیرون

بازوش رو تو دستم گرفتم و به سمت خودم کشیدم و لحظه ی بعد تو اغوشم بود سعی داشت خودشو از بغلم بیرون بکشه محکم نگهش داشتم و لبم رو کنار گوشش گذاشتم و همونطور که با یک دست سرش دو نوازش میکردم کنار گوشش زمزمه کردم

_ هیش عزیز دلم ، این اشکا برای چین انقدر من بد بودم ؟ انقدر اذیتت کردم ؟

کمی مکث کردم و دوباره ادامه دادم

_بخدا نمیخواستم …

قبل از تکمیل شدن جمله م مشت محکمی روی سینه م زد و اینبار بلندتر گفت

نهان_قسم خدارو نخور … تو خدانشناس ترین ادمی هستی که من دیدم

دردی تو سینه هم حس کردم دلم دل دل میزد تا نهان انقدر زود قضاوتش نکنه
تو چند ثانیه کل زندگیم از جلوی چشمام رد شدن نهان چه میدونست از زندگی من

روی موهای سرش بوسه ای زدم و در همون حالت نگهش داشتم تا کمی اروم شه با قطع شدن صدای گریه ش کمی از خودم جداش کردم و به صورت خیسش نگاه کردم

بوسه ای روی پیشونیش زدم و به سمت کاناپه بردمش تختشو ش رو باز کردم و با گذاشتن کوسن روش درارز کشیوم و نهان رو هم به سمت خودم کشیدم با دراز کشیدن نهان سرش رو روی سینه م گذاشتمو و مشغول نوازش کردن موهاش شدم

با صدای هق هق های بعد از گریه ش نفسم رو بیرون فرستادمو اروم زمزمه کردم

_منو ببخش نهان من رفتارم دست خودم نیست چیزیه که از بچگی یادم دادند … اگر اذیتت میکنم ببخش دیت خودم نیست این خود درگیری

نفس های بریده ای کشید و جای سرش رو روی سینم درست کرد و با خواب الودگی گفت

نهان_این نیز بگذرد . توهم مثل بقیه

مشت هام بدون اراده فشرده شد نمیخواستم براش مثل بفیه باشم اون برای من با همه فرث داشت چرا من براش خاص نبودم …

بدون اعتراص بینیم رو داخل موهاش فرستودم و نفس عمیقی کشیدم و چشم بستم …
************

صبح با احساس سنگینی نگاهی چشمام رو نیمه باز کردم با دیدن ارام و اراز گنگ نگاهشون کردم با تکون خوردن نهان تو بغلم موقعیتمو‌ پیدا کردم …

بچه ها ریز خندیدن و من انگشت اشاره م رو دوی بینیم گذاشتم

_هیسسس

ارام _اینجا چیکار میکنی عمو ؟

سرم روی بالش گذاشتم و چشمام رو بستم و به جوابی که باید میدادم فکر کردم

ارام_مگه نباید پیش دوست دخترت باشی الان

چشمام رو باز کردم و همونطور که به ارام‌نگاه میکردم دنبال شخصی بودم که سرتقیش رو ازش به ارث برده بود

سر نهان روی سینه م جابجا شد و به سمت بالا اومد با چسبیدن لب هاش به گردنم
لبخند محوی زدم و اروم رو به ارام زمزمه کردم

_الحق که مثل خاله ت سرتقی

با صدای خنده ی اراز چشمای نهان باز شد با دیدن من سریع از جاش بلند شد و با اخم نگاهم کرد

نهان_تو اینجا چیکار میکنی

با ابروهای بالا رفت و لبخند محو نگاهش کردم با صدای نیلوفر که از پشت در اتاق بچه ها بلند شد هول کرد و سریع از روی تخت پایین رفت و با چشمای درشت شده نگاهم کرد

انگشتش رو روی بینیش گذاشت تا یاکت بمونم
اروم زمزمه کرد

_پاشو از همونجا که اومدی تو از همونجا برو

خونسرد دوتا دستمو زیر سرم بردم … دیشب از پنجره شاهد صمیمیت بین نیلو و نهان شده بودم با زمزمه های پشت درش هم حدس اینکه همه ی موضوع رو میدونست سخت نبود

_چرا؟ اینکه پیش شوهرت خوابیده بودی خجالت نداره

یا حرص نگاام کرد و دندوناش رو روی هم فشار داد

_تو شوهر من نیستی پاشو برو بیرون

با اخمای در ام از روس تخت بلند شدم و روبروش قرار گرفتم

_یک بار دیگه این رابطه رو بخوای انکار کنی از راه دبگه بهت ثابت میکنم بدون در نظر گرفتن اینکه باید مراعاتت رو کنم

به دست های مشت شده ی کنار پاهاش نگاهی کردم و بدون توجه بهش کلید در رو از روی میز برداشتم و داخل قفل در چرخوندم
با باز کردن در نیلو متلجب عقب رفت و هین ادومی کشید

نیلو_اینجا… اینجا چیکار میکنی ؟

پوزخندی بهش زدم و از اتاق خارج شدم و به سمت اتاق خودم رفتم جلوی اتاقی که نرگس داخلش اسکان گرفته بود مکث کردم
با تموم حرف های دیشب نهان هنوز ازم عصبانی بود و این تقصیر نرگس بود

نفس عمیقی کشیدم تا عصبانیتم دو کنترل کنم

“نهان”

عصبی از خودم که تو بغل دانیار خوابیده بودم رو تخت بچه ها نشستم و دیتم رو داخل موهام فرستادم

نیلو بچه ها رو از اتاق به بهونه ی صبحانه بیرون فرستاد ودر رو بست به سمتم اومد و روی تخت نشست

نیلو_دوسش داری نهان ؟

با چشمایی که دو دو میزدند از ترس این سوال بهش نگاه کردم و لب هام رو سفت فشار دادم و سرم رو به طرفین تکون دادم

_نه

نیلو دستم رو داخل دستش گرفت

نیلو_اگر دوسش داری …

جمله ش رو قطع کردم و شمرده شمرده تو صورتش گفتم
_من، اونو ، دوسش، ندارم

شونه ای بالا انداخت و به موهام نگاه کرد

نیلو_باشه جمع کن این شراره ها رو بریم پایین

نفس عمیقی کشیدم و موهام رو سریع روی سدم جمع کردم و کلاه گیس پسرونم رو روی سرم گذاشتم

نیلو به سر و شکلم خندید‌و از اتاق سرش رو بیرون فرستاد‌و دو طرف راهرو رو چک کرد

نیلو_کسی نیست بیا

به سمت در رفتم تا از اتاق خارج شم ولی با صدای باز شدن در اتاقی پشت نیلو موندم صدای ایرج خان خون رو تو رگ هام منجمد کرد سریع به دیوار پشت در تکیه زدم

ایرج خان_ اینجا چیکار میکنی نیلو

نیلو_آم اهان اومدم دنبال بچه ها با هم بریم برای صبحانه ولی نیستند
سحر خیز تر از من بودند

سکوت شد و صدایی از ایرج خان نمیشنیدم ولی دست های مضطرب نیلو نشون از این میداد که ایرج خان در حال زیر نطر گرفتن حرکاتشه وقتی به نتیجه ای نرسید گفت

ایرج خان_خیلی خب بیا بریم سر میز

نیلو بدون هیچ مکثی از اتاق خارج شد و در دو پشت سرش بست
نفس حبس شده م رو خارج کردم و نفس جدید کشیدم

باید صبر میکردم تا تقریبا همه پایین میرفتند با شنیدن صدای لوس نرگس سرم رو به در چسبوندم
حدس اینکه از شونه ی دانیار اویزون بود سخت نبود

نرگس_امروز بریم بیرون دانیار ؟ خیلی وقتی باهم وقت نگذروندیم تنهایی

هرچقدر منتظر موندم تا صدای دانیار رو بشنوم بی نتیجه بود از در فاصله گرفتم و
عصبی با نازک کردن صدام ادای نرگس رو پیش خودم دراوردم
_امروز بریم بیرون دانیار ؟

با صدای بمش از پشت سرم از جا پریدم

دانیار_حسودی کار خوبی نیست

از جا پریدم و به طرفش چرخیدم هنوز با ترسم کنار نیومده بود که اشاره کرد برم بیرون

دانیار_زود باش تا کسی نیومده
با غیض به سمت در رفتم و ار اتاق خارج شدم قدم بعدی رو بر نداشته بودم که دستم کشیده شد و ….

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت شصتو شش

  دیگه نمیتونستم باورش کنم. بین مهرداد و اون پسر ذره ای شک نداشتم این …

2 نظر

  1. مرسی از پارت جدید واقعا

  2. ولی به نظرتون یل کم کم نیس اونم بعد هشت روز

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *