خانه / رمان / رمان عشق ممنوع/پارت اول

رمان عشق ممنوع/پارت اول

 

با برداشته شدن اون پارچه سیاه،چندین بار متعدد پلک زدم تا کمی دیدم بهتر شد.
خواستم دستم و بالا بیارم و چشمام و ماساژ بدم اما دیدم که دستام به صندلی بسته شدن.
خدایا آخه من کجام؟
کمی فکر کردم تا بالاخره خون به مغزم دوید و به خاطر آوردم چه اتفاقی برام افتاده…
داشتم می رفتم دانشگاه که یه ماشین کناره پام ترمز کرد و ازم آدرس پرسید.
اون موقع صبح خیابون خلوت بود اما چون راننده یه زن بودش به خودم این جرعت و دادم تا به سمت ماشین برم و راهنماییش کنم.
شاید هنوز یک کلمه هم از دهانم خارج نشده بود که همون زن ناگهان پارچه سفیدی جلوی صورتم گرفت و بعد دیگه چیزی متوجه نشدم و از هوش رفتم!
یعنی من و دزدیدن؟
اما آخه برای چی؟

سعی کردم افکار درهمم رو آروم کنم و به یه جواب درست و حسابی برسم که کسی نزدیک گوشم نجوا کرد
_حالت چه طوره یکتا؟
وحشت زده سرم و به طرف صدا چرخوندم که دیدم مرد هیکلی و قد بلندی پشت سرم ایستاده.
ترس و که توی چشمام دید، پوزخند زد و ادامه داد
_فکر نمی کردی پیدات کنم نه؟
به سختی آب دهانم و قورت دادم و فقط تونستم با تپه تپه جواب بدم
_مـ…ن…یکتا…نیستم!
باز هم یه پوزخند جدی اما تلخ تحویلم داد.
قدمی برداشت و روبه روم ایستاد که باعث شد عطر تلخ و مسخ کنندش توی فضا پخش بشه…
نگاه سردش و به صورتم دوخت و گفت
_دلت می خواد بمیری؟ یا شایدم می خوای صبرم و بسنجی!
با انزجار چهرم و جمع کردم و چیزی نگفتم.
این یارو دیگه کیه؟
چرا فکر می کنه من یکتام…! نکنه…؟
نکنه من و با خواهرم اشتباه گرفته!
با این فکر نفسم توی سینم حبس شد…
نه نه امکان نداره
آخه چه طور ممکنه این مرد من و با خواهرم که پنج سال پیش ناپدید شد اشتباه بگیره؟
وقتی دید سکوت کردم و چیزی نمیگم به طرفم خم شد و محکم چونم و بین انگشتاش گرفت…جوری که گفتم الانه که استخوانم خورد بشه!
عصبی غرید
_خودت می دونی که من خیلی صبور نیستم!

 

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم به خودم مسلط بشم.
اگه این مرد من و با خواهر دوقلوم اشتباه گرفته باشه باید همه چیزو براش توضیح بدم تا دست از سرم برداره.
_ببین آقا من یکتا نیستم…برای این حرفمم دلیل و مدرک دارم.می دونم باورش برات سخته اما یکتا خواهر دوقلوی منه!
به وضوح حیرت و در تک تک اجزای صورتش دیدم.
یه تای ابروش و بالا انداخت و موشکافانه پرسید
_چه مدرکی؟
_اگه چونم و رها کنی بهتر می تونم برات توضیح بدم!
با مکث کوتاهی چونم و رها کرد و مقابلم روی صندلی چرمی نشست.
درحالی که داشت سیگار برگی آتش می زد گفت
_می شنوم!
کلافه نفسم و بیرون فرستادم و گفتم
_باور این حرفایی که می خوام بگم سخته اما عجیب نیست…من و یکتا دوقلو همسان هستیم، برای همینه که شما من و با اون اشتباه گرفتید اما باور کنید که من یکتا نیستم،اسمم همتا! خواهرم پنج سال پیش از خونه فرار کرد و مفقود الاثر شد،حتی پلیسا هم نتونستن پیداش کنن…من توی این پنج سال هیچ خبری ازش نداشتم،فکر می کردم رفته یه کشوره دیگه چون آرزوش همین بود تا اینکه الان شمارو دیدم که سخت در تلاشید پیداش کنید! من نمی دونم توی این پنج سال چی به خواهرم گذشته و یا اصلا یه ارتباطی با شما داره اما منم واقعا دنبالشم!

چند ثانیه بدون هیچ حرفی فقط نگاهم کرد و بعد بلند زد زیره خنده!
خنده های هیستریک و ترسناک…
فکر کردم می تونم قانعش کنم که یکتا نیستم اما انگار این مرد شکاک تر از این حرفا بود که باورم کنه.
از روی صندلی بلند شد و به طرفم اومد.
ترسیده نگاهم و به چشماش دوختم که از خندیدن دست کشید و ناگهان سیگارش و روی دستم قرار داد که جیغم به هوا رفت.
موهام و محکم توی مشتش گرفت و عربده زد
_تو هرزه فکر کردی می تونی با این دروغا و مظلوم نمایی هات من و خر کنی؟ بدبخت من خودم آموزشت دادم…تموم چیزایی که بلدی و از من یاد گرفتی!

 

از درد اشک توی چشمام حلقه بست و برای چند لحظه حتی نتونستم نفس بکشم!
دستم به شدت می سوخت…
حتی دردش بیشتر از کتک های بابا بود.
موهام و رها کرد و عقب رفت و دوباره روی صندلیش نشست.
_حرف بزن یکتا…حرف بزن،وگرنه بلای بدتری سرت میارم.
خدایا خودت یه راهی جلوی پام بزاره.
آخه من به این مرتیکه نفهم چی باید بگم که باورم کنه؟
نگاهم و از روی سوختگی دستم گرفتم و با نفرت به چشماش دوختم.
بریده بریده زمزمه کردم
_من…حقیقت و…گفتم!
سیگارش و روی زمین انداخت و با غیظ گفت
_می خوای شکنجت کنم؟ یک کلام بگو اون پولایی که دزدیدی کجاست و خودت و راحت کن! چرا می خوای کارو برای خودت سخت کنی؟ می دونی که من رحم ندارم، حتی تا پای کشتنت هم پیش میرم.
از ترس غالب تهی کردم!
چه قدر این مرد خطرناک بودش…

با انزجار نالیدم
_به خدا من یکتا نیستم…اصلا نمی دونم تو کی هستی و داری راجب چی حرف می زنی! اگه من و باور نداری برو پیش بابام…شناسنامه اون و که ببینی می فهمی من و یکتا دوقلو ایم!
پوزخند زد
_حتی جعل اسنادم خودم یادت دادم…ببین دیگه داره کم کم صبرم لبریز میشه،هر حیله ای که بخوای سوار کنی این و بدون که من یه قدم از تو جلو ترم.
درمونده نگاهم و ازش گرفتم و سرم و پایین انداختم.
خدا لعنتت کنه یکتا…ببین چه بلایی سره من آوردی
معلوم نیست توی این پنج سال چه غلطایی کردی که دامن گیره منم شده…
از جاش بلند شد و دوباره به سمتم اومد که به خاطر ترس زیاد،رعشه به تنم افتاد.
اگه یکم دیگه ادامه میداد رسما دستشویی لازم میشدم.
کنارم ایستاد و نزدیک گوشم پچ زد
_یک راه برای اینکه بفهمم تو یکتا هستی یا نه وجود داره!
ذوق زده نگاهش کردم که حرف بعدیش مثل پتک توی سرم کوبیده شد
_پرده ی یکتا رو خودم زدم…تو اگه راست بگی باید باکره باشی!

 

با چشمای گرد شده نگاهش کردم که ادامه داد
_چیه؟ فکره اینجاشو دیگه نکرده بودی! ببین بهتره همین الان اعتراف کنی پولا کجاست و خودت و راحت کنی چون قصه ی مسخره خواهرای دوقلوت داره حوصلم و سر میبره.
با درد چشمام و باز و بسته کردم و از سره ناچاری نالیدم
_من باکرم.
_با من بازی نکن یکتا…حتی اگر توی این مدت پرده هم کاشته باشی من می فهمم!
ناخوداگاه کنترلم و از دست دادم و داد زدم
_چرا نمی فهمی! دارم میگم من یکتا نیستمممممم.
چند دقیقه فقط در سکوت نگاهم کرد و بعد ازم فاصله گرفت.
در حالی که داشت به سمت تک دره آهنی اتاق می رفت با بدجنسی زمزمه کرد
_فقط یه راه برای فهمیدنش وجود داره.
ترسیده نگاهش کردم که دره اتاق و باز کرد و غرید
_هوی تیراد! برو منیژه صدا کن بیاد اینجا.
صدای مرد نا آشنایی از اون طرف در شنیدم که مطیعانه گفت
_چشم قربان.

سری تکون داد و درو بست و به سمتم برگشت که وحشت زده پرسیدم
_می خوای چیکار کنی؟
دستی میون موهای خوش حالت و بلندش کشید و گفت
_نترس کوچولو…فقط می خوام یه تست بکارت ازت بگیرم.
دهن باز کردم تا چیزی بگم که همون لحظه تقه ای به در خورد و پشت سرش زن میانسالی وارد اتاق شد.
رو کرد سمت اون مرد و گفت
_با من کاری داشتید امیر خان؟
مرد که حالا فهمیدم اسمش امیره به من اشاره کرد و گفت
_از این دختر یه تست بکارت بگیر.
زن نیم نگاهی سمت من انداخت و زمزمه کرد
_چشم…فقط تا کارم تموم میشه اگه اشکالی نداره شما بیرون باشید.
امیر دست به سینه ایستاد و با بدجنسی گفت
_می خوام خودمم باشم!

 

زن سری تکون داد و به سمتم اومد که با خشم به امیر زل زدم و غریدم
_اگه فکر کردی من جلوی تو لخت میشم سخت دراشتباهی.
پوزخندی زد و گفت
_برای منی که تصاحبت کردم ادا نریز…می خوای بهت یاد آوردی کنم چند بار زیرم بودی!
_بابا لعنتی آخه چه طور بهت ثابت کنم که یکتا نیستم…من نمی دونم خواهرم چه کسافت کاری هایی توی این مدت کرده ولی حق من نیست که جور اشتباهات اون رو بکشم!
بی توجه به لحن ملتمسانه من؛ به اون زن اشاره کرد تا کارش و انجام بده.
زن به سمتم اومد و دستش به سمت دکمه شلوارم رفت که با درد چشمام و بستم.
اگه دست و پام به این صندلی لعنتی بسته نشده بود حتما با مشت می کوبیدم توی دهنش.

خواست دکمه شلوارم و باز کنه که خداروشکر همون لحظه در با صدای بدی باز شد و شخصی سراسیمه گفت
_قربان…قربان!
تند چشمام و باز کردم و به روبه رو خیره شدم.
یه پسره جوون بین چهارچوب در ایستاده بود و از حالات صورتش کاملا مشخص بود تا چه حد ترسیده و آشفتس!
امیر با تشر پرسید
_چیشده؟
پسر لب های خشکش و تر کرد و با استرس گفت
_سام اینجاست.
امیر با شنیدن اسم سام به یک آن رنگ از رخسارش پرید.
می تونستم ترس و از چشماش بخونم…
عصبی چنگی میون موهاش زد و به طرف دره اتاق رفت اما لحظه آخر به سمت اون زن برگشت و گفت
_تو کارت و بکن…فقط دقت کن ببین پرده کاشته یا نه.
_چشم امیر خان.
با رفتن امیر و اون پسر نفسی از روی آسودگی کشیدم.
بازم خداروشکر که مجبور نیستم جلوی یه مرد لخت بشم.

 

* * * * *
با ورود امیر، با خجالت لب گزیدم و نگاهم و ازش گرفتم.
در حالی که سنگینی نگاهش و روی خودم احساس می کردم به طرفم اومد و از اون زن پرسید
_چی شد؟ دختر نبود نه؟
زن حرفش و تکذیب کرد
_باکرس!
سرم و بالا آوردم و به چهره ی مات بردش زل زدم.
متعجب لب زد
_مطمئنی؟ شاید پرده کاشته!
زن سرش و به طرفین تکون داد و گفت
_مطمئنم امیر خان، شما که می دونید من متخصص زنانم…امکان نداره این دختر پرده کاشته باشه و من متوجه نشم.
رسما وا رفتم!
آخه اینجا کجا بود که حتی متخصص زنان هم داشت؟
معلوم نیست یکتا خودش و توی چه دردسری انداخته که حتی دامن گیره منم شده…
لعنت به این شباهت که طی این 20 سال فقط به خاطرش عذاب کشیدم!
اون از دوران بچگی مون که به خاطر کسافت کاری هاش من تنبیه میشدم و اینم از الان.

امیر ناباور سری تکون داد و گفت
_باشه می تونی بری.
زن بدون هیچ حرفی از دستوره امیر تبعیت کرد و از اتاق بیرون رفت.
حالا دوباره من و امیر باهم تنها بودیم!
به سختی آب دهانم و قورت دادم و ترسیده نگاهش کردم که روی همون صندلی نشست و با تحکم گفت
_آدرس خونتون و بده.
جوابش و با سوال دادم
_حالا که مطمئن شدی من یکتا نیستم چرا نمیزاری برم؟
یه تای ابروش و بالا انداخت و لب زد
_هنوز مطمئن نشدم خانوم کوچولو…فعلا تو آدرس بده تا ببینم چی میشه.
از روی ناچاری آدرس و گفتم که برزخی نگاهم کرد و غرید
_امیدوارم دروغ نگفته باشی…چون اونوقت که از زنده مونت پشیمون میشی!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت شصتو شش

  دیگه نمیتونستم باورش کنم. بین مهرداد و اون پسر ذره ای شک نداشتم این …

3 نظر

  1. رفقا سلام. ایلین جان چجوری ازتون امتحان انلانین میگیرن؟یکم تو ضیح میدی لطفا؟

  2. پارت بعدیو کی میزارید ؟؟؟

  3. طبق معمول هر وقت که ما دویوونه یشیم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *