خانه / رمان / رمان آنلاین / رحم اجاره ای / رمان رحم اجاره ای/پارت صد

رمان رحم اجاره ای/پارت صد

_ داری بد قضاوت میکنی متوجه هستی ؟!

سری به نشونه ی منفی واسش تکون دادم و گفتم :
_ نه اصلا متوجه نیستم چیشده مگه سیاوش تو فکر کردی من چیزی گفتم به زن داییت اما من نگفته بودم خودش باعث شده بود
_ ببخشید

بعدش از اتاق خارج شد ، این روز ها زیاد ازش میشنیدم چون سیاوش واقعا عوض شده بود شاید بهتر بود بگم بیشتر آدم شده بود نمیدونستم اما همچنان باعث ناراحتی من هم میشد ، بلند شدم رفتم کنار پنجره ایستادم سیاوش ماشینش رو برداشت و از خونه خارج شد ، نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم که صدای در اتاق اومد :
_ بفرمائید

در اتاق باز شد و مامان اومد داخل به سمتم اومد و گفت :
_ خوبی
_ آره

غمگین بهم خیره شد
_ دوست نداشتم شب بدی داشته باشی

_ مهم نیست مامان شما که تقصیری نداشتید ، نیاز نیست ناراحت باشید .

_ اخلاق فریبا رو میدونم اما نمیدونستم قراره تا این حد پیش بره

_ مامان بهش فکر نکنید گذشت !.
سری تکون داد و بعد گذشت چند ثانیه پرسید :
_ با سیاوش دعواتون شد ؟

ابرویی بالا انداختم و گفتم :
_ نه چرا میپرسید ؟

نفسش رو آه مانند بیرون فرستاد و جواب داد :
_ خیلی عصبی و ناراحت بود داشت میرفت گفتم شاید دعواتون شده .

_ نه هیچ دعوایی نشده مطمئن باشید
سری به نشونه ی مثبت تکون داد
_ ستایش

به سمتش چرخیدم و جواب دادم :
_ جان

_ هر چیزی شد میتونی با من راحت باشی تو مثل شهلا هستی واسه من دوست ندارم دوباره از خانواده ما جدا بشی تو واسه ی همه ما خیلی با ارزش هستی شاید خودت ندونی اما همیشه پشتت هستیم .

لبخندی روی لبهام نقش بست با شنیدن حرفای مامان احساس خوبی بهم دست داد .

شب شد من داخل همون اتاقی که مال سیاوش بود خوابیدم دوست نداشتم مشکلی که من و سیاوش داریم رو بقیه بدونند ، نیمه های شب بود که احساس کردم دستی دور کمرم حلقه شد میدونستم سیاوش هست نفس عمیقی کشیدم انقدر خسته بودم که اصلا نتونستم واکنش نشون بدم و خوابم برد ، با احساس خفگی چشمهام باز شد نگاهم به سیاوش افتاد اخمام رو تو هم کشیدم و خواستم دستش رو پس بزنم که نشد ، خودش بیدار شد خیره به چشمهام شد و گفت :
_ چیه
_ دستت رو بردار
دستش رو که برداشت بلند شدم ، دست به سینه بهش خیره شدم و گفتم :
_ چرا دیشب پیش من خوابیدی هان ؟!
با شنیدن این حرف من چشمهاش گرد شد
_ ببخشید پس دوست داشتی کجا بخوابم ؟
_ روی مبل !
خندید سرجاش نشست و گفت :
_ نکنه فکر کردی فیلم یا رمان ؟ تو واقعا قراره زن من بشی پس جات همیشه شبا تو بغل منه حتی وقتی زن رسمی من بشی یه وظیفه هایی در قبال من داری .
چشمهام از وقاحت گفته هاش گرد شد دندون قروچه ای از شدت حرص کردم و بهش توپیدم :
_ مودب باش این چه وضع صحبت کردن هست !.
با شنیدن این حرف من خندید
_ باشه
بعدش بلند شد رفت سمت حموم منم از شدت حرص داشتم نفس نفس میزدم ، نمیدونستم سیاوش چه اصراری داشت همش باعث میشد من عصبی بشم حرص بخورم بخاطر همین رفتارش بود که دوست داشتم سرم رو محکم بکوبم تو دیوار
_ ستایش
با شنیدن صدای مامان از پشت در اتاق جواب دادم :
_ بله مامان
_ صبحانه حاضره
_ شما برید ما میایم
_ باشه دیر نکنید
بلند شدم رفتم در زدم که صدای سیاوش اومد :
_ جان
_ زود باش بیا بیرون منم میخوام حموم کنم
_ بیا با هم حموم کنیم
با شنیدن این حرفش با خشم گفتم :
_ ببینم تو دیوونه شدی یا قصد داری من عصبی بشم امروز هان ؟!

در حموم باز شد خیره به چشمهای من شد و جواب داد :
_ هیچکدوم فقط دوست دارم عشقم بفهمه چقدر دوستش دارم !.
با بهت پرسیدم :
_ عشقت ؟
_ آره
بعدش از کنار من رد شد رفت هنوز هاج و واج ایستاده بودم داشتم به معنی حرفش فکر میکردم که صداش از پشت سرم اومد :
_ نمیدونستم با شنیدن این حرف من اینجوری خشک میشی وگرنه زودتر بهت میگفتم عشقم !.
به سمتش برگشتم و با عصبانیت جواب دادم :
_ نه اینکه خیلی واسم مهم هستی حالا خشک شده باشم واسه همینه
با شنیدن این حرف من زد زیر خنده دوست داشتم سرم رو محکم بکوبم تو دیوار چرا شده حتی یه ذره من و درک نمیکرد دیگه داشتم با شنیدن حرفاش دیوونه میشدم همین نمیدونستم چی باید بهش بگم !.
رفتم داخل حموم بعد گذشت چند دقیقه اومدم بیرون بعد مرتب کردن سر و صورتم از اتاق خارج شدم ، کنار سیاوش نشستم چون تنهای جای خالی بود
سامان از سیاوش پرسید :
_ داداش امروز خیلی سر حال هستی خبریه ؟!
با شنیدن این حرف سامان اخمام تو هم فرو رفت مشخص بود شاد و سر حال هست بعد اینکه اونقدر باعث شد من اذیت بشم ، سامان من و مخاطب قرار داد :
_ زن داداش
خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ جان
_ شما نمیدونید چیشده تا این حد خوشحال شده داداش ؟!
سری به نشونه ی منفی واسش تکون دادم :
_ نه
* * * *
_ سیاوش
_ جان
_ یه چند مدت دوست ندارم ببینمت !.
ابرویی بالا انداخت جدی پرسید :
_ چرا ؟!
_ چون به اندازه کافی امروز حال من گرفته شد دیگه دوست ندارم ببینمت بزار اعصاب من آروم بشه باشه ؟
با شنیدن این حرف من خنده اش گرفت سرش رو به نشونه ی تائید تکون داد :
_ هر چی شما بگید بانو
با حرص زیر لب گفتم :
_ بانو و مرض بانو و زهره مار ، بانو بمیره راحت بشی !

_ ستایش
با شنیدن صدای مامان بزرگ متعجب به سمتش چرخیدم اون اینجا چیکار داشت لابد باز اومده بود مامان رو اذیت کنه ، نگاهم چرخید سمت مامان با دیدن چشمهای گریونش مطمئن شدم !. اخمام رو تو هم کشیدم به سمتش رفتم و گفتم :
_ اینجا چیکار میکنی ؟!

با شنیدن این حرف من پوزخندی بهم زد :
_ مامانت بهت یاد نداده با بزرگترت چجوری باید صحبت کنی ؟!

مثل خودش پوزخندی بهش زدم و جوابش رو دادم :
_ مامانم بهم یاد داده با هر کسی مثل خودش رفتار کنم چیشد بهت برخورد مثل خودت باهات رفتار شد ؟

صدای مامان اومد :
_ ستایش عزیزم برو اتاقت

با شنیدن صدای مامان که داشت میلرزید بخاطر گریه اعصابم بهم ریخت با خشم رو بهش توپیدم :
_ چرا اشک مامان من و در آوردی هان ؟

_ مامانت یه سری واقعیت ها رو فهمید واسه همین داره گریه میکنه

_ چه واقعیتی ؟!

بلند شد خونسرد بهم خیره شد :
_ مثلا اینکه بابات مریم هنوز زن عقدیش هست و هر روز میره دیدنش گاهی هم به دلایل جلسه میمونه پیشش مگه نه بهار ؟!

مامان با گریه بهش خیره شد و گفت :
_ من همیشه دوستت داشتم اما تو همیشه باعث شدی من عذاب بکشم امیدوارم هیچوقت خوشبخت نشی …

وسط حرف مامان پرید :
_ اونی که خوشبخت نیست تو هستی نه من ، پسرم چون میخواست دخترش رو داشته باشه اومد دوباره سمتت فهمیدی تو واسش …

با بیهوش شدن مامان صدای جیغ من بلند شد به سمت مامان رفتم ، به سمت تلفن رفتم آمبولانس خبر کردم ، خیره به اون زن شدم و داد زدم :
_ شک نداشته باش مامانم چیزیش بشه به حسابت میرسم شنیدی میکشمت !.

با ترس داشت به مامان نگاه میکرد ، نگران حال مامان شده بودم میدونستم با شنیدن حرفایی که بهش گفته بود چه فشاری بهش وارد شده بود .
عجب آدمی بود حتی به پسر خودش هم رحم نمیکرد و همیشه باعث میشد زندگیش خراب بشه ، مشخص نبود تا چه حد حرفاش درست بود من که هیچ اعتمادی نسبت بهش نداشتم واسه همین چیزی نگفتم چون میدونستم چجوری حالش رو جا بیارم فعلا فقط حال مامان مهم بود و بس !.

تو بیمارستان داشتم با گریه راه میرفتم مامان ناراحتی قلبی داشت به قلبش فشار اومده بود الان بستری شده بود باید چند روز تو بیمارستان باشه تا حالش بهتر بشه
_ ستایش
با شنیدن صدای بابا به سمتش برگشتم همراه اشکان و ستاره اومده بودند ، با گریه بهش خیره شده بودم چشمهاش بشدت قرمز شده بود به سمتم اومد و گفت :
_ چیشده چرا بهار اینجوری شد ؟!
_ بخاطر مامان تو مامان من قلبش درد گرفته الان بستری شده باید چند روز تحت مراقبت ویژه باشه که حالش خوب بشه
نفسش رو عصبی بیرون فرستاد
_ جدی ؟!
سری به نشونه ی مثبت واسش تکون دادم و گفتم :
_ آره
_ چی گفته ؟!
_ گفته شما با زن قبلیتون در ارتباط هستید واسه خاطر من به مامان نزدیک شدید ، هنوز عاشق زن قبلیتون هستید هنوز هم اسمش به عنوان زن شما ثبت شده تو شناسنامه شما درسته ؟!
بابا شکه پرسید :
_ مامان اینارو گفته ؟!
_ آره
بابا سریع گذاشت رفت که اشکان هم پشت سرش راه افتاد ، منم هاج و واج ایستاده بودم انقدر بخاطر وضعیت مامان ناراحت بودم که قدرت راه رفتن نداشتم داشتم بی حس میشدم ستاره فهمید اومد بهم کمک کرد نشستم خیره به چشمهام شد و گفت :
_ خوبی ؟!
با شنیدن این حرفش سری به نشونه ی مثبت واسش تکون دادم و گفتم :
_ آره
_ بهار حالش خیلی بده ؟!
_ آره واسش دعا کن ستاره اگه مامانم چیزیش بشه من میمیرم
ستاره با گریه نالید :
_ اون چیزیش نمیشه من میدونم دلش نمیاد ما رو تنها بزاره
_ نمیدونم چرا تا این حد با مامان دشمن شده مامان هیچوقت به هیچکس هیچ بدی نکرده چرا دست برنمیداره آخه
_ چون بابات میدونه مامان واقعیش کیه تو گذشته چه اتفاق هایی افتاده واسه همین میره پیش مامانش دوستش داره بیشتر از این زن بهش احترام میزاره چون ذات واقعی این و میشناخت اما خوب اون هم دست بردار نیست با یه سری حرفای دروغ باعث شده حال مامانت چجوری بشه

_ ستایش
با شنیدن صدای سیاوش متعجب نگاهم رو بهش دوختم اون از کجا خبردار شده بود ، چشمهاش قرمز شده بود با صدایی خش دار شده گفت :
_ حال مامان چطوره ؟!
_ مامان حالش زیاد خوب نیست چیشده تو کی بهت خبر داده ؟!
_ از الناز شنیدم که با عجله داشت میومد همراهش شدم ، چی باعث شد حال مامانت انقدر بد بشه ؟!
با یاد آوری اتفاقاتی که افتاد اشک تو چشمهام جمع شد و شروع کردم به تعریف کردن وقتی حرفام تموم شد ، سیاوش با عصبانیت گفت :
_ مامانت وقتی میدونه این زن تا این حد نرمال نیست همش میاد واسه اذیت کردن نباید راهش میداد اما حالا هم دیر نشده تو هم انقدر گریه نکن مامانت حالش خوب میشه با گریه کردن چیزی درست نمیشه
با هق هق نالیدم :
_ مامانم چقدر بهش فشار اومده که نتونسته جلوی خودش رو بگیره و به قلبش فشار اومده
دستم رو داخل دستش گرفت و گفت :
_ آروم باش
نفس عمیقی کشیدم و سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم سعی داشتم آروم باشم اما فشار زیادی روی من بود
_ ستایش
با شنیدن صدای الناز سرم و بلند کردم
_ جان
_ حالش خوب میشه مگه نه ؟!
با التماس بهم خیره شده بود میدونستم چقدر مامان رو دوست داره و واسش با ارزش هست خیره بهش شدم و گفتم :
_ خوب میشه نگران نباش
خواستم بلند بشم که احساس کردم سرم گیج رفت ، دستش رو زیر بازوم گذاشت و گفت :
_ بشین تو که حالت خیلی بد هست داری چیکار میکنی با خودت
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم خیره بهش شدم و جواب دادم :
_ من خوب هستم فقط یخورده حالم بد شد
چشم غره ای به سمتم رفت
_ آره کاملا مشخص هست چقدر حالت خوب هست

سیاوش به زور من و با خودش برد خونه خودشون قرار شد بابا تو بیمارستان باشه وقتی رسیدیم داخل اتاق شدم سرم داشت منفجر میشد دراز کشیدم سیاوش اومد کنارم دراز کشید من رو تو بغلش گرفت هیچ اعتراضی بهش نکردم چون تو بغلش آرامش داشتم و من الان به همچین آرامشی واقعا نیاز داشتم ، صدای مامان از پشت در اتاق اومد :
_ سیاوش
سیاوش با صدای گرفته ای گفت :
_ بیا داخل
در اتاق باز شد من چشمهام بسته بود جفتشون فکر میکردند خوابم ، مامان از سیاوش پرسید :
_ حالش خوبه ؟!
_ نه زیاد
ناراحت گفت :
_ با دکتر صحبت کردید ؟!
_ آره
_ چی گفت ؟
_ قراره چند روز تو مراقبت های ویژه باشه حالش که بهتر شد میارنش نگرانش نباشید
_ باشه مراقبش باش از کنارش تکون نخور
_ چشم مامان
بعد رفتن مامان زیاد طول نکشید خوابم برد بیش از حد خسته بودم و نیاز داشتم به خواب شاید باعث میشد آرومتر بشم !.
وقتی چشم باز کردم تنها داخل اتاق بودم رفتم دست و صورتم رو شستم کیفم و برداشتم از اتاق خارج شدم که صدای سیاوش اومد :
_ ستایش
به سمتش برگشتم و خسته گفتم :
_ بله
اخماش رو هم کشید
_ کجا داری میری ؟!
_ دارم میرم پیش مامان بیمارستان باید ببینمش خیلی نگرانش هستم سیاوش نمیدونم چیشده
_ وایستا با هم میریم
خواستم چیزی بهش بگم که صدای شهلا اومد :
_ داداش
سیاوش به سمتش برگشت
_ جان
_ کدوم بیمارستان هستید منم میام عصر
_ باشه بهت خبر میدم اما …
به سمت من برگشت خیره به چشمهام شد و ادامه داد :
_ تو اول بیا صبحانه بخور بعدش میریم شنیدی ؟!
_ آره

با دیدن مامان نرگس به عصبانیت به سمتش رفتم و گفتم :
_ تو اینجا چه غلطی میکنی ؟!
با شنیدن صدام به سمتم برگشت نیشخندی حواله ام کرد و گفت :
_ اومدم خودم شاهد جون دادن مامانت باشم اما میدونی چیه اون سگ جون تر از این حرفاش به این زودیا دست برنمیداره باعث شد پسرم از من جدا بشه منم کاری میکنم همیشه آرزوی مرگ داشته باشه شنیدی ؟!
با شنیدن این حرفش سری با تاسف واسش تکون و جوابش رو دادم :
_ تو واقعا آدم پست و رذلی هستی که با مرگ بقیه خوشحال میشی بابا حق داره دوستت نداشته باشه تو آدمی نیستی کسی دوستت داشته باشه ، مامان من به کوری چشم تو هم شده خوب میشه سر حال میشه و تو دیگه حتی اجازه نداری سایه اش رو ببینی چه برسه به حرف زدن باهاش الانم گورت رو گم کن تا خبر ندادم پرتت کنند بیرون شنیدی ؟!
با شنیدن این حرف من عصبی شد خواست چیزی بگه که صدای اشکان اومد :
_ چیشده
با صدایی که مثلا ناراحت بود به سمت اشکان برگشت و گفت :
_ من میخواستم ببینم حال بهار چطوره اما ستایش باهام بد رفتاری میکنه این اصلا حق من نیست
با شنیدن حرفاش شکه شده داشتم بهش نگاه میکردم چجوری میتونست انقدر راحت دروغ بگه اصلا نمیتونستم درکش کنم یه آدم چقدر میتونست پست باشه من اصلا نمیتونستم بفهمم کاش میشد به یه جواب درست حسابی برسم واقعا داشتم دیوونه میشدم !.
_ مامان برو
_ چی ؟!
به اشکان خیره شدم چشمهاش شده بود کاسه خون با صدایی که بشدت گرفته بود گفت :
_ بسه هر چقدر باعث شدی زندگی بقیه داغون بشه تو باعث حال بد بهار هستی حالا با شادی اومدی داری به شاهکارت نگاه میکنی نمیدونم چی باید بهت بگم شرمم میاد تو مادرم هستی با این کار هایی که در حق بقیه انجام میدی .

مامان نرگس چشمهاش گرد شده بود لابد توقع نداشت اشکان اینجوری برینه بهش با صدایی که حالا به وضوح داشت میلرزید گفت :
_ پسرم داری اشتباه میکنی من بهار رو دوست دارم اون مثل دختر منه تو …
اشکان وسط حرفش پرید :
_ بسه مامان واسه کی داری فیلم بازی میکنی من خیلی خوب میشناسمت حالا برو دوست ندارم وقتی بهار حالش خوب شد چشمهاش باز شد تو رو ببینه حالش بد بشه تو جز نابود کردن زندگی بقیه هیچ کاری نمیتونی انجام بدی .
مامان نرگس نگاه پر از نفرتی به من انداخت و گذاشت رفت میتونستم ببینم چقدر از من کینه داره اما تقصیر من نبود خودش مقصر همه چیز بود
بعد رفتنش دستم رو روی شونه اشکان گذاشتم و صداش زدم :
_ اشکان
با شنیدن صدام به سمتم برگشت باورم نمیشد نم اشک تو چشمهاش دیده میشد بهت زده فقط تونستم بگم
_ اشکان
_ ببخشید
بعدش گذاشت رفت ، هاج و واج به مسیر رفتنش خیره شده بودم که ستاره و سیاوش اومدند ، ستاره بهم خیره شد و گفت :
_ چیشده ستایش
به سختی لب باز کردم و جوابش رو دادم :
_ برو دنبال اشکان اصلا حالش خوب نبود
با شنیدن این حرف من سریع گذاشت رفت ، سیاوش بهم کمک کرد بشینم خودش هم کنارم نشست و گفت :
_ چیشده ستایش ؟!
_ مامان نرگس اومد !
_ اون زنیکه واسه چی اومده بود ؟!
اشکام روی صورتم جاری شدند خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ سیاوش اون با دیدن حال بد مامان خیلی خوشحال شده بود باور میکنی داشت کیف میکرد وقتی حال مامان انقدر بد شده بود ؟!
با شنیدن این حرف من سری به نشونه ی مثبت تکون داد و گفت :
_ آره باور میکنم
_ نمیدونم چی باید بهش بگم چجوری تونست همچین رفتار زشتی از خودش نشون بده
_ تو که اون و میشناسی همیشه همینجوری بود پس نیاز نیست دیگه با فکر کردن بهش اعصابت رو خورد کنی درسته ؟!
_ درسته میشناسمش میدونم ذاتش چقدر کثیف و خراب هست اما قلبم آتیش میگیره سیاوش
من رو تو بغلش کشید و سرم رو بوسید
_ مامانت حالش خوب میشه مطمئن باش نمیخواد به حرفای چرت و پرت اون زن گوش بدی !.

با دیدن چشمهای باز شده مامان اشکام روی صورتم جاری شدند که بابا با اخم به من خیره شد و گفت :
_ چرا داری میکنی ؟!
_ بابا خیلی خوشحال شدم خیلی سخت بود واسه من دیدن مامان تو اون وضعیت
بابا سرش رو به نشونه ی تاسف تکون داد :
_ میدونم عزیزم اما دیگه نباید گریه کنی چند روزه نه درست حسابی استراحت داشتی نه غذا خوردی همراه سیاوش برو خونه
_ من میخوام پیش مامان باشم
مامان اسمم رو صدا زد :
_ ستایش
خیره به چشمهاش شدم و جواب دادم :
_ جان
_ برو خونه عزیزم دوست ندارم اینجا باشی باشه ؟!
با شنیدن این حرفش سری به نشونه ی مثبت واسش تکون دادم و گفتم :
_ چشم
چشمهاش برق شادی زد :
_ برو
همراه سیاوش از بیمارستان خارج شدیم ، سیاوش بدون هیچ حرفی داشت رانندگی میکرد که پرسیدم :
_ کجا داری میری ؟!
با شنیدن این حرف من خیره به چشمهام شد و گفت :
_ نمیدونی ؟!
_ نه
نفس عمیقی کشید و جواب داد :
_ داریم میریم خونه ما
چشمهام گرد شد
_ سیاوش من میخوام برم خونه خودمون خواهش میکنم برو دوست ندارم مزاحم بشم همینطوریش …
وسط حرفم پرید :
_ ستایش
ساکت شدم که ادامه داد :
_ میریم خونه ما تو زن منی اگرچه هنوز رسمی نشده اما زن من هستی محرم منی مامان بابات بهم اعتماد دارند پس میای همراه من شنیدی ؟!
_ نمیخواستم مزاحم بشم
_ مزاحم نیستی
_ باشه

کنار شهلا نشسته بودم که پرسید :
_ الان حال مامانت بهتر شده ؟!
لبخندی بهش زدم و جواب دادم :
_ آره به هوش اومده چند روز بگذره بهتر هم میشه مرخص میشه از بیمارستان ، دیدن مامان تو اون وضعیت واسه من خیلی سخت بود
_ خداروشکر الان حالش بهتر شده باید بیشتر مراقبش باشید حواستون بهش باشه .
_ من از امروز خیلی زیاد مراقبش هستم اجازه نمیدم کسی باعث آزار و اذیت مامان بشه
_ خوبه
_ ستایش
با شنیدن صدای سامان به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ این دوستت الناز هست !؟
با شنیدن این حرفش ابرویی بالا انداختم
_ خوب
_ چجور دختریه ؟!
متعجب شده بودم از شنیدن این حرفش چرا داشت درمورد الناز میپرسید ، با صدایی که متعجب بود پرسیدم :
_ چیشده چرا داری این سئوال و میپرسی ؟!
بیتفاوت شونه ای بالا انداخت و در حالی که داشت بلند میشد جواب داد :
_ چیزی نیست فقط کنجکاو شده بودم .
بعدش گذاشت رفت من هنوز به جای خالیش خیره شده بودم که صدای مامان اومد :
_ احساس میکنم چشمش این دختر رو گرفته ؟!
با بهت گفتم :
_ الناز ؟!
سری به نشونه ی تائید تکون داد :
_ آره
چند دقیقه گیج بهش خیره شدم ، بعدش که فهمیدم چیشد چشمهام برق شادی زد ، سامان و الناز خیلی عالی میشد میتونستند زوج خیلی خوبی بشن ، صدای مامان باعث شد از افکارم خارج بشم
_ چجور دختریه ؟!
_ الناز خیلی خوبه من چند سال هست میشناسمش دوست منه الان با ما زندگی میکنه چون مامان بابا ازش خواستند مثل من دوستش دارند حتی شاید بیشتر از من چون الناز خیلی خوبه

اگه الناز و سامان با هم رل میشدند خیلی خوب بود چون میتونستند زوج خوبی بشن اخلاقشون خیلی با هم جفت و جور بود ، بعدش بلند شدم رفتم سمت اتاق میخواستم استراحت کنم روی تخت دراز کشیدم زیاد طول نکشید چشمهام بسته شد و خوابم برد
_ ستایش
با شنیدن صدای سیاوش چشمهام رو باز کردم گیج بهش خیره شدم و گفتم :
_ جان
_ پاشو صبح شده مامانت امروز مرخص شده باید بریم پیشش
با شنیدن این حرفش چشمهام برق شادی زد و با خوشحالی پرسیدم :
_ مامان مرخص شده ؟!
سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد
_ آره
محکم بغلش کردم و گفتم :
_ عاشقتم سیاوش این بهترین خبری بود که امروز شنیدم
وقتی ازش جدا شدم دیدم با نگاه خاصی داشت بهم نگاه میکرد ، با دیدن نوع نگاهش احساس کردم گرمم شد بلند شدم رفتم سمت سرویس نفس عمیقی کشیدم دستم رو روی قلبم گذاشتم که تند تند داشت میکوبید .
وقتی از سرویس خارج شدم داخل اتاق خبری از سیاوش نبود لباسام رو پوشیدم کیفم و برداشتم رفتم پایین سیاوش پایین بود
با دیدن من که حاضر شده بودم اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ هنوز چیزی نخوردی
_ سیاوش چیزی از گلوم پایین نمیره میخوام برم پیش مامان خواهش میکنم .
بعدش با التماس بهش خیره شدم که سرش رو تکون داد بلند شد اومد سوار ماشین شدیم دل تو دلم نبود سیاوش اسمم رو صدا زد :
_ ستایش
_ جان
_ خیلی خوشحال هستی ؟!
_ آره
_ اینطور که مشخص هست خیلی دوستش داشتی
_ مگه میشه دوستش نداشته باشم من خیلی زیاد به مامانم وابسته هستم سیاوش اون چیزیش بشه من میمیرم .

با شادی مامان و بغل کردم و پرسیدم :
_ مامان حالت خوبه ؟!
لبخندی زد و گفت :
_ آره
بابا به سمت هممون برگشت و گفت :
_ بهتره مامانت استراحت کنه چون هنوز کامل حالش خوب نشده
با شنیدن این حرفش سری به نشونه ی مثبت تکون دادم و از اتاق خارج شدیم من بیش از حد نگران حال مامان بودم میترسیدم چیزیش بشه خداروشکر چیزی جدی نبود
داخل سالن نشسته بودیم که خیره به بابا شدم و گفتم :
_ بابا
با شنیدن صدام خیره بهم شد
_ جان
_ حرفای اون زن …
ساکت شدم بابا فهمید چی میخوام بپرسم ، نفس عمیقی کشید و گفت :
_ درسته هنوز باهاش ارتباط دارم و داخل شناسنامه اسمش به عنوان زن من هست
چشمهام گرد شد شکه شده داشتم بهش نگاه میکردم که ادامه داد :
_ مریم روزی که میخواستم طلاقش بدم تصادف کرد و فلج شد مامانت خودش خواست بهش کمک کنم و طلاقش ندم من واسش پرستار گرفتم گاهی بهش سر میزنم همین
با شنیدن حرفای بابا با بهت گفتم :
_ پس چرا مامان حالش بد شده ؟!
_ چون مامان من با بی رحمی تمام هر چی مزخرف بوده به زبونش آورده
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم چقدر اون زن کثیف بود
_ بابا
_ جان
_ دیگه اون زن حق نداره پاش رو اینجا بزاره من نمیتونم مامانم رو دیگه تو تخت بیمارستان ببینم
نفس عمیقی کشید و جواب داد :
_ نگران نباش من دیگه بهشون همچین اجازه ای نمیدم به هیچ عنوان هیچکس حق نداره باعث بد شدن حالش بشه
بعدش به سمت سیاوش برگشت و گفت :
_ ممنون سیاوش تو این مدت مراقب ستایش بودی
سیاوش با جدیت جواب داد :
_ ستایش زن منه وظیفه من مراقبت ازش هست !.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت شصتو شش

  دیگه نمیتونستم باورش کنم. بین مهرداد و اون پسر ذره ای شک نداشتم این …

2 نظر

  1. عالی بود.
    همین که حنگ و دعوا و خیانت و دادو هوار نداشت خوبه.

    🙏🙏🙏🙏

  2. بیا گفتی جنگ و دعوا و خیانت همه شون کامل و فول اپشن اتفاق افتاد🤦‍♀️تازه به صلح امیدوار شده بودیم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *