خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت شش

رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت شش

مثل همیشه‌، باربد به سروناز و سروناز به باربد اشاره کرد و همزمان باهم گفتن:
-خاله گلبو! باربد/سروناز اذیت می‌کنه.
لبخندم بیشتر شد.
لبخندی که قبلا، قهقهه بود اما امروز، فقط یک لبخند کوچیک.
نفس عمیقی کشیدم و رو به سروناز گفتم:
-شما دوتا که انقدر باهم خوبین. چرا همیشه و همین ساعت، دور از جونتون مثل دشمن هم رفتار می‌کنین و انقدر باهم دعوا می‌کنین؟
باربد هم بی توجه به حرفم، با اخم موشکافانه‌ای گفت:
-خاله؟ از دست سروناز ناراحتی؟
ابرویی بالا انداختم و مهربون گفتم:
-نه دورت بگردم. مگه سروناز چیکار کرده دختر به این آرومی و نازی؟
سروناز هم سریع به طبعیت از باربد و اون لحن بچگونه و نازش گفت:
-پس حتما باربد اذیتت کرده خاله من می‌دونم.
لپ سروناز رو کشیدم و با همون لبخند غمگین گفتم:
-نه فدات بشم من. از دست هیچکدومتون ناراحت نیستم. یکم سرم درد می‌کنه همین.
باربد هم با شنیدن حرفم، دستش رو گذاشت روی پیشونیم و با تعجب گفت:
-خاله چرا داغی؟
چشمهام از حرفش نزدیک به در اومدن از حدقه بود.
آخ که این بچه چقدر فهمیده‌است.
شنیده بودم که بیشتر وقت ها، همراه عموش به مطبش می‌ره اما فکر نمی‌کردم که انقدر ذوق داشته باشه که چیزهایی رو از عموش یاد بگیره و اون هم توی این سن کم!
بی حرف و با تعجب، به باربد خیره شدم که با اخم کوچیکی رو به سروناز گفت:
-ببین انقدر که خاله گلبو رو اذیت کردی خاله چیز شده. داغه. به خاطر تو پیشونیش داغ شده مریضه.
لبخندی از سروکله زدن این دوتا روی لبم نشست و لحظه‌ای چشمهام رو بستم که با صدای مهربون و آشنا و صد البته مردونه‌ای‌، چشمهام رو به سرعت باز کردم:
-داغ شده نه دکتر کوچولو. تب داره.
با دیدن عموی باربد که رو به باربد لبخند زده بود، سریع از جا بلند شدم و با سر پایین و البته صدای آرومی گفتم:
-سلام، عذر می‌خوام متوجه حضورتون نشدم.
عموی باربد هم مهربون رو بهم گفت:
-سلام. نیازی به عذرخواهی نیست حق دارین. خستگی توی صورتتون موج می‌زنه.
باربد هم درست لحظه‌ای که عموش رو دیده بود از هیجان، داد بلندی کشید و به پای عموش چسبید که عموش با خنده، بغلش کرد و بعد از کاشتن بوسه‌ای روی گونه باربد با چشمک گفت:
-چطوری مرد کوچک؟
باربد هم با هیجان گفت:
-عالیم عمو. به مامان و بابام گفتی دیر تر بیان تا بیشتر پیشت بمونم؟
از حرف باربد، با تعجب بهش نگاه کردم که عموش با تک خنده گفت:
-حالا هرچقدر هم من بگم اونا دلشون واست تنگ می‌شه عزیزم…
و در حالی که باربد رو روی زمین و کنار سروناز می‌ذاشت رو به باربد و مهربون گفت:
-یک لحظه اینجا صبر کن که تا پنج دقیقه دیگه بریم خب؟
و رو به سروناز در حالی که لپش رو می‌کشید گفت:
-شما خوبی کوچولو؟
سروناز هم خیلی خوش رو، جواب عموی باربد رو داد و من فهمیدم که عموی باربد هم از اون دسته آدمهاییه که فقط و فقط فامیل خودش براش مهم نیستن و توجهش رو از آدمهای اطراف دریغ نمی‌کنه.
به دیوار تکیه داده بودم که اگر پخش بر زمین شدم، آدم وار باشه و جلوی کسی آبروم نره.
اما انگار خداوند متعال این رو نخواسته بود چون درست بعد از این که عموی باربد، باربد رو کنار سروناز نشوند، رو به من و با لحن جدی که نمی‌شد به غرور تعبیرش کرد و هنوز هم ملایم بود پرسید:
-می‌تونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟
با تعجب چشم توی چشم های تمام مشکی رنگش انداختم.
وقت من رو؟
یعنی آخه وقت من چی هست که بخواد بگیره؟
چرا فقط وقتمو می‌خواد بگیره؟ این همه چیز اینجا به در کنار وقت هستن…
یعنی می‌خواد به من حرف بزنه؟
چقدرم که خنگم من خب غیر از من که کس دیگه‌ای نیست.
اما لحنش، جای استرس رو درونم افزایش داد و باعث شد که با ترس بگم:
-مشکلی پیش اومده؟
لبخندی روی لبش نشست و گفت:
-می‌شه گفت.
آب دهنم رو از ترس قورت دادم و با ترس بیشتری، نمی‌دونم چه اتفاقی افتاد که بی اختیار شروع کردم به بیان دیالوگ فیلم دیشبم:
-اما من هر امری که بهم داده شده بود رو بدون کم و کسری انجام دادم. چه مشکلی می‌تونه پیش اومده باشه؟
ابرویی بالا انداخت و با لبخندی که دو ثانیه بعد از تعجبش روی لبش نقش بست گفت:
-روی همون نیمکتی که چند روز پیش نشسته بودین چطوره؟ اونجا واضح تر می‌تونم توضیح بدم.
لبخندی مصنوعی به نشونه رضایت به روش زدم و عموی باربد هم راه افتاد.

من هم مثل جوجه‌ای که دنبال اردک افتاده، پشت سرش به راه افتادم و بماند که توی راه، از فکر زیاد احساس انفجار در رگ های پیشونیم ولم نمی‌کرد.
یعنی چی می‌خواست بگه؟
نکنه باربد ازم شکایت کرده و اون هم می‌خواد تهدید به اخراجم کنه؟
ولی نه آخه باربد که من رو دوست داره پس برای چی باید شکایت من رو به عموش بکنه؟
ای وای فهمیدم!
نکنه می‌خواد بگه که من تعقیبت کردم فهمیدم خونه و زندگیت چطوره و من دلم نمی‌خواد که کسی با همچین حالتی از برادر زاده‌م مراقبت کنه؟
ولی خب این احتمال هم غلطه چون این به پدر و مادر بچه بستگی داره که باز هم عموی باربد، برادر پدر باربده و با چند کلمه حرف می‌تونه خیلی راحت پدر باربد رو قانع به شکایت بکنه.
لبم رو از اخراج شدنم و مجبور به دل کندن از این فرشته های زمینی گاز گرفتم و از ترس، به محض نشستنمون و برای توجه خودم سریع و بی وقفه در حالی که به چشم های قهوه‌ای رنگش نگاه می‌کردم گفتم:
-آقای چیز من واقعا نمی‌دونم چه خطایی ازم سر زده و باربد چی بهتون گفته که باعث شده مشکوک بشین و بخواین الان اینجا بیاین تهدید به اخراجم کنین. باور کنین من به این کار نیاز دارم و شما فکر می‌کنین که نمای خونمون پایین شهریه اما من می‌تونم تضمین بر این بدم که باربد هیچی از سبک زندگی ماها ندونه و هرچند که من واقعا در سطح خانواده شما نیستم اما این به این معنی نیست که مربی خوبی برای باربد نمی‌تونم باشم. ببینین این بچه ها واقعا فرشته های زمینی هستن و من یک روز که نبینمشون دق می‌کنم. هرچند که جمعه ها نیستن و دق نمی‌کنم ولی واقعا افسردگیم از نبودن کنار این بچه ها به حدیه که با شوک درمانی هم قابل درمان نیست. التماستون می‌کنم هرکاری بگین می‌کنم فقط نذارید اخراج بشم آقای چیز!
با شنیدن جمله آخرم که با تموم استرس و تپش قلب شدیدم بیان شد، لبخند مهربونی روی لبش نشست و درحالی که دست به سینه بود، با لحنی که بوی شیطنت می‌داد گفت:
-هرکاری؟
پس حدسم درست بود.
عموی باربد می‌خواست من رو اخراج کنه!
وای خدایا آخه چرا این پولدار ها حتی در انتخاب مربی بچه هاشون سخت گیرن؟
درسته پایین شهریم ولی قرار نیست که از سبک زندگیم به این کوچولو ها یاد بدم که.
پس دلیل اخراجم چی بود؟
توی فکر غرق شده بودم که با بشکنی که عموی باربد جلوی روم زد، با ترس و دستهایی که از استرس توی هم قفل کرده بودم و بهم فشار می‌دادم، بی وقفه گفتم:
-هرکاری فقط گزارش ندین که منجر به اخراجم بشه!
لبخندش بیشتر شد.
از توی جیبش، کارت سفید رنگی رو بیرون اورد و در حالی که به سمتم دراز می‌کرد مهربون گفت:
-چند روزی هست که توی بهرت رفتم و اون جاسوس کوچولو رو هم دنبالت فرستادم. این کارت مطب منه که به تازگی تاسیس شده. امروز ساعت پنج منتظرتم…
و با چشمک و لحن شوخی گفت:
-اگر نیای کاری می‌کنم که اخراج بشی!
گرچه لحنش از روی شوخی بود، اما برای منی که از استرس داشتم می‌مردم و نفس های آخرم رو به داخل ریه‌ام می‌کشوندم، اصلا شوخی جالبی نبود و باعث شد که با چشمهای گشاد و از ترس بگم:
-آ آقای چیز آخه من برای چی باید بیام مطبتون؟ جاسوس کوچولو کیه؟ تعقیبم کردین؟
با شنیدن حرف هام، تک خنده دیگه ای سر داد که فکر کنم استارتش برای خنده کامل خرابه و خیلی ملایم گفت:
-وقتی اومدی جواب همه سوالاتت رو می‌گیری. خب…
و بلند شد و دست توی جیب پالتوش با لبخند گفت:
-یادت نره. یا کارت و یا لجبازی!
و با چشمکی که منظورش از چشمک، خداحافظی بود، جایگاهمون رو ترک کرد و مطمئناً به سمت باربد رفت و من رو با کارت مطب توی دستم، تنها و در همون حالت تعجب به جا گذاشت.
آخه یعنی چی؟
بیشتر از دلیل رفتنم به مطبش، فهمیدن قضیه جاسوس کوچولو بود که هرچقدر بیشتر فکر می‌کردم، حس می‌کردم که سلول های مغزم دارن خودشون رو می‌خورن و مغزم بیشتر از همیشه از کار می‌افته.
کلا این روزها، هرچه که بیشتر سعی بر فکر کردن روی موضوعی رو داشتم، کمتر به نتیجه می‌رسیدم که این امر هم موجب شده بود که خیلی وقت ها، گشتاسب از دستم حرص بخوره و لقب گیج و حواس پرت رو پشت اسمم به نمایش بذاره.
هرچند که دیروز واقعا نگرانم شده بود و از این که ازش خواستم تا جمله‌ای رو که بهم گفت، چهار بار تکرار کنه، اما شکر خدا تونستم مانعش بشم که نخواد من رو و اون هم نصف شب، ببره دکتر تا دکتر هم با تاسف بگه که ما هرکاری که از دستمون بر می‌اومد برای این دخترک کم سن و سال و دچار زوال عقلی انجام دادیم.

اما الان، عموی باربد که حتی اسمش رو هم نمی‌دونستم و به همون آقای چیز اکتفا کرده بودم، ازم خواست که برم مطبش و بهم بگه که تو هیچجوره به جز شوک درمانی، درمان نمی‌شی و بیخودی به خودت امید نداشته باش که سلول های خاکستری رنگ متمایل به کالباسی مغزت، دارن با خودخوری، باعث کوچک تر شدن مغزت و شدت بیشتر زوال عقلیت می‌شن.
یعنی عمر من همینقدر بود که روی سنگ قبرم، دلیل مرگم رو بنویسن خودخوری سلول های مغز خاکستری متمایل به کالباسی رنگ گلبو صادقی!
نه نه بهتره بنویسن دوشیزه گلبو صادقی.
از بچگی آرزوی شنیدن کلمه دوشیزه رو پشت اسمم داشتم که در حدی آرزوم براورده شد که هیچکس حتی خانم صادقی هم بهم نمی‌گه و ملت انقدر باهام خاکی رفتار می‌کنن که جلسه اول می‌گن گلی جون!
به کارت توی دستم نگاه کردم و شروع کردم تو ذهنم خوندنش:
-متخصص مغز و اعصاب، دکتر هوتن شمس…
همراه با شماره تلفن ثابت که حدس می‌زدم برای مطبش باشه و آدرس مطبش.
چه حدسیه آخه؟
طرف که نمی‌آد شماره تلفن خونش رو بذاره!
بیا این هم یک علامت دیگه از گیج بودنم.
نابغه‌ای هستم که تا نداره.
البته توی گیج بودن!
کارت رو توی جیبم گذاشتم و با اعصاب خوردی از این ذهن و حواسِ پرتم، به سمت فضای سرپوشیده آموزشگاه قدم برداشتم.
مامان سروناز هنوز نیومده بود و حدس می‌زدم از اون روزهایی باشه که کارش تا عصر طول می‌کشه و این هم از شانس مثلا خیلی خوب گلبو صادقی بود!
همین یک امروز که دلم می‌خواست کارم زودتر تموم بشه و برم خونه تا فقط بخوابم و به چیزی فکر نکنم، کارم انقدر طول کشید که تقریبا هوا تاریک شده بود که سالن، خالی از بچه شد.
بعد از این که همه سرپرست های بچه ها‌، آموزشگاه رو همراه با بچه هاشون ترک کردن، من فقط همونجا توی سالن نشسته بودم و بعد از تکیه دادنم به دیوار، چشمهام رو بستم و طبق عادتم، دستم رو توی جیبم بردم که با حس کردن چیز زبری، اون شیء رو بیرون اوردم و چشمهای خسته و مطمئنا قرمزم رو باز کردم و به اون شیء که حالا مطمئن شدم کارته، نگاه کردم.
با دیدن اسم هوتن، چشمهام رو محکم بهم فشار دادم تا دلیل وجود این کارت رو اون هم توی جیبم پیدا کنم که با یاداوری این که هوتن، عموی باربد بود، دستم رو از هولم، جلوی دهنم گذاشتم و از بابت فراموشی نوبتم پیشش، “هی” بلندی گفتم و با نگاه کردن به ساعت میکی موس روی دیوار سالن، فقط خدا خدا میکردم که زیادی دیر نشده باشه.
با دیدن عقربه مشکی رنگ کوچیک وصل شده به دماغ میکی موس که روش به سمت شیش بود، سراسیمه و بی توجه به درد سرم که هرلحظه داشت بدتر می‌شد، به سمت اتاق کارکن ها رفتم تا با برداشتن کیفم، به سمت مطب عموی باربد حرکت کنم.
نه که خیلی ذهنیت خوبی از من داشت و شخصیتم رو عالی جلوش جلوه کرده بودم، همین هم که ازم خواسته بود سر ساعت معینی توی مطبش حضور پیدا کنم، به فکر خواب و وقت خودم بودم.
اما واقعا دست خودم نبود و مشکل، حافظه ماهی مانندم بود که واقعا به خاطرش، رو به بن بست رسیده بودم و حتی مطالب اینترنت هم ذره‌ای کمک حالم نشدن.
همزمان با برداشتن کیفم، با صدای بلندی که بقیه هم بشنون گفتم:
-بچه ها من کارم تموم شده. اگر کاری بود که به من مربوط می‌شد بهم خبر بدین تا فردا زودتر بیام.
و بی صبرانه برای جواب از سمت شخصی، از آموزشگاه زدم بیرون.
می‌دونستم که تا دوتا کوچه بالاتر از آموزشگاه، تاکسی و یا اتوبوس پیدا نمی‌شه و از اون رو و با توجه به کمبود وقتی که داشتم، بی توجه به بخار های خارج شده از دهنم بر اثر تنفس توی اون سرما که با وجود کاپشنم، بدنم از درون در حال یخ زدگی بود، به سمت خیابون اصلی دویدم.
هوا تاریک بود و سرد تر از عصر.
دسته کیفم رو محکم توی مشتم گرفته بودم تا بر اثر دویدن، جایگاه کیفم تغییر نکنه و خودم رو با وجود سرگیجه‌ای که داشتم، به کوچه بالایی آموزشگاه رسوندم.
با شنیدن صدای بوق ماشین ها و صدای کشیده شدن لاستیک هاشون به آسفالت، متوجه نزدیکی به خیابون اصلی شدم و با فهمیدن این موضوع، با بدن لرزه‌ای که بر اثر اون سرما بوجود اومده بود، لبخند خوشحالی رو به لب های ترک خورده‌ از سرمای صورتم نقش انداختم.
قدم هام رو تند تر کردم و با تندتر شدن قدمهام، صداها بیشتر می‌شد.
خدا خدا می‌کردم که عموی باربد، مطبش رو نبسته باشه چون اگر امروز نمی‌رسیدم، پیش روش شرمنده تر از همیشه می‌شدم و قطع به یقین می‌تونستم از این به بعد یک گچ به دستم بگیرم و تعداد سوتی هایی که جلوش می‌دم رو چوب خط بکشم!

به محض رسیدن به خیابون اصلی، دستهای یخ زده‌ام رو بی معطلی توی جیب پشمیم فرو بردم و با دیدن تاکسی زرد زرنگی که جلوی پام ترمز کرد، از راننده مسیر رو پرسیدم که با تاییدش و این که مسیرش به آدرسم می‌خوره، در ماشین رو باز کردم و سراسیمه، خودم رو تقریبا روی صندلی عقب ماشین، پرت کردم و از راننده خواستم که حرکت کنه.
نفس عمیقی از دویدن و غلبه کردنم بر سرما تا به رسیدن توی تاکسی سر دادم و بی طاقت رو به راننده که یه مرد مسن سال و همراه با ریش های بلند خاکستری بود پرسیدم:
-ببخشید آقا، لطف می‌کنین درجه بخاریتون رو زیادتر کنین؟
راننده تاکسی هم در جوابم، نیم نگاهی به من رو به موت و رنگ پریده از سرما انداخت و با صدا ضعیفی که مربوط به کهولت سنش بود گفت:
-تا درجه آخر زیاده دخترم. سرمای اینجا امون آدم رو بریده. آدم حتی با بخاری هم گرم نمی‌شه!
تک خنده‌ای از اعتراضش اما با صدای آروم سر دادم.
راست می‌گن که هرچی سن بیشتر بالا می‌ره، اعتراضات و غر زدن ها هم به حد وسیعی می‌رسه.
یک سوال بیشتر نپرسیدم.
قوانین فیزیک رو هم در جواب به رخم کشید.
ای خدا دمت گرم دیگه.
حتی پیرمردهای دنیات هم فیزیکشون قوی تر از منیه که با سه افتادم…
خب تقصیر من چیه که درس دوست ندارم و علاقه‌ای به کسب علم و دانش ندارم؟
هرچند که به چشم خیلی ها یه دختر احمق و کودن به حساب می‌آم، علی الخصوص گشتاسب، اما یاد گرفتم که تا وقتی به چیزی اهمیت ندی، دنیا برات بهشته!
دستی به شیشه بخارگرفته شده ماشین کشیدم تا با از بین بردن بخار شیشه، بتونم حدس بزنم که نزدیک مقصد شدیم یا نه.
با دیدن تابلوی خیابون ها که گواهی از نزدیک بودن مقصد رو می‌داد، کارت مطب رو از توی جیبم در اوردم و توی اون تاریکی ماشین، سعی بر خوندن آدرس کامل مطب عموی باربد کردم.
هنوز دو دقیقه نشده بود که راننده، ازم آدرس دقیق رو خواست که بی معطلی، از روی کارت، براش آدرس مطب رو خوندم و به محض تموم شدنم، درخواست مطلع شدن از کرایه این مسیر رو از راننده کردم که لبخندی زد و با گفتن:
-قابلی نداره دخترم!
حتی نذاشت یک ثانیه هم از حرفش بگذره و یا حتی بذاره من جوابش رو بدم و بلافاصله، قیمت کرایه رو اعلام کرد که جلوی خودم رو گرفتم تا با قهقهه زدنم، آبروی نداشته‌ام حداقل جلوی یک غریبه حفظ بشه.
کیف پولم رو از توی کیفم در اوردم و به محض آماده کردن کرایه، با خبردادن راننده از رسیدنمون به مقصد، سرم رو بالا گرفتم و به ساختمون بالا بلند سمت راستم که ساختمان پزشکان بود نگاه کردم.
اوه لالا!
چه سلیقه زیبایی هم داره دکتر.
هرچند که شب بود و چیز زیادی از اون ساختمون آبی رنگ جیوه‌ای پیدا نبود، اما همینطوریش هم و با عظمتش، میلت رو به داخل رفتن و حداقل سرک کشیدن به لابی تحریک می‌کرد.
کرایه رو حساب کردم و بعد از گرفتن بند کیفم و محکم توی مشتم، با خداحافظی و تشکر کوتاهی از راننده غرغرو و فیزیکدان، از ماشین پیاده شدم.
پلکی زدم و به ورودی ساختمان پزشکان نگاه کردم که با نور های سفید رنگی پر شده بود و بورد بزرگی از اسامی پزشکهای فعال توی ساختمون، به دیوار نصب شده بود.
هوا، بیش از اندازه سرد بود و بیخیال فوضولی کردن، به سمت ساختمون رفتم.
از در ورودی که گذشتم، ناله‌ای زیر لب کردم و آروم و در حالی که دستهام رو بهم می‌مالیدم گفتم:
-این تو که از بیرون هم سردتره!
چشم چرخوندم تا ردی از دستگاه گرم کننده‌ای حالا یا شوفاژ و یا بخاری پیدا کنم که ماشالله انگار که لابی رو دزد زده باشه، حتی تابلوی نقاشی هم نداشت که بگیم اینجا علائمی از حیاط وجود داره.
اما با دیدن آسانسور، با بدنی لرزون از سرما، دکمه آسانسور رو پشت سر هم فشار دادم.
انگار که کسی دنبالم کرده بود و برای فرار از اون شخص، می‌خواستم به آسانسوری پناه ببرم که همه امیدم، به گرم بودن فضای داخل آسانسور بود.
نمی‌دونستم که به چه دلیلی باید فضای توی آسانسور گرم باشه ولی تنها امیدم برای قندیل نبستن، این آسانسور روبه روم بود که قصد رسیدن به همکف رو نداشت.
زیر لب، همراه با بدنی لرزون، ناسزا می‌گفتم و به صفحه نمایشگر بالای آسانسور نگاه کردم.
آسانسور، طبقه سوم بود و طولی نکشید که به همکف رسید.
خوشحال از این که در آسانسور باز می‌شه و باد گرمی از داخل، به بیرون آسانسور و به محض باز شدن درش پراکنده می‌شه، قلبم از هیجان، می‌کوبید و دستهام رو بیشتر توی جیبم فرو بردم.

با دیدن شماره صفر، روی نمایشگر بالای آسانسور، قدمی به عقب رفتم تا مانع بیرون اومدن شخص فرضی از توی آسانسور نشم و خوشبختانه، به محض باز شدن در، کسی داخل آسانسور نبود و در آسانسور، کامل باز نشده، خودم رو انداختم توش و شماره شش رو که طبقه دکتر بود، فشار دادم و منتظر بسته شدن در آسانسور بودم و پیچیدن باد داغی توی این زمستون که نه تنها با باز شدن آسانسور، باد گرمی رو احساس نکردم، بلکه با بسته شدن در هم، چیزی رو حس نکردم که واقعا از ناامیدی، بغض بدی به گلوم نشست.
این روزها، زیادی احساساتی شدم.
ولی واقعا هم هوا سرد بود و تقریبا درحال قندیل بستن بودم.
دیگه لرزش بدنم، به شونه ها و دستهام هم سرایت کرده بود و خدا خدا می‌کردم که توی این ساختمان متروکه و سرد، حداقل مطب عموی باربد، شیء گرم کننده‌ای درش وجود داشته باشه و با وجود اون شیء، بهم ثابت کنه که عموی باربد انسان بی احساسی نیست.
با صدای اپراتور آسانسور که خبر از رسیدن به طبقه ششم رو می‌داد، نفس عمیقی کشیدم و ناخودآگاه از استرس، کارت مطب رو محکم توی دستم فشردم.
در آسانسور، باز شد و روبه روم، دیوار سفید رنگی بود که حاکی از موجود بودن مطب ها در دو طرف آسانسور بود.
از این رو، از آسانسور بیرون اومدم و اول، به سمت راستم نگاهی انداختم که به فاصله هفت هشت قدم، به در شیشه‌ای تقریبا بزرگی برمی‌خوردم که با نوار های آبی رنگ مات، مثلا دیزاین شده بود.
خیلی شیک و مجلسی…
هرچند که بودنشون با نبودنشون هیچ فرقی نداشت و در هر صورت زشت بود ولی خب…
کنار در هم، پلاک طلایی رنگی نصب بود که هویت دکتر مربوط به اون محوطه رو مشخص می‌کرد.
طبق عادتم از سر گیج بودن، سرم رو کج کردم و در حالی که به سمت اون مطب می‌رفتم، سعی کردم که اسم دکتر رو از روی اون پلاک طلایی رنگ بخونم.
گرچه فوضولیم می‌تونست با خوندن اسم روی پلاک برطرف بشه، اما تحمل نکردم و دلم می‌خواست حداقل صدای مشکوکی از مطب می‌اومد تا با شنیدنش، کمی نیشم باز می‌شد و برای خودم از این مطب متروکه و کمی ترسناک، داستان های علمی تخیلی می‌بافتم.
به در مطب رسیده بودم و چشم به پلاک طلایی رنگ حاوی نوشته “دکتر هوتن شمس” دوختم.
خودشه.
با فشار دستی به در شیشه‌ای که خودکشی کرده بودن با دیزاینشون و اون هم با استرس، باعث باز شدن در شدم و به فضای داخل اون مطب چشم دوختم که با دیوار های یاسی رنگ و میز منشی خالی از منشی مواجه شدم.
فضاش نیمه تاریک بود و حدس می‌زدم که وقت ویزیتش تموم شده.
آه از نهادم بلند شد و با دیدن ساعت گرد سفید مشکی روی دیوار که ساعت یک ربع به هفت رو نشون می‌داد، لبم رو گاز گرفتم.
نباید انقدر حواس پرت می‌بودم که می‌ذاشتم کارم انقدر طول بکشه.
همش تقصیر خودم بود.
یک حسی بهم می‌گفت که آخرین تلاشم، باید صرف رگباری زدن در اتاق دکتر می‌شد.
حتی با وجود نبود منشی.
اومدیم و من بدون انجام این کار، می‌رفتم خونه و روز بعدش، از عموی باربد سوال می‌کردم و اون هم طلبکار، می‌گفت که من توی اتاقم درحال چرت زدن بودم و چرا اون همه راه رو که اومدی حداقل یک در خشک و خالی نزدی؟
از این رو، قدمی به سمت در برداشتم که متوجه شدم سکوت اون فضا، به قدری زیاد بود که صدای پاشنه ناچیز کفشم که به ندرت هم دیده می‌شد، بر خلافش عمل می‌کرد و اون سکوت رو می‌شکست.
تقه‌ای به در سفید رنگ روبه روم زدم و هرلحظه، انتظار شنیدن صدای دکتر رو داشتم.
وقتی که جوابی نشنیدم، احساس کردم که صدای در زدنم، به گوش دکتر نرسید و از این رو، محکم تر در زدم و خدا خدا می‌کردم که داخل باشه و جواب بده.
طولی نکشید که طبق انتظارم، صدای مردونه و کلفتی که حدس می‌زدم مال عموی باربد باشه، به گوشم خورد:
-بفرمایید!
با شنیدن صداش و مخصوصا حضورش در این وقت و فضا، به قدری خوشحال شدم و لبخند گنده‌ای روی لبم شکل گرفت که از خوشحالی، با همون بدن لرزون نفس عمیقی کشیدم و بی معطلی، در رو باز کردم.
میز دکتر، درست روبه روی در بود و با فاصله تقریبا زیاد که خود دکتر هم پشت میزش و همراه با اون روپوش سفید رنگش نشسته بود و کنجکاو، به من متاخر نگاه می‌کرد.
اومدم به نشانه احترام، بهش سلام کنم که متوجه یک شخص غریبه دیگه هم شدم و از این رو، با صدای آرومی، در حالی که در رو پشت سرم می‌بستم گفتم:
-سلام!
انتظار هرگونه رفتار سرد و سرزنشانه رو از جانب عموی باربد داشتم که دیدم با کمال تعجب، علاوه بر اون شخص غریبه که جواب سلامم رو داد، عموی باربد هم همراه با لبخند مهربونی که روی لبش داشت، بهم زل زد و گفت:
-علیک سلام. بفرمایید. شما مگه قرار نبود که ساعت پنج اینجا باشی؟
همونجا که بودم، به دیوار تکیه دادم که از سرمای دیوار، نفسم بند اومد و با صدای خفه‌ای گفتم:
-تروخدا بگین که بخاری دارین!
-تروخدا بگین که بخاری دارین!
به قلم سحرناز

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت شصتو شش

  دیگه نمیتونستم باورش کنم. بین مهرداد و اون پسر ذره ای شک نداشتم این …

2 نظر

  1. پس چرا پارت نمیزارید

  2. آقای آقا پور خوبی؟؟؟…
    .
    کم پیدا شدیا حواسم بهت هست زیر سرت بلند شده!!…
    .
    سالمی؟؟
    .
    زنده ای؟!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *